"شادی" واژهای فارسی است که در معنای حاصل مصدری به کار میرود ، معروفترین واژههای مترادف آن عبارتند از: خوشحالی، بشاشت، ابتهاج، شعف، نشاط، فرح، سرور و ... مفهوم مخالف شادی، غم و اندوه میباشد که «غم» در واقع کوتاه شدة «غمّ» [با میم مشدّد] میباشد و در فارسی به تخفیف «م» استعمال میشود و مفهوماً مترادف با عبارات: حُزن، اندوه، تیمار، کمَد، غصّه و ... به کار میرود. نوعاً در متون ادبی و محاوره «غم» و «شادی» مقابل هم به کار میروند.
غم و شادی بَرِ عارف چه تفاوت دارد؟ ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست!
سعدی ،غزل:13
میتوان گفت: شادی، لذّتِ بدون درد و حالت خوش و لذّتبخشی است که از رسیدن به یکی از اهداف و آرزوها یا مواجهه با مطلوبات، یا انجام کاری که برایمان مفهوم و نتیجه ارزشمندی دارد حاصل میشود.
شادی در زندگی به تعبیر حکیم طوس «فردوسی» در شاهنامه ، با خردورزی نسبت مستقیم دارد آنگونه که گوید:
چو شادی بکاهد، بکاهد روان خِرد گردد اندر میان ناتوان
از نظر «بودا» شادی حتّی مهمتر و برتر از آرامش میباشد. امام صادق (ع) در شرح جنود عقل و جهل، شادی را از جنود عقل برمیشمارد: «وَ النَّشَاطُ وَ ضِدَّهُ الْکَسَلَ وَ الْفَرَحُ وَ ضِدَّهُ الْحَزَنَ» ...
افلاطون (۴۲۸/۴۲۷ ق. م تا ۳۴۸/۳۴۷ ق. م) در کتاب جمهور (Republic) که شامل ۱۰ نمایشنامه به صورت گفتگو میان استادش سقراط و افراد دیگر است توضیح دادهاست که اشخاصی که پیرو اصول اخلاقی هستند، میتوانند واقعاً شاد باشند.
ارسطو (۳۸۴ ق.م – درگذشتهٔ ۳۲۲ ق.م)شادی را بهترین و ارزشمندترین سرمایه ما میداند که سایر داشتهها مقدمهای برای نیل به آن هستند. وی در کتاب اخلاق نیکوماخوس می نویسد:خیلی از اهداف، در واقع اهداف غایی نیستند و هدفهای واسط هستند و تنها از آن جهت مطلوب هستند که رسیدن به هدفهای بالاتر را میسر میکنند. بنابراین چیزهایی مانند ثروت، هوش و شجاعت تنها در رابطه با چیزهای دیگر ارزشگذاری میشوند در حالی که شادی(eudaimonia) تنها مطلوبی است که بهطور مجرّد ارزشمند است.
از نظر ابن سینا (زادهٔ ۳۵۹ ه.ش – درگذشتهٔ ۴۱۶ه. ش)شادی غایت انسان است و شادی حقیقی ، خالص و جدای از علائق دنیوی است. در غایت، شادی حقیقی از اتصال عقل انسان به عقلِ کلّ حاصل میشود.
