محی الدین بن عربی در کتاب فتوحات مکیّه جمله معروفی دارد و می گوید: «سبحان من اظهر الاشیاء و هو عینها» و در ادامه می نویسد: «فهو عین کلّ الاشیاء فی الظهور ما هوَ عین الاشیاء فی ذواتها سبحان و تعالی بل هو هو و الاشیاء اشیاء»، (فتوحات مکیّه، ج 2، ص 459)
مولانا در ابتدای دفتر دوّم مثنوی گوید:
گاه خورشید و گهی دریا شوی گاه كوه قاف و گه عنقا شوی
تو نه این باشی نه آن در ذات خویش ای برون از وهمها در پیش پیش
در این حالت از تعریف وحدت وجود اصطلاح دیگری مطرح می شود که آن عبارت مهم و راهبردی در عرفان «تجلّی»؛(epiphany) می باشد . هانری کُربن فیلسوف فرانسوی گوید: اگر در غرب کسی بتواند تجلّی را به گونه ای صائب تبیین کند و واژه مترادف دقیقی برایش وضع کند باید جایزه ارزشمندی به چنین شخصی در نظر بگیرند. در مسیحیت تجلّی، با تجسّد یکی محسوب شد و موجب کژتابیهای زیادی گردید. قرآن می فرماید: « لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ ثَالِثُ ثَلَاثَةٍ» کسانی که گفتند خداوند سومین سه تن است کافر شدند! قرآن می فرماید: خداوند در واقع چهارمین سه تن می باشد نه سومین شان! «مایکون من نجوی ثلاثه الاّ هو رابعهم ...» خداوند چهارمین سه تن و پنجمین چهارتن می باشد. سه نفر هستند ولی چهارمین آن سه نفر خداوندست و این غیر از تثلیث می باشد که در عرض هم معرفی می کند. خداوند به سان جان جهان است که در کالبد هستی ساری و جاری میباشد. در سوره مبارکه حدید فرماید: «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ»؛(حدید؛3)خداوند در عین حال که اول است آخر نیز می باشد و در عین ظاهر بودن باطن می باشد. با همه هستی معیّت دارد. «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَینَما كُنْتُمْ » ولی بدون حلول و اتحاد.
حلول و اتحاد از غیر خیزد ولی وحدت همه از سیر خیزد
تعین بود کز هستی جدا شد نه حق شد بنده نه بنده خدا شد
حلول و اتحاد اینجا محال است که در وحدت دویی عین ضلال است
شیخ محمود شبستری ؛گلشن راز
به تعبیر علی (ع) : «كَائِنٌ لَا عَنْ حَدَثٍ مَوْجُودٌ لَا عَنْ عَدَمٍ مَعَ كُلِّ شَيْ ءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْ ءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ»، (نهج البلاغه؛ خطبه اول)
در دستور زبان اهل معرف گویند: نیستم! نیستی! هست!
در سوره بقره نیز می فرماید: « فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ »، (پس به هر طرف روی کنید آن جا وجه خداست)، (بقره؛ 115)
آیت الله سید ابوالحسن رفیعی قزوینی پس از طرح چند معنی برای «وحدت وجود» و ردّ بعضی از آنها، معنای صحیح و مورد نظر خویش را اینگونه بیان می کند: ... مراد از وحدت وجود، وحدت در نظر مردم آگاه و بیدار است که از خوابگاه طبیعت و نفس و هوی بیدار شده، به عوالم کثرت و تعیّنات بیشمار عالم امکان، وقعی نگذارده، اعتنایی ندارد.
توضیح این معنی آن است که: بدون شبهه و تردید، کثرت و تعدّد و اختلاف انواع و اصناف و افراد را همه میدانیم و میبینیم. و از طرفی هم حضرت حق -عزّ اسمُه- در ایجاد و تکوین ممکنات مختلفه، به علم و قدرت و اراده و حیات، ظهور در همین انواع ممکنات فرموده و تجلّی نموده، تجلّیِ متکلّم بلیغ در کلام و سخن خود که در نهایت فصاحت و بلاغت ادا نماید؛ و مانند کسی که نشسته و چندین قسم آیینه در اطراف خود نهاده و در همهی آنها ظهور نموده است؛ و لیکن آیینهها در جنس مختلف باشند و هر کدام صورت شخص را به نوعی از کوچکی و بزرگی و صفا و کُدرت ظاهر نمایند.
پس آنچه از متکلّم در کلام خود و از شخص در آیینه هویدا است، ظهور اوست، نه وجود او، و نه حلول در آیینه، و نه اتّحاد با آیینه!
و این هم بدیهی است که هر گاه شخص دیگری به این مظاهر و مرائی [آینههای] مختلف نظر نماید، هم صورت شخص اوّل را مختلف در آیینه میبیند؛ و هم جنس و شکل و مقدار آیینه را میبیند. حال اگر از غایت علاقه و توجّه به صاحب صورتهای مختلفه، از این همه صور مختلفه، فقط توجّه تامّ به اصل صاحب آنها معطوف شد و کوچکی و بزرگی صور -که مناط اختلاف و کثرت بودند- به نظر نیامد و جسم و شکل آینه هم در نظر نمودار نگردید و [نیز در مثال متکلّم] از تمام خصوصیات سخن و کلام (از لطافت و بلاغت و فصاحت آن) فقط قدرت گوینده و لطافت روح و ذوق طرحریزی سخن را دید؛ و از جمیع صور متعدّدهی مرائی و آیینهها، همان شخص عاکس را مشاهده نمود، این معنی را «وحدت وجود» در نظر و «فناء فی الصوره» گویند.
…موحّد حقیقی، از تمام اعیان ممکنات و حقایق وجودات امکانیه، فقط ظهور قدرت و صفات کمالیه را دیده و جهات خلقیهی خودِ اشیاء ممکنات را در نظر نگرفته.
و در این نظر است که آسمان و زمین به هم متّصل و برّ و بحر به هم مرتبط و فصل بین اشیاء در نظر برخیزد… به جز حق و صفات او در نظر نیاورد. این معنی وحدت وجود و فناء فی الله است. و در شرع مطهّر که اخلاص در عبادت شرط است، مقدّمهی وصول به این مقام است؛ که تمرین به این اخلاص، شخص را مستعدّ از برای وصل به لجّهی عرفان که معنی چهارم است مینماید.
سید محمدحسین تهرانی نقل می کند:از علامه طباطبائی پرسیدم:می توان نتیجه گرفت بعضی از آیات قرآن به وحدت وجود دلالت دارند ؟ علامه در پاسخ فرمود: همه آیات قرآن به وحدت وجود دلالت می کنند.
استاد حسن زاده آملی در این رابطه نویسد: تصوّر عمومى مسلمانان اين است كه خداوند متعال موجودى است جدا از مخلوقات خود كه در گوشهاى از عالم هستى جاى گرفته و از آن نقطه به خلق و تدبير و ربوبيّت عالم هستى مشغول است و به همه جا إحاطه علمى دارد.
عموم مردم خود و سائر مخلوقات را مستقلّ از حضرت حقّ متعال مىپندارند و تلاش مىكنند به نحوى ربط خود و سائر موجودات را با خداوند بيابند و وجود خداوند را إحساس كنند و به همين جهت نيز معمولاً از مكان خداوند سؤال مىنمايند .
ولى حقيقت امر اين است كه اين نگرش برخاسته از قصور و نقص إدراك ماست. قرآن مجيد سرتاسر عالم هستى را آيه و نشانه پروردگار مىشمارد و در سراسر آيات مباركات خود هر گونه استقلالى را از هر موجودى نفى مىكند. و مؤمنين واقعى و پيروان حقيقى مكتب توحيدى اسلام نيز با ديده راست بين قلب خود، همين حقيقت را مشاهده مىنمايند.
برخلاف ما كه خود را داراى علم و حيات و قدرت و عزّت و مُلك و مِلكى براى خود مىبينيم، خداوند متعال در قرآن كريم هر صفت كمالى را در خود منحصر مىنمايد و علم و حيات و قدرت و ديگر صفات را به خود اختصاص مىدهد. نداى «إنّهُ هو العليم الحكيم» و «هو الحىّ» و «إنّ العزّة للّهِ جميعًا» و «أنّ القوّة للّه جميعًا» و «للّه ما فى السّموات و الأرض» و «ألا إنّ للّه من فى السّموات و من فى الأرض» و «للّه مُلك السّموات و الأرض» از سوى خداوند واحد قهّار هميشه بلند است و جائى براى دم زدن از استقلال هيچ موجودى باقى نمىگذارد.
