.    اا

پسر فاطمه ! اي فاتح هميشه تاريخ ! يا ثارالله!

چه گوي بود كه از كوي عاشقان بربودي؟!

آن روز كه در سرزمين نينوا نداي « هَلْ مِنْ مُعِينٍ يَرْجُو مَا عِنْدَاللَّهِ فِي إِعَانَتِنَا » سردادي طنيني در تار و پود تاريخ افكندي كه انعكاسش تمامي عوالم هستي را در بر گرفت و هماره تاريخ جاودانه شد « لا يُدرس اثره و لا يُمحي اسمه» ، ( مقتل مقرّم ،‌ص 397). و نام بلندت را زينت بخش ملك و ملكوت نمود كه « هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق » و گواهي شد بر آيه شريفه : « رفعنالك ذكرك »، (انشراح، 4) و حديث شريف نبوي : « انّ للحسين حرارة في قلوب المومنين لن تبرد ابداً » ، « زآنكه شمع از گريه روشن تر شود »

آشناي عشق را بي آشنا گفتن خطاست در غريبي هم هزاران آشنا دارد حسين

شهريار

« اشهد انك نور الله الذي لم يطفا و لايُطفأ ابداً و اشهد انك وجه الله الذي لم يُهلك و لا يهلك ابدا »

كان لله بوده اي در ما مضي تا كه كان الله له آمد تو را

آموزگار بزرگ ايثار و نثار !

ازهر چه غير دوست گذشتي به راه عشق خلق اندريـن معامله چون از تو بگـذرنـد؟!

در راه محبوب نفس و نفيس را هيچ انگاشتي و از بذل و عطاي هر چه گمان مي رفت دريغ نكردي و فرزند و عيال و خانمان يكجا دادي كه :

گفت الست و تو بگفتي بلا سرّ بلا چيست ؟ كشيدن بلا !

و خدايت آنگونه كريمانه تو را گرامي داشت كه خود «كريم الخلايق » گشتي و خاكجايت مطاف انبياء و ملايك گرديد و شفابخش آلام دردمندان و راستي كه:« هر كه شد كشته او نيك سرانجام افتاد».

سر جانان ندارد هر كه او را خوف جان باشد به جان گر صحبت جانان برآيد رايگان باشد

و معبودت فرمود: « جعلتُ حسين خازن وحيي ، اكرمتُه بالشهاده و هبوتُ له بالسعاده و اجتبتُه بطيب الولاده و جعلتُه سيداً من الساده و قائداً من القاده و ذائداً من الذاده » ، ( حديث لوح ، ذيل نام مبارك حسين عليه السلام )

خنك آن قمار بازي كه بباخت هـرچه بـودش بنمانـد هيچش الاهـوس قـمـار ديـگـر

ديوان شمس

نفس مطمئنه ! آنچه در دعاي عرفه به زبان حال و قال و استعداد شهادت دادي و عرضه داشتي كه : «اشهد يا الهي بحقيقه ايماني و عقد عزمات يقيني و خالص صريحٌ توحيدي و باطن مكنون ضميري و علائق مجاري نور بصري ... و ما اشتملت عليه تا مور صدر و حمائل حبل وتيني و نياط حجاب قلبي و افلاذ حواشي كبدي و ما حوته شراسيف اضلاع كبدي ... » در عرصه عاشورا به واقع نشان دادي كه ايمان نه فقط اقرار به زبان كه عمل به اركان نيز مي باشد ،‌دعاي عرفه ترسيم عرفان نظري بود و عاشورايت تجلّي عرفان عملي .

سنگ كين چون بر جبين شه نشست حـق نما آئينه اي درهم شكست

خـون زقلب عالم امكـان چو ريخت نـاگهان شيرازه قـرآن گسيخـت

پـس به حال سجده برخـاك اوفتاد تــربتش شد خارق سبع الشداد

يــوسف زهراست اندر كنـج چاه يـــا ذبـيـح الله انـدرقتلــگـاه

چراغ هدايت و كشتي نجات !

