مقدّمه
مولانا میگوید:
دَر نَگُنجَد عشق در گفت و شَنید
عشقْ دریائیست قَعْرش ناپدید
قطرههای بحر را نتوان شمرد
هفت دریا پیش آن بحرست خُرد
عشق دریائی است بس ژرف و عمیق که قعر و گستره اش ناپیداست . اغلب بلکه عموم عارفان و شاعران شاخص در باب عشق سخن گفته و نوشته اند و با «صدای عشق» بیان و بنان خود را شیرینی و حلاوت بخشیده و سخن خود را ماندگار ساخته اند.
حافظ میگوید:
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکتۀ هر محفلی بود
غزل:217
و:
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تَعبیه در منقارش
غزل:277
عشق ، بیزبان ظاهری ، ناطقه را مدد می رساند، دل و دیده را باز میکند، نکاتی یاد میدهد که در دفتر اوراق یافت نمی شود و افقهای تازه فرا روی آدمی می گشاید . آدمی اگر گوهر عشق را در معدِن هستی کشف نکند و بارقه ای از آن بر جانش نتابد ، مغبون و تهی مایه در این خاکدان زیسته و زیانکار از این عالم رفته است. باز حافظ به حق توصیه می کند:
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید
نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
غزل:435
کسی که بهره ای از عشق نبرده ، به ظاهر زیسته امّا به واقع زندگی نکرده است!
گر نشان زندگی جنبندگی است
خار در صحرا سراسر زندگیست
هم جُعَل زنده است هم پروانه لیک
فرق ها از زندگی تا زندگیست
پژمان بختیاری
حیاتی تهی و بیحاصل داشته و مماتی مشابه آن ! با کثرتها دمخور بوده و جرعه ای از «کوثر» ننوشیده و نصیبش نشده . عشق است که مستی و بلکه قیامتی در عالَم می افکنَد و «مست مُدام»ی مثل مولانا جلال الدّین را می پروَرَد.بل فراتر: اشرف کاینات محمّد مصطفی (ص) را که به تعبیر مولانا:«با محمد بود عشق پاک جُفت» !
واژۀ عشق از قاموس هستی حذف شود ، خمودی و افسردگی غالب می گردد و شور هستی فروکش می کند . اگر حکیم نظامی می گوید:
به عشق گربه گر خود چیر باشی
از آن بهتر که با خود شیر باشی
نروید تخم کس بیدانه عشق
کس ایمن نیست جز در خانه عشق
خمسه،خسرو و شیرین،بخش:12
به واقع چنین است . عشق موجب از خودفرارَوی می شود و مقیم بیت المعمورِ عشق ، احساس امنیّت می کند.
نکتۀ مهمّ اینکه : ادراک سزامند عشق با عاشقی مقدور و ممکن است .
پرسید یکی که عاشقی چیست؟
گفتم که مپرس از این معانی!
آنگه که چو من شوی ببینی
آنگه که بخواندت بخوانی
دیوان شمس،غزل:2733
کسی می تواند از رمز و راز عشق آگاهی یابد و به درک آن نائل آید که دل به آن سپرده باشد. سعدی گوید:
حدیث عشق نداند کسی که درهمه عُمر
به سر نکوفته باشد در سرائی را
غزل:21
«عشق ما بِهِ الامتیاز انسان و موهبت و قابلیّتی است که آدمی را از زندگی حیوانی دور کرده و به او ارج و اعتبار می بخشد:
عشق آدمیّت است ! گر این ذوق در تو نیست
هم شرکتی به خوردن و خفتن دواب را
سعدی،غزل:9
و اینکه:
آدمي گر ايستد بر بام عشق
دستهايش تا خدا هم ميرسد
وجیزۀ حاضر ،کوته نوشتی است پیشکش به ساحَت والا و رفیعِ عشق .
مولانا که سرسلسلۀ عارفان عاشق و شاعران شوریده به شمار می آید،می گوید:
شرح عشق ارمن بگویم بر دوام
صد قیامت بگذرد و آن ناتمــــام
زان که تاریخ قیامت واحد است
حد کجا آنجا که وصف ایزد است؟
عشق را پانصد پَرست و هر پَری
از فراز عرش تا تَحتَالثَّری
مثنوی،دفتر پنجم
دعا و تمنّای ختمِ رهیافت از عماد خراسانی:
قد جان گر چه بود قیمت پیمانه تو
آه از آن دل که نشد مست ز میخانه تو
کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آن دلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق!
الحمد لله أولاً و آخراً ، ظاهراً و باطناً
سیامک مختاری
زمستان 1403 شمسی همزمان با اعیاد شعبانیّۀ 1446 قمری
