و در «رومئو و ژوليت» مينويسد: ژوليت بارومئو گفت: «انكار كن نام خود را» رومئو نيز قبول كرد و گفت: «مرا از اين پس عشق صدا كن كه اين نام جديد و غسل تعميد من است»، (رومئو و ژوايت، پرده دوم) عاشق اگر نامي دارد در اضافه به معشوق است و منسوب شدن به او.
وقتي از فيثاغورث ميپرسند: دوست كيست؟ ميگويد: كسي كه «من» ديگريست مانند اعداد «متحابه» [اعداد متحابّه يا دوستدار هم اعدادي هستند كه مجموعه مقسوم عليههاي يكي برابر ديگري باشد و برعكس، مانند اعداد 220 و 284، مقسوم عليههاي عدد 284 عبارتند از: 1و2و4و71و142 و مجموعشان برابر 220 ميباشد مقسوم عليههاي عدد 220 نيز عبارتند از: 1و2و4و5 و10و11و20و22و44و55و110 كه مجموعشان برابر 284 ميباشد]
نظامي در «خسرو و شيرين» از زبان شيرين خطاب به خسرو ميگويد:
مبين در آينه چين، اي بت چين كه باشد خويشتن بين، خويشتن بين
تو را آئينهاي چشم چو من بس كه ننمايد به جز تو صورت كس
يعني من چنان در عشق تو مستغرقم كه هركس به من نظر كند تو را ميبيند
ابنعربي اين قسم از عشق را در ارتباط با خداوند «عشق اكبر» يا عشق الله مينامد و جز براي كساني كه به مقام فناي كلّي رسيدهاند و مشاراليه «يحبّهم ويحبّونه»، (ماندة،54) ميباشند قابل حصول و وصول نميداند.
باز از ديگر نتايج مبارك عشق اين است كه غم را زايل ميسازد و شادي مي بخشد:
آن باده به جز يك دم دل را نكند بـي غم هرگز نكشد غم را هرگــز نكند كين را
ديوان شمس
به از اين چه شادماني كه تو جاني و جهاني چه غم است عاشقان را كه جهان بقا ندارد
ديوان شمس
هــرگــز چنين دلــي را غصه فـرو نگيرد غمهــاي عـالــم او را شادي دل فزايند
ديوان شمس
و اگر غمي دارد به تغيير مولانا «اندوه سبز» است نه غم سياه و فرسايش دهنده
فـارغ از انبوه انـدوهان سوهـان صولتـم خرّم از اندوه سبزم بيشة انـديشههـاست
با آنكه دلم از غـم هجـرش خـون است شادي به غمش زغـم مـرا افـزون است
انـديشه كنـم هـر شب و گـويم يـارب هجران چنين است وصالش چون است؟!
مولانا به يُمن اين عشق، خود چشمه جوشان شادي و فرح ميشود و آنگونه كه خود ميگويد: «فرح ابن الفرح بن الفرحم» و حافظ نيز ميگويد:
اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد من و ساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم
ديوان حافظ
و نتيجتاً عاشق در اين دنيا هم با ابتهاج و شادي واقعي در بهشت است:
من نيـَم موقوف نفخ صور همچـون مردگان هر زمانم عشق جاني ميدهد ز افسون خويش
در بهشت استبرق سبز است و خلخال و حرير عشق نقدم ميدهد از اطلس و اكسون خويش
ديوان شمس
عشق وهم سوز و زداينده وسوسههاي ويرانگر است:
هست عشقـش آتشـي اِشكال سـوز هـر خيـالي را بـروبـد نـور روز
مثنوي معنوي، دفتر سوم، بيت: 1136
پوزبند وسوسـه عشـق است و بـس ورنه كي وسواس را بسته است كس
مثنوي معنوي، دفتر پنجم، بيت: 3230
دانـد او كو نيكبخت و محـرم اسـت زيركي ز ابليس و عشــق از آدم است
زيركي سبّاحــي آمـــد در بحــار كم رهــد، غــرق است او پــايان كار
هِل سماحت را رها كن كبر و كين نيست جيحون، نيست جو، درياست اين
مثنوي معنوي، دفتر چهارم، ابيات: 1402-1404
عشق فصل الخطاب و تمام كننده قيل و قال است:
عشق بُرد بحـث را اي جـان و بـس كـو ز گفـت و گو شود فريـاد رس
حيـرتـي آيـد ز عشـق آن نطـق را زهـره نبـود كـه كـند او مـاجـرا
مثنوي معنوي، دفتر پنجم، ابيات: 3240-3241
عقل جزوي را توان ادراك عشق نيست و عشق رباينده عقل جزوي مصلحتانديش است:
عقل جزوي عشق را منكر بود گرچه بنمايد كه صاحب سر بود
مثنوي معنوي، دفتر اول، بيت: 1982
قياس كردم، تدبير عقل در ره عشق چو شبنمي است كه بر بحر ميكشد رقمي
حافظ
بنگر اين كشتي خلقان غرق عشـق اژدهايـي گشـت گـويـي خلـق عشـق
اژدهـايـي نـاپـديــد دلــربـــا عقـل همچــون كــوه را او كهــربـا
مثنوي معنوي، دفتر ششم، ابيات: 623-624
عينالقضاة همداني در «تمهيدات» گويد: سوداي عشق از زيركي جهان بهتر ارزد و ديوانگي عشق بر همه عقلها افزون آيد كه هر كه عشق ندارد مجنون و بيحاصله است.
