1.محمد نصیری وزنه بردار و از دوستانِ تختی می گوید: همان شب که آن اتفاق در هتل آتلانتیک برای تختی افتاد ؛ ظهر ، تختی به محلّ تمرین ما آمد و به مربّیِ من گفت : "ممد رو با خودم ببرم ، تا عصر می آرم" مربّیِ من [آقای برومند] گفت "تمرین می کنه، ببری تا صبح نمیآد" ؛ تختی رفت ! فردا خبر آوردند که تختی از دنیا رفته. اگر من با او میرفتم ممکن بود جور دیگری بشود.
2. در کتابِ "تختی یک زندگی" ، از جمشید مشایخی نقل شده که می گوید:تازه در ادارۀ هنرهای زیبا استخدام شده بودم و مشتاق دیدنِ تختی بودم ،شنیده بودم به غذاخوری شمشیری زیاد می رود ،روزی موقع ناهار آنجا رفتم و تختی را دیدم ،خودم را معرفی کردم و گفتم:خیلی دوست داشتم شما را از نزدیک ببینم ، با مهربانی و گشاده روئی احوالپرسی کرد و برایم غذا سفارش داد مثل اینکه صد سال است مرا می شناسد ! هرگز آن روز و تواضع و متانت آن کشتی گیر بی بدیل را فراموش نمی کنم .(ص:288)
3.در فرازی دیگر از کتاب ، نوشته: لوریس چکناواریان پس از ساختن سوییت سمفونی "جهان پهلوان تختی" [نوستالژیا]، شهلا توکلی (1327_1393) را به اجرا دعوت کرده بود ، آنجا خانم توکلی به وی می گوید:آقای چکناواریان ! می خواستم به شما بگویم:اگر من بیست سالَم بود باز هم با تختی ازدواج می کردم.
4.مولانا می گوید:
در آرزویِ تو عُمر بُردم شب و روز
عُمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت
