ای بهاری که جهان از دَم تو خندان است
در سمن زار شکفتی چو شجر میخندی
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی
و اندر آتش بنشستی و چو زر میخندی
مست و خندان ز خرابات خدا میآیی
بر شر و خیر جهان همچو شرر میخندی
همچو گل ناف تو بر خنده بریدهست خدا
لیک امروز مها نوع دگر میخندی
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند
ز چه باغی تو که همچون گلِ تَر میخندی
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر میخندی
بوی مشکی تو که بر خنگ هوا میتازی
آفتابی تو که بر قرص قمر میخندی
تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخند
نظری جمله و بر نَقل و خبر میخندی
در حضور ابدی شاهد و مشهود توئی
بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر میخندی
دیوان شمس،غزل:2868
+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در جمعه سی و یکم فروردین ۱۴۰۳ و ساعت
22:37 |
