.    اا

1. احیاءِ جهان پس از پایان زمستانِ سرد ، نقطه عزیمتی است برای حرکت در جهتِ معنابخشی به جهان و درک کائنات به شکل و صورتی که انسان توانایی مواجهۀ مطلوب با زمان را بیابد.

2. مولانا از بهار و سرسبز شدن گیاهان و نباتات استفادۀ ابزاری نمی کند تا معاد را اثبات کند ! چرا که او خود، در حالت بِالقوّه ، معادی می زیَد و جنبه آخر الزمانی برایش بِالفِعل تحقُّق یافته است... بلکه مولانا در نگاهِ وحدت وجودی خود، زمستان و پاییز را لازمۀ خلقت می بیند ولی نه فقط برای جهان و طبیعت و محیط زیست و از این حرفها، بلکه طبق معمولِ خودش برای استکمال روحِ انسان و تعالی بخشی به نفسِ انسانی.

ای بستگان تن به تماشای جان روید

کآخر رسول گفت تماشا مبارکست

بر خاکیان جمال بهاران خجسته‌ باد

بر ماهیان طپیدن دریا مبارکست

روحِ بهارِ مسیحاگون ، در کالبد انسانِ نیست شده دمیده می شود:

ای باغبان ای باغبان، آمد خزان، آمد خزان

بر شاخ و برگ از درد دل، بنگر نشان، بنگر نشان

ای باغبان،هین، گوش کن، ناله درختان نوش کن

نوحه کنان از هرطرف،صد بیزبان،صد بی زبان

مولانا در ادامۀ این غزل ، غم را به زاغی تشبیه می کند که وارد باغ [حیات انسانی] می شود و با افسوس از یکایک گیاهان و نباتات خبر می گیرد و بر نبودِ آنان افسوس می خورد.

خورده چو آدم دانه ای، افتاده از کاشانه ای

پرّیده تاج و حُلّه شان، زین افتنان، زین افتنان

اما پاسخی به این زاغ [که نماد اندوه و رنج ودشواری است] داده می شود که نشانگر امید همارۀ انسان به زندگی و حیات مجدد در سایه بازگشت بهار جاودانه است:

گفتند ای زاغِ عدو، آن آب باز آید به جو

عالم شود پر رنگ و بو، همچون جنان، همچون جنان

ای زاغِ بیهوده سخن، سه ماه دیگر صبر کن

تا در رسد کوری تو، عید جهان، عید جهان...

میرَد خزانِ همچو دد! بر گور او کوبی لگد

نَک صبح دولت می دمد، ای پاسبان، ای پاسبان!

3. مولانا در بیتی دیگر یادآور می شود که عید رفتنی است، اما رهایی از چنبرۀ زمان و فلک، عید را ابدی می کند:

عید بیاید رود، عید تو مانَد ابد

وز فلک بی مدد، چون که رهیدی بگو

و در غزلی دیگر:

دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی

من از او به جز جمالش طمعی دگر ندارم

سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی

که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم

سفری فتاد جان را به ولایت معانی

که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم

در ادامۀ غزل این بیت بغایت دلنشین

چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشد

که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم!

+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ و ساعت 23:33 |