از مهمترین عوامل که میتواند زمینهساز شادی باشند عبارتند از:
1- ایمان به خداوند و توجه به جنبههای معنوی زندگی: قرآن میفرماید: «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»، (بدانید که دوستداران خدا نه بیمی برآنهاست و نه اندوهگین میشوند)، (یونس،61). امام صادق (ع) به سفیان میفرماید: «وقتی اتفاقی تو را غمگین ساخت، "لاحول و لاقوة الا بالله" بگو که کلید شادی است»، (بحارالانوار، ج:75، ص: 201). در سورة نجم، «خنداندن» و «گریاندن» به خداوند نسبت داده شدهاند ولی «خنداندن» مقدَّم بر «گریاندن» آمده است و می فرماید: «وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَأَبْكَى»، (و اوست که میخندانَد و میگریانَد)، (نجم،53). اگر کسی به خداوند ایمان و یقین داشته باشد و خود را متّکی به قدرتی قاهر و شکست ناپذیر بداند طبیعی است که این اعتقادِ او موجب قوّت قلب، اطمینان خاطر و شادی و سرور باطنی خواهد گردید. البته اگر به صورت اعتقاد قلبی باشد و گرنه به زبان گفتن موثر واقع نمی شود . امیرالمومنین علی (ع) می فرماید: «»يَدَّعِي بِزَعْمِهِ أَنَّهُ يَرْجُو اللَّهَ، كَذَبَ وَ الْعَظِيمِ، مَا بَالُهُ لَا يَتَبَيَّنُ رَجَاؤُهُ فِي عَمَلِهِ، فَكُلُّ مَنْ رَجَا عُرِفَ رَجَاؤُهُ فِي عَمَلِهِ، وَ كُلُ رَجَاءٍ إِلَّا رَجَاءَ اللَّهِ تَعَالَى فَإِنَّهُ مَدْخُولٌ،به گمان خود دعوى دارد كه به خدا اميدوار است. به خداى بزرگ، كه دروغ گويد، -پس- چرا اميدوارى او در كردارش ناپديدار است. هر كه اميدوار است، اميد او در كردارش آشكار است، جز اميد به خدا كه ناخالص است -و شناختن آن دشوار است(نهج البلاغه،خطبۀ:160) مولانا نیز اعتقاد و اعتماد به خدا را مهم ترین وسیله برای مواجهه با غم و غصّه می داند. اعتماد به خدا موجب پناه بردن به خدا و تسلیم محض خدا شدن نیز می گردد، همچنین موجب می شود غمهای انسان به غم واحدی تبدیل شود آنگونه که امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «وَ تَخَلَّي مِنَ الْهُمُومِ اِلَّا هَمّاً وَاحداً انْفَرَدَ بِهِ»، (نهج البلاغه، خ: 87)
مولانا گوید: «مَن جَعَلَ الهُمومَ هَمّا واحِداً کَفّاء اللهُ سایرَ هُمومِه»، (فیه مافیه ،ص: 184)
در مثنوی نیز گوید:
چون به غایت تیز شد این جو روان غم نپاید در ضمیر عارفان
مثنوی معنوی، دفتر دوم
و نیز در حکایت «دوستیِ خرس» با اشاره به این نکته مهم که اگر انسان به حق منتقل نشود با زوال شادی های زودگذر غمگین می شود ، می گوید:
گفت از اقــرار عـالم فـارغـم آنکه حق باشد گواه، او را چه غم؟
مثنوی معنوی، دفتر دوّم
در دیوان شمس نیز مست خدا شدن را موجب زوال غم می داند و می گوید:
تا نشوی مست خدا، غم نشود از تو جدا تا صفت گرگ بری، یوسف کنعان نبری
غزل:2455
و :
گر صید خـدا شوی زغـم رسته شوی گر در صفت خویش روی، بسته شوی
می دان که وجود تو حجاب ره توست با خود منشین که هر زمان خسته شوی
رباعی:1920
زنده یاد «قیصر امین پور» نیز در سروده معروف خود گوید:
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن زغمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
البته مولانا غم هایی را که نه از روی اختیار و سهل انگاری و یا به سبب امور دنیایی باشند موهبتی خدایی می داند مثلاً می گوید:
شاد از غم شو که غم دام لقاست اندرین ره سوی پستی اِرتقاست
مثنوی، دفتر سوم
و بی دردی و غم ندیدن فرعون را ناشی از رویگردانی خداوند از وی می داند:
در همه عمرش نـدیـد او درد سر تا ننالد سوی حــق آن بــدگهر
داد او را جمله مــلک این جهان حق ندادش درد و رنج و اندوهان
درد آمــد بهتر از مــلک جـهان تا بخوانی مــر خــدا را در نهان
خواندن بی درد از افسردگی است خـواندن با درد از دلبـردگی است
مثنوی معنوی، دفتر سوم
از نگاه مولانا، غم و غصه موجب نزدیکی به خدا می شود:
فکر غـم گـر راه شادی مـی زند کار سازی های شادی می کند
خـانه مـی روبد بـه تندی او زغیر تا در آید شادی تو زاصل خیر
مـی فشاند بـرگ زرد از شاخ دل تـا بــروید بــرگ سبز متّصل
مـی کنـد بیـخ سـرُور کـهنـه را تـا خــرامد ذوق نـو از مـاورا
غــم کنــد بیخ کــژ پوسیده را تـا نمــاید بیخ رو پـوشیده را
غم زدل هــرچــه بریزد یا بـرد در عــوض حقّا که بهتر آورد
خاصّه آن را که یقینش باشد این که بـوَد غــم بنده اهـل یقین
مثنوی ،دفترِ پنجم
دین گریزی و دین ستیزی موجب پیدایش بحرانهای سر گانه معرفتی، اخلاقی و روانی می شود که بحران روانی موجب افسردگی، اضطراب، ناآرامی و... می گردد. در روزگار ما بیشتر از فشار خون، چربی، نمک و دیگر بیماری ها، «استرس» موجب مرگ و میر می گردد و اصطلاحاً به استرس قاتل شماره یک گفته می شود. مؤثرترین عامل برای مواجهه و غالب آمدن بر استرس و استرسورها یاد خداوند و توجّه به جنبه های معنوی می باشد در ارتباط با بحران اخلاقی نیز ارسطو می گوید: شادمانی عبارت است از پرورش خصائص انسانی.