عاشورايت نه مصاف كه« منظومه بزرگ هستي و مطاف»بود . تجلي توحيد و به تعبير مولانا : « ماتم جاني كه از قرني به است » و « رستخيز عظيمي » كه در قالب هستي روحي تازه دميد و حقيقتي كه تاپايان گيتي پايدار مي ماند و كربلا تجلي خدا در اين خاكدان و مشرق آفتاب عشق و تاريخي در جغرافيا كه هر كس آنجا را نشناسد و جرعه اي از عطش ننوشيده باشد كشتزار جانش شكوفه نخواهد زد ، و مركز پرگار عزت ، كرامت و آزادگي و عرصه مواجهه فضيلت ها و رذيلت ها كه « قد افلح من زكّيها . و قد خاب من دسّيها » ، ( شمس ، 9-10 )

از جـهان دو بانگ مي آيد به ضد تا كدامين را تو باشي مستعد

آن يكــي بـانگش نشـور اتقيــا و آن يكي بانگش فريب اشـقيا

مثنوي معنوي ، دفتر چهارم ، ابيات : 1622 – 1623

و خودت اي راز هستي !: « وِتر مَوتور » و دُردانه خدا كه مُحِبت محبوب خداوندست : « احبّ الله من احبّ حسينا » و دليل حق و حجت مسلماني و شاهراه بندگي و عبادت خداوند كه خود فرمودي : « فاذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة من سواه »

و خونت: « ثارالله » كه از سرچشمه حقيقة الحقائق و رقيقة الرقائق جاري شده و به حقيقت با خونبهايت كه خدايت به لطفش خود را بهاي آن قرار داده همسنگ شد، « اشهد انّ دمك سكن في‌الخلد »

بـالله اگر نبود خدا خــونبهاي تو عـالم نبود در خـور نعـلين پاي تـو

و يارانت : « زجان و جا رهيدگاني » كه كُنده و زنجير فرو نهادند و در زندان گشودند وحجاب وحايل كنار زدند و وفا داري را شرمسار خود ساختند ، بار سفر بستند و تار الفت از دنيا گستند و به «كمال انقطاع » رسيدند ، « بيرون دو عالم از جهاني دگرند »، « اشهد لقد كشف الله عنكم الغطاء »

نازم آن ذبح عظيمي كه به خود هفتاد و يك بـي بدل رشك ذبيح اله فدا دارد حـسين

و مرگ را چنان حقير پنداشتند:

مــرگ كيــــن جمــله ازو در وحشتند مي كنند ايــن قـــوم بر وي ريشخنــد

كس نبــــايد بــــر دل ايشــان ظفــر بــر صــدف آيــد ضــرر نــه بر گهر

مثنوي معنوي ، دفتر اول ، ابيات : 3495-3496

و گوهر عزّت و كرامت را با شكست صدف جان ، جلوه گر ساختند :

قد غيّرالطعن منهم كلّ جارحة الّا المكارم في امن من الغير

سيدمحمدرضا اُزري

و شهادتت: نه صرفاً فاجعه كه فرهنگ و درس خدا نگري ، دينداري ، آزادگي ، عزت مداري و ...

و غدير خونت در گودي قتلگاه : چشمه هائي از سرشك چشمها را به خود كشيد و خاستگاهي شد براي تبلور معرفت ، معنويت و ظلم ستيزي.

نداي عزّت آفرينت « هيهات منّا الذله » بود و شعار آگاهي بخشت شعور و آگاهي و رسيدن به كرامت نفس و كمال عقل در پي تبعيت از حق كه : « لا يكمل العقل الا بالتّباع الحق » و رهاندن بندگان از زنجير جهالت و بندهاي دروني و بيروني و افروختن چراغ هدايت كه : « بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلاله » و اينكه :

در جهان نتوان اگر مردانه زيست همچو مردان جان سپردن زندگي است

اقبال لاهوري

سـامضي و ما بالموت عار علي الفتي اذا مانـوي حقّـا و جـاهد مسلمـا

و واسـي الرّجال الصــالحين بنفسـه و فـارق مثبـوراً و خـالف مجـرماً

و ان تكــن الامــوال للترك جمعها فما بـال متـروك به المـرء يبخل

و ان تكــن الابدان للمـوت انشأت فقتـل امرء بالسيف فـي الله افضـل

همچــو نيلــوفر برو زين طرف جو همچـو مستسقي حريص و مرگ جـو

مــرگ او آبست و او جــوياي آب مي خـورد والله اعلـم بالصــواب

جــوي ديدي كــوزه اندر جوي ريز آب را از جــوي كي باشد گـريز

آب كــوزه چون در آب جــو شود محــو گردد در وي و جو او شود

وصف اوفــاني شــد و ذاتش بقـا زين سپس نــه كم شود نه بد لقا

مثنوي معنوي ،‌ دفتر سوم ، ابيات : 3908- 3909 و 3912 – 3914

و دشمانت : دنيا طلبان كوردل و بي بصيرتي كه جلوة دنيا فريبشان داد و هواي نفس گرفتارشان ساخت

قومي از حق و حقيقت غافل به تـمناي جهان باخـته دل

« و قد توازر عليه من غرّته الدنيا و باع حظّه بالارذل الادني و شري آخرته بالثمن الاوكس و تغطرس و تردّي في هواه » ، ( زيارت اربعين )

برق زرق و زر به اعين شد حجاب مـــستشان بنمود دنـيا چون شراب

تير حـرص و آز ، دل آماج كـرد خـانه ايـــمان و ديـن تـاراج كـرد

مــست دنيا را هوا اندر سـراست مست جاه از مست صهبا بـدتر اسـت

هر كه شد از جام منصب باده نوش بـامداد حــشر مـي آيد بـه هــوش

پـاي كوبد بر سـر عـقل و تــميز مـي بــــرد از يـاد روز رستــخيز

همچو طفلان مي شود سـرگرم لهو پـايمال دين كند با جــهل و سهــو

مـيل بر هر سـستي و مــستي كند مــست دنـيا سخت بــدمستي كـند

راستي اگر تو نبودي عشق را معني و مصداق درخوري نبود و و اگر عشق تو نبود زندگي معني و انگيزة چندان ارزشمندي نداشت .

باز اگر بوي ميي هست ز ميخانه توست بــاز اگر آب حيــاتي است به پيمانه توست

باز اگر راحت جاني بود افسانه تـوست بــاز هم عقل كسي راست كـه ديوانه توست

باز هم گرم از اين آتش جــانسوز توام سرخوش از آه و غم و درد شب و روز تـوام

من نديدم سخني خوشتر از افســانه تو عــاقلان بيهـــوده خنــدند به ديــوانه تو

عماد خراساني

دلدادگانت به اين خوشدلند كه روز و شبشان به شميم جانبخش تو معطر و مطرّاست ، شبستان دلشان با ياد تو معمور و زبانشان با نام تو مترنم است .

گر ديگران به عيش و طرب خرّمند و شاد ما را غم نگار بود مايه سرور

و خود اذعان دارند آنچه در لوح ضمير به تصوير مي كشند يا بر زبان مي رانند نه تو كه تصورشان از جمال جميلت مي باشد وگرنه از ادراكت « خليل را دست ذبيح را دل كليم را لب و مسيح را پا » لرزان است و « ز تماشاي تجّلاي تو مدهوش كليم » ولي دوستدارانت را نيز گناهي نيست كه « تو بزرگي و در آئينه كوچك ننمايي » كُميت انديشه از رسيدن به قله معرفتت عاجز و بيان و بنان از توصيفت قاصر است امّا :

آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد

مثنوي معنوي ، دفتر ششم ، بيت : 2164

حكايت ما چونان پير زالي است كه دل در گرو مهرِ ماه كنعان نهاده بود و با كلافي در دست در صف مشتريان سوداي تملك يوسف در سر داشت ، ديگران او را به تحقير مي نگريستند و به طعنه و كنايه سخن مي گفتند ، پير زن در پاسخ گفت : « مي دانم بضاعتم نه در حدّ خريد يوسف است ولي مي خواهم مرا هم در زمره مشتريان وي به حساب آورند » يا اعرابي باديه نشين دجله ناديده اي را مانيم كه سبوي آبي براي خليفه در بغداد به ارمغان مي برد و باديدن دجله شرمسار از تهي مايگي خود مي گردد ولي خليفه او را كريمانه مي نوازد كه « با كريمان كارها دشوار نيست » .

اي كه يك ديـدار تو ديدارها اي نثـــار دينتــان دينــارها

اي همه ينظــر بنـورالله شده بهر بخشش از بــر شــه آمده

تا زنيـد آن كيمياهاي نظــر بر سر مس هاي اشخاص بشـر

من غــريبم از بيـابان آمدم بر اميــد لطف سلطــان آمدم

بـوي لطف او بيابانها گرفت ذرّه هاي ريگ هم جانها گرفت

تا بدينجا بهر دينــار آمدم چون رسيدم مست ديدار آمدم

مثنوي معنوي ،‌دفتر اوّل ، ابيات : 2779-2784

و تو « سيد اهل الابا » هستي و « ممتاز من جميع الجهات » عاشقانت با نام و ياد تو زنده‌اند و مي‌گويند :

در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم بدان اميد دهم جان كه خـاك كوي تو باشم

مي بهشت ننوشم ز دست ساقـي رضوان مرا به باده چه حاجت كه مست روي تو باشم

سعدي

و از خدا مي خواهند چگونه زيستن و چگونه مردنشان را مطابق با زندگي و مرگ معنادار شما برگزيدگان گرامي خود قرار دهد :

« الهم اجعل محياي محيا محمد و آل محمد و مماتي ممات محمد و آل محمد » ، ( زيارت عاشورا)

الحمدلله رب العالمين

+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۵ و ساعت 8:47 |