آتشی از رُخ خود در بت و بتخانه زدی
و اندر آتش بنشستیّ و چو زر میخندی
مست و خندان ز خرابات خدا میآیی
بر شر و خیر جهان همچو شرر میخندی
همچو گُل ناف تو بر خنده بریدهست خدا
لیک امروز مها نوع دگر میخندی
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند
ز چه باغی تو که همچون گلتر میخندی
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر میخندی
تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخند
نظری جمله و بر نقل و خبر میخندی
در حضور ابدی شاهد و مشهود توئی
بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر میخندی
دیوان شمس،غزل:2868
ابیات فوق از دیوان شمس بغایت زیبا و دلنشین است ! می گوید: در آتش هم انداخته شدی ، آرام و باخیال راحت بنیشین و ابراهیم وار توکل کن ! بسوز و با رغبت بساز ، به محاسبات و دوخت و دوزهای حقیر عقل معیشت اندیش بی اعتنا باش و از خیر و شر کردن و چرتکه انداختن که غالباً به آن شرطی شده ایم خلاص شو و از ظن و گمان و مجادلات و نظریه پردازی ها که در چهارچوب تنگ ذهن و حواس مادی ما را محصور می کند رها شو و از حرص که خلق گرسنه را مبتلا به مقایسه و مسابقه و بندیِ سیری ناپذیری مال و مقام و تایید و توجّه و ... ساخته ، آزاد باش ! رها کن و رها شو و به رنج و اندوه که قریب به اتفاقشان اندوه دنیا و متاع دنیوی و حُب شهوات و اعتباریات و نام و شهرت و ... است ، بخند و خون جگرشدن هایت را به هیچ بگیر و بدان که دنیا ارزش رنج خوردن ندارد و این خون جگر و غم و ابتلا در زندگی تو رحمت خداست تا تو را از وابستگی و چسبیدن به دنیا و لذات و مرارتها که خیلی آن ها را جدی می گیریم و می خواهیم دیگران هم ان را جدی بگیرند ، آزاد کند.در غزلی دیگر از دیوان شمس می گوید:
به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
دیوان شمس،غزل:1989
شاعر همروزگارِ مولانا ، سعدی نیز می گوید:
به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
غزل:13
