.    اا

هوسی است در سر من که سر بشر ندارم

من از این هوس چُنانم که ز خود خبر ندارم

دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی

من از او به جز جمالش طمعی دگر ندارم

سحری بِبُرد عشقش دل خسته را به جایی

که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم!

سفری فتاد جان را به ولایت معانی

که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم

چه شَکرفروش دارم که به من شَکر فروشد

که نگفت عذر روزی که برو شَکر ندارم

دیوان شمس،غزل:1620

+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳ و ساعت 15:10 |