محمدبن علی بن ملک داد تبریزی در سال 582 هجری به دنیا آمد از چند و چون زندگی وی تا قبل از چاپ کتاب «مقالات» اطلاع چندان واضحی معلوم نبود و پس از آن با استناد به سخنان شمس، مطالبی در ارتباط با وی معلوم شد. قدیمیترین منبع در ارتباط با شمس، ابتدا نامه سلطان ولد و رساله فریدون سپهسالار میباشد در رساله سپهسالار آمده: ... هیچ آفریده ای را بر حال شمس اطلاعی نبوده چون شهرت خود را پنهان می داشت و خویش را در سراپرده اسرار فرو می پیچید.
شمس در مقالات، والدین خود را نازک دل و مهربان توصیف می کند و می گوید: آنها ، وی را نازپرورده بار آوردهاند: «این عیب از پدر و مادر بود که مرا چنین ناز بار میآوردند». در فرازی دیگر از مقالات در توصیف پدرش گوید : نیک مردی بود .. الا عاشق نبود ، مرد نیکو دیگرست و مرد عاشق دیگر. (مقالات، ص 119) تحصیلات شمس، قسمتی نزد شمس خونجی بوده و آنگونه که خود تصریح نموده نزد ابوبکر سله باف به کسب معرفت مشغول بوده است و نیز از پیر سجاسی دانش آموخته بود. از زندگی شمس چنین معلوم می شود که اغلب در مسافرت بوده و افلاکی در این باره نویسد: (جماعت مسافران صاحبدل او را پرنده گفتندی جهت طی زمینی که داشته) (مناقب ، ج 2، ص 615) و این مسافرتها تداوم داشته تا اینکه در آستانه چهل سالگی مولانا، در 26 جمادی الثانی سال 642 شمس به قونیه میرسد و در برخورد با مولانا موجب تحول عظیم فکری وی میگردد به گونهای که مولانا درس و بحث را کنار می نهد و آنگونه که خود در توصیف خالش میگوید:
زاهد بودم ترانـه گویم کردی سر حلقه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم بازیـچـه کـــودکـان کــویَم کـردی
شمس در مقالات گوید: «به هر که روی آورم روی از جهان بگرداند» در برخورد با مولانا نیز چنین تاثیری نهاد و علائق مولانا را تغییر داد . آنچه شمس به مولانا گفت به گونه ای قطعی معلوم کسی نیست و: «کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را» ملاقات با شمس روی آوردن «دولت عشق» به سوی مولانا بود و موجب شد علاقه مولانا به وی معطوف شود.
خضرش بــود شمس تبریــزی آنـکه با او اگر در آمیزی
هیچکس را به یک جوی نخری پرده های کلام را بدری
ولدنامه، ص 196
التفات تام بلکه استغراق مولانا در شمس موجب بروز حسادت مریدان مولانا بر شمس شد و تدریجاً ایذاء و اذیت خود را نشان دادند و او را ساحر و جادوگر خواندند و از توجه مولانا به وی انتقاد و گلایه کردند.
در شنــــاعت در آمــدند همه آن مریدان بی خبر چو رمه
گفته با هم که شیخ ما ز چه رو پشت بر ما کند زبهر چه او
ولدنامه، ص 43
شمس از گفتار و رفتار مریدان مولانا به ستوه آمد و پس از 16 ماه اقامت در قونیه (468 روز ) در روز پنجشنبه 21 شوال سال 643 قونیه را به مقصد شام ترک کرد و مولانا در هجران او بی قرار و نا آرام! به دیگران توجهی نمی کرد و در خود بود، مریدان نزد وی آمده عذرخواهی کردند.
پیش شیخ آمدند لابه کنان که ببخشا مکـن دگرهجران
تو به ما بکن ز لطف قبـول گر چه کردیم جُرمها زفضول
ولدنامه ، ص 47
وقتی مولانا از حضور شمس در دمشق با خبر می شود پیامهای دلنشین و تاثیرگذاری برایش می فرستد از جمله در نامه ای می نویسد: ای آفتاب جهانتاب ! پرتو عنایت از این سرمازدگان فراق بازمگیر و به نور خود دیار دلخستگان را روشنی بخشای (مقدمه استاد همایی بر ولدنامه ، ص 52) و فرزندش سلطان ولد را با حدود 20 نفر از یاران دنبال وی می فرستد.
