حضرت علي (ع) در حكمت 432 نهج البلاغه در وصف اولياي خدا مي فرمايد : آنان كساني هستند كه : « نظرواْ الي باطن الدنيا اذا نظر الناس الي ظاهرها و اشتغلوا بآجلها اذا اشتغل الناس بعاجلها ، فاَماتواْ منها ما خَشَوا ان يميتَهم ، و تراكواْ منها ما عَلمواْ انّه سَيتركُهم ، وَ رَأوْ استكثار غير هم منها استقلالاً و دَركهم لها فوتاً ، اعداءُ ما سالَمَ الناس و سِلمُ ما عادي الناس » ، ( به باطن دنيا نظر كردند وقتي مردم به ظاهرش نگريستند و به فرداي آن مشغول شدند وقتي مردم به امروزش پرداختند ، پس از دنيا ميراندند آنچه مي ترسيدند آنان را بميراند ، و رها كردند آنچه را كه دانستند به زودي آنان را رها نمايد ، بسيار خواهي ديگران را از دنيا كم يافتند ، و يافتنشان را از دنيا ، از دست دادن ديدند و دشمنند آنچه را كه مردم با آن آشتي هستند و دوستند با آنچه ديگران دشمن مي دارند .) اولياي خداوند از چنان بصيرت و ديدهوري برخوردارند كه با نگاه به پوسته و قالب ، هسته و قلب را هم مي بينند و در همان ظاهر متوقف نمي شوند و در نتيجه ظواهر آنها را شيفته خود نمي كند . چشمشان « معدوم بين » نيست و نيست ها را هست نمي بينند واقع نگر و حقيقت بين هستند نه مانند ظاهربينان كه فقط قشر و پوسته را مي بينند و كه زبان حالشان پس از تنبّه و بر كنار شدن پرده هاي غفلت اين است كه :
ديده معدوم بيني داشتيم نيستها را هـست مي انگاشتيم
اولياي الهي نگاهشان توام با عبرت است : «كان نظرهم عبرة» وقتي ديگران امروز را مي بينند اينان افقهاي دور و فرداي ابديت را ميديدند و ذهنشان مشغول آن امر عظيم بود. در حالات حضرتزهرا(س) نقل شده است كه پس از ازدواج با اميرالمومنين (ع) آن بانوي دو سرا و «سيدة النساء العالمين» را ديدند كه در فكر بود وقتي علت را پرسيدند در پاسخ فرمود : من چند سالي در خانه پدرم بودم و اكنون به اين خانه آمده ام ، از اين خانه نيز به خانه اي ابدي رحلت خواهم كرد فكر آن انتقال و ارتحال مرا به خود مشغول ساخته است . استاد حسن زاده آملي مي فرمايد : در محضر علاّمه طباطبايي مي نشستيم و مي ديديم به فكر فرو رفته است بعد از دقايقي مي فرمود « ابديت داريم » خودش ميرفت و ما را هم چون وجودش جلوه گاه «هو المحيط » شده بود با خود مي برد . باز از زبان علامه طباطبايي در سالهاي آخر عمر با بركتش نقل شده است كه مكرر مي فرمود :
كاروان رفت و تو در راه و بيابان در پيش كي روي ره ز كه پرسي چه كني چون باشي؟
حافظ
اينان آنچه را كه ديگران از دنيا به فراوانش علاقه داشتند و با تمام وجود به گونه اي كه هدف برايشان وسيله را توجيه مي كرد در پي تحصيل و نيل به آن بودند كم خواهي و ارزان فروختن گوهر وجودي خود مي دانستند و يافتن آن را به واقع از دست دادن مي ديدند .
