.    اا

به طبابتی که دانی بفرست درد عشقم

به علاج بی‌طبیبیّ و دوای بی‌دوایی

در بارگاه نازم بگشا به رخ که آنجا

نه نیاز خودفروشی نه نماز خودنمایی

به کمند خود که صید دل عاشقان مسکین

به‌نواز از آن اسیری برهان از این رهایی

به‌ستاره‌ای سحر کن ره وادی شب من

که سپیده سر بر آرم به دیار روشنایی

شهریار

+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در یکشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۴ و ساعت 15:16 |