هو
عالمان مسلمان، نوعاً علم اخلاق را مهمترين يا لااقل يكي از برترين علوم برميشمارند از جمله: «ابن مسكويه» در كتاب تهذيب الاخلاق و تطهير الاعراق مينويسد: «انّ هذه الصناعة افضل الصناعات كلّها»، (علم اخلاق برترين علوم و صناعات ميباشد)، (تهذيب الاخلاق و تطهير الاعراق، ص 55). علماي اخلاق براي اهميت علم اخلاق و امتياز آن نسبت به ديگر علوم دلايلي برشمردهاند كه از آن جمله عبارتند:
1- روح انسان نيز مانند جسم سلامتي و بيماري دارد، مثلاً قرآن در رابطة با منافقان ميفرمايد: «في قلوبهم مرضٌ فزادهم الله مرضاً»، (در دلهايشان بيمارياي هست و خداوند بر بيماريشان بيفزايد)، (بقره،10) يا ميفرمايد: «و امّا الذيّن في قلوبهم مرض فزادتهم رجساً الي رجسهم»، (و امّا بيمار دلان را پليدي بر پليديشان ميافزايد)،(توبه، 125). يا ميفرمايد: «و ليقول الذين في قلوبهم مرض و الكافرون ماذا اراد الله بهذا مثلاً»، (و تا سرانجام بيمار دلان و كافران بگويند خداوند از اين توصيف چه ميخواهد؟)، (مدّثر،31). همانگونه كه براي محافظت از سلامت بدن، پيشگيري از بيماري ، راه درمان بيماري پس از ابتلا، آشنايي با ويژگيهاي بدن سالم، شناخت بيماريها، علل ابتلا به آن بيماريها و شناخت روشهاي درماني ضروري است براي حفظ سلامت روح نيز آشنايي با ويژگيهاي روح سالم، بيماريهاي روح، علل و راههاي درمان آن ضروري ميباشد. سلامت روح منوط به آراسته بودن به صفات پسنديده و بيماري روح نيز ناشي از تاثير صفات نكوهيده بر آن ميباشد.
2- برخوردار بودن از توان تشخيص خوب و بد ، زشت و زيبا از همديگر در گرو سلامت روح وتهذيب نفس از آلودگيها ميباشد. قرآن در توصيف منكران و گناهكاران ميفرمايد: «كلاّ بل ران علي قلوبهم ماكانوا يكسبون»، (چنين نيست، بلكه آنچه كردهاند بر دلهايشان زنگار نهاده است)، (مطففين، 14) علامه طباطبايي در تفسير اين آيه ميفرمايد: رفتارهاي ناشايست بر قلب انسان تاثير نهاده به آن شكل و صورت خاصّي ميدهند آنگونه كه قلب انسان از درك حقايق عاجز شود، (تفسير الميزان، ج 20، ص 378). از نظر قرآن، انسان وقتي ميتواند خوب و بد را به درستي از همديگر تشخيص دهد كه از سلامت روحي برخوردار باشد و سلامت روحي با زيست اخلاقي حاصل ميشود. اگر زندگي انسان با رعايت اخلاق تؤام نباشد هيچ عامل ديگري نميتواند سلامت روحي وي را تأمين و برآورده نمايد و اگر انسان خوب و بد را از هم تشخيص ندهد در تشخيص سود و زيان واقعي خود هم عاجز خواهد بود و نيز در تشخيص حق و باطل نيز همواره سردرگم خواهد بود چرا كه ملاك و سنجة دقيقي ندارد.