نَردي است جهان كه بردنش باختن است نرادي آن به نقش كم ساختن است
دنيــا به مثــل چــو كعبتين نــرد است بــرداشتن بــراي انداختن است
اينان فربهي واقعي را از آماس و ورم تشخيص مي دادند، بر خلاف بسياري كه فرقي بين اين دو قايل نمي شوند : « ورم كردي و پنداري كه چاقي »
برو اي خـواجه خـود را نيك بشناس كـه نبـودَ فـربهـي مـاننـد آمـاس
قبل از اينكه دنيا و داشته هاي اعتباري از آنان جدا شود اينان خود به آنها پشت پا مي زنند كه :
عنقا شكار كس نشود دام باز چين كآنجا هميشه باد به دست است دام را
حافظ
آدميان در جنبة بشري و زيست دنيوي با هم مشتركند ، مثلاً قرآن رسول اكرم (ص) را نيز كه اشرف كاينات است و به تعبير سعدي به كمال علوّ و علوّ كمال نايل آمده بود بشر مي داند : « قل انّما انا بشر مثلكم » ، ( كهف ، 110 ) ولي در ساحتِ فراتر از ماده و تن خاكي ، تفاوتها ظاهر مي شوند و همه همسان نيستند ، در بُعد انسانيت ، اشخاص از هم متمايز مي شوند و ارزش واقعي انسانها در گرايش ها و رهايشهايشان معلوم مي شود . مولانا مي گويد : كافران پيامبر (ص) را فقط در همان محدودة بشري مي ديدند و فراتر از آن را ادراك نمي كردند .
كــافـران ديـدنـد احـمد را بـشر چـون نديـدنـد از وي «انـشق القـمر»
خاك زن در ديده حس بيـن خويش ديـده حس دشمن عقل است و كيش
ديـده حـس را خدا اعماش خـواند بت پرستَش گفت و ضّد ماش خواند
ز آنكه او كف ديد و دريارا ندید زآنـكه حـالي ديد و فـردا را نـديد
خـواجـة فـردا و حـالي پـيـش او او نـمي بينـد ز گـنجي جـز تَـسوُ
ذرهاي ز آن آفـتــاب آرد پـيــام آفـتـاب آن ذرّه را گــردد غــلام
قطره اي كز بحر وحدت شـد سفیر هـفت بحـر آن قطره را باشد اسيـر
مثنوي معنوي ، دفتر دوم ، ابيات : 1606-1413
و اين انسانيت در گرو عبادت و بندگي حق مي باشد كه : «هواي خواجگيم بود بندگي تو كردم»
فاش مي گويـم و از گفته خــود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهــان آزادم
طاير گلشن قـدسم چه دهم شـرح فـراق كه در اين دامگه حادثه چون افتـادم
من ملك بودم و فردوس برين جـايم بـود آدم آورد در اين ديـر خـراب آبادم
سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض بـه هـواي سركوي تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جــز الف قـامت يار چه كنم حـرف دگر يـاد نداد استادم
حافظ
اينان به يُمن بندگي به عاليترين مراتب و مدارج مي رسند ، چنانكه فخر كاينات رسول اكرم (ص) را بندگي به حدّ « قاب قوسين اوادني « ، ( نجم، 9) برد : « سبحان الذي اسري بعبده ليلا ... »، (اسراي،1) حضرت عيسي (ع) موقع تولّد مي فرمايد : « انّي عبدالله اتاني الكتاب » ، ( مريم ،30).