از ديده دوبين و أحوَل ساكنان عالم كثرت، ما و ديگر مخلوقات وجودى در كنار خدا مىباشيم و با هم عالم هستى و وجود را پر كردهايم. بارها مىپرسيم خداوند كجاست؟ كدام بخش از عالم را پر نموده است و چگونه به همه جا إحاطه و سيطره دارد؟ خود را غير و مباين و بريده از او مىبينيم و نسبت خالق و مخلوق را دو موجود جدا كه يكى قوى و ديگرى ضعيف و يكى غالب و قاهر و ديگرى مغلوب و مقهور و يكى رازق و محيط و ديگرى مرزوق و محاط است، مىدانيم .
ولى بر اساس منطق توحيدى اسلام و مكتب أهل بيت عليهم السّلام خداوند متعال در همه جا و در همه چيز و با همه چيز و در تمام ذرّات وجود حقيقةً هست به طورى كه به جاى اينكه بگوئيم خداوند كجاى عالم است بايد با نوعى مسامحه گفت عالم كجاى خداست ؟ وجود مقدّس او و اسماء و صفاتش أركان وجود هر چيزى را پر كرده است و در هر جا هر كمالى كه مىبينيم كمالات اوست و از اوست و
با اوست و به سوى اوست. نسبت مخلوقات با خداوند متعال نسبت دو موجود جدا نيست؛ بلكه نسبت مطلق و مقيّد وجودى است. خداوند «غير كلّ شىء» است ولى «لا بمزايلة» و «لا بمباينة» . مباينت عزلى و بريدگى وجودى با مخلوقات ندارد. بلكه «مع كلّ شىء» است ولى «لا بمقارنة» و «لا بالممازجة» اين طور نيست كه كسى كمالى و وجودى جدا و مستقلّ داشته باشد ؛ بلكه وجود و كمال خود اوست كه در همه جا و با همه چيز است.
اگر بخواهيم مثالى براى اين حقيقت بزنيم بهترين مثال، نفس خود انسان است كه معرفت آن به بيان حضرت رسول الله صلّى الله عليه وآله وسلّم راه معرفت خداست . اگر فرض كنيم ما در درون خود تصورّى از يك گل داشته باشيم و از ما بپرسند نسبت تو با اين تصوّر گل چگونه است ؟ چه خواهيم گفت؟ بديهى است كه اين تصوّر از ما بيرون نيست ؛ بلكه در درون خود ماست و هيچ استقلالى از ما ندارد، اگر ما نبوديم تصوّر ما نيز نبود و او در تمام وجودش به ما وابسته است. او آن قدر به ما متّصل است كه مىتوان گفت عين ماست. يعنى هيچ جائى و وجودى جداى از ما ندارد و آن قدر وجود ما به او إحاطه دارد كه مىتوانيم بگوئيم ما تمام او را پر كردهايم و در سراسر وجود او هستيم ؛ يعنى ما در او مىباشيم، ولى «لا كشىءٍ داخل فى شىء» و غير او مىباشيم و بيرون از او نيز هستيم، ولى «لا كشىء خارج من شىء».
اگر گل مفروض ما براى خود إدراك داشت و كسى با او به سخن مىنشست، شايد در وهله اوّل آن گل اصل وجود ما را ـ كه همه چيزش از ماست ـ إنكار نموده و خود را كاملاً مستقلّ مىپنداشت. به طراوات و شادابى و جمال و لطافت خود مىنازيد و كوس أنا، أنا و من ، من او بلند مىگشت و شايد اگر كمى تأمّل مىكرد و مىفهميد كه وجودى محتاج به غير است و وابسته به ديگرى، حدّاكثر مىفهميد كه موجودى جداى از او هست كه او را نگه داشته است ؛ ولى نمىپنداشت كه همه هستى او در مشت قدرت آن وجود برتر است و تمام شراشر وجودش عين فقر و تعلّق و ارتباط به وى است مىگفت :من صاحبى و مالكى دارم بسيار برتر و عالىتر از خودم كه در جاى ديگرى و موطن ديگرى نشسته و به من زيبائى و جمال را عطا نمودهاست. گل مفروض مىپنداشت كه بلندى و علوّ شأن صاحب و مالكش سبب مىشود كه از او جدا باشد؛ غافل از اينكه آن صاحب چون از او عالىتر است بايد هر چه آن گل دارد، او نيز حقيقةً همان را داشته باشد و هر جا كه او هست بايد وى نيز حضور حقيقى داشته باشد.
