سخن از بزرگ مردی است که عمری از نام و نشان گریزان بود ولی شمع جمع ؛ بَل شمس بی غروب محفل عارفان و عاشقان گردید. شوریده ای که پا بر زمین نهاده بود و سر بر آسمان و آستان جانان می سائید كه" العارف جسمه مع الناس وقلبه مع الله" آنگونه که امیر بیان علیه السلام در توصیف متقین فرماید:"انِسُوا بِمَا اِسْتَوْحَشَ مِنْهُ اَلْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا اَلدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ اَلْأَعْلَى"
و به تعبیر لسان الغیب "خشت زیر سر و بر تارَک هفت اختر پای"
تاملِ در زندگی "شمس" چنان اذهان را مشغول می دارد که قلم از نوشتن و زبان از سخن باز می مانَد .چنان که او در یکی از معروفترین گفته هایش ، خود را این گونه معرفی می کند.
آن خطاط ،سه گونه خط نوشتی !
یکی ، او خواندی لا غیر او !
یکی را ، هم او خواندی ،هم غیراو
یکی ، نه او خواندی ، نه غیر او
آن منم
سخن از محمد بن علی بن ملک داد تبریزی است که جناب جلال الدین مولانا در کلام با جلالتش او را "زنده جاوید" و" آفتاب امّید" می نامد و حضورش را موجب روشنی جان و جا !
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنبها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
ديوان شمس؛غزل:770
بنده موهوبی که در تکلم و تقرب مشرب کلیم علیه السلام داشت و در تجرد و عزلت سیرت مسیح پیشه ساخته بود ؛در مشاهده سلوک می نمود و در مجاهده روزگار می گذرانید ؛ آنگونه که فریدون سپهسالار نویسد: "...پیوسته در کتم کرامات بودی و از از خلق و شهرت خود را پنهان داشتی" .
"جان شیفته" ای که نادره ای چون جلال الدین را به قماری عظیم فراخواند و مولانا نیز با دلیری از این پیشنهاد استقبال نمود که « در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست » و رهاورد مبارک این سودا فرو نهادن همه تعلقات و برخوردار شدن از گوهر عشق بود :
خُنُک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
ديوان شمس؛غزل:1085
"عشق"برای مولانا کلیدی شد جهت گشودن ابواب و دفع و رفع موانع
یک دسته کلید است به زیر بغل عشق
از بهر گشائیدن ابواب رسیده
ديوان شمس؛غزل:2336
شمس نیز با دیدن مولانا مطلوب خود را یافت و توانست هر آنچه در دل دارد با وی در میان نهد ؛پس از سالها غربت و بی همزبانی که بی قرارش ساخته بود چندان که می گفت :
من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کَر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
مونسی یافته بود که توان ادراک وی را داشت
شمس ما کز بی زبانی شکوه کرد
در زبان شعر ملا جلوه کرد
دل به دردش آمد از داغ زبان
حق بدو داد این زبان جاودان
شهریار
ارزشمندترین هدیه ای که شمس به مولانا داد «عشق » بود که تنها ملاک و معیار شمس برای ارزشداوری درباب انسان ها محسوب می شد ، قیل و قال و بازی با الفاظ جاذبه ای برای شمس نداشت؛ اعتباریات را نیز پشت پا زده و پشت سر نهاده بود ؛ آنچه برایش مهم بود برخورداری از گوهر والای عشق بود و لاغیر؛ چنان که حتی در توصیف پدرش نیز بر آن انگشت می نهد و می گوید : "نیک مردی بود .... الّا عاشق نبود ، مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر"
شمس بيشتر از آنكه به مولانا چيزي بدهد ،گرفتني ها را از او گرفت! مولانا را سبكبار و سبكبال ساخت ؛ از قید عقل جزوی مصلحت اندیش ، رهانید و « مبدأ میلش » را از همه جلوه ها به سوی رفیق اعلی سمت و سو داد .
