زینب غم پروری را کش ز ذوق
بازوی زهرا به گردن بود طوق
روزگار از گردش خود سیر شد
طوق بازو حلقۀ زنجیر شد
آن چنان نالید آن نسل کبار
که به حالش دشمنان گرئید زار
سر نبرده با نیا شرح گله
خاست بانگ الرَّحیل از قافله
کرد آن بانوی ستر و عزّ و جاه
خیره با حسرت به روی شه نگاه
گفت کای مهر جهان افروز من
شکوه بر لب ماند شب شد روز من
کوفیان بستند بار محملم
رفتم اما ماند پیش تو دلم
صبح امید از فراقت شام شد
کام وصل دوست، دشمن کام شد
داغ حسرت بر دل آشفته ماند
دردهای گفتنی ناگفته ماند
هین تو باش و وصل باب و مادرت
من بیابان گرد سودای سرت
راه شام و آه دود آسای من
تا چه آرد بر سر این سودای من
گر خسان بارند بر سر آتشم
چون به سر سودای تو دارم خوشم
گو همه ویرانه باشد منزلم
هر کجا تو با منی من خوشدلم
کوفیان بستند بار کاروان
نینوائی ماند و شاه و ساربان
نیّر تبریزی