3- زيست اخلاقي موجب و زمينهساز يك زندگي توأم با آرامش خواهد شد. آرامش از مهمترين و ضروريترين نيازهاي يك زندگي ميباشد كه در وراي غمها و شاديها با نگرشي ديدهورانه و آگاهانه به زندگي ميتوان به آن دست يافت و اصليترين عامل برخورداري از آرامش، يك زندگي اخلاقي ميباشد. در واقع از نتايج و فوايد روانشناختي زندگي اخلاقي: شادي دروني، رضايت باطن، آرامش و معنايافتگي زندگي ميباشد كه انسان در يك زندگي شكليافته در منظر و مرآي خداوند، با زندگي اخلاقي هيچگاه خود را مغبون و زيانكار احساس نميكند چرا كه ميداند خدائي «در اين نزديكي» است: «عليم بالمتقين» ،(توبه، 44) و « عليم بالظالمين»، (توبه، 47) ميباشد و خوبي و بدي او هيچگاه بدون نتيجه برايش نخواهد بود. بنا را بر خوبي ميگذارد و مطمئن است كه نتايج خوبي را زود يا دير خواهد ديد. مولانا گويد:
كافرم من گر زيــان كردست كسي در ره ايمــان و طــاعت يك نفس
مثنوي معنوي، دفتر اول، بيت: 977
سعدي نيز در رابطه با ضايع شدن نيكي در دنيا ميگويد:
تـو نيكي ميكـن و در دجـله انـداز كـه ايـزد در بـيابـانـت دهـد بـار
قرآن در سورة «اسري» ميفرمايد: «اِن احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اسأتم فلها»، (اگر نيكي كنيد در حقّ خود نيكي كردهايد و اگر بدي كنيد به زيان خويش كردهايد)، ( اسري، 7) كه «ل» در «لانفسكم» و در «لها» در واقع «ل» اختصاص ميباشد نه مشاكله كه در آن صورت ميبايست در «و ان اسأتم»، «فعليها» باشد نه «فلها» زيرا كه سيئات موجب تباهي نفس ميشوند و فايدهاي براي نفس ندارند. همچنين در آيه 15 همين سوره ميفرمايد: «من اهتدي فانّما يهتدي لنفسه و مَن ضلّ فانّما يَضِلُّ عليها»، (هركس كه رهياب شود، همانا به سود خويش رهياب شده است و هركس بيراه رود، همانا به زيان خويش بيراه رفته است) و در سورة «عنكبوت» نيز ميفرمايد: «و من جاهد فانمّا يجاهد لنفسه انّ الله لغني عن العالمين»، (و هر كس [در راه حق] بكوشد، به سود خويش كوشيده است، بي گمان خداوند از جهانيان بي نياز است)، (عنكبوت، 6) و ميفرمايد: «من عمل صالحا فلنفسه و من اسآءَ فعليها و ماربّك بظلام للعبيد»، (و هر كس كه كاري شايسته پيشه كند، به سود خود اوست، و هر كس كاري بد در پيش گيرد به زيان خود اوست و پروردگارت در حق بندگان ستمگر نيست)، (فصّلت، 46) و در اين راستا: «ولاتزر و ازرة وزر اُخري وان تدعُ مُثقَلَةٌ اليحِملها لايُحمل منه شيءٌ و لوكان ذاقُربي» ،(و هيچ بردارندهاي بار گناه ديگري را برندارد، و اگر گرانباري [ديگران را] بخواند كه بارش را بردارند، چيزي از آن بار برداشته نشود و اگر چه [مخاطب] خويشاوند باشد)، (فاطر، 18) در زيست اخلاقي، حيات با تمام اتفاقات خوشايند و ناخوشايندش به گونهاي معنايابي ميشود كه چونان فرصت گرانبهايي نگريسته ميشود و حتّي وقايع ناخوشايند و آلام و غصههاي آن نيز با نگاهي معنايابانه تا آنجا كه از سهل انگاري و سبك سري ناشي نشده باشند ارزش مواجهه دارند.و چنين كسي همواره شكرگزار پروردگار خويش است كه به فرموده امام علي(ع) «الشكرُ مغنم».
پيش شمشير غمش رقص كنان بايد رفت آنكه شد كشته او نيك سرانجام افتاد
اگر انسان زندگي توام با آرامش داشته باشد در واقع اخلاق دروني را درخود شكوفا كرده است و مانع نفوذ عداوت، كينه جوئي، حسد، عقده، خشم و ... به ذهن و ضمير خود مي شود و اين سلامت روحي علاوه برتعالي و تكامل، سلامت جسمي او را نيز موجب خواهد شد يا لااقل عامل و موجب بيماري جسماني وي نخواهد شد چرا كه برخي از بيماريهاي جسمي، خاستگاهي روحي و رواني دارند و اگر انسان به لحاظ رواني سالم باشد و مشكل روحي نداشته باشد جسمش نيز در سلامت خواهد بود. مثالي است كه ميگويد: دستگاه گوارشي ما بيشتر «از آنچه ما را ميخورد» دچار سوء هاضمه و ناراحتي گوارشي ميشود تا «از آنچه ما ميخوريم». در واقع حسد، كينه، خشم و... كه ما را مي خورند بيشتر موجب بيماريهاي جسماني ما مي شوند تا آنچه مي خوريم، و اين در واقع شايد از ضعف روحي و نابالغ بودن شخص ناشي شود چرا كه گفتهاند: بزرگي هر كس به اندازه كوچكترين چيزي است كه بروي مؤثر واقع مي شود و او را به انفعال و تاثير پذيري و عصبانيت و ... مي كشاند.
