حکایت گفتگوی اعرابی با همسرش از حکایتهای بغایت دلنشین ؛ درس آموز بل تحول آفرین مثنوی در دفتر اول می باشد. مَاخذِ احتمالیِ آن ؛ مصیبت نامۀ عطار یا جوامع الحکایات عوفی می باشد . بدین مضمون که : خلیفه ای بخشنده و دادگر در روزگاران پیشین در بغداد حکومت می کرد و نه تنها قبیله و عشیره خود بلکه همه اقوام و قبائل را مشمول دلجویی و دادِ خود می ساخت ...شبی زنی اعرابی و بادیه نشین از تنگیِ معاش و تهیدستی شوهر گِلایه و فقر همسر خود را با زبانی تند و جان گزا بازگو می کند سپس در تدبیر و چاره گری می گوید : باران باریده و آب در برکه جمع آمده ؛ سبوئی از این آب پُر می کنم ؛آن آب نزد سلطان بَر که چنین آبی ندیده ! مرد قبول می کند و آبِ جمع آمده در بِرکه و بیابان نزد سلطان می برد تا سلطان انعامی نیکو او را دهد و از فقر و فاقه رهائی یابند . خلیفه با مشاهده آبِ سبو به گرمی تشکر می کند به اطرافیان خود می گوید : اعرابی را انعامی نیک دهید و با دست پُر ؛ راضی روانه سازید و بدرقه کنید . اعرابی موقع بازگشت آب دجله را می بیند و می گوید: خلیفه در کنار چنین آبی بود و مرا با آن آب چنان گرامی داشت و تکریم نمود؟!
مولانا چنانکه رسم و عادتش می باشد در لابلای حکایت نیز حکایتهائی مطرح و نکات معنوی و معرفتیِ پُرشماری استنتاج کرده است که به امید حق ضمن همخوانی با دوستان بیان خواهد شد.
