مقدمه:
آزادگی ؛فضیلتی است که به تعبیر سید احرار امام حسین علیه السلام معادل دین ورزی واقعی محسوب می شود و در نبودش ، همگان به رنج می افتند و انسانیت، لگدکوب دنیا طلبی می گردد.
آزادگی ، آشکارگی قوا و استعدادها از اسارت هواهای نفسانی و خفتگی پنهانی ، یعنی ، در قید و بند بودن نیروهای اصیل آدمی و آزاد نبودن آنها ، توان هایی که هستی ، رشد و توسعه و تعالی انسان بدانها بستگی دارد ، آزادگی ، حریت و رهایی از ناخالصی ها و آلودگی ها است ، ناخالصی ، عیار اصالت انسانی را پایین می آورد ، و موجب فاصله گرفتن از آزادگی می شود ، انسان آزاده ، انسان با عیار خالص است ؛ با این خلوص ، آزادگی واقعی و حقیقی حاصل می شود ، کرامت و شرافت و فضیلت آدمی در آزادگی واقعی و اصیل است .
آزادگی با ورود به ساحت تفکر و فرزانگی ربط وثیق و نسبت عمیق دارد ، فرزانگی ، خردمندی وحق مداری و فهم دقیق و عمیق و درستی و استواری است ، فرزانگی در مقابل ، نادانی و بیماری جهل و خرافه می باشد ، فرزانگی معرفت و شناخت حق و خیر است ، و آزادگی ، وارستگی از قید و بندهای کاذب و واهی و اتصاف به راستی و درستی است ؛ آزادگی با حفظ اختیار و انتخاب نسبت ماهوی دارد ، حفظ و داشتن اختیار ، جوهر و جان مایه آزادگی است ، با اختیار انسان آزاده و بزرگ منش است ، آزادگی رهایی از آلودگی است ، آلودگی انواع و اقسام دارد ، مهمترین و خطرناکترین نوع آلودگی ، انسلاخ و انسداد و گرفتگی نفس ناطقه و جان خردمند آدمی است ، این آلودگی ، جان و عقل انسان را تیره و تار می کند و نور هستی و وجود انسان را که از حق و عقل ناشی می شود ، آمیخته و آغشته به پلشتی و نفسانیات منفی می نماید ، و موجب خروج انسان از ساحت فرزانگی و حکمت و وارستگی و آزادگی می شود ، گویی ، آزادگی در تقابل با آلودگی است ، آزادگی ، رستن و رشد و ترقی و تکامل است و آلودگی ، افول و خمودی و خموشی و نزول است ، آدمی در ساحت و میدان آزادگی ، امکان رشد و بالندگی دارد ، انسان آزاده ، کریم و با کرامت است؛ ارجمند ؛ ارزشمند ؛ بزرگوار و بخشنده است ، اصالت ها و بزرگی ها از آزادگی ها و وارستگی ها نشات می گیرد ؛ کسانی می توانند رسم آزادگی و آیین مروت بجا آورند که جانشان در پرتو عنایات حق و به یمن ورزه های معنوی، شکوفا شده باشد. چرا که از درون تیره و تاریک، آزادگی برنخیزد "والذی خبث لا یخرج الا نکدا". از مزبله ، بوته گلی بر نخیزد و از کویر و برهوت دلبستگی و با تعلقات نفس کشیدن ، درخت خوش منظر آزادگی، پا نگیرد.
نزاع و کشمکش را نمی توان بالقول المطلق از زندگی آدمی و مناسبات اجتماعی و سیاسی حذف کرد اما می توان و باید آن را انسانی تر و اخلاقی تر نمود. در تنشها می توان با مخالف، رویارو شد اما ندای درون انسان آزاده نهیب می زند که نمی تواند انسانیت دیگری را لگدمال کند بلکه:
گر عدو باشد ورا احسان نکوست که ز احسان بس عدو گردید دوست
نمی تواند تهمت های ناروا به کسی بزند یا اهانت کند، بهتان و دروغ بندد. نمی تواند خصم را از دفاع محروم کند. انسان آزاده می داند که انسان حرمت ذاتی دارد حتی اگر دشمن باشد. می داند که در دشمنی ورزیدن نباید گشاده دستی کند و بی پروایی نماید. همه ی اینها و بسی بیشتر از این ها را می داند چون آزاده است و جوانمرد.
به تعبیر امیر خسرو دهلوی:
مروت نباشد ازآزادگان لگدکوب کردن برافتادگان
چکیده مقاله:
نوشتار ذیل مروری است بر موانع نیل به فضیلت والای آزادگی از منظر مولانا جلال الدین و مشخصا با توجه به پاره ای از شواهد مندرج در مثنوی معنوی. اجمالا به هشت مانع مهم آزادگی اشاره شده است که عبارتند از :گرفتار «خود» بودن ؛ غم و شادی ؛حیله و زرنگی های شیطنت آلود ؛زمان و مکان ؛ذهنیت و پندار دیگران؛شهرت؛شهوت و طمع ورزی
واژگان کلیدی: آزادگی ؛ وابستگی؛مولانا ؛مثنوی
در یک تقسیم بندی کلّی آزادی به دو قِسم آزادی بیرونی و آزادی درونی تقسیم می شود. آزادی بیرونی مصادیق متعددی می تواند داشته باشد ، از جمله آزادی از سلطه حکومتهای خودکامه ، آزادی اجتماعی ، آزادی سیاسی و ... مثلاً وقتی گفته می شود استقلال ، آزادی ... منظور آزادی بیرونی و از سلطه حکومتهای مستبّد می باشد.