4- نشاط اجتماعي نيز با رعايت اصول اخلاقي، گسترش و ثبات بيشتري پيدا ميكند در واقع علاوه برفوايد روانشناختي و فردي، فوايدي اجتماعي نيز بر زيست اخلاقي مترتب است كه عبارتند از: نظم، امنيت، رفاه، عدالت و آزادي. و اين مطلوبات ارزشمند با زيست اخلاقي راحت تر به دست ميآيند كه اين رهاوردها ناظر به جلوة بيروني اخلاق و رعايت قوانين و قرار دادها ميباشد.
شايد به دليل نقش محوري تعيين كنندة اخلاق در سعادت فردي و اجتماعي انسان است كه خداوند يكي از اهداف مهم و محوري بعثت انبياء(ع) خصوصاً رسول اكرم (ص) را تزكيه نفس از آلودگيها بيان مي فرمايد: «هو الذي بعث في الامييّن رسولاً منهم يتلوا عليهم اياته و يزكّيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين»، (اوست آن كه در ميان قوم بي كتاب [عرب] پيامبري از ميان خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنان ميخواند و پاكيزه شان مي دارد، و به آنان كتاب و حكمت ميآموزد، و حقّاكه در گذشته در گمراهي آشكاري بودند)، (جمعه، 2) .
5- زيست اخلاقي موجب تحول روحي و وجودي انسان مي شود كه اين فراتر از آرامش وجدان ميباشد در واقع انسان را به آدمي ديگر تبديل ميكند، و اين تأثيرگزاري هم در عرصه فضيلتها جاري ميباشد و هم در عرصه رذيلتها. مثلاً كسي كه انفاق و گشاده دستي ميكند و نسبت به معيشت ديگران حساسيت نشان ميدهد با شاد كردن ديگران خودش نيز شاد ميشود ولي مهم تر از آن خودش نيز عوض مي شود، تدريجاً علاقهاش به ماديات كم ميشود، رشد معنوي پيدا ميكند، ظرفيت وجودياش بيشتر ميشود، سعة وجودي پيدا ميكند، قرآن مي فرمايد: «و اذتاذّنَ ربّكم لئن شكرتم لازيدنّكم»، (و چنين بود كه پروردگارتان اعلام داشت كه اگر شكر كنيد بر[نعمت] شما ميافزايم)، (ابراهيم، 7) نوعاً در ترجمه هاي قرآن اينگونه نوشته مي شود كه اگر شكر كنيد بر نعمت شما مي افزايم.
آنگونه كه مولانا گويد:
شكر قدرت، قدرتت افزون كند جبر، نعمت از كفَت بيرون كند
مثنوي معنوي، دفتر اول،بيت: 939
ولي آية شريفه نميگويد: « لازيدنّ نعمتكم» بلكه مي فرمايد: «لازيدنّكم» خود شما را افزايش مي دهم و زياد ميكنم. شكر گزاري به انسان سعة وجودي مي بخشد يا مي فرمايد: «وقل رب زدني علما» (طه، 114) باز اين عبارت قرآني اينگونه معني مي شود كه: و بگو پروردگارا مرا دانش افزاي، ولي آيه نميگويد: «ربّ زد في علمي» و نظير اين عبارت، بلكه ميفرمايد: «ربّ زدني علما» خداوندا! مرا با علم زياد كن. علم موجب افزايش ظرفيت وجودي و رشد معنوي من گردد. از نظر اميرالمؤمنين(ع) دو قشر انسان محسوب ميشوند كساني كه «عالم ربّاني» هستند و كساني كه « متعلم علي سبيل نجات» ميباشند. علمي موجب گسترش سعة وجودي انسان ميگردد كه موجب رباني شدن انسان شود او را «شديد الربط بالرّب» بكند و يا آدمي با ياد گرفتن علم در «سبيل نجات» قرار بگيرد و طي طريق بكند. (نهج البلاغه، حكمت 147) و در آيهاي ديگر در رابطه با انفاق ميفرمايد: «مثل الذين ينفقون اموالهم في سبيل الله كمثل حبّة اَنبتت سبعَ سنابل في كلّ سنبلة مِائةُ حبّه و الله يُضاعف لمن يشاءُ والله واسعُ عليم»، (حكايت كساني كه اموالشان را در راه خدا ميبخشند همچون داستان دانهاي است كه هفت خوشه بروياند و در هر خوشهاي يكصد دانه و خداوند براي هر كس كه بخواهد [پاداشش را] چند برابر ميكند و خداوند گشايشگر داناست)، (بقره، 261) عبارت: « والله يضاعف لمن يشاء» را نوعاً مترجمين اينگونه ترجمه كرده اند كه: « و خداوند براي هركس كه بخواهد پاداشش را چند برابر ميكند» ولي ظاهر آيه ميفرمايد: خداوند خود شخص را چند برابر مي كند. يا در سورة توبه خطاب به پيامبر(ص) ميفرمايد: «خُذمن اموالهم صدقةً تُطهّرُهُم و تزكيهم بها وصَلّ عليهم انّ صلوتك سكنٌ لهم والله سميع عليم»، (توبه، 103) به پيامبر(ص) ميفرمايد: از اموالشان صدقهاي بگير تا بدان تطهير و تزكيه شان بكني، تزكيه به معني تنميه و نموّ دادن مي باشد در واقع اينان با دادن پول فربه مي شوند وقتي ماديات و داشتهها از اينها گرفته مي شود اينها به لحاظ وجودي فربه تر و بالنده تر ميشوند چرا كه داشتنهاي دينوي اگر با دلبستگي توام باشد غير از كاستن به لحاظ وجودي نخواهد بود آنگونه كه «ابوالحسن بستي» ميگويد:
زيادة المرء في دنياه نقصان و ربحه غير محض الخيرخسران
هر اندازه داشتهها بيشتر ميشوند همانقدر گرانجانتر و نحيفتر ميشوم. سعدي در بيتي بسيار شيوا و دقيق گويد:
هرچه از دونان به منّت خواستي بر تن افزودي و از جان كاستي
همانگونه كه در عرصه فضيلتها اخلاق موجب تحول وجودي انسان ميگردد در جهت رذيلتها هم اخلاق مي تواند موجب تحول و استحاله وجودي انسان گردد و نهايتاً او را مسخ كند. مرحوم استاد جعفري ميگفت: بعضيها آنقدر شب و روزشان صرف جمع كردن و افزايش دادن داشتههايشان هستند و ذهن و ضميرشان به گونهاي مشغول تكاثر مي باشد كه اصلاً مسخ شدهاند، آنقدر به فكر صفرهاي حساب بانكي شان هستند كه خودشان هم به صفر تبديل شدهاند. دكتر شريعتي در نامه اي به فرزندش احسان ميگويد: چه موش آدمياني كه فقط از بازي با سكّه لذت ميبرند. انسان هم ميتواند با وصول به حقيقت انساني و شخصيت واقعي خود و با به فعليت رساندن قواي وجودي و استعدادهايي كه به عنوان «خليفة الله» داراست و با مظهر اسم شريف «الله» بودن بر تمام موجودات تفوّق و تولّي يابد چرا كه مظهر اسم جامع است و ديگر مخلوقات و موجودات مظاهر اسماء جزئي، آنگونه كه اهل معرفت گفتهاند: «مرتبه انساني بر تمام مراتب جهان، احاطه دارد»،(شرح فصوص قيصري، فص نوحي،ص131) و به مرتبه ولايت تكويني برسد آنگونه كه در حديث آمده است: «عبدي اطعني حتّي اجعلك مثلي فانّي اقول كن فيكون و انت تقول كن فيكون»، (بنده من! مرا اطاعت كن تا تو را همچو خود قرار دهم و در اين صورت همانطور كه من «بودن» هرچه را كه اراده نمايم، انجام ميشود، تو نيز هر چه را كه اراده نمايي انجام ميشود) و حتي آنگونه كه «محي الدين ابن عربي» مي گويد: مي تواند باهمّت و اراده خويش موجوداتي در خارج ايجاد نمايد كه تا قبل از آن هيچگونه وجود خارجي نداشتهاند. (ابن عربي، فصوص الحكم، فصّ اسحاقي). همين انسان با اين قابليتهاي وجودي مي تواند چنان از حقيقت انساني و مسير فطري خويش فاصله بگيرد كه صرفاً صورت و ظاهري انساني داشته باشد و تمام. در باطن سيرتي حيواني با تركيبي از دَدْ و دام داشته باشد. از رسول اكرم(ص) نقل شده است كه ميفرمايد: «لولا تمريج في قلوبكم و تكثير في كلامكم لسمعتم ما اسمع و لرأيتم ما اَري»، (اگر چرا گاههايي در دلهايتان نبود و زياده روي در سخن گفتن نداشتيد هر آينه آنچه من ميشنوم شما هم مي شنيديد و آنچه من مي بينم شما هم ميديديد)، عبارت« تمريج» بر اين حقيقت دلالت ميكند كه در اثر ارتكاب رذايل و