لا اُبالی عشق بـاشد نـی خـرد عقل آن خواهد کـز آن سودی برد
مثنوی معنوی، دفتر ششم، بیت: 1967
شهریار نیز گوید:
با عقل، آب عشق به یک جو نمیرود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
عشق موجب رهايي انسان از تعلقات ميشود:
پـاك مـيبـازد نباشـد مـزدجــو آنچنان كه پاك ميگيرد ز هـو
ميدهد حق، هستـياش بـيعلتـي ميسپــارد بــاز بيعلت فتي
كـه فتـوت دادن بـيعلـت اسـت پاكبازي خارج هر ملـت است
ز آنكه ملت فضل جويد يا خلاص پاكبازاننـد قـربـانـان خـاص
مثنوي معنوي، دفتر ششم، ابيات: 1970-1973
حافظ گويد:
فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
در عشقهاي مجازي، عاشق به خود عشق ميورزد نه معشوق:
گفت پس من نيستم معشوق تو مـن به بلغـار و مـرادت در قُتو
عاشقي تو بر من و بـر حالتـي حالت اندر دسـت نبـود يافَتـي
پس نيَم كليِ مطلـوب تو مـن جزو مقصودم تو را انـدر زمـن
خانه معشوقهام، معشـوقه نـي عشق بر نقد است بر صندوق ني
مثنوي معنوي، دفتر سوم، ابيات: 1414-1417
عشق مجازي نهايتاً به ندامت منتهي ميشود:
او همي گويد كه از اشكال تو غره گشتم دير ديدم حـال تـو
شمع مرده باده رفتـه دلـربـا غوطه خورد از ننگ كژ بيني ما
مثنوي معنوي، دفتر پنجم، ابيات: 346-347
احمد جام گويد: «از عشق تا هوس چندان فرق هست كه خدا داند»
عشق دنبال دوخت و دوز و بده بستان نيست:
بي غرض نبود به گردش در جهان غير جسم و غيرجان عاشقان
مثنوي معنوي، دفتر اول، بيت: 2800
داند او كو نيكبخت و محرم است زيركي ز ابليس و عشق از آدم است
عاشق عشق خـدا و آنگـاه مـزد جبـرئيـل مـؤتمـن و آنـگـاه دزد
عاشـق آن ليلـي كـور و كبـود ملك عالم پيـش او يـك تـره بـود
مثنوي معنوي، دفترپنجم، ابيات: 2718-2719
عاشقان را بايد از منظر عشق ديد و در موردشان قضاوت كرد:
زين گذر كن پند من بپذير هين عاشقان را تو به چشم عشق بين
مثنوي معنوي، دفتر پنجم، بيت: 2766
گفت ليلي را خليفه كآن تويـي كز تو مجنون شـد پريشـان و غـوي
از دگر خوبان تو افزون نيستي گفت خاموش چون تو مجنون نيستي
مثنوي معنوي، دفتراول، ابيات: 407-408
عشق سير چشم و از غناي نفساني برخوردار است:
گريه حافظ كه سنجد پيش استغناي عشق كاندرين دريا نمايد هفت دريـا شبنمـي
مولانا نیز پس از ملاقات با شمس میگوید:
دیده سیر است مرا، جـان دلیر است مــرا زهـره شیر است مرا، زهـره تابنده شدم
عشق فكر و پرواي بدنامي را نميكند:
گر مريد راه عشقي فكر بد نامـي مكـن شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
حافظ
تو به يك خـواري گريزانـي ز عشـق تو بجز نامي چه ميد اني ز عشـق
عشق را صد نــاز و استكبــار هست عشق بـا صد ناز ميآيد بـه دست
عشق چون وافي است وافي مي خـرد در حـريف بيوفـــا مي ننگــرد
مثنويمعنوي، دفتر پنجم، ابيات: 11631-1165
و شهريار در بيتي دلنشين گويد:
نيست و نوش است جهان، خوش به هم آميختهاند لذت عاشقي و ذلّت رسوائي را
عشق را امكان كتمان نيست و دير يا زود معلوم ميشود:
هزار جهد بكردم كه سرّ عشق بپوشم نبود بر سر آتش ميسّرم كه نجوشم
سعدي
مولانا گويد:
عشق بوي مُشك دارد زآن سبب رسوا بود مشک راکی چاره باشد از چنین رسوا شدن
دیوان شمس
عـــــاشقي پيـــــداست از زاري دل نيست بيمــــاري چـــو بيمـــاري دل
عـلت عــاشق زعلت هـــا جــداست عشــق اسطــرلاب اســـرار خــداست
مثنويمعنوي، دفتر اول، بيت: 109-110
عشق به صورت كامل قابل شرح و تبيين نيست:
در نگنجد عشـق در گفـت و شنيـد عشق دريـايـي اسـت قعـرش نـاپديــد
قطرههاي بحــر را نتــوان شمــرد هفت دريــا پيش آن بحـــر است خـرد
مثنويمعنوي، دفتر پنجم، ابيات: 2731-2732
سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنود
حافظ
احمد شاملو گويد: «عشق را اي كاش زبان سخن بود».
من ندانم به نگاه تو چه رازيست نهان كه من آن راز توان ديدن و گفتن نتوان
غلامعلي رعدي آذرخشي
طراوت و سرسبزي عشق هيچگاه فروكش نميكند و به تعبير مادر ترزا: «عشق ميوه چهار فصل است در دستان همه»مولانا گويد:
باغ سبـز عشـق كو بي متنهـاست جز غم و شادي در او بس ميوههاست
عاشقي زين هر دو حالت برترست بيبهـار و بـيخـزان سبـز و ترسـت
مثنويمعنوي، دفتر اول، ابيات: 1793-1794
جبران خليل جبران گويد: «عشق تنها گلي است كه بينياز از فصول ميرويد و غنچه ميدهد»
دلبستگي و عشق واقعي سزامند آن است كه زوالپذير نباشد «آنچه نپايد دلبستگي را نشايد» :
عشق چيـزي كـآن زوال آرد پـديـد كاملان را آن مـلال آرد پديـد
گل اگر چه هست بس صاحب جمال حسن آن در هفتهاي گيرد زوال
مولانا گويد:
بر كلوخي دل چه بندي اي سليم واطلب عشقي كه آن باشد مقيم
مثنويمعنوي، دفتر دوم، بيت: 709
سعدي گويد:
چو عشقي كه بنياد آن بر هواست | چنين فتنه انگيز و فرمانرواسـت |
عجـب داري از سـالكـان طـريق | كه باشند در بحر معنـي غريـق |
به سوداي جانان ز جـان مشتغـل | به ذكر حبيب از جهان مشتغـل |
به يـاد حـق از خلـق بگـريختـه | چنان مست ساقي كه مي ريخته |
نشـايد بـه دارو دوا كـردشـان | كه كس مطلع نيست بر دردشان |
الست از ازل همچنانشان به گوش | به فرياد «قـالو بلـي» در خـروش بوستان سعدی |
عشــق بر مـرده نبـاشـد پايـدار عشق را بـر حيّ جـان افـزاي دار
مثنوي معنوي، دفتر پنجم، بيت: 3272
ز آنكه عشق مردگان پاينده نيست ز آنكه مرده سوي ما آينده نيست
مثنوي معنوي، دفتر اول، بيت: 217
عشـق زنـده در روان و در بصـر هـر دمي بـاشد ز غنـچه تـازه تر
عشق آن زندهگزين كو باقي است كـز شراب جانفزايت ساقي اسـت
عشـق آن بگزين كه جمـله انبيـاء يافتنـد از عشـق او كـار و كيــا
مثنوي معنوي، دفتر اول، ابيات: 218- 219
عشق را با عافيت كاري نيست در عين حال كه خودش عين لذت و دلپذيري است و به تعبير افلاطون: «تنها مرضي است كه بيمار از آن خوشش ميآيد و نميخواهد بهبود پيدا كند».
