هو
پیر از اصل اوستائی Paro و Parya و به معنی پیشین است. در لغت فارسی، این کلمه به معنای سالخورده، کلان سال، مسن و معمّر و شیخ، در مقابل کلمه جوان و برناست. پیر را به معنای سپیدموی نیز دانسته اند.
پیر در اصطلاح صوفیان، به معنی پیشوا و رهبر ست و الفاظ قطب ؛شیخ ؛مراد ؛ ولی و غوث نزد صوفیه به همین معنی استعمال شده است.
پیر در عرفان جایگاه ممتازی دارد و اهل طریقت براین هستند که بدون پیروی از پیر، برخوردار شدن از توفیق سزامند در سلوک مقدور نیست و مبتدیان بدون ارشاد و نظارت پیر به کمال مطلوب نائل نمی گردند. از شیخ ابوسعید ابی الخیر در اسرار التوحید نقل است که: «مدار طریقت بر پیر است که الشیخُ فی قومه کالنبیّ فی امّته و محقَّق و مبرهن است کی به خویشتن به هیچ جای نتوان رسید» این پیر و مرشد در اصطلاح متصوّفه با عبارات دیگری «شیخ» ، «ولی» ، «قطب»، «غوث» «خضر» ، «هادی» ، «دلیل» و ... ذکر شده است و البته بعضاً از جهاتی با هم فرق دارند مثلاً گفته اند: «شیخ چون به مراحل عالی کمال برسد و در کمال استغنای تام پیدا کند قطب نامیده میشود»، (قاسم غنی، تاریخ تصوّف،ص 230)
ظاهرا استعمال این لفظ در خراسان پیش از لفظ عربی شیخ متداول بوده و به احتمال زیاد ملامتیان نیشابور در قرنهای سوم و چهارم، که به فارسی سخن میگفتند، از لفظ پیر استفاده میکردند.
رشیدالدین میبدی از عبدالله مُنازل ، که یکی از مشایخ ملامتیان در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم بود، با عنوان « پیر اهل ملامت » یاد کرده است. احمد بن محمد میبدی، کشف الاسرار و عدة الابرار، ج۱، ص۴۸۱، چاپ علی اصغر حکمت، تهران ۱۳۶۱ش
در ترجمه رساله قشیریه نیز، ابومحمد عبدالله بن منازل « پیر ملامتیان » خوانده شده است.(عبدالکریم بن هوازن قشیری، ترجمه رساله قشیریه، ج۱، ص۷۳، چاپ بدیع الزمان فروزانفر، تهران ۱۳۶۱ش)
در میان صوفیان خراسان حتی تا قرن پنجم و ششم نیز مرشد و مربی معمولاً «پیر» نامیده می شد؛ چنانکه مثلاً حجةالاسلام ابوحامد محمد غزالی (۴۰۵ـ ۵۰۵) در رساله «ای فرزند»، از «پیر» و « پیر طریقت » و مرتبه «پیری» سخن میگوید و لفظ شیخ را به کار نمیبرد.( محمد بن محمد غزالی ، مکاتیب فارسی غزالی، بنام فضائلالانام من رسائل حجةالاسلام ، ص۱۰۳، چاپ عباس اقبال، تهران ۱۳۳۳ش)
احمد جام معروف به ژنده پیل (۴۴۰ـ۵۳۶) نیز در باب دهم از کتاب انسالتائبین بهطور طبیعی لفظ پیر را به کار میبرد.از قرن پنجم، لفظ عربی شیخ نیز در آثار فارسی صوفیه ، مانند کشف المحجوب هجویری ، به کار میرفت، ولی در همین آثار نیز لفظ پیر فراوان به کار رفته است.
از نیمه دوم قرن ششم لفظ شیخ در کتابهای صوفیه خراسان بیشتر متداول میشود، ولی باز هم لفظ پیر در میان خراسانیان رواج خود را از دست نمیدهد ؛ مترجم خراسانی رساله قشیریه برای خوانندگان فارسی زبان خود لفظ شیخ را به «پیر» و مشایخ را به « پیران » ترجمه میکند.