اينان نظام هنجاريشان با كساني كه مجذوب جاذبه هاي ظاهري و چشم نواز دنيا مي باشند در انگيزه ، انديشه ، عملكرد و تمام ساحت هاي زندگي متفاوت است : « اعداءُ ما سالَم الناس و سِلمُ ما عادي الناس ». اشاره شد كه اينان : « كان نظرهم عبره » ، ( نگاهشان توام با عبرت آموزي است) ، «سكتوا و كان سكوتهم ذكر»، (سكوتشان ذكر و ياد حق مي باشد). علامه حسن زاده آملي در نكته 320 از كتاب « هزار و يك نكته» مي نويسد: يكي از اهل ولا كه با هم موالات داشتيم در مراقبتي به لقاء « من رآني في المنام فقد رآني فانّ الشيطان لا يتمثل بي » تشرف كرده است ، از آن جناب ذكر خواست حضرت فرمود:من به شما ذكر سكوت مي دهم. شيخ طوسي نيز در اولين حديث كتاب امالي از رسولاكرم(ص) نقل مي كند كه رسول اكرم (ص) فرمود: جز به ذكر خداوند زياده مگوئيد، چه سخن بسيار كه در آن ذكر خداوند نباشد، قلب را قساوت بخشد و دورترين مردم از خداوند شخص قسيّ القلب است. باز از رسول اكرم (ص) روايت شده است كه حضرت فرمود: در باغهاي بهشت بخراميد، پرسيدند: باغهاي بهشت چيست؟ فرمود: ذكر خدا در صبح و شب، پس به ياد و ذكر خداوند باشيد . (ارشاد القلوب ، باب سيزدهم)
سكوت، فعاليت است نه انفعال، كنش گري تعالي جويانه است نه كنش پذيري و اتلاف عمر و اينسكوت به رويشان درهاي حكمت را مي گشايد كه : «الصمتُ باب من ابواب الحكمه» گفتار و كلامشان نيز حكيمانه و راهگشاست ، در عبارتي كوتاه، مفاهيم عميق زندگي سازي را اظهار ميكنند : « نطقوا فكان نطقهم حكمة » سخن گفتن چنين كساني سرشار از حكمت هاي زندگي ساز ميباشد حكمت ، جلوهاي از بهشت در اين خاكدان مي باشد آنگونه كه رسول گرامي اسلام به اميرالمؤمنين(ع) مي فرمايد : « انا مدينة الحكمة و هي الجنة و انت بابها ». همچنين « مشواْ بين الناس و كان مشيهم بركة»، حضورشان در ميان ديگران مايه خير و بركت براي آنها مي باشد . خداوند به خاطر حضور آنها خير و بركتش را به ديگران نيز بيشتر نثار مي كند . آنان آبروي خاك و خاكيان مي باشند .
خاك را منزلتي در همه آفاق نبود گر نبودي به زمين خاك نشيناني چند
عارف و اصل حضرت آيت اله بهجت از جمله برگزيدگاني بود كه علم و عمل را به كمال برخوردار بود و پر گشودن با اين دو بال او را به افق هاي متعالي بندگي رسانده بود، چنانكه قرآن مي فرمايد : «ان الذين آمَنواْ و عملوا الصالحات انّا لا نضيع اَجر من احسن عملا » ، (كساني كه ايمان آوردهاند و كارهاي شايسته كرده اند [بدانند كه] ما پاداش كسي را كه نيكوكاري كرده است ، فرو نمي گذاريم )، (كهف ،30)
از ايام صباوت و نوجواني بارقه عنايات خاصة الهي بر جانش تابيدن گرفته بود :
چه كـودك پير ميــدان طريقت چه كودك موج درياي حقيقت
چــه كودك محفل نور سماوي چه كـودك گوهر بحر تداوي
و در جواني از علم و هنر پيران برخوردار بود و دور از غفلت و بي خبري و غرور و بي بصري ، گنج عالم گوشه نشيني بود و گنجينة اسرار خلوت گزيني ، متمكّن بساط قدسي بود و به تعبير حضرت آيت الله بهاالديني (ره) :«ثروتمندترين مرد روي زمين» و متكلم السرار الستي، قدر نشناخته بساط فرش بود و خوش نواخته مصطبة عرش، معرض زخارف دنيويه بود و مقبل مقامات اخرويه، مشّا طريق طريقت بود و غواص بحر حقيقت، به يك دلال عقلي مشام دِماغ عالمان بر ميساخت و به يك ترنم موسوي درياي پندار عالمان خودبرتربين و جلوهگر ميشكافت.
آن بزرگوار از مواهب خاصه الهي بهره مند بود كه هر كدام از آنها ارزشمند بودند مثلاً اشراف بر ضماير و خبر از نهان افراد دادن در مواردي ، برخوردار بودن از چشم برزخي ، مشاهدة باطن اشخاص و قيافة خُلقي آنها كه خداوند را با خطاب « يا ستّار » خواندن آن عزيزِ به دوست پيوسته از دلايل اين موهبت به ايشان مي بود كه اسرار و بواطن ديگران را بر وي پوشيده دارد تا بتواند تحملشان كند ولي شايد بزرگترين امتياز و سرمايه آيت اله بهجت همان بندگي اش بود كه:
بنده او شو كه به يك التفات سلطنت هر دو جهانت دهند
اميرالمؤمنين (ع) عرض مي كند: « الهي كفي بي عزّاً ان اكون لك عبداً و كفي بي فخراً ان تكون لي رّبا» او نيز اين عنوان بندگي را به خود برگزيده و رسالة عمليه اش را نيز با اين عنوان [العبد] چاپ كرده بوده بود، اين بندگي آن شور و حال را در نماز و نيايش به او داده بود كه پس از بازگشت به منزل در آن سنّ و سال سجده هاي طولاني داشت و هر روز به زيارت حضرت معصومه (س) مشرف مي شد و ... اميرالمؤمنين (ع)در وصف متقين مي فرمايد: « و استلانوا ما استوعره المترفون و انسوا بما استوحشن منه الجاهلون »، ( نهج البلاغه ، خ 193).
هر كه جز ماهي از آبش سير شد هر كه بي روزي است روزش دير شد
مثنوي معنوي، دفتر اول ، بيت : 17
نماز برايش ياد حق بود چنانكه قرآن فرموده : « اقم الصلوة لذكري » ، ( طه ، 14 ) و معراج كه ، از او غبار عالم كثرت را مي زدود. بنايش بر سكوت بود كه : « الصمت باب من ابواب الحكمة » و هيچگاه اسير زبان نبود و اگر سخني مي گفت حكمت بود و معرفت و « تكرار حديث دوست »
هين دهان از هزل بر بنداي عمو جز حديث روي او چـيزي مـگو
مثنوي معنوي ، دفتر سوم ، بيت : 4226
بايزيد بسطامي گودي: « روشن تر از خاموشي چراغي نديدم و سخني به از بي سخني نشنيدم»
او با مقام سكوت هم در طريقت و هم در حقيقت آشنايي تام و كامل داشت و سيماي حقيقت انسي را در ماوراي پرده سكوت به تماشا نشسته بود، چرا كه خاموشي اگر نه تنها راه يقيناً از مهم ترين روشهاي كسب معرفت از عالم بالا و آماده ساختن جان براي نيل به احوال معني مي باشد. كلامش نيز نهايي بود و از سنخ سخناني كه ، « در رگشان خيمه بايد زد » ، توصيه مي فرمود بايد 24 ساعت فكر كرد و يك ساعت حرف زد . از جمله توصيههايش اين حديث بود كه « من عمل بما علم ورّثه الله علم ما لم يعلم»، (هر كس به آنچه ميداند عمل كند خداوند او را وارث علم آنچه نمي داند نيز ميگرداند). خودش نيز از علوم دراستي گذشته و به علوم وارثتي بار يافته بود كه : « فنون علم ادريسي بود ذوقي نه تدريسي »
گويند : شخصي از دوستان دوران كودكي شيخ ابوسعيد ابوالخير از وي پرسيد كه ما هر دو در مكتب با هم سر يك كلاس درس مي خوانديم ، چطور شد تو به آن مقامات عاليه رسيدي ولي من هيچ جا نرسيدم؟ شيخ در پاسخ گفت : يادت هست يك روز استاد در مكتب حديثي از پيامبر (ص) نقل كرد ؟ دوستش پاسخ داد كه بله ... ، شيخ فرمود : از همان روز من با آن حديث مشغولم ، آيت اله بهجت توصيه مي كرد كه انباشتن انبان محفوظات هدف نباشد بلكه عمل به آنچه مي دانيم برايمان اصل باشد كه پس از آن واث علم «مالم يعلم» نيز به اذن الهي خواهيم شد . علم و دانش برايش خشوع و خشيتي به ارمغان آورده بود كه در تمامي وجودش تنيده شده بود و مصداق آيه شريفة « انما يخشي الله من عباده العلماء » ، ( فاطر ، 28 ) از اشتهار و مشاربالبنان شدن گريزان بود و اين اجتناب از شهره شدن را از همان اوان جواني در نظر داشت كه : « خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است؟ »
اشتهار خلق بندي محكم است سختي اش از بند آهن كي كم است
ولي خواست خداوند اين بود كه در ميان خلق در زمان حياتش هر چند به صورت محدود و متناسب با فهم متعارف شناخته شود و حجّتي براي ديگران باشد كه انسان تا كجاها مي تواند عروج كند .
