سالک در طیّ طریق سلوک با سبُک و خالی کردنِ دل از تعلّقات و تعیّنات و "بر باد فنا" دادنِ گَرد و غبار "خود" ی ، "بیخود" می شود چنانکه مولانا گوید :
بیخود شدهام لیکن بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم
بیخود شده و بیشتر از این می خواهد!در غزلی دیگر می گوید:
ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی
لایق خرکمان من نیست در این جهان زهی
بحر کمینه شربتم کوه کمینه لقمهام
من چه نهنگم ای خدا بازگشا مرا رهی!
من چه نهنگم ای خدا؟
این چه بلبل این نهنگ آتشی است
جمله ناخوشها ز عشق او را خوشی است
در ادامۀ غزلِ فوق [بیخود شدهام لیکن...]می گوید:
من تاج نمیخواهم من تخت نمیخواهم
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم!
موانع و مرزهای خودی را پشت سر می گزارد و با اوج اندیشی و فرارَوی ، در مقام قرب و "فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ"،(قمر،55) ؛ "شهد شهود" را می چشد! چنانکه امام علی(ع) می فرماید: "تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا"،(نهج البلاغه،خ:21)
جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود!
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود!
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود!
دیوان شمس؛غزل:553
نقل است در مناظره ای به امام رضا (ع) گفتند: "أحَلت عَلی الغائب؟"؛ ما را به نادیدنی و غایب حواله می دهی؟ فرمود: او غایب نیست بلکه شاهد است (بحار الانوار ، 3،33)
اگر زنگار از دل زدوده شود به اندازه قابلیتِ خود می توان "دید" و به "دل آگاهی" رسید." کَلاّ لَوْ تَعْلَمُون عِلْمَ الْیَقین . لَتَروُّن الْجَحیم" ،(تکاثر،5 ـ 6)
آینهٔ دل چون شود صافی و پاک
نقشها بینی برون از آب و خاک
هم ببینی نقش و هم نقاش را
فرش دولت را و هم فرّاش را
دل و دیده روشن می شود و سالک خود ، پرتوافشان و روشنی بخش ! و در ادامه:
بعد از آن هر جا روی مشرق شود
شرقها بر مشرقت عاشق شود