در اسرارالتوحید ، محمد بن منوّر با اینکه ابوسعید ابوالخیر (متوفی ۴۴۰) را با عنوان « شیخ » یاد میکند، بارها از لفظ پیر و ترکیباتی که با این لفظ ساخته میشده است، مانند « پیر صحبت » و « پیر جمع » و « پیر طریقت » استفاده میکند.(محمد بن منوّر، اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، ج۱، ص۲۶، چاپ محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران ۱۳۶۶ش)
در زمان ابوسعید ابوالخیر و پیش از او، «پیر» عنوان احترامآمیزی بوده که برای رهبران دینی و معنوی به کار میرفته است، چنانکه در اسرارالتوحید از ابوعلی سیاه مروزی با عنوان « پیر بوعلی سیاه »(همان ؛ص167 و 168)و از ابوالفضل سرخسی ، که «پیر صحبت» ابوسعید ابوالخیر بوده، با عنوان « پیر بُلفضل » یاد شده است. (همان ؛ص:26_27)
رشیدالدین میبدی بارها در کشفالاسرار خواجه عبدالله انصاری را که ملقب به « شیخ الاسلام » بود «پیر طریقت» خوانده و فریدالدین عطار نیز از خواجه با عنوان « پیر هِری » یاد کرده است، (محمد بن ابراهیم عطار، تذکرة الاولیاء، ج۱، ص۶۵۸، چاپ محمد استعلامی، تهران ۱۳۶۰ش) ولی در مناطق غرب ایران ، در آذربایجان و جبال و فارس ، از عنوان « بابا » استفاده میشده است، همچنانکه در اسامی معروفی چون باباکویی یا باباکوهی ، باباطاهر همدانی ، بابافرج تبریزی، باباافضل کاشی و بابا رکنالدین شیرازی دیده میشود.
پیر برای سالک و مرید میتوانسته است به منزله استاد و معلم باشد، ولی شأن پیر بکلی معلمی و استادی نبوده است.
در تصوف ، میان شیخ تعلیم و شیخ تربیت تفاوتی قائل شدهاند و در میان طریقههای ایرانی ، بخصوص نزد ملامتیان نیشابور ، بر جنبه تربیت تأکید میورزیدهاند و وظیفه کسی که مربی و راهنمای سالک بوده، دور کردن خلق و خوی بد از وی و جایگزین کردن آنها با اخلاق نیکو و پسندیده بوده و عنوان «پیر» نیز بیشتر حاکی از همین جنبه تربیتی بوده است.
محمد غزالی پیر را به برزگری شبیه میکند که غلّه را تربیت کند تا پرورده شود و نیکو برآید و هر کسی البته شایستگی این کار را ندارد.
شرائط پیر:
از جمله شرایط پیر اینکه : باید حب دنیا و حب جاه نداشته باشد و ریاضت کشیده و دارای محاسن اخلاق باشد و با طمأنینه و وقار باشد و از علم بهره کافی برده باشد.( محمد بن محمد غزالی، مکاتیب فارسی غزالی، ج۱، ص۱۰۲ـ۱۰۳، بن ام فضائل الانام من رسائل حجة الاسلام، چاپ عباس اقبال، تهران ۱۳۳۳ش)
ابن سینا در رساله حیّ بن یقظان،ارتباط نفس ناطقه را با عقل فعال از طریق داستان و تمثیل اینگونه بیان میکند: نفس ناطقه که همان سالک است روزی از شهر خویش بیرون میآید و از دور پیری را میبیند « زیبا و فرهمند و سالخورده » که در عین کهنسالی تازگی و طراوت جوانی با اوست و از پیری جز شکوه پیران هیچ نشانی در او نیست.(ابن سینا، حیّ بن یقظان، ج۱، ص۳، ترجمه و شرح فارسی منسوب به جوزجانی، چاپ هانری کور بن، تهران ۱۳۶۶ش)
این پیر را که همان عقل فعال است، به قول شارح ، «به زبان شریعت جبرئیل علیهالسلام خوانند». (همان ؛ص6)
علت اینکه ابن سینا عقل فعال یا جبرائیل را پیر خوانده است این است که او یکی از فرشتگان است و «فرشتگان را دیر است که بیافریدند، پس دیرینهاند». (همان؛ص7)
نام این پیر «حیّ بن یقظان» است، یعنی زنده پسر بیدار.