اينجاست كه وقتى مىخواهند به او فقر و بيچارگى ذاتىاش را بفهمانند و مىخواهند إحاطه حقيقى نفس ما را به وى بيان كنند به آن گل مىگويند: هر چه تو دارى از اوست، «ما بكم من نعمة فَمِن الله» ، هر كه تو را مىستايد در حقيقت وى را ستوده كه همه زيبائىهاى تو مال اوست. «له الحمد» «للّه الحمد» و هر خيرى كه از تو سر مىزند در حقيقت از او سر زده است كه «ما رميت اذ رميت ولكنّ الله رمى» ، او در تو است «داخل فى كلّ شىء» بلكه او عين تو است و تو هيچ از خود ندارى، هيچ چيزى در حيطه او نيست مگر اينكه خود اوست «لا هو إلاّ هو».
آرى، نسبت ما با خداوند واحد قهّار نسبت همين گل است كه در حجاب عالم كثرت دم از من و ما مىزنيم و ادّعاى استقلال و جدائى مىكنيم و به خود مىنازيم و او را غير و مباين مىبينيم در حالى كه او غيرى است كه عين است و عينى است كه غير است. داخلى است كه خارج است و خارجى است كه داخل است. قريبى است كه بعيد است و بعيدى است كه قريب است .
انسان مأنوس با عالم مادّه هر چه مىبيند يا غير است و عين نيست و يا عين است و غير نيست.
«زيد» همان «پسر عمرو» است و همان «شاگرد اوّل مدرسه» است و غير او نيست و «زيد» غير از «بكر» است و غير از «شاگرد تنبل مدرسه» است و عين وى نيست. انسان تا وقتى در اين عالم محبوس است غير از اين دو را نمىفهمد. در اينجا هر چه غير است مباين است و هر چه همراه است و معيّت دارد ممازج و مقارن است ولى در عالم مجرّدات چنين نيست. لذا اگر بخواهيم اين معناى عالى را درك كنيم بهترين مثالى كه براى ما قابل إدراك باشد همان مثال نفس است و هر چه انسان در امر تجرّد نفس بيشتر تأمّل كند، اين حقيقت برايش آشكارتر مىگردد. در عالم مجرّدات مىتوان گفت «غير كل شىء لا بالمباينة» و مىتوان گفت «مع كلّ شىء لا بالممازجة». مشكل اين جاست كه الفاظى كه ما در زندگى روزمرّه به كار مىبريم. همگى به مقتضاى احتياجات اين عالم ساخته شده است و لذا وقتى پرده از چشم انسان كنار مىرود و مىخواهد درباره عوالم بالاتر صحبت كند، مىبيند كه به مقدار كافى لفظ و كلمه ندارد. در اين عالم «عين» و «غير» ، «داخل» و «خارج»، «نزديك» و «دور» همگى با هم متقابلند ؛ يعنى قابل جمع نيستند، و همگى «لا ثالِثَ لهما» مىباشند ؛ يعنى نمىشود هيچ كدام نباشند، بالأخره هرچيزى را با «زيد» بسنجيم، يا عين اوست و يا غيرش و يا نزديك به اوست و يا دور، و نمىشود هيچ كدام نباشد ولى در عالم مجرّدات چيزهائى پيدا مىشود كه از جهتى مىتوان گفت: هم عين و هم غير و هم نزديك و هم دور مىباشند و از جهتى مىتوان گفت: نه عين و نه غير و نه نزديك و نه دور است. »
باری وحدت وجود چیزی جز احاطة قیومیه خداوند به همة موجودات و فقر ذاتی آنها نیست و سرتاسر آیات و روایات نیز با ندای بلند همین حقیقت را بیان میدارد.