نوع دوم آزادی ، آزادی درونی می باشد که با «آزادگی» مترادف می باشد.دهخدا کلمه آزادگی را حریت، جوانمردی، اصالت، نجابت، شرافت و مروت و... تعریف می کند.(دهخدا علی اكبر؛ فرهنگ دهخدا، تهران، چاپخانه مجلس، سال 1325 ش، ج 1، ص83 )نوعاً در «دین» آزادی به هر دو صورتِ بیرونی و درونی به کار می رود، ولی در عرفان آزادی غالباً به معنی آزاد بودن از قید و بندهای درونی نظیر ثروت ، قدرت ، شهرت ، شهوت ، آرزو و .... به کار برده می شود. مثلاً شمس تبریزی گوید : آزادی در بی آرزوئی است! در قرآن می فرماید : انبیاء برای گشودن زنجیرها از جان انسانها مبعوث شده اند : «الّذین ینبعون النّبی الامی... یضع عنهم اصرهم و الا غلال الّتی کانت علیهم » ، (اعراف ، 156)
چون به آزادی نبوت هادی است مؤمنان را ز انبیاء آزادی است
کیست مولا آنکه آزادت کند بند رقیّت ز پایت وا کند
مثنوی معنوی ؛دفتر ششم
از امام حسین (ع) در آخرین ساعات زندگی اش نقل شده است که فرمود : «یا شیعه آل ابی سفیان ان لم یکن لکم دین و لا تخافون المعاد فکونوا احرارً فی دنیاکم» ، (مجلسی ؛بحار الانوار ، ج45 وسید بن طاوس؛ لهوف) غالباً عبارت فوق اینگونه ترجمه می شود که اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. ولی در حدیث مذکور «لااقل» نیامده و جعلِ لااقل این مفهوم را تداعی می کند که آزادگی در مرتبه نازلتری قرار دارد ، دین ندارید لااقل آزاده باشید. حداقل از آزادگی بی نصیب نمانید ولی در حدیث مذکور کلمه لااقل مطرح نشده است.
امام صادق (ع) فرماید:"خَمْسُ خِصَالٍ مَنْ لَمْ تَکُنْ فِیهِ خَصْلَهٌ مِنْهَا فَلَیْسَ فِیهِ کَثِیرُ مُسْتَمْتَعٍ أَوَّلُهَا الْوَفَاءُ وَ الثَّانِیَهُ التَّدْبِیرُ وَ الثَّالِثَهُ الْحَیَاءُ وَ الرَّابِعَهُ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ الْخَامِسَهُ وَ هِیَ تَجْمَعُ هَذِهِ الْخِصَالَ الْحُرِّیَّهُ"؛(پنج خصلت است که در هر کس یکى از آنها نباشد خیر و بهره زیادى در او نیست: اول: وفادارى دوم: تدبیر سوم: حیا چهارم: خوش اخلاقى و پنجم: ـ که چهار خصلت دیگر را نیز در خود دارد ـ آزادگى)؛(خصال ص ۲۸۴، ح ۳۳)
آزادگی یعنی بسیاری از چیزهایی را که به انسان آویــزان است، تعلقاتی را که دارد، فــرو ریزد. این آسان نیست و شجاعت لازم دارد. ما در زندگی خود موارد غیر ضروری زیادی می بینیم که ما را محاصره کرده: ارتباطات بی جهت، رفت و آمدهای بی مورد، وسایل زائد در زندگی، پذیرفتن دعوتهای نـابجا، خریدهای نادُرست. هرکدام از اینها و... که می آید یک بخشی از روح شما و ذهن و مغز را اشغال می کند. برای زندگی معنوی هر چه ضروری نباشد ضرر است
پس به هر چیــزی که دل خــواهی سپُــرد از تــو چیــزی در نهــان خـواهند بُــرد
دل به هر کجا بدهیم، چیزی را از ما گرفته می شود ، و یکمرتبه می بینیم که پُر از دیگرانیم و خالیِ از خود. این خیلی مهم است، آدمی این پهنه وجود خودش، این انبان وجود خودش را گشوده برای اینکه توسط دیگران پُر شود، اما خودش خالی شده است . اقبال لاهوری گوید :
همچو آیینــه مشـو محـو جمـال دگران از دل و دیده فرو شوی خیال دگران
در جهان بال و پرِ خویش گشودن آموز که پریدن نتوان با پر و بالِ دگران
خاصیت شیفتگی و تعلق خاطر آگاهی را از انسان سلب می کند و او را به خودفراموشی سوق میدهد. بر اثر فراموش کردن خود، ارزش های انسانی را از یاد می برد و از حرکت و تعالی باز می ماند. حرکت و تکامل واقعی یعنی حرکت شیء به سوی غایت و کمال طبیعی خود که همان خداگونه شدن است. لذا فقط دلبسته خدا شدن و بندگی او کردن عین آزادی است و تنها تعلقی است که عین آزادگی است. چرا که او کمال هر موجود است « و انّ إلی ربّک المنتهی »
گدای کوی تو از بهشت خلد مستغنیست اسیر عشق تواز هر دو عالم آزادست
مولانا گوید:
در زمین دگران خانه مکُن کار خود کُن کار بیگانه مکُن
کیست بیگانه ؟ تن خاکیِ تو کز برای اوست غمناکیِ تو
و حافظ گوید :
بیـا که قصــر امـل سخـت سُست بنیــادست بیــار بــاده که بنیــاد عُمـــر بر بــادست
غــلام همــت آنـم کـه زیـــر چرخ کبـــود ز هــرچه رنــگ تعلـــق پذیـــرد آزادست
مگـر تعلــق خــــاطر به مـــــاه رخســـاری که خاطر از همه غمها به مهر او شادست
این تعلقات را باید کم کرد، به پیروی از این بزرگان هرچه که زائـد و غیـر لازمست باید فـرو ریخت حتی پاره ای از ضروریات را که با بذل و اعطای آنهاایثار و نثار مفهوم و نمود پیدا می کند
آدمی که اهـل گذشت نباشد روی رهایش نمی بیند ؛بایداز آنی که دارد ببخشد. این آیه قـرآن سرآمد همه ی دستورهای سلـوکی و آیین های تربیتــی است که :" لَـن تنالُوا البـِرً حَتَـی تُنفِقُوا مِمًا تُحِبُـون "؛( سوره آل عمران، آیه 92 ) بهپاکی به کمال و تعالی نمی رسید مگر اینکه از چیزی که دوست دارید ببخشید ...، نه چیزی که زیادی و دوُرانداختنی است، آنی که بجــانتان چسبیده، همان را بِکنَید، از همان ببخشید!