اين بار من يكبارگي در عاشقي پيچيدهام اين بار من يكبارگي از عافيت ببريدهام
ديوان شمس
و اگر در اوّل آسان جلوه كند در آخر توأم با مشكلات و سختي خواهد بود:
الا يا ايها الساقي ادركاساً وناولها كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
چون عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
مولانا عشق را از همان اوّل «سرکش و خونی» میداند و میگوید:
عشق از اول سرکش و خـونی بـود تـا گـریزد هـر کـه بیرونی بــود
مثنوی معنوی، دفتر سوم،بیت:4751
شهيد مطهري گويد:
عشق ... روح را از مزيجها و خلطها پاك ميكند و به عبارت ديگر، عشق تصفيهگر است، صفات رذيله ناشي از خودخواهي و سردي و بي حرارتي از قبيل بخل، امساك، جبن، تكبر و عجب را از بين ميبرد. (جاذبه و دافعه علي عليه السلام ، ص 50)
تفاوت عشق حقيقي با خواسته هاي شهواني در اين است كه شهوات نفساني، با خود خواهي، اسارت باطن، خيال گرايي، بي ثباتي و بعضاً جنايت همراه ميباشد ولي عشق از تمامي اين رذايل و معايب مبرّا و منزه ميباشد. ازدواج را هم بايد به معني انشاء صورت انساني در نظر گرفت نه اطفاء شهوت حيواني
عشق آينــه بلنـــد نــــور است شهوت زحساب عشق دور است
نظامی
«سعديا» عشق نياميزد و شهوت باهم پيش تسبيح ملايك نرود ديو رجيم
پائولو كوئيلو در كتاب عطيه برتر مينویسد: «عشق از حسد بركنار است، عشق لاف خود ستايي نميزند، عشق بردبار و مهربان است.» عينالقضاة گويد: «هر كه عاشق نيست خودبين و پر كين باشد و خود رأي بود». دالائي لاما گويد: «عشق انسان به خداوند با عشق او به ساير ابناي بشري اثبات ميشود.» عشق ما را ميكُشد تا دوباره حياتمان دهد آنگونه كه مولانا پس از ملاقات با شمس ميگويد:
مرده بودم زنده شـدم، گــريه بــودم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
چون كه به عشق زنده شد، قصد غزاش چون كنم غمزه خوني تو شد، حج و غزاي نفس ما
عشق فروخت آتشي، كآب حيـات از او خجــل پرس كه از براي كه، آن ز براي نفس ما
و اين «تولد دوباره»، حياتي متعالي در «فراسوي نيك و بد» براي آدمي تدارك ميبيند.
نشـاطي هست در قـربانگه عشق كه مقتـولش ملول از قـاتلي نيست
سر كوي عدم گردم كــه آنجا دو عـالم را وجــود قابلي نيست
و چنين كسي وقتي حلاوت عشق را چشيد به آساني به تعينات و اعتباريات و داشتههاي موهوم و بيارزش پشت پا ميزند.
خرّم آن عارفان كه دنيا را پشت پــائي زدند مــردانه
آدم از دانه اوفتـاده به دم آه از اين دام و آه از اين دانه
آنچه با خودخواهي و تملكگرايي همراه باشد دلبستگي است نه عشق، و تفاوت عمده عشق با دلبستگي در اين است كه دلبستگي ناظر به «داشتن» است ولي عشق ناظر به «بودن» و «شدن». بهترین تملک، عشق است و بدترین عشق، تملک و فزون طلبی
الحمدلله ربالعالمين