نامتناهی بودن حضرت حق متعال از مسلّمات روایات شیعه است و این نامتناهی به قرینه خود روایات نامتناهی من جمیع الجهات است و امکان ندارد کسی برای مخلوقات استقلال وجودی بپندارد و آن وقت دم از نامتناهی بودن خداوند بزند. چون تداخل وجودی دو وجود مستقل عقلاً محال است پذیرش خدای نامتناهی مساوی با پذیرش وحدت شخصیة وجود و انکار کثرت استقلالی است و کسانی که وحدت وجود را بفهمند و انکار نمایند در واقع مخالفین توحیدی قرآن و عترتند. مگر در آیات قرآن کریم نیامده:
۱ - هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ
۲ - هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ
۳ - فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ
۴ - يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبينُ
۵ - ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِل
۶ - كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحيطا
و در روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام نیامده:
۱- عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیهالسلام قَالَ: قَالَ لِي أَيُّ شَيْءٍ اللَّهُ أَكْبَرُ فَقُلْتُ لَا وَ اللَّهِ مَا أَدْرِي إِلَّا أَنِّي أَرَاهُ أَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ فَقَالَ وَ كَانَ ثَمَ شَيْءٌ سِوَاهُ فَيَكُونَ أَكْبَرَ مِنْهُ فَقُلْتُ وَ أَيُّ شَيْءٍ هُوَ اللَّهُ أَكْبَرُ قَالَ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ.
۲- عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیهالسلام قَالَ: تَقُولُ فِي دُعَاءِ الْعِيدَيْنِ بَيْنَ كُلِّ تَكْبِيرَتَيْنِ- اللَّهُ رَبِّي أَبَداً وَ الْإِسْلَامُ دِينِي أَبَداً وَ مُحَمَّدٌ نَبِيِّي أَبَداً وَ الْقُرْآنُ كِتَابِي أَبَداً وَ الْكَعْبَةُ قِبْلَتِي أَبَداً وَ عَلِيٌّ وَلِيِّي أَبَداً وَ الْأَوْصِيَاءُ أَئِمَّتِي أَبَداً وَ تُسَمِّيهِمْ إِلَى آخِرِهِمْ وَ لَا أَحَدَ إِلَّا اللَّهُ.
۳ - عن أمیر المؤمنین:لَا شَيْءَ إِلَّا اللَّهُ فَارْفَعْ هَمَّكَا يَكْفِكَ رَبُّ النَّاسِ مَا أَهَمَّكَا
۴ - و عنه علیه السلام فی یوم بدر: يَا هُوَ يَا مَنْ لَا هُوَ إِلَّا هُوَ اغْفِرْ لِي وَ انْصُرْنِي عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ
۵ - و فی دعائه علیه السلام: يَا هُوَ يَا مَنْ هُوَ هُوَ يَا مَنْ لَيْسَ هُوَ إِلَّا هُوَ يَا هُوَ يَا مَنْ لَا هُوَ إِلَّا هُو
۶ - و فی دعاء ابراهیم علیه السلام: يَا اللَّهُ يَا هُوَ يَا هُوَ يَا مَنْ لَيْسَ كَهُوَ يَا مَنْ لَا هُوَ إِلَّا هُوَ أَغِثْنِي
۷ - و عن مولانا الرضا علیه السلام: َ فَافْهَمْ أَمَّا الْوَاحِدُ فَلَمْ يَزَلْ وَاحِداً كَائِناً لَا شَيْءَ مَعَهُ بِلَا حُدُودٍ وَ لَا أَعْرَاضٍ وَ لَا يَزَالُ كَذَلِك
۸ - و عن أمیر المؤمنین علیه السلام: َ تَوْحِيدُهُ تَمْيِيزُهُ مِنْ خَلْقِهِ وَ حُكْمُ التَّمْيِيزِ بَيْنُونَةُ صِفَةٍ لَا بَيْنُونَةُ عُزْلَة
۹ - و عنه علیه السلام: فَسُبْحَانَكَ مَلَأْتَ كُلَّ شَيْءٍ وَ بَايَنْتَ كُلَّ شَيْءٍ فَأَنْتَ الَّذِي لَا يَفْقِدُكَ شَيْء
۱۰ - دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْءٍ فِي شَيْءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنَ الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْءٍ مِنْ شَيْءٍ خَارِج
