هوالحی الذی لا یموت
در اقلیم خودبینی، دیگرخواهی و از خود فراروی اگر گناه نباشد نامعمول است و «خلاف آمد عادت» و آن عزیز در خیل عادت زدگان حضوری دیگرگون و پرفروغ داشت. مسافری بود در جاده بی پایان دانستن، که هرآنچه می آموخت با گوهر جان آمیخته می ساخت تا «چگونه زیستن» را در مسیر استعلا و استکمال بر وِی رقم زند.
گـر نشان زنــدگی جنبندگی است خار در صحرا سراسر زندگی است
هم جُعل زنده است هم پروانه لیک فــرقها از زندگی تا زندگی است
پژمان بختیاری
از حسد و کینه تهی بود و از غرور و خودبینی دور و بیزار، در عوض از مهر و محبّت سرشار بود و به عشق و ایثار آراسته. اندیشه ها را با اندیشیدن همراه ساخته بود و با ذهن و ضمیری جستجوگر در حیطۀ معنی و معنویت لطافتی مِه آلود داشت.
چونان سرو آزاد، و به سان کوه استوار و مانند دریا شکوهمند بود و بالاتر از اینها «آنی» داشت که دیگران را شیفته خود می ساخت. مجلس مصاحبتش دریایی بود سرشار از لعلهای نوشین و دُرهای معانی که مخاطب از آن درس می آموخت و بهره می گرفت. نهاد نیکش با تارهای احسان و خیرخواهی تنیده و سرشت پاکش با رشته های راستی و صداقت گره خورده بود. آنچه برای خود می خواست بیشتر و بهترش را برای دیگران نیز می طلبید و گَرد خودی و خودخواهی را از دامن وجود به تمام پیراسته و به حیات برین دست یافته بود.
این همه غمها که اندر سینه هاست از غبــار و گَــرد بود و باد مــاست
این غمان بیخ کن چون داس هاست اینچنین شد و آنچنان وسواس ماست
لحظات ارزشمند «فرصت سبز حیات» را صرفِ آموختن، شدن، تعالی یافتن و خدمت به خلق ساخته و لحظه ای اسیر رنگ ها و کوته نظری ها نگشته بود.
"رهرو منزل" مودت بود و سیّاح بادیۀ هدایت، سالک طریق محبت بود و ممتاز مسلک شفقت.
من خود این سنگ به جان می طلبیدم همه عمر کاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید
خلق را یکسره عیال حق و «نهال باغ خدا» می پنداشت و فارغ از تعینات و اعتباریات برای گره گشایی از کار بندگان اهتمامی تام داشت، سخن از او به واقع سخن از اندیشه و انگیزه انسانهای والایی است که با فرار رفتن از چهارچوب تنگ شخصی و حصارِ تاریک انانیت نقد عمر را صرف سعادت انسانها و اعتلای دانش، بینش و آرمانهای والای انسانی کرده اند. «لسان صدق» و نام نیک، ارزشمندترین یادگاری بود که از خود به جا گذاشت و تاسف و تاثّر دوستان و دوستداران در فراقش گواه این سخن
گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان هر جا که نام حافظ در انجمن بیاید
با ارادت به ساحت «ثقلین» و تبعیت از آموزه های حیات بخش و رستگاری آفرین آنان زندگی کرد و جامِ عمر از جرعه های جانبخش آنان اشراب نمود
آب حیات من است خاک سر کوی دوست گر دو جهان خرمی است ما و غم روی دوست
عشق به انسان و مقام آدمیت برایش مهم بود و از این رهگذر به دلهای همنوعان راه یافت.
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
مرگ برایش «شدنی» متعالی بود و حضور در جوار قرب حضرت معبود جلّت حکمته.
تلخ نبوَد پیش اینان مرگ تن چون روند از چاه و زندان در چمن
اکنون او مرزهای عالم ملک را پشت سر نهاده و ما خاکیان جای خالی اش را نظاره می کنیم آنجا که انبوه اندوه و داغ حسرت نشسته است و تسکین آلاممان رضا به قضای حضرت حق می باشد و درسهای ارزشمندی که لحظه های حضور در جوارش برایمان به همراه داشته .
من مرغ لاهوتی بودم ،دیدی که ناسوتی شدم دامش ندیدم ناگهــان در وِی گرفتـار آمدم
بالا بــودم بالا روم، آنجـــا بودم آنجـا رَوم بــازم رهان بازم رهـان، اینجا به زنهار آمدم
مولانا، دیوان شمس
الحمدلله رب العالمین