و بیدار نیز مانند پسرش زنده یکی از فرشتگان است و نخستین موجودیست است که خداوند آفریده و او همان عقل نخستین است.
سالک از این پیر سؤالهایی میکند و پیر دانا به او پاسخ میگوید و علمهایی به وی میآموزد، که یکی از آنها علم "فراست" است.
پیر به معنایی که ابن سینا در رساله حیّ بن یقظان معرفی کرده است در آثار رمزی و عرفانی شیخ اشراق شهابالدین سهروردی ، از جمله رسالههای عقل سرخ و فی حالة الطفولیة و آواز پر جبرئیل نیز دیده میشود.در عقل سرخ هنگامی که سالک در صورت باز در صحرا رود، پیری میبیند با محاسن و رنگ و روی سرخ ؛ ابتدا میپندارد که جوان است، و از او میپرسد: «جوان از کجا میآیی؟» پیر میگوید: «من اولین فرزند آفرینشم، تو مرا چون جوان همی خوانی؟» و چون سالک میپرسد که پس چرا محاسن او سپید نگشته است،پاسخ میدهد که «من پیری نورانیم». (یحیی بن حبش سهروردی، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج۳، ص۲۲۸، ج ۳: مجموعه آثار فارسی شیخ اشراق، چاپ حسین نصر، تهران ۱۳۷۳ش)
در رسالة فی حالة الطفولیة نیز سالک پیری را میبیند در صدر خانقاه با خرقهای که نیمی از آن سپید است و نیمی سیاه. (یحیی بن حبش سهروردی، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج۳، ص۲۵۴، ج ۳: مجموعه آثار فارسی شیخ اشراق، چاپ حسین نصر، تهران ۱۳۷۳ش)
این پیر همان جبرئیل یا روحالقدس است که سهروردی در آواز پر جبرئیل در وصف او مینویسد که در دو طرف راست و چپش دو بال یا پر دارد؛ پر راست او نور محض است، به دلیل اینکه این پر نماینده رویی است که جبرئیل با حق تعالی دارد، ولی پر چپ او کاملاً نورانی نیست بلکه پارهای نشان تاریکی در آن هست، و این به دلیل آن است که این پر نماینده رویی است که جبرئیل به ذات خود دارد.(یحیی بن حبش سهروردی، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج۳، ص۲۲۰، ج ۳: مجموعه آثار فارسی شیخ اشراق، چاپ حسین نصر، تهران ۱۳۷۳ش)
موضوعات و مسائلی را که ابن سینا در حیّ بن یقظان مطرح کرده است سهروردی نیز کم و بیش در رسائل رمزی خود مطرح کرده است، از جمله موضوع چشمه زندگانی را.
در عقل سرخ پیر به سالک میگوید برای اینکه از رنج سفر کاسته شود باید چشمه زندگانی به دست آورد و از آن چشمه آب بر سر خود ریزد.
این چشمه در ظلمات است و سالک باید خضروار راه توکل در پیش گیرد تا پس از سرگردانی بسیار به آن برسد.( یحیی بن حبش سهروردی، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج۳، ص۲۳۷، ج ۳: مجموعه آثار فارسی شیخ اشراق، چاپ حسین نصر، تهران ۱۳۷۳ش)
پیر درآثار سنایی:
پیر به معنای عقل فعال و راهنمای باطنی سالک پیش از سهروردی از راهی دیگر وارد ادبیات عرفانی و صوفیانه فارسی شده بود و شاعری که این کار را کرده بود حکیم سنایی بود.
سنایی در مثنوی فلسفی ـ عرفانی سیرالعباد که تحت تأثیر جهانشناسی و روانشناسی ابن سیناست از عقل فعال به عنوان پیر یاد میکند.