بروید ای حریفان ، بکشید یار ما را به من آورید آخـــر صنم گـــریز پـــا را
به ترانه های شیرین ، به بهانه های زرین بکشید سوی خانه ، مه خوب خوش لقا را
دیوان شمس
سلطان ولد با یاران به سوی شام حرکت می کند
بی تعب می دویـــد در صحرا کم ز که می شمرد هــر کـه را
خار آن ره بر او چو گلشن بود بـــود از هر زیــان هزاران سـود
نارگرمـــا و سختی ســــرما می نمودش چو قند و چون خرما
پس از یافتن شمس و در خواست بازگشت به قونیه، شمس به همراه سلطان ولد و یاران به سوی قونیه عزیمت می کنند و در هشتم ماه مه سال 1247 میلادی، محرم سال 6645 هجری وارد قونیه می شوند.
آب زیند راه راهین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد
راه دهید یار را، آن مه ده چهـــار را کز رخ نوربخش او نور نثـار می رسد
دیوان شمس
پس از بازگشت شمس، کسانی که وی را آزرده بودند عذرخواهی می کنند و شمس آنان را می بخشد ولی پس از چندی باز علیه شمس بدگویی میکنند. شمس در مقالات گوید:
سفر کردم، آمدم و رنجها به من رسید که اگر این قونیه را پر زر کردندی کرا نکردی الا دوستی تو غالب بود ... سفر دشوار می آید اما اگر این بار رفته شود، چنان مکن که به آن بار کردن و به سلطان ولد گوید :
خواهم این بار آنچنان رفتن کـه نداند کسی کجایم من
همه گردند در طلب عـاجز ندهد کس نشان ز من هرگز
ولدنامه ، ص 52
شمس چند بار این سخنان را با سلطان ولد بازگفت و سرانجام روزی بی خبر از قونیه هجرت کرد و به تعبیر مولانا : «باز مشام جان ما از رایحه لطف او محروم ماند»، ( رساله سپهسالار ، ص 134)
هیچ از وی کسی نداد خبر نی به کس بو رسید از او نه اثر
مولانا در فراق شمس بار دیگر بی قرار شد و شوریدگی آغاز کرد به گونهای که حکایت بیصبریش بر سر زبانها افتاد و مردم با حیرت و شگفتی از خود می پرسیدند شگفتا که چنین عالم جامعی چگونه شیفته آن ژولیده گمنام شده است؟!
غلغله اوفتاد اندر شهر شهر چه ؟ بلکه در زمانه و دهر
ولدنامه ، ص 57
مولانا در غزلی بسیار دلنشین گوید:
چه دانستم که این سود امرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحـــون
چه دانستم کــــه گـــردابی مرا ناگــــاه بر باید چـــو کشتیام در انــــدازد میان قلزم پر خــون
مولانا به شام سفر می کند و جمع انبوهی از مریدان در پی او روان میشوند. مردم شام نیز شگفت زده می شوند که شمس، این سان مولانا را شیفته خود ساخته به گونه ای که برای جستجو و دیدنش اینهمه بی قرار است، از سوی دیگر مردم قونیه نیز در فراق مولانا بی تاب شده به سلطان روم عریضه ها می نویسند که مولانا را بازگرداند. مولانا در شام، شمس را نیافت ولی حقیقت شمس را در خود دید و دریافت که آنچه دنبالش می باشد در خود مولانا حضور دارد. این مطلب مهم در ولدنامه اینگونه آمده است:
شمس تبریز را به شام نـــدید در خودش دید همچو ماه پدید
گفت اگر چه به تن از او دوریم بی تن و روح هر دو یک نـوریم
این سخن در مناقب العارفین اینگونه آمده است: «اگر چه حضرت شمس الدین مولانا را در دمشق نیافت اما به معنی، عظمت او را و چیز دیگری در خود یافت» (مناقبالعارفین، ج 2 ، ص 699)
مولانا به قونیه باز می گردد و رقص و سماع را از سر میگیرد:
کرد رجعت به روم بـــاز آمــد رفت چون کبک و همچو باز آمد
قطره اش چون فزود و دریا شد بـــود عالی از عشــق، اعلی شد
چون چنین شد مگو میافت ورا کآنچـه میجست شد بر او پیدا
ولدنامه ، ص 60-61
چندین سال بر این منوال بود تا اینکه باز به عزم جستجوی شمس، رو به دمشق نهاد و با جمعی از یاران، راه شام در پیش گرفت و ماهها در آن شهر به جستجوی شمس مشغول بود ولی نشانی از وی در بیرون نیافت در این مدت عالمان زیادی برای ملاقات با وی به حضور مولانا رسیدند امّا این دیدارها موضوعیت چندانی برای مولانا نداشتند. پس از مدتی به قونیه بازگشت ولی دلش هماره به یاد شمس و احتمال حضور وی در دمشق می تپید و برای بار سوم تصمیم مسافرت به دمشق میگیرد.
ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم جان داده و دلبسته سودای دمشقیم
از روم بتازیم سوم بار ســـوی شـــام کز طره چون شــام، مطرای دمشقیم
ولی این تصمیم در عمل محقق نمی شود و مولانا به شام نمی رود همچنین آنگونه که از دیوان شمس استنباط می شود مولانا برای سفر به تبریز هم علاقه داشته:
دلم در گوش می گوید ز حرص وصل شمس الدین الی تبـــریز یستسقی و فـــی تبـــریز یستفتش
ولی مسافرت مولانا به تبریز هم صورت نمیگیرد.
ملاقات شمس با مولانا و حکایت دلدادگی مولانا به شمس به تعبیر استاد دکتر منوچهر مرتضوی: «یک تصادف کم نظیر، بلکه بی نظیر بوده» یا «یک جریان تقدیری و تعلق مشیت ازلی» آنچه مسلّم است و در ضمیمه شماره یک نیز اشاره شد شمس با همه علم و دانشی که داشته به مولانا هیچ نداده بلکه گرفتنیها را از وی گرفته و مولانا را سبک بار و سبکبال ساخته بود دلش را از اغیار ، خالی و خانه خدا ساخته بود. شمس آئینهای بود که مولانا حقیقت گسترده بر عالم هستی را و خود را در آن آینه دید.
شمس تبریز خود بهانه است مائیم به حسن و لطف مائیم
با خلق بگو برای روپــــوش کــاو شاه کریم و ما گداییم
در ارتباط با مدفن شمس، محل دقیقی نمی توان تعیین کرد. در بعضی از منابع، خوی را به عنوان مدفن، ذکر کردهاند ، قدیمی ترین منبع در این رابطه، مجمل فصیحی تالیف سال 855 میباشد که در ذکر حوادث سال 672 هجری (سال وفات مولانا) و وقایع سال 698 (سال وفات شیخ حسن بلغاری) به مزار شمس در خوی اشاره می کند همچنین در کتاب منشآت السلاطین فریدون بیگ در گزارش لشکرکشی سلیمان اول سلطان عثمانی به ایران، و در بازگشت از تبریز به سرزمین روم آن روزگار در سه روزی که در تابستان سال 942 در خوی بوده، سلطان عثمانی «با حضرت سر عسکر سوار شدند و به زیارت مزار شریف حضرت شمس تبریزی مشرف شدند» همچنین در منابعی نظیر ثمرات الفواد الی المبدا و المعاد تالیف ساری عبدالله افندی در قرن یازدهم و از معاصرین کتاب زندگی و آثار مولانا تالیف استاد بدیع الزمان فروزانفر ص 208، مقالات شمس تصحیح دکتر محمدعلی موحد ص 147 ، کتاب شکوه شمس تالیف خانم آنه ماری شیمل ص 538 و مقاله دکتر محمد امین ریاحی در کتاب چهل گفتار در ادب و تاریخ و فرهنگ ایران ص 267 به مدفن شمس در شهر خوی اشاره شده است. همچنین طبق روایتی، شمس در جوار سلطان العلماء پدر مولانا دفن شده است (مناقب العارفین، ج2، ص 700) درون آرامگاه، مرقدی که سمت چپِ سلطان العلماء قرار دارد مطابق با لوحة روی آن متعلق به صلاحالدین زرکوب است در سمت راست، صندوق بدون لوحهای است که بنابر روایات، مدفن سپهسالار آنجا واقع است، صندوق متصل به آن به علاء الدین چلبی تعلّق دارد صندوق مجاور آن متعلق به شمسالدین یحیی است که چنانکه از لوحة روی آن معلوم میشود بیست سال پس از وفات مولانا در سال 692 از دنیا رفته است و احتمالاً موجب پیدایش این تصوّر و تلقی گشته که شمس نیز در جوار مولانا مدفون است. همچنین در بعضی از منابع نقل شده که شمس در جوار محیالدین بنعربی در شام و جبل قاسیون مدفون است و به نقلی در تبریز از دنیا رفته و در قبرستانی در چهار راه گجل [گجل قاپوسی] دفن شده است یا در میدان قونقای تبریز و مکانی که تا چند سال پیش بیمارستان آذر آنجا واقع بود و امروزه بانک شده به خاک سپرده شده است برخی نیز گفتهاند شمس در افغانستان یا پاکستان مدفون است که این سخن را اعتباری نیست [در ضمیمه شماره یک به این اقوال اشاره شده است] اثر مکتوب