2- عشق نامشروط: از مهم ترین عوامل شادی، عشق بی قید و شرط و بدون بِدِه بِستان می باشد که از جان آدمی سرریز و فوران کند و شامل همه شود. واقعاً هرکس به چنین مرتبه ای از عشق برسد غمهای هستی، شادی افزای او خواهند شد و به حیات برین زنده خواهد شد. مولانا به واقع عشق را علاج همه دردها می داند و میگوید.
ای دوای نخوت و ناموس مــا ای تو افلاطون و جالینوس ما
مثنوی معنوی، دفتر اول
در دیوان شمس نیز گوید:
عـاشق شده ای ای دل، سودات مبـارک بـاد از جـا و مکان رستی، آنجات مبارک باد
کفرت همگی دین شد، تلخت همه شیرین ند حلوا شده ای کلّی، حلوات مبـارک بـاد
غزل:623
نیز در غزلی دیگر گوید:
ای عشق که جمله از تو شادند وز نور تو عاشقان بــزادند
تــو پـادشهی و جمــله عشّاق همرنگ تو پادشه نــزادند
غزل:690
علّامه طباطبائی گوید:
چه دارد جهان جز دل و مهر یار مگر توده هایی زپندارها؟!
سهراب سپهری گوید: بهترین چیز/ رسیدن به نگاهی است/ که از حادثه عشق تر است.
و این قطعه از فریدون مشیری نیز در ارتباط با عشق دلنشین است:
ای همه مردم! در این جهان به چه کارید؟
عمر گرانمایه را چگونه گذارید
هرچه به عالم بوَد اگر به کف آرید
هیچ ندارید اگر که عشق ندارید
وای شما دل به عشق اگر نسپارید
گربه ثریا رسید هیچ نیرزید
عشق بورزید
دوست بدارید
دلا در عاشقي ثابت قدم باش كه در اين ره نباشد كار بياجر
حافظ،غزل:251
و براي چنين كسي عشق" ، خود، عين لذّت و هدف است نه مَعبر و وسيلهاي براي رسيدن به هدفهاي بعدي
هرچقدر عشق ورزيدن به همنوعان موجب شادي ميشود بيمهري و محبت نداشتن موجب ملال خاطر ميشود. از مهمترين موانع شاد زيستن عبارت است از خشم، كينه، حسد، نفرت و بدخواهي كه عشق به نوعي مانع پيدايش اين پنج صفت مذموم در آدمي ميگردد.
از هم بندان سید علی اکبر ابوترابی ( ۱۳۱۸ - ۱۳۷۹) در دوران اسارت ميگفت: بعضاً احساس ميكرديم حتي نسبت به ماموري كه ميآيد و او را مورد ضرب و شتم قرار ميدهد هم عشق ميورزد و آرزویش عاقبت به خیری وی می باشد.
