ابله رمان باشکوه داستایفسکی است که برگرفته از تجربه نزدیک به مرگ فئودور در میدان اعدام بوده است. داستایفسکی در حالی که در انتظار تیرباران بود و مرگ خود را قطعی می دانست، درست سه دقیقه پیش از مرگ، توانست برای اولین بار زندگی را به وضوح ببیند. در آن لحظات، طلاکاری کلیسا و درخشیدن آن در نور آفتاب نظر او را جلب کرد. او پیش از این هرگز متوجه نشده بود نور خورشید چقدر مدهوش کننده است. در آن هنگام، عشق عمیقی به دنیا در او پدیدار شد. شما هم در چنین موقعیتی، ممکن است گدایی را ببینید و بخواهید فقط برای تجربه ی زنده بودن، جای خود را با او عوض کنید: تنها برای تجربه ی نفس کشیدن و احساس باد بر روی پوست. پیش از مرگ، صِرف زنده بودن، بی نهایت ارزشمند می شود. اما این پایان زندگی داستایفسکی نبود. در فرمان اعدام، تجدید نظر شد و فئودور از مرگ نجات یافت. چه می شود اگر کسی با درک مرگ، به زندگی برگردد؟
زندگی برای کسی که وجودش مملو از سپاسگزاری و سخاوت نسبت به حیات است، چطور پیش خواهد رفت؟ قطعاً آن فرد، نگرش رایج به زندگی را کنار خواهد گذاشت.
در این صورت، شما همه ی انسان ها را به طور یکسان دوست خواهید داشت، با ساده ترین چیزها به وجد خواهید آمد و هیچگاه احساس عصبانیت یا ترس نخواهید کرد. به همین دلیل، به نظر بقیه ی مردم «ابله» به نظر خواهید رسید. درست مانند عنوان کتاب داستایفسکی.
این رمان، مرحله ای فوق العاده از زندگی را به نمایش می گذارد. ما به طور مداوم با چیزهایی سر و کار داریم که می توانند موجب شادیمان شوند. اگر چیزها را درست ببینیم و نسبت به آن ها قدردان باشیم، می توانیم به شادی جاودان دست یابیم. داستایفسکی بی تاب آن بود که ارزش زنده بودن را پیش از آن که مرگ ما را با خود ببرد، دریابیم ! شرطی شدگی های ذهنمان را کنار بگذاریم و ابله بودن را تمرین کنیم.
