.    اا

1. هر روز بارها به مولانا می اندیشم و گاه با خود می گویم : این شخص چقدر جان رهیده و آزادی داشته ؟!آزاد از همۀ تعیّنات و تعلّقات! جانی که حتی از قید و بند وزن و قافیه هم خود را رهانده است؛جانی بغایت سیال و "اِبنُ الوَقت" بل "اَبُ الوقت"! بازی شکاری که بر بارگاه سلطان بال می گشاید

من باز شکارم جان دربند مدارم جان

زین بیش نمی‌باشم چون جغد به ویرانه

هماره دنبال طعام تازه است،هیچگاه "قدید"خوار نیست بل "نور" به کام می کشد و "قوُتِ اصلی"آدمی را همین نور می داند و می گویدک"قوُتِ حیوانی مر او را ناسزاست" . میانه ای با بیات ندارد ؛ مدام نو می شود و نو می طلبد و دیگران را نیز به این نوخواهی توصیه می کند

بغداد همانست که دیدی و شنیدی

رو دلبر نوجوی، چو دربندِ قَدیدی؟!

و این واقعیت را یادآور می شود که:

زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی

باقی، همه دیک آن مزه دارد که چشیدی

"واحدُالهَمّ"است و در مقامِ حضور

لا خیر ولا میر، سوی الله تعالی

فالغیبة عنه نفساً غیر سدید

در مقامِ "رضا"ست و مهر و قهرِ حق را به جان پذیرا

از راحت و دردش نکشم خویش و ندزدم

قفلی دهدم حکم حق و گاه کلیدی

ادامه بغداد همان و گل خندان که نخندد...

نو شدن در فکر و نظر ؛ تازگی در ذهن و زبان و گوئی چشمه سار جوشانی است که مدام فوران می کند و زلال است ؛ جانمان را شستشو می دهد ؛ تنهائی را پُر می کند و با "ماکول نور" غذا می دهد ؛ زیبا و زیبائی آفرین است ؛ تو گوئی خضرست که هرجا قدم می نهد آنجا را سرسبز می کند و طراوت می بخشد مانند "شاخ طری" است "که ثمار پخته از وی می بَری" ؛ بی پروا می تازد ؛ ویران می کند و می سازد ! همداستانی با مولانا حسّ غریبی می دهد ! عصاره ایست که وقتی باز می شود رایحه دلنوازی از خود ساطع می سازد ؛ بارانی توفنده بر زمینه جانهاست که لوح ضمیر را پذیرای صوَر غیبی می سازد ...

در سالگرد عروج "شاهباز سدره نشین " سپهر عرفان حضرت مولانا جلال الدین قرار داریم ؛ نادره ای شگرف با جایگاهی بی بدیل در قلّه قوس معرفت و معنویت . متفکری ژرفاندیش و شوریده ای سبکبال که ملت عشق را بنیاد نهاد و راه و رسم عاشقی تعلیم داد . مرشدی بصیر که کتاب مثنوی و آثار منثورش عالیترین مفاهیم معرفتی را تبیین می کند و شوریده ای بی آرام که به سان آتش فشانی سیّال و فعال در دیوان شمس اوج می گیرد و سر بر آستان جانان و آسمان معرفت می ساید و با دست شُستن از تمام تعیّنات حتی الفاظ و واژگان ؛ سر به سر لفظ و عبارت را می سوزد و در هیأت دیوانه ای کبیر عقل جزوی را به تمام فرو می نهد و دیوان کبیر را می سراید

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز

آتشی از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز

عاشقان را هر نفس سوزیدنیست بر ده ویران خراج و عشر نیست

روح شعله وری که آتش در بیشه اندیشه ها زد و با ترسیم افقهای متعالی چشم اندازی تازه فراروی تشنگان معرفت گشود.

مولانا این "جانِ شیفته" در چنین روزهائی به اصل خود رجعت کرد و جان عاریت تسلیم جانان نمود هرچند در این خاکدان نیز افلاکی زیست و جز تجلّیات معبود جلوه ای برایش جاذبه نداشت . روز عروجش عُرس نام گرفت که برای آن جانِ سوخته در آتش فراق مبارک روزی بود

بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن

روح بزرگ و با جلالت جلال الدین پس از چندی تحمّل بیماری و تب ؛ خرقه نحیف خاکی را تهی و به افلاکیان پیوست

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن

غزل:2037

+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۱ و ساعت 21:26 |