.    اا

شاخ و برگ از حبس خاک آزاد شد

سر برآورد و حریف باد شد

برگها چون شاخ را بشکافتند

تا به بالای درخت اشتافتند

با زبان شطاه شکر خدا

می‌سراید هر بر و برگی جدا

که بپرورد اصل ما را ذوالعطا

تا درخت استغلظ آمد و استوی

جانهای بسته اندر آب و گل

چون رهند از آب و گلها شاددل

در هوای عشق حق رقصان شوند

همچو قرص بدر بی‌نقصان شوند

جسمشان در رقص و جانها خود مپرس

وانک گرد جان از آنها خود مپرس

مثنوی،دفتر اول،حکایت شیر و نخچیران

+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در پنجشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۳ و ساعت 22:57 |