.    اا

مولانا در غزلِ :

آتشینا آب حیوان از کجا آورده‌ای

دانم این باری که الحق جان فزا آورده‌ای

"آتشین" ی حاملِ شعله هی کبریا و آب بقا  .

خیره گان روی خود را از ره و منزل مپرس

چون بر ایشان شعله‌های کبریا آورده‌ای

شعله هائی که منیّت را زائل و وجودِ موهوم را خاکستر می سازد ،عقلِ "حیلت پز" را می ستانَد و آتش خشم ،حرص،حسد ،عقده ،کینه ،عداوت و ... را خاموش می کند.

 ای آتش آتشنشان ، این خانه را ویرانه کن
این عقل من بستان ز من ، بازم زسر دیوانه کن

همراه با آبی که احیاگر است و زنده می‌کند : «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ ءٍ حَیٍّ:» ،( هر چیز زنده ای را از آب قرار دادیم.)،(انبیاء،30)

بسم الله ای روح البقا بسم الله ای شیرین لقا

بسم الله ای شمس الضحا بسم الله ای عین الیقین

هین روی ها را تاب ده هین كشت دل را آب ده
نعلین برون كن برگذر بر تارك جان ها نشین

حیات معنوی انسان با آب معرفت است. سعدی گوید:

آب حیات من است خاک سر کوی دوست

گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست

اگر معرفت و معنویت نباشد حیاتی برین و سزامند انسان نخواهد بود ؛ نَفَسی می آید و خارج می شود .

گر نشان زندگی جنبندگی است

خار در صحرا سراسر زندگی است

هم جعل زنده است و هم پروانه لیک

فرق ها از زندگی تا زندگی است

و با نیل به این مرتبه و ساحت از زندگی:

احمقی باشد اگر جانی بمیرد بعد از این

چون چنین دریای جوشان از بقا آورده‌ای

آدمی خود عین تقدیر می گردد:

من به تقدیرم و تقدیر هم از ذات من است

قادر هر دو جهانم تتناهو، یا هو

و هیچ خوف و واهمه ای از قضا و قدر نخواهد داشت:

از قضا و از قدر مر عاشقان را خوف نیست

چون قدر را مست گشته با قضا آورده‌ای

مستِ مدام است و سرشار از شورِ هستی

می‌نگنجد جان ما در پوست از شادی تو

کاین جمال جان فزا از بهر ما آورده‌ای

+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۱ و ساعت 9:24 |