مدوّنی از شمس بر جای نمانده و تنها کتاب مقالات که مجموعه گفتار شمس میباشد توسط اطرافیان نوشته شده است که کتاب ارزشمندی است. آنچه در مجموع از افکار و سخنان شمس برمیآید اینکه: وی اقیانوسی مواج بود که شنا کردن درآن کار هر کسی نبود و خود نیز بر این واقف بود آنگونه که گوید: «خدای را بندگانند که کسی طاقت غم ایشان ندارد و کسی طاقت شادی آنان ندارد. صراحیی که ایشان پر کنند هر باری و درکشند، هر که بخورد دیگر با خود نیاید، دیگران مست میشوند و بیرون میروند و او بر سر خُم نشسته»
مردان خرابات بخورند و برفتند مائیم که جاوید بخوردیم و بماندیم
و در فرازی دیگر از مقالات گوید: «طاقت کار من کسی ندارد، آنچه من میکنم مقلد را نشاید که بدان اقتدا کند راست گفتهاند که این قوم اقتدارا نشاید»
طفل را گر نان دهی برجای شیر طفل مسکین را از آن نان مُرده گیر
و در فرازی دیگر از مقالات گوید: «این سخن من بسی تنگ است و مشکل و اگر صد بار بگویم هر باری معنی دیگر فهم شود و آن معنی همچنان بکر باشد» و در سخن قابل تأمّلی گوید: «سخن همین است که آنچه باطن من است ظاهر شدی، باطن من یکرنگی است، همه عالم یک رنگ شدی شمشیر نماندی و قهر نماندی و این سنّت الله نیست که این عالم چنین باشد» از نظر شمس مسلمانی تسلیم است، خلق را از خویش مطمئن ساختن و از خداوند فرمان بردن است، نکات و آموزههای ارزشمند پرشماری در مقالات شمس مندرج است و مولانا جلالالدین نیز در تعدادی از حکایات و تمثیلات مثنوی از سخنان شمس بهره برده است از جمله در حکایت دیدار خلیفه از لیلی و پرسش از لیلا که: « از دگر خوبان تو افزون نیستی» و پاسخ وی به خلیفه که: «تو مجنون نیستی» همچنین نالیدن ستون حنّانه که در مثنوی و دیوان شمس به آن اشاره شده به احتمال زیاد مقتبس از مقالات و سخنان شمس تبریزی میباشد و حکایت آن هندو که در نماز سخن میگفت، نیز مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی پیش از سالها و نشان صورت او و سیرت او یک به یک که در دفتر چهارم مثنوی آمده است، حکایت توبه نصوح که در مقالات و دفتر پنجم مثنوی آمده است، حکایت مسافرت مسلمان، مسیحی و یهودی که در مقالات آمده ودر دفتر پنجم مثنوی نیز ذکر شده است، حکایت فقیر روزی طلب و آخرین حکایت مثنوی که داستان سه شاهزاده را بیان میکند و در مقالات هم آمده است. در کتاب مقالات به مناسبتهای مختلف از مطالب گوناگونی سخن رفته است از تفسیر، حدیث، فلسفه، کلام و مطالب دیگر. در مواردی به ابیاتی از شاعران عرب و فارس زبان استشهاد نموده و در مواردی سخنانی از عارفان سلف و معاصر خود نقل کرده است در پارهای از موارد به عارفان معاصرش انتقاد نموده و در مواردی روی وقایع تاریخی تمرکز نموده است. بازآنچه در مجموع از مقالات میتوان استنباط کرد اینکه شمس انسان مطلعی بوده و در کتاب مناقب العارفین از مولانا نقل شده است که: «[شمس] در دعوت کواکب و قِسم ریاضیات و الهیات و حکمیات و نجوم و منطق و خلافی او را لیس کمثله فیالآفاق و فیالانفس میخواندند»، (مناقب العارفین، ج2، ص 625-626) و او را به واقع خورشیدی در سپهر معنویت میدانست و وقتی خبر احتمالی رحلت شمس تبریزی را میشنود میگوید:
که گفت که آن زنده جاوید بمرد کـــه گفت که آفتــــاب امید بمرد
آن دشمن خورشید برآمد بر بام دو دیده ببست و گفت خورشید بمرد
و در توصیف تحول شگرفش پس از ملاقات با شمس گوید:
زاهد کشوری بودم صاحب منبری بودم کرد قضای دل مرا، عاشق و کف زنان تو
الحمد لله رب العالمین
