از عدمها سوی هستی هر زمان
هست یا رب کاروان در کاروان
خاصه هر شب جمله افکار و عقول
نیست گردد غرق در بحر نغول
باز وقت صبح آن اللهیان
بر زنند از بحر سر چون ماهیان
در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ
از هزيمت رفته در دریايِ مرگ
زاغ پوشيده سيه چون نوحه گر
در گلستان نوحه كرده بر خُضَر
باز فرمان آيد از سالار ده
مر عدم را كانچه خوردي بازده
آنچه خوردي واده اي مرگ سياه
از نبات و دارو و برگ و گياه
اي برادر عقل يك دم با خود آر
دم به دم در تو خزان است و بهار
باغ دل را سبز و تر و تازه بين
پر ز غنچه و ورد و سرو و ياسمين
ز انبهيّ برگ پنهان گشته شاخ
ز انبهيِّ گل نهان صحرا و باغ
مثنوی ،دفتر اوّل ، تفسیرِ ما شاء الله کان
+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در پنجشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۳ و ساعت
23:7 |