استمرار آن و تبديل آنها به ملكات، شخصيت انسان مسخ مي شود و حقيقت وي به جنگلي از حيوانات تبديل مي شود چنانكه اميرالمؤمنين(ع) ميفرمايد: «الصورة صورة الانسان والقلب قلب الحيوان، لايعرف باب الهدي فيتبعه ولاباب العمي فيصد عنه و ذلك ميت الاحياء» (صورت، صورت انسان و قلب حيوان است، به گونهاي كه نه طريق هدايت را باز ميشناسد تا در آن مسير حركت نمايد و نه طريق كوري و ضلالت را كه از آن بپرهيزد و چنين انساني مرده زندگان است)، (نهج البلاغه، خ 87)
از اين زندگي زندگاني نخيزد كه گرگ است و نايد زگرگان شباني
سنايي
اگر قرآن ميفرمايد: «لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اَعينٌ لايُبصرون بها و لهم اذانٌ لايَسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضلّ اولئك هم الغافلون»، (دلهايي دارند كه با آن در نمييابند، و ديدگاني دارند كه با آن نمي بينند و گوشهايي دارند كه با آن نمي شنوند، اينان همچون چارپا يانند، بلكه گمراه ترند، اينانند كه غافلند)، (اعراف، 179) يا در سورة فرقان مي فرمايد: «ان هم الاّ كالانعام بل هم اضلّ سبيلا»، (آنان جز همانند چارپايان نيستند، بلكه ايشان گمراهترند)، (فرقان، 44) اين به واقع تحقيق است نه تحقير، قرآن و خداوند در كلام و حياتي قرآن قصد اهانت به كسي ندارد، اينها همين هستند و در مرتبهاي نازلتر از حيوان هم كمتر. «ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجارة اَواَشدّ قسوَه و انّ من الحجاره لما يتفجّرمنه الانهار و انّ منها لما يشقَّقُ فيخرُجُ منه الماء و انّ منها لما يهبط من خشية الله و ما الله بغافل عما تعملون»، (سپس دلهايتان پس از آن سخت شد، همانند سنگ يا از آن سخت تر، حال آنكه از بعضي سنگها جويباران ميشكافد و بعضي از آنهاست كه مي شكند و آب از آنها بيرون ميآيد و بعضي از آنهاست كه از خشيت الهي [از كوه] فرود ميافتد و خدا از آنچه ميكنيد غافل نيست)، (بقره، 74).«بؤتيوس» گويد: غفلت در حيوانات ناشي از طبيعت است ولي در انسان ناشي از رذيلت.
و اين سعة وجودي [كه پيشتر اشاره شد] باعث ميشود كه انسان نسبت به ديگران همدلي و همدردي داشته باشد غمهاي آنان را شريك باشد آنگونه كه «زرتشت» مي گويد: شادي را دليل مي شود و غم را شريك، قرآن در رابطه با پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد: « قدجاء كم رسول من انفسكم عزيزٌ عليه ما عنتّم حريص عليكم بالمؤمنين رئوف رحيم» ، (پيامبري از ميان و جنس شما براي شما آمده است كه رنجهاي شما براي او ناگوار است [درد شما را دارد] و حريص بهبود بخشيدن به دردهايتان و نيل به هدايت تان مي باشد [و] نسبت به مومنان رئوف و مهربان است)، (توبه، 128) «رئوف» و «رحيم» از اسما و صفات خداوند در قرآن مي باشد كه به پيامبر(ص) نيز نسبت داده شدهاند در سوره كهف مي فرمايد: «فلعلك باخع نفسك علي اثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا»، (كهف،6). چنين كسي «مَنَش» تبديل به «ما» شده است. نسبت به معيشت و وضعيت زيستي و معشيتي ديگران حساس است، آدمي هر چقدر نسبت به دنياي ديگران حساستر باشد براي خود آخرت انديش تر خواهد بود و رهتوشه بهتر و بيشتري برخواهد داشت. اجمالاً اينكه اخلاق در عرصه حسنات و فضيلت ها آدمي را بزرگ ميكند. چندان بزرگ كه حتّي اگر در دور دستترين مناطق ستمي بر كسي رود، گويي بر او جفا ميرود.
براي نيل به يك زندگي اخلاقي مواردي را بايد در نظر داشت كه از جمله آنها ذيلاً به چند مورد اشاره مي شود:
1- كوچكتر بودن دايرة ماذونات از مقدورات:
هر كسي با برخوردار بودن از اختيار و انتخاب و نيز اراده و خواست، قدرت انجام دادن كارهايي را دارد كه اصطلاحاً مقدورات وي مي باشند و دايرة ديگري نيز مي توان در نظر گرفت كه آن هم گسترة مأذونات وي ميباشد، يعني كارهايي كه شخص به خود اجازه ميدهد آنها را به اختيار انجام دهد. انسان اخلاقي كسي است كه دايره ماذوناتش از دايرة مقدوراتش كوچكتر باشد يعني كارهايي كه قدرت انجام دادن آنها را دارد، خودش اجازه ارتكاب به بعضي از آنها را به خود نمي دهد و در مفهوم ديني اين همان تقواست كه در راس اخلاق قرار دارد و آنگونه كه در احاديث نقل شده: «التُّقي رئيس الاخلاق»، (نهجالبلاغه، حكمت 410) و در واقع رمز و راز فوز و فلاح نيز همين تقوا مي باشد كه: «بالتقوي فاز من فاز».
گر دهدت روزگار، دست و زبـان زينهار دست درازي مجـو، چيره زباني مكن
با همه عالم به لاف، با همه كس از گزاف هرچه كه داني مگو، هرچه تواني مكن
عطار
پيامبر(ص) موقع فتح مكه ميتوانست از مشركان انتقام بگيرد و هيچ مانعي هم به لحاظ باز دارندگي بيروني نبود ولي حضرت (ص) اين كار را نكرد. علي (ع) كه چهره شاخص و بي بديل اين عرصه و كاملترين پرورده اسلام و رسول اكرم(ص) و امام المتقين مي باشد آنگونه كه خود مي فرمايد: «انا من رسول الله كالصنو مِن الصّنو و الذّراع من العَضُد»، (من و رسول خدا چون دو شاخيم از يك درخت رسته)، (نهجالبلاغه، نامه45) وقتي ميشنود فرماندارش در بصره در جمعي اشرافي حضور داشته كه: «عائلهم مجفوّ و غنيّهم مدعوّ» بودهاند خطاب به عثمان بن حنيف مينويسد: «... ولوشئتُ لاهديتُ الطريق الي مصفّي هذا العسل و لُباب هذا القمح و نسائج هذا القزّ و لكن هيهاتَ ان يغلبني هواي و يقودني جَشعي الي تخيرّ الاطعمه ...»، ( ... و اگر خواستمي دانستمي چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافته ابريشم را به كار برم، ليكن هرگز هواي من بر من غالب نخواهد گرديد و حرص مرا به گزيدن خوراكها نخواهد كشيد...) در ادامه اين عبارت، حضرت سخناني مرقوم ميفرمايد كه دقيقاً به سعة وجودي و اينكه «من» عليّ بن ابيطالب (ع) تبديل به «ما» شده است اشاره مي كند و ميفرمايد: «و لعلّ بالحجاز او اليمامه من لاطمع له في القُرصِ و لاعهدَ لَهُ بالشّبَع، اَو اَبيتَ مبطاناً و حَولي بطونٌ غرثي اَو اكبادٌ حرّي اَو اَكونَ كما قال القائل:
وَحسبُك داءً اَن تبيتَ بِبطنَةٍ وَ حولك اَكبادٌ تَحنّ الي القِدّ
(چه بَود كه در حجاز ويمامَه كسي حسرت گرده ناني برد، يا هرگز شكمي سير نخورد و من سير بخوابم و پيرامونم شكمهايي باشد از گرسنگي به پشت دوخته، و جگرهايي سوخته. يا چنان باشم كه گوينده سروده:
درد تو ايــن بس كه شب سير بخــوابي و گرداگردت جگرهايي بوَد در آرزوي پوست بزغاله
«اَ اَقنَعُ مِن نفسي بِاَن يقالَ اَميرُالمؤمنينَ ولا اُشاركَهُم في مكاره الدّهر اَو اَكونَ اُسوَةً لهم في جَشوبةِ العَيش»،(آيا بدين بسنده كنم كه مرا اميرالمومنين گويند و در ناخوشايندهاي روزگار شريك آنان نباشم؟ يا در سختي زندگي- نمونهاي – برايشان نشوم؟)، (نهج البلاغه، نامه 45). علي(ع) شريك بودن در سختيهاي زندگي را نه در سخن كه در متن زندگي نشان ميدادند. نقل شده است كه «حسنين» عليهما السلام با كودكان بازي ميكردند و كفش نداشتند، حضرت فاطمه(س) به اميرالمؤمنين(ع) ميگويد: براي اينها كفش بخر كه با پاي برهنه بيرون بازي نكنند، حضرت مي فرمايد: وقتي اينها بدون كفش بازي مي كنند والدين كودكاني كه بدون كفش بازي مي كنند نزد فرزندانشان خجالت زده نميشوند، سرپرست خانواده، نزد اعضاي خانواده سربه زير نميشود كه فرزند يا فرزندانم بدون كفش هستند بلكه ميگويد: نوادگان پيامبر(ص) نيز بدون كفش هستند و فقر و نداشتنْ آنها را خيلي اذيت نمي كند. در يك نظام اخلاقي، كساني كه دارند بايد تا حدّ امكان فقر و تنگي معاش ديگران را بر طرف كنند و وقتي كه كاري در جهت پر كردن شكاف طبقاتي از دستشان بر نميآيد لااقل ميتوانند خودشان را در سطح پائينترين قشر از شهروندان در آورند تا نداشتن براي آنها خيلي تحمل ناپذير ننمايد، البته تا وقتي كه مقدور و ممكن باشد بايد عملاً فقر را برطرف و ريشه كن سازند ولي اگر اين كار امكانپذير نبود ميتوانند باعث تسلّي خاطر فقرا با پائين آوردن سطح معشيت خود گردند.
2- پرهيز جدّي از دلبستگي و تعلق خاطر به ماديات و اعتباريات:
از ديگر عوامل بسيار مهم در زمينه سازي براي زندگي اخلاقي، پرهيز از دلبستگي و التزام به يك زندگي نادلبسته ميباشد. به جدّ مراقبه بايد داشت تا محبت دنيا و اعتباريات زوال پذير آن در دل وارد نگردد آنگونه كه قرآن در مورد بني اسرائيل مي فرمايد: « اُشربوا في قلوبهم العجل» ، ( مهر گوساله در دلشان سرشته شد)، (بقره، 93). و اگر هم وارد شده باشد به جِدّ و جهد بدون تعارف و تباني با خود در پي خارج كردن آن محبتها از دل باشيم كه از خطرناكترين مهلكات به لحاظ اخلاقي و معنوي ميباشد. در ادعيه نيز آمده است: «الهي! اَخرج حبّ الدّنيا عن قلبي» و در احاديث نيز نقل شده: « حبّ الدّنيا راس كلّ خطيئةٍ» اميرالمؤمنين (ع) در توصيف رسول اكرم(ص) ميفرمايد: «فاَعرضَ عن الدنيا بقلبه و اَمات ذكرها من نفسه و اَحبَّ ان تغيبَ زينتُها عن عينه، لكيلا يتخذ منها رياشا»، ( پس به دل خود از دنيا روي گرداند و ياد آن را در خاطر خود ميراند، و دوست داشت كه زينت دنيا از او نهان ماند تا زيوري از آن برندارد)، (نهج البلاغه، خ 160) باز آن حضرت (ع) در توصيف متقين ميفرمايد: « ارادتهم الدنيا فلم يريدو ها و اَسرتهم ففدَوْ انفسَهم منها» ، (دنيا آنان را خواست و آنان دنيا را نطلبيدند، اسيرشان كرد و به بهاي جان، خود را از بند آن خريدند)، (نهج البلاغه، خ 193). چرا كه مي دانند: «ما جعل الله لرجلٍ من قلبين في جوفه»، (خداوند براي هيچ مردي دو دل در درونش ننهاده است)، (احزاب، 4)
با دو دلبر در ره مقصود نتوان زد قدم يا رضاي دوست بايد يا رضاي خويشتن
اينان اگر در دنيا زندگي ميكنند دل بر تعلقات آن ننهادهاند: « وصحبوا الدنيا باَبدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلي»، (نهج البلاغه، خ 193).
دلبستگي به دنيا و تعلقات دنيوي در شئون و جلوات مختلف آن، همانگونه كه اشارت رفت مهمترين مانع سلوك و زيستاخلاقي ميباشد و ميبايست با صداقت وعدم تباني با خود، نسبت به نفوذ و رسوخ اين رذيلة اخلاقي در دل توجه داشت و اگر نشانههاي غالب آمدن حرص و طمعورزي به دنيا در دل مشاهده شد از همان آغاز در پي ريشهكن كردن آن برآمد كه:
سرِ چشمه شايد گرفتن به بيل چو پر شد نشايد گرفتن به پيل
و بايد به جِدّ باور و اطمينان داشت كه تا وقتي كه اين رذيله در دل هست راه تعالي و ترقي به صورت مطلوب مسدود خواهد بود.