لن تنالوا البر حتی تنفقوا بعد از آن مما تحبون گوید او
هر چه غیر از اوست سد راه من آن بت است و غیرت من بت شکن
عمان سامانی
این همان عین رکن آزادگیست، و این همان بود که شمـــس درواقع از مولوی خواست. گفت :هر چه دوست داری باید ترک کنی ، دوست داری بگویند خیلــی عالِــمِ بزرگــی هستـی، بگذار کنار! در داستانها آمده : شمـس جـداً مولـوی را از مطـالعه منــع کرد. گفت دیگر یک صفحه کتاب هم نمی خوانی؛ انگشتش را گذاشت برهمان چیزهای مورد علاقه مـولوی. در دیوان شمس گوید :
عقــل گــوید که مـن او را به زبــان بفریبــــم عشـق گـوید تـو خمـش باش به جـان بفریبـم
نیست محبوس جهـان بسته این عـالم خاک تا مـن او را بـه زر و ملُـک جهــان بفریبــم
او فرشته ست اگرچه که به صورت بشرست شهوتـی نیســت که او را به زنــان بفریبــم
نیســت شُهـرت طلــب و خسرو شـاعـرباره کــش به بیـت غــزل و شعــر روان بفریبــم
جاذبه های عالم مسابقه می گذارند برای اینکه آدمی را بفریبند، آدمی را مشغول خود سازند شمس انگشت خود را گذاشت روی این موضوع. گفت: چند چیز داری در این دنیا، عالِمی ؛ مُـرید زیاد داری، سخنوری، خطیب زبردستی هستی، همه اینها را باید ترک کنی. یک کاری هم باید بکنی که مریدان را از دور و برخودت پراکنده کنی. و واقعا هم مولانا همین کارها را کرد. حقیقتا اینکارها را کرد، و این استکه می گوید :
تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلـم، دشمن این ژنـده شدم
گفت همه این لباسهای کهنه و پوسیده را درآوردم و به کناری ریختم، بعد دیدم که این جانِ من دارد جامه نو برای خود می بافد، اطلس نو بافت دلم، اطلس پوش شدم بعد از اینکه ژنـده پوشی، کهنـه پوشی را رهـا کردم. بدلیل اینکه کهنه ها را دور ریختـم. تا این کهنه ها هســت جایی برای نــوها نمی باشد.
مــرغ کُــو نــاخــورده است آب زلال انـــدر آب شـــور دارد پـرٌ و بـال
وقتی کسی این بند را بردارد و انسان حقیقتا ببیند که رها شده،از مرغان هوا سبک بال تر می پرد و اوج می گیرد.
مولوی درباب توبه نیز عین همین را می گوید. چون توبه کردن، توبه واقعی چنین چیزیست، داستانی را در دفتر پنجم مثنوی نقل می کند که : مردی بود که صورتزنان داشت، و بصورت کارگر در حمام زنانه کار می کرد، کسی هم از راز او خبردار نبود. البته دارای وجدان شرمگینی بود، دائم خودش را ملامت می کرد که این چکاریست که می کنم، این کارِ خطائیست، کار خلافیست، توبـه می کرد، توبه می شکست. و نمی توانست این کار را رها کند تا یک روز دختر پادشاه به حمام آمد. این مرد زن نما را برایش انتخاب کردند، او هم مشغول شستشوی شاهزاده شد. شستشوی که تمام شد یک مرتبه ولوله افتاد در حمام که انگشتری گرانبهای شاهزاده گُـم شده و باید همه را بگردند. اینجا بود که او مـرگ را پیش چشم خود دید، دید که دیگر رازش فاش خواهد شد. از همه هم مشکوک تر خود او بود، چون نزدیکتر به شاهزاده شده بود. از دیگران آغاز کردند به گشتن، و او رفت در گوشه ای و در آنجا دوباره توبه کرد، تضرع کرد که:خدایا تا بحال چند بار تـوبه کردم و تـوبه ام را شکسته ام، اما این دفعـــه دیگر واقعیست. این را دیگر دروغ نمی گویم، این را اگر قبول کنی مطمئن باش که این کار خلاف را رها خواهم کرد.