عشق دل خـواهــد دل درد آشنا تا به اکسیری کنـد خـاکش طـلا
دل که نشناسد به جز سودای عشق مـی شود جـولانگه عنقای عشـق
گر نبودی عشق، خـود هستی نبود ذوق جــام و نشئۀ مستـی نبـود
کــرد اوّل خالـق مـوت و حیات عشق را فــرمانــروای کـاینات
در دل هــر ذرّه زاجـزای وجـود آفتـاب عشـق را بــاشد شهـود
چون به عــالم باب هستی باز شد صیت «اَن اُعرف» طنین انـداز شد
عشق بـا آب و گــل آدم سرشت شد عجیـن با طینت زیبـا و زشت
کـارگاه کــون از آن شد در نظام یافت بنیان وجــود از آن قــوام
بُرد از آن هر فرد زین جمع پریش بهره ای در خورد استعداد خویش
ماه در محاق، عابد تبریزی
3. خنده و گشادهروئي
از ديگر عوامل شاديآفرين، «لبخند» و تبسّم ميباشد كه موجب شادماني و دور ساختن افکار منفی و مزاحم ميگردد! در احاديث ملاقات توأم با گشادهرويي با ديگران توصيه شده است، پيامبر اكرم (ص) ميفرمايد: «: اِلقَ أخاكَ بِوَجهٍ مُنبَسِطٍ»، برادرت را با روى گشاده ، ملاقات كن ،(محمدی ریشهری ،ميزانالحكمة، ج1، ص 418).
«كريستين بوبن» ميگويد:لبخند حتّي وقتي بر لبان مرده مينشيند باز هم زيباست. مصداق بارز و شايد از بهترين مصاديق عبارت فوق، عكسي است كه از شهيد «امير حاج اميني» پس از شهادتش گرفته شده و معروف ميباشد، لبخندي كه بر چهرة اين شهيد نقش بسته و آرامشي كه در صورتش مشهود است معنويت مضاعفي به عكس داده و يادآور اين بيت از حافظ است كه:
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام ني گرت زخمي رسد آیي چو چنگ اندر خروش
غزل:286
مولانا در غزلي گويد:
گل خندان كه نخندد چه كند عَلَم از مشك نبندد چه كند
نار خندان که دهان بگشادست چونک در پوست نگنجد چه کند
غزل:835
4. مطالعة ادبيات عرفاني خصوصاً آثار مولانا
ميتوان گفت: مولانا شادي محض است، به گونهاي كه ذرّهاي افسردگي و سردي در او نميتوان يافت و شادي و فرح در جايجاي حدود 60 هزار بيت مثنوي و مخصوصاً ديوان كبير جلوهگر است.
افلاكي در مناقبالعارفين از زبان مولانا چنين مينويسد: «من اين جسم نيستم كه در نظر عاشقان منظور گشتهام، بلكه من آن ذوقم و آن خوشي كه در باطن مريدان از كلام ما و از نشان ما سر زند، الله الله! چون آن دهم دريابي و آن ذوق را در جان خود مشاهده كني، غنيمت ميدار و شكر ميگزار كه من آنم»،(مناقبالعارفين، ص: 198)
البته ميتوان گفت: شادي مولانا مرحلهاي فراتر از درگيري با غم و شاديهاي معمولي ميباشد و با آنها سخنيّتي ندارد. شادي مولانا، نتيجه رهيدگي او ميباشد و خودش آن را از طرف خداوند ميداند.
باز بعضی را رهایی دادهای زین غم و شادی جدایی دادهای
مثنوی،دفترِ دوّم
و :
شادم كه ز شادي جهان آزادم مستم كه اگر مي نخورم هم شادم
از حالت هیچکس ندارم بایست این دبدبهٔ خفیه مبارک بادم!
رباعی:1253
و در غزلي ديگر:
آنجا جهان نور است، هم حور و هم قصورست شادي و بزم سور است، با خود از آن نيابم
غزل:1700
مولانا خود را «فرحبن الفرح بنالفرح» ميداند و كساني كه با آثارش انس دارند نيز ميتوانند نصيبي از شادي داشته باشند. خانم آنه ماري شيمل عرفان پژوه و خاورشناس آلمانی (۱۹۲۲ – ۲۰۰۳) ميگويد: با اينكه از چهارده سالگي با مثنوي مانوس بودهام ولي حالا هم كه ميخوانم غرق در الهام و شادي ميشوم و وقتي در مصاحبهاي از او ميپرسند: هر روز چند ساعت كار ميكند؟ ميگويد 15 ساعت و در ادامه ميپرسند: با اين همه كار و مطالعه خسته نميشويد؟ ميگويد چرا! ولي با خواندن:
اندك اندك جمع مستان ميرسند اندك اندك مِي پرستان ميرسند
غزل:819
رفع خستگي ميكنم!
