گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدم
وگر یک دم زدم بیتو پشیمانم به جان تو
سخن با عشق میگویم که او شیر و من آهویم
چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو
مولانا غزالِ تیزپائی است که در وادی عشق اسیرِ شیر [خداوند و جَلَواتِ جمال] است عاشقانه اسیر این شیر است
این آهوی عاشق اسیر، خود در سرزمین شیران (مریدان؛ جویندگان راه حق) سخن برای گفتن دارد و خود نگهبان شیران است و توانائی پایبند کردن و اسیر کردن شیران را دارد.
انتخاب ردیفِ "به جان تو" در این غزل و ابیاتِ فوق ، جالب و دلنشین است
امری به ظاهر ساده که مخاطب کلام را هر آنکه که باشد و در جهت صدق دعاوی خویش به جانش قسم می دهی
رساندن به گوش آنکه بند می بسته و در بند می کرده
شرح شوریدن!
بدان سان که بر هم زننده ی هر بندی است
آنکه در بیت پیشین فریاد بندگسلی سر داده بود در این تصویر و تعبیر خود را دیوانه ای در بند معرفی می نماید که من دیوانه ای در بندم چرا ؟!
با وجود شوریده و دیوانه و در بند بودن چه خویشگاری داری ؟! دیوان را می بندم و در بند می آورم ؟! در بند بودن نشان از محدودیت اعمال اراده و قدرت دارد و وقتی در بند دیو بند است پس در مصراع دوم بیت اول چه مقصودی دارد که در گرو هیچ حد و مرزی نیست ؟!
در بند بودن مصراع اول بیت دوم حسن است ؟!
اشارات تاریخی و رمزگانی دیو و بند و مرغ و زبان بهایم و سلیمان که خود حاوی نکاتی بکر در عرصه ی ادب سیاسی عرفانی است ....
من آن دیوانه ی در بند هستم یا من نسبت به هر بندی دیوانه ام و در هر دو حال هم در بند کننده ی دیوان و هم سلیمان آگاه به زبان مرغانم ....
من در بند دیو بندم در آزادی چه هستم ؟!
زبان مرغ دانستن یعنی واجد اطلاعات سرّی مازاد نیاز متعارف انسانی بودن البته بر خلاف داستان مثنوی در طلب دانستن زبان بهایم که نتیجه ای زیانبار در پی داشت در مورد پیامبر الهی از جنس معجزات و محاسن و لازمه ی اکملیت و جامعیت است ....
سلیمان به جان ارزشمند تر از خود باید قسم بخورد او کیست ؟!
اگر شمس تبریزی است در ارتباط با داستان سلیمان نبی کجاست و چه نقشی دارد ؟!
شاه کلید فتوحات و گشایش ها در مواجهه با غزل مولوی تدبر و تفکری ذومراتب و عمیق در جوانب رمزگان دانستن ها و سنخ و جنس و مراتب آگاهی های اوست ....
در این غزل بنگریم :
آگاه از شورش خویش و چه سان بودن آن
آگاه از توانا و یارای خویش در دریدن هر بندی
آگاه از جایگاهی که به وی اجازه تخاطب با معشوق و قسم خوردن به جان وی را می دهد
آگاه از دیوانه ای در بند بودن خویش
آگاه از دیوبند بودن در بند خویش
آگاه از زبان مرغان و به تبع آن سلیمان بودن خویش
جرات نخواستن عمر فانی به تبع اعراف و آگاهی از عمری باقی آگاهی و معرفتی سلبی و اثباتی دوسویه و توامان در گرو متحقق شدن به حقیقت ذکر شریف تهلیل لا اله الا الله
جرات نخواستن جان چرا که پرغم است و معرفت به اینکه در عوض هزاران از چنین جانی ، جانی هست سراسر سرور و فرح و شادی و بی غمی و عمری هست جاودانی و بیکران و ابدی .....
آگاهی از اینکه آشکاریت معشوق حقیقت نور و اسلام و ایمان و مستوریت وی عین و عینیت کفر و تاریکی و ظلال مصطلح است
آگاهی از اینکه محک و میزان همه چیز تنها اوست و همه چیز در نسبت با اوست که خویشکاری حقیقی خویش را باز می یابد
آگاه نمودن او که خوردن من آب از کوزه ی ظاهر و باطن نیز به تبع آگاهی بوده است آگاهی که تمامی جوانب را از خیال تو مملو و سرشار نموده است و من شاهد خیال تو و تو مشهود شهود منی و افسوس بر آنانی که بدون اندکی تفحص تصاویر به مراتب بکر تر و دیریاب تر و متعالی تر را از این دست به جونان بزرگ حافظی نسبت می دهند که ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم که در این مورد اگر ظریف تر و هنری تر و غیر مستقیم تر در بسیاری موارد باردتر و بی لطف و نمک تر ..... قابل اثبات غیر چالشی و عاشقانه هست...
پشیمانی جز در باب امری محال برای عاشق عارف معنایی ندارد که اول آتش در پشیمانی زده است
یک دم بدون او ابدا ممکن نیست چون او صاحب و منشع و مقصد و مرجع دم است و عین دم نفخت است و خود باعث و موجد و موجب وجود به دم رحمانی و تجلی عنایی ....
عاشق عارف از آنجا پشیمان نمی تواند بود که بی او نبوده و نمی تواند بود ....
آگاهی از حقیقت مراتب اعتباریات مصطلح و متعارف که مظهر بلندی افلاک را بی او دستخوش تیرگی و غم نموده و گلستان و گلزار بی او را مبدل به زندان ماتم ..... همه چیز با محوریت او بود و نمود می یابد
آگاهی به اینکه هر جزوی و عضوی از ساختار مملکت وجودی او را سهم و بهره چیست سماع گوش نام او سماع هوش جام او دلیل ویرانی خودخواسته امید عمارت و آبادانی به دست او که من این خانه به سودای تو ویران کردم ...
انسان واقف از ویرانی به دنبال آبادی و آبادانی و انسان گرسنه در ساحت هوش و گوش طالب سیراب و مست شدن ....
و شاهکار بی بدیل این یگانه مرد عرصه ی عاشقی و معشوقی که در هر آنی و مکانی جویا و طالب رشد و ارشاد است و میزان و محک و معیار سکون و حرکت و سکوت و سخن و گردش و ایستادن وی اوست که روی سوی خانه ی خمار دارد پیر ما ..... که مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه گامی که به جان غیر جنبد .....
و رمزگشایی دانستن اینکه با که و چرا و در چه باب سخن می گوید اما هر سه ساحتی عادت ستیز چونان سخن گفتن آهویی و غزالی با شیری ....
کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را ....
دانستن و اعراف و اعتراف به چگونه آهویی بودن و چه خواستن و توانستن کردن .... نگهبان شیرانی بودن به تبع آهوی شیر عشق شدنو باقی نکات بیکران و دیریاب ابیات و ابیات بعدی به عهده ی مخاطبان و فرهیختگان عزیز چون جان