شاعر روزی که از ماندن در نهاد خویش در میان دیو و دد و ستورانی که در عالم سفلی و زمینی همراه انساناند حیران و دلخسته شده است ناگهان در میان تاریکی «پیرمردی لطیف و نورانی» میبیند که گرچه کهنسال است، لیکن از بهار تازهتر و نوتر است. (شرح سیرالعباد الی المعاد، در مجدود بن آدم سنایی، ج۱، ص۲۵۳ـ ۲۵۵، مثنویهای حکیم سنائی، چاپ محمدتقی مدرس رضوی، تهران ۱۳۴۸ش)
شاعر که از فرّ و جمال و زیبایی و لطف و کمال و والایی پیر شگفت زده شده است به او میگوید: «چاه تیره چه جای چون تو مه است؟» و آنگاه پیر درباره خود میگوید که از گوهر و جای، یعنی از عالم جسمانی و مکان، برتر است و ملکوتی است و پدرش «کاردار خدای» است و «اول نتیجه قِدَم است»، و به فرمان اوست که وی به زمین آمده است. (همان ؛ص:256)
مشخصاتی که در اینجا از پیر ذکر شده است همان است که ابن سینا در حیّ بن یقظان گفته است.
در اینجا نیز پیر همان عقل فعال است که راهنمای سالک در سفر روحانی او میشود و به پرسشهای او پاسخ میگوید.
پیر در آثار فریدالدین عطار
فریدالدین عطار در مثنوی مصیبتنامه پیر را به عنوان راهنمای سالک در طول سفر باطنی و معنوی او معرفی میکند.
عطار سالک این راه را « فکرت » میخواند، و تأکید میکند که مراد او فکرت عقلی که کفّار گرفتار آناند نیست، بلکه فکرت قلبی است.
پیر این سالک نیز راهنمایی است که در قلب او خود را نشان میدهد.
هنگامی که سالک خاک عالم را در غربال ریخته و صدهزار بار آن را بیخته، ناگهان در غربال که نمودگار قلب است پیری پیدا میشود که از او دستگیری میکند.
این پیر را عطار عقل فعال نمیخواند و او را با جبرئیل و روحالقدس یکی نمیداند، ولی یک خصوصیت دارد که در پیر ابن سینا و سهروردی نیز هست و آن نورانی بودن اوست:
آفتابی در دو عالم تافته عالمی اختر ازو ره یافته
عطار ، مصیبت نامه، ج۱، ص۵۹
پیر در آثار نجمالدین کبری :
پیر به معنای شخصی نورانی که در دل سالک پیدا میشود، موضوعی است که قبل از عطار نجمالدین کبری نیز از آن سخن گفته است.
این شخص نورانی که به او « شیخ الغیب » میگویند کسی است که سالک را به آسمان میبرد، آسمانی که در درون سالک است. (حمد بن عمر نجم الدین کبری، فوائح الجمال و فواتح الجلال، ج۱، ص۳۲ـ۳۳، چاپ فریتز مایر، ویسبادن ۱۹۵۷)
این پیر غیبی با کسوتی صوفیانه در مثنوی مصباحالارواح که به شمسالدین محمد بردسیری نسبت داده شده است، بر سالکانی که از شهر به سوی باغ و از باغ به راغ رفتهاند ظاهر میشود، در حالی که :
می تافت چنانکه بر فلک هور از ناصیه مبارکش نور
مصباح الارواح، ج۱، ص۲
مولانا در اهمیت و ضرورت «پیر» گوید:
بر نویس احوال پیر راه دان پیررا بگزین و عین راه دان
پیر تابستان و خلقان تیر ماه خلق مانند شبند و پیر ماه
کردهام بخت جوان را نام پیر کو ز حق پیرست نه از ایام پیر
او چنان پیرست کش آغاز نیست با چنان در یتیم انباز نیست
خود قویتر میشود خمر کهن خاصه آن خمری که باشد من لدن
پیر را بگزین که بی پیر این سفر هست بس پر آفت و خوف و خطر
در فرازی دیگر نیز گوید:
غیر پیر اُستاد و سرلشکر مباد پیر گردون نی ولی پیر رشاد
در زمان چون پیر را شد زیردست روشنایی دید و از ظلمت برست
شرط، تسلیم است نی کار دراز سود ندهد در ضلالت ترک تاز
من نجویم زین سپس راه اثیر پیر جویم، پیر جویم، پیر، پیر!
