خوش گفتار و خوش بیان باشد.
زبان کارکردهای مختلفی دارد. قدما معتقد بودند که تنها کارکرد زبان، اظهار ما فی الضمیر یا بیان آن چیزی است که در درون انسان است. این نگاه به زبان، بعد از بارکلی و سپس ویتگنشتاین و متاخران از ویتگنشتاین منسوخ شد و نشان داده شد که کارکردهای زبان، بیشتر از اظهار ما فی الضمیر است. بارکلی و ویتگنشتاین می گویند : تعداد کارکردهای زبان قابل شمارش نیست.غیر قابل شمارش به لحاظ عملی است، نه به لحاظ ریاضی. دو فیلسوف زبان، آوستین و سِر(شاگرد آوستین) برخی کارکردهای زبان را نشان دادند. وقتی یک پزشک با بیمار صحبت می کند، او کارکرد اخبار و گزارشها را مدّ نظر دارد، ولی کارکردهای دیگر از زبان نیز در حال ظهور است. نقش زبان(زبان اخلاق یا زبان غیر اخلاق) در فلسفه زبان مورد بحث است.
خداوند در قرآن می فرماید:
«وَ قُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْنًا» ، با مردم با خوش زبانى سخن گویید.(بقره،83)
شیخ طبرسی در مجمع البیان در تفسیر آیه فوق می گوید: جابر از امام باقر(علیه السلام)در تفسیر این جمله نقل کرده که منظور این است : بگوئید به مردم بهترین چیزى را که دوست دارید به شما گفته شود زیرا که خداوند مبغوض می دارد کسى را که ناسزا می گوید و نفرین می کند و بر مردم مسلمان طعن میزند و از ناسزا گفتن و شنیدن باک ندارد و در سؤال لجاجت و ستیزه می کند و دوست می دارد کسى را که بردبار و با عفت و پارسا بوده باشد.
اگر انسان خودش را میزان محک قرار دهد وآنچه را برای خود می پسندد برای خلق هم بپسندد به درستی صاحب کلام طیب و نیکو گشته است . علامه حسن زاده آملی می گوید:الهی، وای بر من اگر دلی از من برنجد!
در آیه ای دیگر می فرماید:«وَ هُدُوا إِلَى الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى صِراطِ الْحَمید»، و به سوى سخنان پاکیزه هدایت مى شوند، و به راه خداوند شایسته ستایش، راهنمایى مى گردند. (حج،24)
علامه طباطبایی (ره) ذیل آیه می نویسد:«قَول طیّب» کلامى است که در آن خبائث نباشد. و«کلام خبیث» به معناى کلامى است که یکى از اقسام باطل در آن باشد...پس معناى اینکه فرمود«به سوى قول طیب هدایت شدند» این است که خداوند وسیله را براى چنین سخنى برایشان فراهم نمود. و هدایتشان به صراط حمید[ حمید یکى از اسماء خداست] این است که از ایشان جز افعال پسندیده سر نزند، همچنان که جز کلام طیّب از دهان ایشان بیرون نمىآید.
شمس تبریزی گوید: پای سخن کسی نشسته بودیم گویی از سخنش یخ میبارید! نوادری هم هستند که از کلامشان نور می بارد و با نگاه و سخنشان قیامتی در جان آدمی برپا می کنند ؛ دلها را "زیر و زبر" میکنند ؛ آدمی را متحوّل میکنند و جانش را طراوت می بخشند
در دو چشم من نشین ای آن که از من منتری
تا قمر را وانمایم کز قمر روشنتری
اندرآ در باغ تا ناموس گلشن بشکند
ز آنک از صد باغ و گلشن خوشتر و گلشنتری
دیوان شمس ؛ غزل:2798
مولانا در مثنوی می گوید:
دوستی تو و از تو ناشکفت
حمد لله عاقبت دستم گرفت
کیمیایی بود صحبتهای تو
کم مباد از خانهٔ دل پای تو
تو یکی شاخی بُدی از نخل
خلد چون گرفتم او مرا تا خلد برد
مثنوی ،دفترِ چهارم
همنشینی با آنها عین بهشت است چنانکه ابن عربی در توصیف پیامبر (ص) گوید. نقل است مولانا هرگاه از مأذنه ؛ نام محمد (ص) و صدای شهادت مؤذن به رسالت آن حضرت (ص) را می شنید ؛ می گفت : نامت بماند تا ابد ای جان ما روشن ز تو !