مأموران مشغول گشتن دیگران بودند، و او به کناری رفت و گوشه ای با خـــدا خلوت کرد، گفت :
مـن همــی دانـم و آن ستــــار مـن جـرمهــــا و زشتــــی کــردار مـن
جـرمهـای کـرده نـا کـرده گـرفــت طـاعــت نـــآورده آورده گـرفــت
اول ابلیســی مــــرا استـــــاد بــود بعد از آن ابلیــس پیـشم بـاد بود
آفـرینهــــا بـر تـو بـــادا ای خــــدا بنـده خـود را ز غــم کـردی جــدا
در بُـنِ چـاهـی همـی بـودم نگــون در همه عــالم نمی گنجـــم کنـون
این بیانی که مولوی در اینجا می کند، بیان روح خودش است که چگونه آدم می تواند از ظلمتِ یک چاه بیرون بیاید و یکمرتبه احساس آزادگی کند. به تعبیر او احساس فربهی بکند :
آه کـردم چون رسـن شد چــاه مـن گشــت آویـزان رسـن در چاه من
آن رسـن بگرفتـم و بیـرون شـدم شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بُـنِ چـاهـی همـی بـودم نگــون در همه عــالم نمی گنجـــم کنـون
این رهایی و این آزادگی همان چیزی بود که لبخند را بر لب این مرد می نشاند. و می گفت :
از غــم و شـــادی نباشــد هـــوش مـا از خیـــال و وهـــم نبــود جـوش مـا
حالــت دیگــر بـود کـان نــادر است تو مشو منکر که حق بس قادر است
در ابتدای مثنوی وقتی می گوید که :
در غـــم مــا روزهــا بیــــــگاه شـد روزهـــا بـا ســــوزهــا همــراه شـد
روزهـا گـر رفـت گـو رو بـاک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
سرٌ خوشنودی خودش را بیان می کند. می گوید انسان بعد از اینکه به گذشته خودش نــگاه می کند، اگر یک چیزی برایش مانده باشد، غمناک نخواهد بود. اما اگر همه چیزش رفته باشد ؟ "درغـم ما روزها بیــگاه شـد" من خیلی در طلب کوشیدم، سوختم، "روزها با سوزها همراه شد" آن دوره را من پشت سر گذاشتم ولی
روزها گـر رفـت گـو رو بـاک نیست تو بمان ای آنکه چون تـو پاک نیست
حریت و آزاد مردی دارای مراتب و درجاتی والاست و برترین نوع آزادگی كه در عرفان مطرح است و اوج كمال عارف میباشد، بی رنگی و بی تعلقی آزادگان و احرار است، در عرف عرفان زمانیكه عارف از هر نوع تعلقی رسته و رنگ هیچ تعینی را به خود نگرفت بلكه آزاد و رها شد او را مطلق نامیده و او را مرسل میشناسند.
چنین درگاهی برای عارف بهترین مقام است كه آیینه وجود مرسلش را در مقابل خدای مطلق بنهاده و از جناب ربوبی اوصاف قدوسی و از جانب الهی صفات سبحانی اندوزد، این معنای آزادی و حریت در منطق عرفان است چرا كه عارف جز او نمی شناسد و غیر از او را نمیخواند، از این روست كه سعدی گوید:
بر عارفان جز خدا هیچ نیست...
ولی اهل صورت کجا پی برند که ارباب معنی به ملکی درند
که گر آفتاب است یک ذره نیست وگر هفت دریاست یک قطره نیست
چو سلطان عزت علم بر کشد جهان سر به جیب عدم درکشد
سعدی؛بوستان ؛باب سوم
دو مرحله دیگر از آزادی برای انسانها قابل تصویر است، نخستین مرحله و ابتداییترین درجه از آزادی كه سطح انسانیت با آن تامین میشود آزادی به معنای در بند شهوت و در قید غضب نبودن و بر اساس هوی و هوس فرمان نبردن است، بهگونه ای كه كمتر از آن سقوط در ورطه حیوانیت و هبوط در دره درنده خویی است. علی(ع) فرماید: "عبد الشهوه اذل من عبد الرق " بنده شهوت شدن از برده دیگران شدن پستتر و فرومایه تراست.
مرتبه دوم از معنا و حقیقت آزادگی و حریت برای انسانهای متوسط و میانی است كه از بند هوی رسته و از قید غضب رها شدهاند و پا در ركاب انسانیت نهاده و تا حدی تاختند و از برخی كمالات انسانی بهره جستند، این معنای از آزادگی در كنار عدالتخواهی و حقطلبی از اوصاف كمالی برای اوساط از انسانهاست كه سالك مسلك كمال و مسافر سفر جمال و جلال الهیاند، البته باید دانست كه این معنای از آزادی و آزادگی برای حكما و دانشمندان دانش حكمت و علم سیاست غایت مطلوب و نهایت مرغوب است و مبارزه آزادیخواهان و حق طلبان برای وصول به این منطقه انسانی و فتح رفیعترین قله كمالی به زعم آنان است ولی در نگاه عارفان و از منظر شاهدان این محدوده از آزادگی آغاز راه و بدایه سفر الهی است. عارف، این پایگاه را سكوی ارتقا و نردبان ارتفاع دانسته و بر آن است تا به منطقه نهایی كه بی رنگی و بی تعلقی است پرواز كند.
در این حوزه از معنای آزادی، تنوع و تكثر آزادی همانند آزادی اندیشه، آزادی بیان و آزادی قلم و نظایر آن رخ مینماید و كسانی كه در این منطقه زیست میكنند تمام این زمینهها را باور دارند و بر آن اصرار میورزند.
آنچه حسین ابن علی(ع) در آخرین دقایق عمر و پایانیترین لحظات حیات خطاب به خصم كین و دشمن لعین بیان داشت ناظر به نازلترین معنای آزادی و آزادگی است.
فصاح بهم: " ویحكم یا شیعه آل ابی سفیان ! إن لم یكن لكم دین و كنتم لاتخافون المعاد، فكونوا أحرارا فی دنیاكم هذه و ارجعوا الی أحسابكم إن كنتم عربا كما تزعمون". حضرت(ع) از آنها خواست؛ آزاد مردی كه سطح و كف انسانیت است را رعایت كرده، تا در حد و منطقه انسانی مانده و در دره بهیمیت و جرگه سبعیت ساقط نشوند، زیرا نگاهداشت این حد از آزادی كه زمام نفس را به نیروی طاغی شهوت و قوه باغی غضب نسپردن موجب میشود انسان به محدوده حیوانی، نباتی و حتی جمادی در نیفتد تا مصداق"اولئك كالانعام بل هم اضل" قرار نگیرد.
هرچند دیو سیرتان از هیچ چیز فرو گزار نكردند هنوز از جای جای بدن شریف حسین(ع) خون جاری بود كه به خیام حمله ور شدند تا غارتگری كنند و به چپاول اموال و تاراج بردن داراییها اقدام كنند.
