دوازده درس زندگی از حافظ
حافظ ؛ حافظه ما و سخنگوی ضمیر ناآگاه ایرانیست که هر کسی او را از آنِ خود و همراه و رهیار شادیها ؛ آلام ؛ خنده ها ؛ گریه ها ؛ رنجها و راحتی های خویش می داند . حرف و حدیث حافظ تمام نشدنی و حکایتش نامکرر است، چرا که حرف مردم در طول اعصار و گستره امصارست. تبیین فطرت الهی انسان و گذشته دیر و دور یک سرزمین به قدمت و گستره ایران . به واقع : " بزرگ بود /و از اهالی امروز بود /و با تمام افق های باز نسبت داشت/ و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید!"
در شیراز اقامت گزیده و در روزگار خود ؛ آوازه شهرتش آفاق را در نوردیده است.
زبان ِکلکِ تو حافظ، چه شُکرِ آن گوید؟
که تحفه سخنت می برند دست به دست
و نه فقط در ساحَتِ ملک بلکه در عالمِ ملکوت نیز : «قدسیان گوئی که شعر حافظ ازبر می کنند »
سخنش کلامیست پرنیان و آبگون که کالبدی روان دور از فشردگی و فسردگی دارد، .. اشعارش فراتر از ردیف و قافیه ؛ میناگری و برتر از وزن و آهنگ " بیت الغزل معرفت " است . از دل بر می خیزد و بر دل می نشیند .
عشق : حافظ نشان انسان معنوی و الهی را عاشقی می داند :
نشان موی میانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در میان نمیبینم
و توصیه می کند :
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
2_ مدارا : عنایت و پایبندیِ حافظ به مدارا، در جای جایِ دیوانش به وضوح مشاهده می شود و در یکی از ابیات معروفش «مدارا» را یکی از دو شرطِ لازم برای تأمین آسایش آدمی در دو جهان به شمار آورده و به ویژه دشمنان را مستحقِ برخورداری از آن دانسته است:
آسایشِ دو گیتی تفسیرِ این دو حرف است
با دوستان «مروّت» با دشمنان «مدارا»
3_ انس با قرآن : حافظ با قرآن اُنس و الفتی متوالی و مطول داشته ؛ با چهارده روایت از حفظ می خوانده و تفاسیر قرآن را مطالعه می کرده است بر آستان جانان سر نهاده و با گلبانگ سربلندی آسمان معنا و معرفت را عطرآگین ساخته است .
عشقت رسد بفریاد گر خود بسانِ حافظ
قرآن ز بَر بخوانی در چارده روایت
4_کم آزاری و نرنجاندن
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم آزاریست
5 _ نرنجیدن :
حافظ نه تنها از رنجاندن به جد احتراز دارد بلکه رنجشی از دیگران به دل نمی گیرد:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کارفریست رنجیدن
6 _ اغتنام عمر :حافظ دَم را غنیمت می شمارد و می گوید:
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
و:
ای جوان سر و قد گویی بزن
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان
که حافظا نبود بر رسول، غیر بلاغ
عشرت کنیم ورنه به حسرت کشندمان
روزی که رخت جان به جهان دگر کشیم
و:
زمان خوشدلی دریاب دریاب
که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و می خور در گلستان
که گل تا هفته دیگر نباشد
و:
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضامن خواهد شد
چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فرصت عیش نگه دارد و بزن جامی چند
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر
7 _ امیدواری : حافظ همواره امیدوارست ؛ چه در امور مربوط به دنیا :
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت
دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور
و چه امور مربوط به آخرت :
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
و:
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه دانی خموش
رندیِ حـافــظ نه گنـاهیست صَعب
بـا کـَـرَم پــادشـــه عـیــب پــوش
8_ صداقت و یکرنگی :
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند
من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آنکه او عالم سرّ است بدین حال گواست
9_ زیبابینی : حافظ از نگاه زیبابین برخوردارست
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
10_ شادجانی و گشاده روئی برایش چنان مهمّ است که توصیه می کند :
با دل خونین، لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آنی چو چنگ اندر خروش
و:
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گوارا
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
حافظ آسانگیر ؛ بیتکلف و در نتیجه آرام و خرسند است. دنیا را گذرگاه و نه قرارگاه انسان میداند و باور دارد اگر آدمی واقعبین و شکیبا باشد میداند که رنج و شادی این سرای سپنج تمام شدنی و خیر و شر آن ناپایدار است ؛عاقل و خردمند کسی است که در فرصت عمر به جای اندوه خوردن بر گذشته و نگرانی و دلهره نسبت به آینده، از نعمتهای خداوند بهره ببرد و با شادی، امید و پرداختن به کارهای نیک به بالندگی و خرمی خود کمک کند
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بِهشت، روضه دارالسلام را
و:
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
و:
می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد ورطل گران گرفت
جایی که تخت و مسند جم میرود به باد
گر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
غم دل چند توان خورد که ایام نماند
گونه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن
تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا
حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی
نقد عمرت ببردت غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز درین قصه مشکل باشی
11_ افتادگی و تواضع : حافظ در جایی، ثروتمندان را از فخرفروشیِ بر بینوایان برحذر میدارد:
ای توانگر مفروش این همه نخوت که ترا
سر و زر در کنفِ همّتِ درویشان است
در بیتی دیگر از تواضع، بی تکلّفی و بیحاجب و دربان بودن خود سخن می گوید:
هر که خواهد گو بیا و هرچه خواهد گو برو
کبر و ناز و حاجب و دربان درین درگاه نیست
و در مواضع دیگر نیز، به کرات از تکبر و عواقب سوء آن یاد میکند:
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
حافظ افتادگی از دست مده زانکه حسود
عِرض و مال و دل و دین در سرِ مغروری کرد
گر طیره مینمائی و گر طعنه میزنی
ما نیستیم معتقدِ مرد خود پسند
حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
کلاهداریش اندر سر شراب رود
حجابِ راه تویی حافظ از میان برخیز
خوشا کسی که در این پرده بیحجاب رود
تا فضل و عقل بینی بیمعرفت نشینی
یک نکتهات بگویم خود را مبین که رَستی
به عُجبِ علم نتوان شد ز اسبابِ طرب محروم
بیا زاهد که جاهل را هَنیتر میرسد روزی
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رِند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت
12_ رازپوشی :
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
صائب نیز به زیبائی گوید:
کاسه منصور خالی بود پرآوازه شد
ورنه در میخانه وحدت کسی هشیار نیست
