پیرمرد لاغر و خشکیده بود و پشت گردنش شیارهای ژرف داشت. لکه های قهوه ای رنگ سرطان خوش خیم پوست که از بازتاب آفتاب بر دریای گرمسیر پدید می آید روی گونه هایش بود. لکه ها هر دو سوی چهره اش را تا پائین پوشانده بود و از کشیدن ریسمان ماهی های سنگین بر کف دست هایش خط های ژرف افتاده بود. اما هیچ کدام از این خط ها تازه نبود. مانند شیارهای بیابان بی ماهی کهن بود. همه چیز پیرمرد کهن بود، مگر چشم هایش و چشم هایش به رنگ دریا بود و شاد و شکست نخورده بود.
+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹ و ساعت
12:2 |