از نظر مولانا تعدادی از عواملی که موجب گرفتاری انسان از درون می شوند عبارتند از :
1- گرفتار «خود» بودن : از مهمترین موانع آزادی «من» و «انانیت» می باشد. مولانا در دیوان شمس گوید :
بیخودم کن که از آن حالتم آزادیهاست بنده آن نفرم کز خودِ خود آزادند
غزل:783
در مثنوی نیز گوید :
چون فراموشی خودی یادت كنند بنده گشتی آنگه آزادت كنند
مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
و:
چون رهند از دست خود دستی زنند چون جهند از نقص خود رقصی کنند
مطربانشان از درون دف می زنند بحرها در شورشان کف می زنند
مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
رهایی از «خویشتن خویش» از مهمترین مراحل آزادگی می باشد.
هرگز نه اسیرند به زنجیر علائق از خویشتن خویش هم این قوم رهایند
عابد تبریزی
و گرفتار ماندن در قفسِ نفس از شداد و غلاظترین گونه های اسارت و گرفتاری
به لطفی دردهایم را دوا کن ز خود بیگانه با خود آشنا کن
خداوندا من از من در عذابم به حق خود مرا از من رها کن
عابد تبریزی
قرب و نزدیکی به خداوند با رهایش از خود محقق می شود
قرب نه بالا و پستی جستن است قرب حق ازحبس هستی رَستن است
مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
و :
بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را هرگز نتوان دید جمال احدی را
غالب دهلوی گوید:
دوشم آهنگ عشا بود که آمد درگوش ناله از تار ردائی که مرا بود به دوش
کای خس شعلۀ آواز موذّن زنهار از پی گرمی هنگامه منه دل به خروش
دیوان غالب دهلوی
در ادامه" غالب" گوید : از سروش پرسیدم اگر از جهان محسوس به عالم معقول روی آورم چگونه باید رفتار کنم؟ در پاسخ گفت:از خویشتن خویش چشم بپوش!
من که بودی کفم از مزد عبادت خالی چو دلم گشت توانگر به ره آورد سروش
گفتم: از رنگ به بیرنگی اگر آرم روی ره دگر چون سپرم؟ گفت : ز خود دیده بپوش!
دیوان غالب دهلوی
در کتاب "معبد سکوت" آمده است : برای اینکه دانه ای که در زمین کاشته شده برویَد باید از خود دست بکشد. مولانا ضمن توصیه ای گوید :
در جوالِ نفس خود چندین مرو از خریداران خود غافل مشو
مثنوی معنوی ؛دفتر ششم
علم نیز وقتی مفید است که موجب رهایش گردد.
علم کز تو تو را بنستاند جهل از آن علم به بوَد صدبار
سنائی
نتیجه اینکه خودگزینی موجب گرفتاری و عشق و دیگر گزینی موجب رهایش و اوج گرفتن می گردد:
عشق است بر آسمان پریدن صد پرده به هر نفس دریدن
و:
هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند
دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند
نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند
عدم تو همچو مشرق اجل تو همچو مغرب سوی آسمان دیگر که به آسمان نماند
ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند
تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیدهست چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند
دیوان شمس؛غزل:771
2- غم و شادی : از دیگر مصادیق آزادی ، آزادی از غم و شادی و حالات نفسانی می باشد. نوعاً منشاء غم و اندوه تعلّق خاطر به داشته ها و نگرانی از دست دادن آنها می باشد. مولانا گوید : جمله شان از خوف غم در عین غم در پی هستی فتاده در عدم
آنکه او بسته غم و خنده بوَد او بدین دو عاریت زنده بود و :
از غم و شادی نباشد جوش ما باخیال و وهم نبوَد هو ما
حالتی دیگر بوَد کان نادِرست تو مشو غافل که حق بس قادرست
تو قیاس از حالت انسان مكن منزل اندر جور و در اجسان مكن
مثنوی معنوی ؛ دفتر اول
و این ابیات :
باغ سبز عشق کو بی منتهاست جز غم و شادی درو بس میوه هاست
عاشقی زین هر دو حالت برترست بی بهار و بی خزان سبز و تر است
مثنوی معنوی ؛دفتر اول
انسان می تواند از قید و بند غم و شادی رها شود . سعدی گوید:
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسانست که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست
غزل:13
3- حیله و زرنگی های شیطنت آلود : از مصادیق گرفتاری انسان ، گرفتار آمدن در قید و بند زرنگی های شیطنت آلود باشد. مولانا گوید :
مدتی بگذر از این حیلت پزی چند دم پیش از اجل آزاد زی
مثنوی معنوی ؛دفتر ششم
و در دیوان شمس گوید :
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
غزل:2131
در حکایت گلِ خوار در مغازه عطاری نیز به این اشاره دارد که غالب زرنگی های انسان به ضرر وی می باشد و آنگونه که گفته اند : «الحیله کل الحیله فی ترک الحیله»
پیش عطاری یکی گلخوار رفت تا خرد ابلوج قند خاص زفت
پس بر عطار طرار دودل موضع سنگ ترازو بود گل
گفت گل سنگ ترازوی منست گر ترا میل شکر بخریدنست
گفت هستم در مهمی قندجو سنگ میزان هر چه خواهی باش گو
گفت با خود پیش آنک گلخورست سنگ چه بود گل نکوتر از زرست
اندر آن کفهٔ ترازو ز اعتداد او به جای سنگ آن گل را نهاد
پس برای کفهٔ دیگر به دست هم به قدر آن شکر را میشکست
چون نبودش تیشهای او دیر ماند مشتری را منتظر آنجا نشاند
رویش آن سو بود گلخور ناشکفت گل ازو پوشیده دزدیدن گرفت
ترس ترسان که نباید ناگهان چشم او بر من فتد از امتحان
دید عطار آن و خود مشغول کرد که فزونتر دزد هین ای رویزرد
گر بدزدی وز گل من میبری رو که هم از پهلوی خود میخوری
مثنوی معنوی ؛دفتر چهارم
و:
مکر آن باشد که زندان حفره کرد آنکه زندان بست آن مکری است سرد
مثنوی معنوی ؛دفتر اول
مولانا در ارتباط با سامری و پسر نوح نیز می گوید که آنها گرفتار مهارت و چاره اندیشی بودند. و در حکایت همراه شدن سلطان محمود با دزدان نیز گوید که آن دزدان:
هریکی خاصیت خود را نمود آن هنرها جمله بدبختی فزود
مثنوی معنوی ؛دفتر ششم
4- زمان و مکان : از مصادیق گرفتار آمدن آدمی ، اسارت در قید زمان و مکان می باشد. مولانا گوید :
در زمان خواب چون آزاد شد ز آن مکان بنگر که جان چون شاد شد
مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
مولانا وقتی شهدای کربلا را توصیف می کند ، می گوید :
کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بینوایی
دیوان شمس ؛غزل:2707
و:
تو مكانی جای تو در لامكان این دكان بربند و بگشا آن دكان
در فیلم «نوامبر شیرین» چارلز ترون [ "سارا "در فیلم] به کیانو ریوز گوید :
زیر باران با من برقص و با جمله ی نفرت انگیز “الان سرما می خوریم” حالم را نگیر
۳۰ روز با من شاد باش و استرس هایت را قورت بده
موبایل لعنتی ات را خاموش کن، ساعت مچی گرانقیمت مزاحمت را بنداز توی سینک ظرفشویی
بی خیال کار٬ بی خیال دیگران، بی خیال زمان و عقربه ی ثانیه شمار
۳۰ روز برای زندگی کردن کافی ست. نه کمتر و نه بیشتر٬ با من دیوانگی کن و بعد از آن…خداحافظ…
فارغ از كار جهانم تتناها یاهو ایمن از دور زمانم تتناها یاهو
دیوان شمس
5- ذهنیت و قضاوت دیگران : پندار و تصوّر دیگران و اهمیت داشتن آن نیز از گرفتاریهای بازدارنده انسان می باشد. مولانا گوید :
در هوای آنکه گویندت زهی بسته ای برگردن جانت زهی
مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
5- ذهنیت و قضاوت دیگران : پندار و تصوّر دیگران و اهمیت داشتن آن نیز از گرفتاریهای بازدارنده انسان می باشد. مولانا گوید :
در هوای آنکه گویندت زهی بسته ای برگردن جانت زهی
مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
و:
سربجنبانند پیشت بهر تو رفت در سودای ایشان دهر تو
نزاری قهستانی نیز گوید :
خیز و از مدحت مخلوق فرو شو دفتر که شد از مدحت مخلوق تو را نامه سیاه
6- شهرت : اشتهار و نام آوری نیز از مصادیق مهم گرفتاری می باشد.
اشتهار خلق بندی محکم است سختی اش از بند آهن کی کم است
و:
هر كه را پیشش سجودی می كنند زهرها در جان وی می آكنند
در دیوان شمس گوید :
نیست شهرت طلب و خسرو و شاعر باره کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم
غزل:1634
استاد جعفری گوید : وقتی شرح مثنوی را می نوشتم یکی از اساتید گفت : اگر پس از اتمام؛ خواستند این کتاب را به نام شخص دیگری چاپ کنند ناراحت نمی شوی ادامه بده ولی اگر ناراحت می شوی و می گویی من بنویسم و به نام دیگری چاپ شود این هم وزر و وبال است.
7- شهوت : از موانع آزادگی گرفتار آمدن در بند مشتهیات می باشد. قرآن می فرماید : «زیُّن للناس حبّ الشهوات ...» و در آیه ای دیگر : « إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الأَنفُسُ» ؛(نجم؛23)هوای نفس از مهمترین گرفتاریهای انسان می باشد. و عبدالهوا نمی تواند عبد الهو گردد. «شیر حقم نیستم شیر هوا»
بنده شهوت ندارد خود خلاص جز به فضل ایزد و انعام خاص
مثنوی معنوی ؛دفتر اول
و :
ترک شهوتها و لذتهاسخاست هرکه در شهوت فروشد برنخاست
مثنوی معنوی ؛دفتر اول
مراد از شهوت نیز واضح است که فقط مشتهیات جنسی و ... نیست. علم نیز می تواند مصداقی از شهوت باشد.
چه كسم من چه كسم من كه بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی كشندم گه از این سوی كشندم
و:
از سخنگویی مجویید ارتفاع منتظر را به ز گفتن استماع
منصب تعلیم نوعی شهوت است هر خیال شهوتی در ره بت است
مثنوی معنوی ؛دفتر چهارم
8- دنیا و طمع ورزی نسبت به آن : مولانا در آغاز مثنوی گوید :
بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر
مثنوی معنوی ؛دفتر اول
دنیا و گرایش به آن در شئون و جلوات گوناگونَش، مهمترین عامل گرفتاری می باشد و نخواستن و نداشتن مهمترین حالت رهایش، آنگونه که شمس تبریزی گوید [و پیشتر اشاره شد] : آزادی در بی آرزویی است. مولانا گوید : علّت اینکه پیامبر (ص) مخاطب خطاب «انا ارسلناک شاهداً و مبشّراً و نذیراً» گردید این بود که از دنیا و هستی آزاد بود.
گشت "ارسلناک شاهد " در نُذر ز آنک بود از کون او حرّ بن حرّ
مثنوی معنوی ؛دفتر اول
سیم و زر از بارزترین دامگاهها برای انسان می باشند و در کناه جاه و مقام ، پُر هزینه ترینشان. انسان اگر بتواند خود را از قید مال و مقام آزاد سازد قسمت زیادی از قید و بندهای گرفتاری را از جان باز کرده است. مولانا گوید :
کاسه چشم حریصان پُر نشد تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد
مثنوی معنوی ؛دفتر اول
طمع ورزی گرفتاری همیشگی است آنگونه که علی (ع)فرماید:«الطمعُ رقّ مؤبد»؛(نهج البلاغه؛حكمت:171)
بارها در دام حرص افتاده ای حلق خود را بر بریدن داده ای
بازت آن توّاب لطف آزاد کرد توبه پذرفت و شما را شاد کرد
مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
و در فرازی دیگر گوید :
از حریصی هیچکس سلطان نشد از قناعت هیچکس کم جان نشد
مثنوی معنوی ؛دفتر پنجم
قناعت و سیرچشمی موجب فربه شدن جان آدمی می گردد.