پیر باشد نردبان آسمان تیر، پران از که گردد از کمان
مثنوی معنوی ؛دفتر ششم
و:
قطب شیر و صید کردن کار او باقیان این خلق باقی خوار او
تا توانی در رضای قطب کوش تا قوی گردد کند صید و حوش
مثنوی معنوی، دفتر سوم
و توصیه می کند:
دامن او گیر زوتر بی گمان تارهی از آفت آخر زمان
کیف مدّالظلّ نقش اولیاست کو دلیل نور خورشید خداست
اندرین وادی مرو بی این دلیل لا احبّ الآفلین گوچون خلیل
رو ز سایه آفتابی را بیاب دامن شه شمس تبریزی بتاب
مثنوی معنوی، دفتر اول
حافظ نیز به جایگاه پیر و ضرورت متابعت از مرشد عنایت داشته و در موارد عدیده ای از دیوانش به آن اشارت نموده است:
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
غزل:168
مگر خضر مبارک پی درآید ز یُمن همتش کاری گشاید
مثنوی آهوی وحشی
حافظ در اولین غزل از دیوانش [آنگونه که تدوین شده است] گوید:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی خبر نبوَد ز راه و رسم منزلها
و:
چو پیر سالک عشقت به مِی حواله کند بنوش و منتظر رحمت خدا می باش
غزل:274
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد
غزل:158
تو دستگیر شو ای پیر پی خجسته که من پیاده می روم و همرهان سوارانند
غزل:195
کار از تو می رود مددی ای دلیل راه کانصاف می دهیم و ز راه اوفتاده ایم
غزل:364
برای زدودن گرد و غبار کدورتها از دل مصاحبت با انسان روشن رایی را مفید و مؤثر می داند و می گوید:
دل که آئینه شاهی است غباری دارد از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
غزل:490
از ابیاتی که بعضاً به پیر و مراد مشخص و متعیّن برای حافظ تطبیق داده می شود بیت:
حافظ مرید جام مِی است ای صبا برو و زبنده بندگی برسان شیخ جام را
غزل:7
و بنا به استنباط بعضی از شارحان مصرع اول تصریح دارد که حافظ رند نه تنها مرید شیخ جام نبوده ؛ بلکه با زهد او مخالف بوده است.
زاهد خام که انکار مِی و جام کند پخته گردد چو نظر بر مِی خام اندازد
غزل:150
همچنین ابیات:
پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان رخصت خبث نداد ار نه حکایتها بود
قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد کاین معامل به همه عیب نه آن بینا بود
غزل:203
را کسانی به مراد و مرشد مشخصی تطبیق داده اند که باز هم چندان دقیق به نظر نمی رسد و «گلرنگ» به صاف و بی تزویر و ریا نزدیکتر می نماید.
ظاهراً آنچه از دیوان حافظ استنباط می شود این است که حافظ در طول حیات دنبال پیر و شیخ بوده ولی آن انسان آرمانی مطلوب خود را نیافته چنانکه گوید:
کجاست اهل دلی تا کند دلالت خیر که ما به دوست نبردیم ره به هیچ طریق
حافظ عبدالحسین جلالیان؛غزل:285
و بر این است که چنین پیری در خانقاه پیدا نخواهد شد
ز خانقاه به میخانه می رود حافظ مگر ز مستی زهد ریا به هوش آید
غزل:175
حافظ خود را مرید وبنده «پیر مغان» می داند
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
دیوان حافظ؛غزل:145
و به احتمال زیاد این پیر مغان وجود خارجی ندارد بلکه دل پاک و ضمیر صاف و سرشت زلال حافظ است و از منظری اصولاً هر گونه انگیزش و محرکی است که در تهذیب و تزکیه نفس و زمینه سازی برای استغراق در محبت معشوق مؤثر واقع می شود یا عشق است که سائق و رانه سالک در طریق معرفت می باشد
راهی پر از بلاست ولی عشق پیشواست تعلیممان کند که در ین ره چه سان رویم
غزل:1713
عینالقضاة همدانی از شیخ خود نقل می کند که هیچ پیر؛ سالک را کاملتر از عشق نیست. (عبدالله بن محمد عین القضاة، تمهیدات، ج۱، ص۲۸۳، چاپ عفیف عسیران، تهران)
الحمد لله رب العالمین

از نظر پاره ای از محققان حافظ مرید شیخ الاسلام احمد جامی عارف سده ۵و ۶ بوده است