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم ، هُول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله ی این جمع شدی
جمع نیَم ، شمع نیَم ، دود پراکنده شدم
ديوان شمس؛غزل:1393
جلال الدین محمد یکپارچه شوریدگی بود و بی قراری! بلکه گویی اقیانوسی از آتش . شمس با جرقه ای جان مولانا را شعله ور ساخت
داد جاروبی به دستم آن نگار
گفت کز دریا برانگیزان غبار
باز آن جاروب را ز آتش بسوخت
گفت کز آتش تو جاروبی برآر
کردم از حیرت سجودی پیش او
گفت بیساجد سجودی خوش بیار
آه بیساجد سجودی چون بود
گفت بیچون باشد و بیخارخار
گردنک را پیش کردم گفتمش
ساجدی را سر ببر از ذوالفقار
تیغ تا او بیش زد سر بیش شد
تا برست از گردنم سر صد هزار
من چراغ و هر سرم همچون فتیل
هر طرف اندر گرفته از شرار
شمعها میورشد از سرهای من
شرق تا مغرب گرفته از قطار
ديوان شمس؛غزل:1095
مولانای جوان واپسین سالهای دهه چهارم از عمر خویش را سپری می ساخت و به یاری نبوغ و قریحه سرشار و اساتید دانشور از علم تحصیلی به کمال بهره برده بود ،ولی اینها روح دریائی وی را راضی نمی کرد ؛ به مطلوب واقعی خود رسید؛ در طلب بود ؛به مطلوب نائل آمد ؛ طرب آغاز کرد و تدریجاً "از طرب آکنده" شد . در ادامه دیگران را نیز به این طلب فرا می خواند و می گوید :
اگر تو یار ندار ی چرا طلب نکنی
وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی
به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست
عجب تویی که هوای چنان عجب نکنی
اگر چه موج سخن میزند ولیک آن به
که شرح آن به دل و جان کنی به لب نکنی
ديوان شمس؛غزل:3061
به گفته دکتر محمدعلی موحد :مولانا آن "بلند نظر شاهباز سدره نشین عرفان "است و شمس به تعبیر فروزانفر نقطه مرموز پرگار زندگی مولاناست و هم اوست که از مولانای واعظ و مدرس مولانایی را که شاعرترین شاعران ایران بایدش نامید؛ بیافرید
مولوی خاطر به عشق شمس باخت
وین همه دیوان به نام شمس ساخت
نی همین بر طبع ملا آفرین
آفرین بر شمس ملا آفرین
شهریار
ملاقات با شمس گویی بادی بهاری بود که بر اعماق جان مولانا وزیدن گرفت و او را به "حیات طیبه"(نحل؛97 و انفال؛24) رهنمون شد . مولانا پس از ملاقات با شمس به زندگی برین در افقی متعالی و ساحتی متمایز توفیق یافت
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
ديوان شمس؛ غزل:1393
"شمس" در های باغ سبز عشق را به روی مولانا گشود
باغ سبز عشق کو بی منتهاست
جز غم و شادی درو بس میوههاست
عاشقی زین هر دو حالت برترست
بی بهار و بی خزان سبز و ترست
مثنوی معنوی ؛ دفتر اول
جامه های ژنده عناوین و اعتباریات را که بر جان مولانا سنگینی می کرد و موجب ملال خاطرش می شد ؛ در آورد و او را به اطلسی نو آراست
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
که پس از آن مولانا فروغی به مراتب مضاعف یافت .
شکر کند چرخ فلک از ملِک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
غزل:1393
شمس ؛خورشیدی است كه در آئينه جان مولانا تابيدن گرفته چنانكه فراتر از شمس ؛علي (ع) نيز بر جان جلال الدين پرتو افشاني نموده:
از تو بر من تافت چون داری نهان
میفشانی نور چون مه بی زبان
مثنوي معنوي ؛دفتر اول
با کلام و نگاه نافذش "نور نثار" مولانا مي كند و موجب روشنی جان و روانش می گردد چرا که : "کار مردان، روشنی و گرمی است" چون می رسد تاريكي از بين مي رود، هم چشم مولانا است و هم چراغش، جلال الدین با وی مي بيند و هم او راه گشاي مولانا است؛ برای ملای روم هم سراج است و هم صراط ، از اين روست كه مولاناگوید:
چو تو پنهان شوي بر من همه تاريكي و كفرم
چو تو پيدا شوي بر من مسلمانم بجان تو
گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدم
وگر یک دم زدم بیتو پشیمانم به جان تو
اگر بیتو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم
وگر بیتو به گلزارم به زندانم به جان تو
سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت
عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو
درون صومعه و مسجد تویی مقصودم ای مرشد
به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو
ديوان شمس؛غزل:2162
وقتی هم شمس از شام به قونیه باز می گردد در استقبالش می گوید:
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار میرسد
رونق باغ میرسد چشم و چراغ میرسد
غم به کناره میرود مه به کنار میرسد
غزل:549
وقتي" مه به كنار مي رسد" ، شادی و آرامش لبخند می زند؛غم و تاریکی به كناره مي رود . شمس نیز كه خاصيت پرتو افشانی دارد و روشني بخش ظاهر و باطن و مشعل حقیقت است، با طلوع و نزدیک شدنش اسباب تشويش و غم را كه انديشه را در عالم اوهام مشغول می سازد،زائل می کند و ذهن موهوم؛ از فروغ و مصاحبت با او از تاريكي رها می شود به تعبیر خواجه شیراز :
بعداز این نوربه آفاق دهم ازدل خویش
که به خورشید رسیدیم و غبار آخرشد
غزل:166
مولانا نیز پیشتر گوید:
خلوتیان آسمان تا چه شراب میخورند
روح خراب و مست شد عقل خمار میرسد
چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار میرسد
ديوان شمس؛ غزل:549
و آخر دعوانا أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين
