هو الحی

شبهایش «روز جهان افروز» بود و به سان شبهای کسانی که «کانوا قلیلاً من الیل ما یهجعون. و بالاسحار هم یستغفرون»، (اندکی از شب را می خوابیدند و سحر گاهان آمرزش می طلبیدند)، (ذاریات، 17-18). چنانکه قرآن نیز نیل به «مقام محمود» را در گرو شب خیزی می شمارد: «و من الیل فتهجد به نافله لک، عسی ان یبعثک ربک مقاماً محموداً»، (و از شب هم بخشی را بیدار باش که [این نماز شب] نافله ای (واجب) خاص توست، باشد که پروردگارت تو را به مقامی پسندیده [شفاعت] بگمارد.)، (اسراء، 79).
حافظ نیز که با قرآن مانوس بود و آیات قرآن در سینه اش جای داشتند توفیقات و بلکه فتوحات معنوی خود را وامدار شب خیزی هایش می دانست:
مرا در این ظلمات آنکه راهنمائی کرد نیاز نیم شبی بود و گریه سحری
یا اینکه:
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی
و در بیتی دیگر:
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر کوی عشق دوست را با ناله شب های بیداران خوش است
همچنین:
سوز دل آه سحر اشک روان ناله شب این همه ازنظر لطف شما می بینم
و این دو بیت معروف:
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و ورد سحری بود
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
مولانا نیز به شب زنده داری اشارتها دارد و نوعاً تمامی کسانی که در وادی سلوک گامی نهاده و به جائی رسیده اند از این امر غافل نبوده اند. امام حسن عسگری (ع) می فرماید: «انّ الوصول الی الله سفر لا یُدرک الّا بامتطاء اللیل»، (محدث قمی، انوار الالهیّه، ص 161)
مولانا گوید:
چند گشتی خواب را شبها اسیر یک شبی برخیز و دولت را بگیر
و:
خواب را بگذار امشب ای پدر یک شبی بر کوی بیخوابان گذر
بنگر اینها را که مجنون گشته اند همچو پروانه به وصلت کشته اند
مثنوی معنوی، دفتر ششم، ابیات: 621-622
و در دیوان شمس:
نخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد که شب ببخشد آن بدر بد روا بی حد
بگیر لیلی شب را کنار ای مجنون شب است خلوت توحید و روز شرک و عدد
حکیم «الهی قمشه ای» نیز با شب انسی غریب داشت و گویا به منزلشان برق نکشیده بودند و علتش هم این بود که می گفت: روشنائی موجب کم رنگ شدن حال و هوای معنوی شب می شود و در ابیات متعددی از دیوانش به شب و شب خیزی اشاره می کند:
شب آمد شب، که نالد عاشق زار گهی از دست دل گاهی ز دلدار
استاد بزرگ و بزرگوار دکتر سید منوچهر مرتضوی نیز چنانکه اشاره شد شبهایش قرین بیداری بود و رازگوئی و نیاز خواهی. دردش، فراق بود و هجران، همان دردی که عطار می گوید: اگر ندارید آن را از کسی که دارد قرض بگیرید:
ساقیا خون جگر در جام کن گر نداری درد از ما وام کن
حافظ نیز بوئی از آن درد برده بود که می گوید:
درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس
می فرمود: تو را نیز همواره دعا می کنم شخصاً و به اسم، اکنون یک هفته است که این بنده از آن دعاها بی بهره است و شاید هم نه ... نمی دانم! «حجاب چهره جان می شود غبار تنم» می فرمود: پس از من اگر سخنی با من داشتید بگوئید، من حرف شما را خواهم شنید!
مرا زنده پندار چون خویشتن بیایم به جان گر بیائی به تن
نظامی
الحمد لله رب العالمین