در دیوان شمس نیز در بیت فرجامین ترجیع بندی با مطلع:
هرگز ندانستم که مه آید به صورت بر زمین
آتش زند خوبی او در جملهٔ خوبان چنین
گوید:
جانت بمانا تا ابد ای چشم ما روشن به تو
ای شاد و راد و مؤتلف جان دو صد چون من به تو
دیوان شمس ؛ قسمت ترجیعات ؛ ترجیع:23
و در غزلی با مطلعِ : "جانا به غریبستان چندین به چه میمانی" :
چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان
آمیختهای با جان یا پرتو جانانی
نور قمری در شب قند و شکری در لب
یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی
غزل:2572
مولانا در توصیف حسام الدین چلبی در آغاز دفتر ششم مثنوی گوید:
چون جمادند و فسرده و تنشگرف
میجهد انفاسشان از تل برف
چون زمین زین برف در پوشد کفن
تیغ خورشید حسامالدین بزن
هین بر آر از شرق سیفالله را
گرم کن زان شرق این درگاه را
برف را خنجر زند آن آفتاب
سیلها ریزد ز کُهها بر تُراب
و باز می گوید:
تیغ در زرّادخانۀ اولیاست
دیدن ایشان شما را کیمیاست
جمله دانایان همین گفته همین
هست دانا رَحمةً للعالمین
نار خندان باغ را خندان کند
صحبت مردانت از مردان کند
گر تو سنگ صخره و مرمر شوی
چون به صاحب دل رسی گوهر شوی
مهر پاکان درمیان جان نشان
دل مده الا به مهر دلخوشان
کوی نومیدی مرو اومیدهاست
سوی تاریکی مرو خورشیدهاست
دل تو را در کوی اهل دل کشد
تن تو را در حبس آب و گل کشد
هین غذای دل بده از همدلی
رُو بجو اقبال را از مُقبلی
مثنوی ،دفترِ اوّل
انسانهای به معنی واقعی معنوی "به جای ناسزاگفتن به تاریکی شمعی روشن می سازند"
گل خندان که نخندد چه کند
عَلَم از مشک نبندد چه کند
نار خندان که دهان بگشادست
چونکه در پوست نگنجد چه کند
مه تابان به جز از خوبی و ناز
چه نماید چه پسندد چه کند
آفتاب ار ندهد تابش و نور
پس بدین نادره گنبد چه کند
دیوان شمس ؛ غزل:835
سهراب سپهری به زیبائی و لطافت می گوید:و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود/و او به سبک درخت/میان عافیت نور منتشر می شد !
امروزه دیگر کاملاً اثبات شده که تقویت نیروی روحانی انسان می تواند احساسات متعالی را جایگزین افکار و احساسات مسموم سازد و در ادامه این فرایند،افکار ، باورها و احساسات جدید تاثیری شفابخش بر بُعد روحی و روانی و همچنین تک تک سلول ها گذارد و در نهایت ،زمینۀ بهبود فراهم آید. پزشک با مصاحبت روشمند و همدلی سازنده می تواند این امکان را برای مریض فراهم آورد.
با این رویکرد ، معلّم ،شخصی نیست که صِرفاً دانش های اکتسابی را به مخاطب می آموزد ،تنها در مقام انتقال مفاهیم و کلمات نیست؛ شخصی است که با بهره گیری از معارف و آموزه ها راه سیر و سلوک را پیموده و توانسته به دانش و فراتر از آن، بینش دست یابد ، قابلیّت های اشخاص را شناسایی و یاری می رساند که آن را به فعلیّت رسانند و در مسیر تکاملی خود را به کمال لایق و شایسته برسانند.
قطرهای بر ریز بر ما زان سبو
شمهای زان گلستان با ما بگو
خو نداریم ای جمال مهتری
که لب ما خشک و تو تنها خوری
ای فلکپیمای چُست چُستخیز
زآنچه خوردی جرعهای بر ما بریز
مثنوی،دفترِ چهارم
از سهروردی نقل شده ":مَنْ لا یَنفَعُکَ لَحظُهُ لا یَنفَعُکَ لَفظُه؛ کسی که دیدن او نافع نباشد، لفظ و سخن او هم مفید و اثرگذار نخواهد بود .
نیما یوشیج می گوید:
یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد.
...
قوَّتم می بخشد،
راه می اندازد،
و اجاق ِکهن ِسردِ سرایم
گرم می آید از گرمی ِعالی دم شان.
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است.
