اگرچه راه پله های «طی طریق» همیشه باز است
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
غزل:63
اما گویی خداوند به مدت ده شب، درهای «سلوک الی الله» را به روی همگان می گشاید و نیل به مقام قرب را آسان و روان می کند چنانکه نقل است اگر کسی نتواند در شبهای قدر خود را در معرض مغفرت خداوند قرار دهد باید منتظر باشد تا روز عرفه فرا رسد
نفحه آمد مر شما را دید و رفت هر که را میخواست جان بخشید و رفت
نفحهٔ دیگر رسید آگاه باش تا ازین هم وانمانی خواجهتاش
جان آتش یافت زو آتش کشی جان مرده یافت از وی جنبشی
جان ناری یافت از وی انطفا مرده پوشید از بقای او قبا
تازگی و جنبش طوبیست این همچو جنبشهای حیوان نیست این
مثنوی معنوی ؛ دفتر اول
این رویکرد عاشقانه به خداوند به سان نشستن در کنار حوض کوثر می باشد که خداوند به دست خود [مجازا]بنده اش را سیراب می سازد آنگونه که رسول گرامی (ص)فرماید:"إنّیاَبِیْتُ عِنْدَ رَبِّیْ یُطْعِمُنِیْ وَ یَسْقِیْنِیْ"؛(شب را نزد پروردگار خویش گذراندم، و او مرا اطعام نمود و شراب [معرفت] نوشانید)
مولانا در ترجمه و شرح حدیث مذکور گوید:
امت احمد! که هستید از کرام تا قیامت هست باقی آن طعام
چون ابیت عند ربی فاش شد یطعم و یسقی کنایت زاش شد
هیچ بیتاویل این را در پذیر تا در آید در گلو چون شهد و شیر
مثنوی معنوی؛دفتر اول
انسان اوج می گیرد و در مقام قرب ؛"شهد شهود" را می چشد!
جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود
دیوان شمس؛غزل:553
بیخود می شود و گرد خودبینی و خودپرستی را "بر باد فنا" می دهد
بیخود شدهام لیکن بیخودتر از این خواهم با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم
من تاج نمیخواهم من تخت نمیخواهم در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم
دیوان شمس؛غزل:1469
از هر آز و آرزوئی رها می شود چرا که می داند تعلّق با توحّد سازگار نیست
مرغ دلم طائریست قدسی عرش آشیان از قفس تن ملول سیر شده از جهان
در دو جهانش مکان نیست بجز فوق چرخ جسم وی از معدن است جای وی از لامکان
عالم علوی بود جلوه گه مرغ ما آب خور او بود گلشن باغ جنان
چون دم وحدت زنی حافظ شوریده حال خامه توحید کش بر ورق انس و جان
قصه ایمان را می شنود و مشاهده صورت ایمان را می طلبد
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد کانِ عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود ؛ کار من گذشت ز هر آرزو و آز از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
دیوان شمس؛غزل:441
خود "اهل نظر" می شود و در سلک آنان وارد می شود
یا کرامی اذبحوا هذا البقر ان اردتم حشر ارواح النظر
مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
از علم تقلیدی و الفاظ و عبارات خارج می شود و به ساحت علم تحقیقی وارد می شود "وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ"؛(سبا؛6)
امام حسین (ع) در دعای عرفه عرض می کند: " «إِلَهِي حَقِّقْنِي بِحَقَائِقِ أَهْلِ الْقُرْبِ وَ اسْلُكْ بِي مَسْلَكَ أَهْلِ الْجَذْبِ»"
از نظر مولانا مراد از عید گشایش و رهایش می باشد"باز آمدم چون عید نو تا قفل و زندان بشکنم" عید قربان نیز نماد و مصداقی از رهاشدن از تعلقات می باشد.
زانک عشق مردگان پاینده نیست زانک مرده سوی ما آینده نیست
عشق زنده در روان و در بصر هر دمی باشد ز غنچه تازهتر
عشق آن زنده گزین کو باقی است از شراب جانفزایتساقی است
مثنوی معنوی ؛دفتر اول
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
گر ز داغ هجر او دردی است در دلهای ما ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم
چون بِدست ماسپاردزلف مشک افشان خویش پیش مشک افشان اوشاید که جان قربان کنیم
دیوان شمس ؛غزل:1598
بنده با خداوند نفس می کشد
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود داغ تو دارم این دلم جای دگر نمی شود
دیوان شمس؛غزل:553
در غزل دیگر:
اوست نشسته بر نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
غزل:1403
تشنگی و طلب در وی فزونی می گیرد و بی قرارش می سازد
مستمع چون تشنه و جوینده شد واعظ ار مرده بود گوینده شد
مثنوی معنوی ؛دفتر اول
با خداوند "مَحرم"می شود و انس با جان هستی روزی اش می گردد
آتنا فی دار دنیانا حسن آتنا فی دار عقبانا حسن
راه را بر ما چو بستان کن لطیف منزل ما خود تو باشی ای شریف
مؤمنان در حشر گویند ای ملک نی که دوزخ بود راه مشترک
مؤمن و کافر برو یابد گذار ما ندیدیم اندرین ره دود و نار
نک بهشت و بارگاه آمنی پس کجا بود آن گذرگاه دنی
پس ملک گوید که آن روضهٔ خضر که فلان جا دیدهاید اندر گذر
دوزخ آن بود و سیاستگاه سخت بر شما شد باغ و بستان و درخت
چون شما این نفس دوزخخوی را آتشی گبر فتنهجوی را
جهدها کردید و او شد پر صفا نار را کشتید از بهر خدا
آتش شهوت که شعله میزدی سبزهٔ تقوی شد و نور هدی
آتش خشم از شما هم حلم شد ظلمت جهل از شما هم علم شد
آتش حرص از شما ایثار شد و آن حسد چون خار بد گلزار شد
چون شما این جمله آتشهای خویش بهر حق کشتید جمله پیش پیش
نفس ناری را چو باغی ساختید اندرو تخم وفا انداختید
بلبلان ذکر و تسبیح اندرو خوش سرایان در چمن بر طرف جو
داعی حق را اجابت کردهاید در جحیم نفس آب آوردهاید
دوزخ ما نیز در حق شما سبزه گشت و گلشن و برگ و نوا
چیست احسان را مکافات ای پسر لطف و احسان و ثواب معتبر
مثنوی معنوی ؛دفتر دوم
آدمی می تواند از تاریکی نفس به نورانیت گام نهد ، برای رها شدن از شرّ رذائل نفسانی سطح خود را بالاتر ببرَد ؛ افق دید خود را متعالی تر کند، به اصطلاح امروز کلاس خودش را بالا ببرد آنجا اجناس نفیستری هست، نغمات دلنشینتری به گوش میرسد. برای رها شدن از شرّ نفس باید یک سطح بالاتری را تجربه کرد. مولانا در حکایت گفتگوی استر با شتر گوید:استر می پرسد:
ای شتر که تو مثال مؤمنی کم فتی در رو و کم بینی زنی
تو چه داری که چنین بیآفتی بیعثاری و کم اندر رو فتی
شتر نیز در پاسخ :
گفت گر چه هر سعادت از خداست در میان ما و تو بس فرقهاست
سر بلندم من دو چشم من بلند بینش عالی امانست از گزند
از سر که من ببینم پای کوه هر گو و هموار را من توه توه
مثنوی معنوی ؛ دفتر چهارم
الحمد لله رب العالمین