حرص دنیا نیز موجب زمین گیر شدن جان انسان می گردد و عزّت نفس و مناعت طبع موجب سبکباری و سبکبالی ، آنگونه که علی (ع) گوید : «تحفّفوُا تلحقوا»
در شطّ حادثات برون آی از لباس اول برهنگی است که شرط شناوریست
اثیرالدین اخسیكتی
مولانا ضمن حکایتی در مثنوی گوید : در یکی از سریّه ها که مسلمانان غالب شده بودند اسیران را به حضور پیامبر (ص) آوردند و حضرت (ص) موقع مشاهده آنها تبسّم نمود. یکی از اسیران با مشاهده خنده پیامبر (ص) به اسیر دیگری که در کنارش بود گفت :
پس بدانستیم او آزاد نیست جز به دنیا دلخوش و دلشاد نیست
ورنه چون خندد که اهل آن جهان بر بد و نیکند مشفق مهربان
مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
و در ادامه از زبان پیامبر (ص) می گوید :" لبخندم نبود بحر نبرد"...
در هر کدام از دو بیت فوق مولانا به نکته ای اساسی و راهبردی اشاره دارد. یکی اینکه دنیا موجب گرفتاری انسان می گردد و آنها که به دنیا دلخوش و شادند آزاد نیستند.
غلام همّت رندان بی سروپایم که هر دو کون نیارزد به پیششان یک کاه
و به گفته شهریار :
سرفرازی جاوید در کلاه درویشی است تا فرو نیارد کس سر به تاج سلطانی
کسانی که فریفته دنیا نمی شوند محبوس این خاکدان نیز نیستند. باز مولانا در یکی از غزلهای لطیف و دلنشین خود كه پیشتر نیز به بیتی از آن اشاره شد گوید :
نیست محبوس جهان بسته این عالم خاک تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
غزل:1634
نکته بسیار مهم وجودی این است که آدمی به هرچه دل می سپارد معادل آن از خودش کم می شود. این دنیا بازار وسیعی است آنگونه که در احادیث نیز نقل شده است : «الدنیا سوق» و به هرچه تعلّق خاطر سپاریم معادل آن از خودمان کاسته می شود.
چون به هر فکری که دل خواهی سپرد از تو چیزی در نهان خواهند برد
پس بدان مشغول شو کان بهترست تا ز تو چیزی برد کان کهترست
هرچه تحصیلی کنی ای معتنی می در آید دزد از آن سو کایمنی
بار بازرگان چو در آب اوفتد دست اندر کالهٔ بهتر زند
چونک چیزی فوت خواهد شد در آب ترک کمتر گوی و بهتر را بیاب
مثنوی معنوی ؛دفتر دوم
نکته دوم در حکایت آوردن جنگی به حضور پیامبر (ص) این است که مولانا از زبان اسیر گوید : «اهل آن جهان» نسبت به همه مشفق و مهربان هستند. در واقع خشم ، کینه ، عقده ، عداوت و رذایل نفسانی به نوعی گرفتاری ما را نمایان می سازد. مولانا از زبان علی (ع) در حکایت جنگ حضرت با عمر بن عبدوَدّ گوید :
چونکه حُرّم خشم کی بندد مرا نیست اینجا جز صفات حق درآ
مثنوی معنوی ؛دفتر اول
و :
خشم شاهان را شه و ما را غلام خشم را من بسته ام زیر لگام
مثنوی معنوی ؛دفتر اول
انسان اگر بتواند به ساحت عشق وارد بشود و نسبت به همه خیرخواه باشد به واقع از تعیّنات آزاد شده است.
تعیّنهاست پیش پای سالک در ره منزل که از مرز خودی گر بگذرد رهرو خدا گردد
عابد تبریزی
و:
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشم و از هر دو جهان آزادم
حافظ؛غزل:317
نتیجه گیری:
انسان در زندگى اين جهانى خود به بسيارى از چيزها دلبستگى دارد و اين دلبستگى ها موجب انگیزش وی نسبت به ادامه زندگی می گردد . كساني معبودشان ثروت است،قدرت است و...،قرآن هم مي فرمايد:«أفرأيت من أتخذ الهه هواه...»،(آيا نديدي كه كساني معبودشان هواي نفسشان بود؟)؛(جاثیه؛23) اين كه اولين شعار اسلام "لااله الاالله " است يعني اينكه هيچ دلبستگي فرجاميني جز الله شايستگي تعلق خاطر و دل باختن ندارد.در واقع مي گوييم معبودي جز الله نيست يعني هيچ معبودي جز الله نبايد باشد و گرنه خود قرآن هم مي گويد كه بسياري معبودشان الله نيست.وقتي كسي دلبستگي فرجامينش" الله" باشد اين شخص، انسانی معنوي مي شود و انسان معنوي براي اينكه به اين امر دلبسته،دست يابد ؛ بايد از موانعی عبور كند ؛ اين موانع مي توانند دروني باشند و مي توانند بيروني باشند.بايد سعي شود تمام موانعي كه بازدارنده رسيدن به الله هستند از سر راه برداشته شوند و اين مستلزم يك سير و سلوك جدي مي باشد.
در عرفان و مشخصا عرفان مولانا به آزادگي بهای بسیاری داده شده است.اين آزادگي نهايت كاري است كه از انسان ساخته است و به همين دليل اين را از انسان خواسته اند،در واقع وظيفه انسان است كه اين آزادگي را كسب كند و به عبارت ديگر شرط لازم و كافي براي معنوي زيستن،آزادگي دروني است.