وقت هر دل تنگی
سوی شان دارم دست
جراتم می بخشد
روشنم می دارد!
مولانا با نکته سنجی در حکایت پادشاه و کنیزک در وصف حکیم و مرشد معنوی می گوید:
ای "لقا"ی تو جواب هر سوال
مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
ترجمانی هر چه ما را در دل است
دست گیری هر که پایش در گل است
مثنوی ،دفتر اوّل
بایدهمان دیدار ؛ گره گشا باشد تا بازی با الفاظ و کلمات! اگر دیدار اثربخش نباشد گاه الفاظ جز کار افزائی و مضاعف ساختن مشکلات و فرو بردن مخاطب در جهل مرکب نتیجه ای نخواهند داشت.
هر شخص در هر سنّی که باشد داشتن چنین استادی برایش مبارک است . باز از شیخ شهاب الدّین سهروردی نقل شده" اگر کسی نصفِ عُمر خود را صرف پیدا کردن استاد سازد ،ضرر نکرده و در نیمۀ بعدی جبران می شود.آیت الله آقاسید علی قاضی نیز گفته است : كسی كه دستش به كامل رسید، نصف راه را رفته است (سِير و سلوك منسوب به بحر العلوم، ص:۱۷۶)
پیر را بگزین که بی پیر این سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
آن رهی که بارها تو رفتهای
بی قَلاوز اندر آن آشفتهای
پس رهی را که ندیدستی تو
هیچ هین مَرو تنها ز رهبر سر مپیچ
مثنوی ، دفتر اوّل
چنین استادانی هرچند که دشواریاب هستند ولی اگر کسی با جدّیت انسان بخواهد به حکم عنایت الهی بدان خواهد رسید و آنها دست او را خواهند گرفت.
آیتالله جوادی آملی می گوید: معلم باید طوری طیب و طاهر باشد که شاگردانش بتوانند به قیام و قعود او اقتدا کنند و وجود او سراسر نور باشد.
در دانش پزشکی نیز:«باید که طبیب چون بر سر بیمار شود، با بیمار، تازه روی و خوش سخن باشد و بیمار را دل گرمی دهد که تقویت طبیب بیمار را، قوت حرارت غریزی بیفزاید و در درمان او مؤثّر افتد».(عنصرالمعالی کیکاووس بن وشمگیر، قابوس نامه، به اهتمام و تصحیح: غلام حسین یوسفی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1385، چ :14، ص: 181)
5.شنونده خوبی باشد:
استادِ حائز سلامت معنوی در سخن گفتن منسجم و کامل بیان می کند از علانیت گفتاری برخوردار است از اطناب و ایجاز خودداری می کند . سخنش واضح و شفاف است و هم در گوش دادن فعال و با تمرکز گوش می کند .به مهارت خوب گوش دادن آراسته است.
مهارت «گوش دادن فعال» (Active Listening) از مهارتهای زندگی ارتباطی است که از شنیدن کلمات دیگران فراتر میرود و شنونده به درک معنای عبارتهای گفته شده ، معنا و بطن و درونمایۀ آنها میرسد. این توانایی برای ایجاد ارتباط اثربخش امری ضروری است.
دوری از رفتارهای مزاحم،حفظ ارتباط چشمی،«حضور» حتی المقدور کامل در جوار متکلم،رواداری و بردباری ،توجه به ارتباط غیر کلامی گوینده،احتراز از قضاوت عجولانه،ایجاد اعتماد در طرف مقابل ،ارزش نهادن به شخصیت گوینده و ...از مواردی است که باید در گوش دادن به آنها توجّه داشت.
مولانا در حکایت آغازین مثنوی،ملاقات حکیمِ الهی و کنیز ،حوصله و شکیب حکیم در توجه و گوش سپاری به سخنان کنیز را اینگونه بیان می کند:
دست بر نبضش نهاد و یکبهیک
باز میپرسید از جور فلک
چون کسی را خار در پایش جهد
پای خود را بر سر زانو نهد
وز سر سوزن همی جوید سرش
ور نیابد، میکند با لب ترش
خار در پا شد چنین دشواریاب
خار در دل چون بود؟ وادِه جواب
زان کنیزک بر طریق داستان
باز میپرسد حال دوستان
با حکیم او قصهها میگفت فاش
از مقام و خواجگان و شهر تاش
سوی قصه گفتنش میداشت گوش
سوی نبض و جَستنش میداشت هوش
مثنوی ،دفتر اوّل
