صلّی الله علیک یا بنت رسول الله
حورای انسی و گلواژۀ هستی!
در وصفَت چه می توان گفت و نوشت که راز خدا و آبروی هستی، هستی. ذهن و زبان از شناخت و شرح درخور عاجزند و بیان و بنان از تعریفت قاصر، کُمیت لنگ عقل بر دامنۀ ناپیدا کرانۀ کمالت از تأمّل؛ و تصور صعود و راهیابی شرمسار و مردمِ دیده از نظاره به افق والای عصاره عصمت و جلوۀ جمال خجل، که یگانه گوهر بحر ولایتی و فروزنده زهرۀ سپهر هدایت. چنانکه جلوه حضورت در محشر نیز با طنین «غضوا ابصارکم» همراه خواهد بود.
ای به صورت زن، خدا را چیستی یا کیستی بوسۀ تکریم بر دست تو زد فحل الفحول
طبــع من از دور باشِ عصمتت هنگام مدح کرد از فکر سخن گفتن به خاموشی عدول
چگونه می توان از زلالِ کوثر و ترنم باران رحمت الهی بر عالم و آدم سخن گفت که عرشیان به خدمتش مباهی و سرافرازند و فلک و مَلک از شناخت سزامندش سر به زیر« لانّ الخلق فطموا عن معرفتها»
ملک در سجدۀ آدم زمین بوس تو نیّت کرد که در حُسن تو لطفی دید فوق حدّ انسانی
چند صباحی اقامتت در دنیا نعمتی بس بزرگ از حضرت ذوالمنن بر خاک و خاکیان بود تا این ظلمت سرا به حضور مبارکت روشنی پذیرد و به رایحه روح بخشَت عطرآگین شود، تو را با ما چه سنخیت و عالم پاک را با خاک چه نسبت؟! بگذار خاکیان به "فدک"خوش باشند و تو نیز "فلک" را آذین بخش
در خور شأنت نبود این خاکدان ا ی تو بزم آرای قرب لامکان
بانو! چگونه می توان" پهلو"ی تو بود و نشکست؟! و درجوار «کوثر» دل به «تکاثر» بست!
ام ابیها! تو «پارۀ تن» بل جانِ «جان هستی» بودی. رحلت پدر برایت به غایت دشوار بود از این رو شکیب را رواندانستی و به تعجیل به سویش شتافتی ولی از دیگر سو، فراقت برای امیر صبر (ع) صعب بود و طاقت سوز که در خزان نوبهار، «ید الله» (ع) قرار از کف فرو نهاد و «قَلَّ یا رسول الله عن صفیّتک صبری و رقّ عنها تجلّدی » سر داد و:
در دل شب مخفیــانه در مغــــــاک ریخت بـــر روی گل خورشید خاک
چاه داند که به او عمر چه سان می گذرد قصه کوتاه کنم ورنه سخن بسیار است
دریغا و دردا که دلت را خستند و گوهر یگانه عصمت را به سنگ کین و جفا شکستند.
همسر همراه و رهیارعلی! شرافت و منزلت هر عاشقی به قدر معشوق و قدر و مرتبت معشوق نیز همسان عاشق خود می باشد و حدیث دلبردگی حکایتی است طرفینی.حال اگر محب و محبوب ؛علی (ع)و فاطمه(س)باشند چه می توان گفت؟!
علی ندیده عبادت نمی کند حق را خدای را به جمال تو در نظر دارد
راستی!راست است که اسد الله در فراقت بی طاقت بود و گریه می کرد؟
اشک در چشم علی درد آور است از دو صد خرمن شرر سوزان تر است
و بالاتر از این ؛تمنای مرگ؟!باورش دشوار است اما اگر سخن از هجران فاطمه باشد این هم رواست چرا که او فاطمه اش را می شناخت و می دانست چه گوهری را از دست می دهد.
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز کز سر صدق می کنم شب همه شب دعای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان قال و مقال عالمی می کشم از برای تو
مادر گرامی ات به مال از همسرش (ص) حمایت کرد ولی تو، به جان شوی مظلوم خود را یاری کردی و در آن لحظات جانکاه نه او که فرزندت مهدی (عج) را به یاری خواندی که علی (ع) را غمهایش کفایت می کرد.
مادر حسین! گویند: مادر هر آنچه انجام می دهد فرزند هم فرا می گیرد و به وقتش آن می کُند، حال اگر مادر شهید شود پسر نیز...! یا مادر «فی بیوت اذن الله ان تُرفع» میان شرار جانسوز شعله های جور و جهل واقع گردد دختر نیز در قیامتِ غارت به گاه تاراج خیمه ها خود به آتش می زند تا ولیّ حق (ع) را نجات دهد، مهدی ات نیز فرماید: «فی ابنۀ رسول اله لی اسوۀ حسنه» چه می گویم؟! بگذاریم و بگذریم که «بوالعجب کاری است و پریشان عالمی».
عظّم ا... اجورکم فی هذه المصیبه