من از آن روز که دربند توام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
سعدی ؛غزل:371 9_خیال :قوّه خیال در قوس صعود، اوّلین مرحله به باطن است. چون تمام حواسّ پنج گانه ی ما در قوس صعود، تحت اختیار قوّه خیال قرار گرفته اند.
ما ظاهرا با چشم می بینیم، با گوش می شنویم، با دست لمس می کنیم، با زبان می چشیم و با بینی می بوییم؛ امّا در حقیقت این قوّه ی خیال است که این پنج عضو را به کار گرفته است. لذا چون قوّه ی خیال واسطه ی بین ظاهر و باطن است، بسیار گرفتار کننده است.
قوّه خیال به عنوان کانال وجودی ظاهر و باطن، به اعضاء و حواس دستور می دهد و آن ها نیز عمل می کنند گزارشات ناصواب این پنج قوّه باعث می شود که قوّه عاقله دچار مشکل شود.
عقل حقائق را می گیرد و به قوّه ی خیال می دهد امّا چون قوّه ی خیال یک دستگاه سالم عکس بردار نبوده، آن چه را که گرفته بد تصویر می دهد و لذا خواب های بد می بیند، با مردم دشمنی می کند، کدورت می سازد، از همدیگر دور می سازد.
قوّه ی عاقله هیچ گاه به انسان خیانت نمی کند ؛همیشه با باطن عالم در ارتباط است. این قوّه خیال است که همیشه انسان را بازی می گیرد. قوّه ی خیالی که به عنوان واسطه ی بین «بدن که مرتبه ی نازله ی نفس است و عقل که مرتبه ی عالیه ی نفس است» قرار گرفته است.
چشم، گوش، دست، پا و دیگر اعضای بدن ما، به عنوان ظاهر انسان مطرح اند و «عقل» باطن انسانی را تشکیل می دهد؛ قوّه ی خیال رابط بین این ظاهر و آن باطن است. این قوّه، تجرّدی برزخی دارد که یک نیمه ی آن را مادّیّت و نیمه ی دیگر آن را تجرّد گرفته است.
اگر قوّه ی خیال به عنوان اوّلین مرتبه باطن انسانی تطهیر نشود، هم ظاهر و هم باطن آدمی را به مخاطره می اندازد. زیرا چشم به عنوان یکی از اندام های ظاهری انسان، هیچ گاه در بدن بد عمل نمی کند (مگر این که ضعیف یا ناقص باشد که آن بحث دیگر است) والاّ جبلّی چشم بر دیدن است، جبلّی گوش بر شنیدن است و جبلّی بینی بر بوییدن است.اگر هم به زن نامحرمی نگاه کند یا صدای ناهنجاری را بشنود و یا بوی بدی را استشمام کند، هیچ کدام از این اعضاء به وظایف خود بد عمل نکرده اند؛ بلکه این قوّه ی خیال است که به بیراهه رفته و چنین دستوری را برای اعضاء صادر نموده است.
هنگامی که عقل حقائقی را در باطن عالم ببیند، آن حقائق و یافته ها را به قوّه ی خیال واگذار می کند. قوّه ی خیال نیز وظیفه ی صورت گری کردن آن ها را بر عهده دارد و لذا رخی از قوّه ی خیال به طرف نشأه ی طبیعت و کثرت قرار گرفته است در نتیجه دائماً در خطر است.
امّا نیروی عاقله، نیروی وحدت است و دائماً رو به ماورای عالم مادّه دارد نتیجتاً گرچه طهارت عقل هم در یک مرتبه ای مهم است، امّا هر کسی قوّه ی خیال خود را تطهیر کند، و به طهارت عقل نپردازد باز هم خیلی راه رفته است؛ یعنی حدّاقل می شود گفت این فرد سالک علمی و عملی بسیار موفّقی است. امّا اگر کسی قوّه ی خیال خود را تطهیر نکند، در همان ابتدای راه، توقّف کرده است.
این است که بزرگان در مسائل معنوی به طهارت قوّه ی خیال اهمّیّت زیادی می دهند. به تعبیر بعضی از آنان اگر شخصی بعد از بیست سال هم قوّه ی خیال خود را تطهیر کند، باید بگوییم که جان سالم به در برده و موفّق شده است و اگر تطهیر نشود، انسان در محدوده ی خوبی قرار نمی گیرد. و لذا قوّه ی خیال مرز بین خوبی ها و بدی ها است.مولانا گوید:
از خیالات تو می آید بلا چون خیالت فاسد آمد جابجا
گه خیال فرجه و گاهی دکان گه خیال علم و گاهی خان و مان
گه خیال مکسب و سوداگری گه خیال تاجری و داوری
گه خیال نقره و فرزند و زن گه خیال بوالفضول و بوالحزن
گه خیال کاله و گاهی قماش گه خیال مفرش و گاهی فراش
گه خیال آسیا و باغ و راغ گه خیال میغ و ماغ و لیغ ولاغ
گه خیال آشتی و جنگها گه خیال نامها و ننگها
هین برون کن از سر این تخییلها هین بروب از دل چنین تبدیلها
10_ترس:از موانع آزادگی ترس می باشد ؛ ترس از مرگ، ترس از گرسنگي یا فقر، ترس از سلب امتياز موانع دروني آزادگي می باشند.قرآن می فرماید:«الشیطانُ یَعُدِکُم الفَقرَ و یَامُرُکم بالفُحشاء» (شیطان، شما را وعده فقر و تنگدستی می دهد و به فحشا [زشتیها]امر می کند.)؛(بقره/«268. )
آن چنان كز فقر مى ترسند خلق زير آب شور رفته تا به حلق
گر بترسندى از آن فقر آفرين گنجهاشان كشف گشتى در زمين
جمله شان از خوف غم در عين غم در پى هستى فتاده در عدم
مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
و:
ور تو دست اندر مناصب میزنی هم ز ترس است آن كه جانی می كنی
مثنوی معنوی ؛دفتر اول
الحمدلله ربّ العالمین