كه اي بلند نظر شاهباز سـدرهنشين نشيمن تـو نه اين كنج محنت آبادست
تـو را ز كنگره عرش مي زنند سفير ندانمت كه در اين دامگه چه افتادست
حافظ
رحلتش براي خودش رهايي بود ولي براي ديگران « ثلمه » و مصيبتي بزرگ و جبران ناپذير ، از كساني بود كه حضورش در ميان خلق خير و بركت بود آنگونه كه اشاره شد : « مشواْ بين الناس و كان مشيهم بركه » ، قرآن خطاب به رسول گرامي اسلام مي فرمايد : « و ما كان الله ليعذّبهم و انت فيهم » (خداوند مادام كه تو در ميان ايشان هستي، آنان را عذاب نميكند)، (انفال ،33). فرزند گرامي آيت اله بهجت نقل مي كند يك بار مرحوم استاد جعفري براي ديدار پدرم به منزل آمد و موقع خداحافظي به من گفت : دستت را مي بوسم و خواهش مي كنم اولويت در كارها و مشغله هايت را حضور در كنار پدر و ياداشت نمودن سخنان او قرار بدهي چرا كه پس از او ديگري نظيري برايش نيست ، ايشان اوّل و الاخيره هستند . بدرقه اش از اين عالم شكوهي وصف ناپذير داشت و استقبالش در عالم برزخ يقيناً با شكوهتر بوده است . اميرالمؤمنين (ع) مي فرمايد : « العارف اذا خرج من الدنيا لم يجده السائق و الشهيد في القيامة و لارضوانُ الجنة في الجنة و لا مالك النار في النار ، قيل : و اين مقعد العارف ؟ قال عليه السلام : « في مقعد صدق عند مليك مقتدر » ، ( علامه حسن زاده آملي ، در آسمان معرفت ، ص ، 35 ) .
جسم نحيفش طاقت آن روح عظيم را نياورد و وديعة الهي روح از خاكدان تن به مصفّاي عالم والا رهسپار شد و جان شيدايش قرين حضرت قدس در حظیره جبروت گرديد كه :
اذا كانت النفوس كباراً تعبت في مرادها الاجسام
هفت آسمــان را بــردرم و ز هفت دريـا بگــذرم چون دلبرانه بنگري در جــان ســرگردان من
بي پا و سر كردي مرا ، بي خواب و خور كردي مرا سرمست و خندان اندر آ، اي يوسف كنعان من
از لطف تو چون جان شدم وز خويشتن پنهان شدم اي هست تــو پنهان شده در هستي پنهان من
اي جـان پيش از جـانهـا، وي كـان پيش از كـانها اي آن پيش از آنهـا، اي آن مـن، اي آن مـن
منـزلگه ما خـاك ني ، گـر تـن بـريزد بـاك ني انديشهام افــلاك ني ،اي وصل تو كيوان من
مـر اهل كشتي را لحـــد در بحــر باشد تا ابــد در آب حيوان مرگ كو، اي بحر من، عمان من
ديوان شمس