سبك نساخته از دانه خويش را چون كاه اميد جاذبه از كهربا نبايد داشت
در احاديث نقل شده است: «حرام علي كلّ قلب متولّه بالدنيا اَن يسكنه»، (حرام است بر هر قلب شيفته دنيا كه تقوا در آن قرار گرفته باشد). و نكته مهم اينكه نه فقط مال و مقام كه علم حتّي علم عرفان و تفسير و حديث نيز ميتواند دنيا باشند. امام (ره) در نامهاي بسيار شيوا به خانم فاطمه طباطبايي مينويسد: دخترم! سرگرمي به علوم حتّي عرفان و توحيد اگر براي انباشتن اصطلاحات است- كه هست- و براي خود اين علوم است سالك را به مقصد نميرساند كه دور ميكند (العلم هوالحجاب الاكبر) و اگر حقجويي و عشق به او انگيزه است كه بسيار نادر است چراغ راه است و نور هدايت و اگر اين مانع شداد و غلاظ برطرف شود راههاي سلوك و معنويت فرا روي آدمي باز ميشود.
اگر از جلوه مينا گذراني خود را فيض نازل به تو از عالم بالا گردد
صائب
از راهكارهاي نادلبسته زيستن ميتوان به موارد زير اشاره داشت:
1- پرهيز از آرزو انديشي مفرط: تحذيري كه در متون ديني از «طول الاَمل» مشاهده ميشود دلالت بر تبعات پرهزينه آن به لحاظ اعتقادي و اخلاقي ميباشد. مولانا گويد:
اين جهان دام است و دانهاش آرزو در گريز از دامها، روي آر، زو
مثنوي معنوي، دفتر ششم، بيت: 378
2- پرهيز از مصاحبت مداوم با اهل دنيا: نفس و شاكلة انسان، خوپذير ميباشد و در احاديث نيز توصيه شده است كه با كسي مصاحبت داشته باشيد كه: «يذكركم الله رويته» هر اندازه مصاحبت اهل دنيا موجب دلبستگي مي شود مصاحبت و حتّي رؤيت وارستگان واقعي نيز موجب سبكباري و سبكبالي ميگردد.
اي خُنُك آن مرد كز خود رسته شد در وجود زنــدهاي پيــوسته شد
واي آن زنده كه با مــرده نشست مرده گشت و زندگي از وي برست
مثنوي معنوي، دفتر اول، بيت 1535-1536
همچنين مولانا در ترغيب به مصاحبت با انسانهاي وارسته و معنوي گويد:
همنشين اهــل معني بــاش تـا هم عطا يــابي و هم بــاشي فتي
تيـغ در زرادخــانه اوليــاست ديدن ايشــان شما را كيميـاست
نار خندان بـاغ را خنــدان كند صحبت مــردانت از مــردان كند
گر تو سنگ صخره و مرمر شوي چون به صاحبدل رسي گوهر شوي
مثنوي معنوي، دفتر اوّل
3- مرگ انديشي: از مهمترين عوامل زيستاخلاقي و نادلبسته زندگي كردن ياد مرگ و باور داشتن بر اين حقيقت ميباشد كه ميبايست روزي گذاشت و گذشت، ياد مرگ تأثير بسيار مهم و موثري در زيست اخلاقي و زندگي بيتعلق داشته باشد و نيز توجه به زوالپذيري دنيا و داشتههاي دنيوي.
دل بر جهان مبند كه اين بيوفا عــروس با هيچكس شبي به محبت سحر نكرد
جهان بر آب نهاده است و زندگي بر باد غلام همت آنم كه دل بـــر آن نهاد
حضرت علي (ع) ميفرمايد: «اذا كنتُ في ادبار و الموتُ في اقبال فما اسرع الملتقي»، (اگر تو به زندگي پشت كردهاي و مرگ به تو روي آورده است پس چه زور ديدار ميسّر است)، (نهجالبلاغه، حكمت 29).
4- خردورزي و عقلانيت: اگر آدمي به واقع تعقل نمايد خواهد ديد كه دلبستن به دنيايي كه دير يا زود [كه ديرش هم زود است] بايد جدا شد هيچ توجيه منطقي و عقلاني با خود به همراه ندارد. سعدي گويد:
بس بگرديد و بگردد روزگار دل به دنيا درنبندد هوشيار
عاقل كسي است كه اگر دنيا نيز به او رو نموده باشد آن را صرفِ شاد كردن بندگان خدا و باز كردن گره از كار آنها نمايد.
اي كه دستت ميرسد كاري بكن پيش از آن كــز تو نيايد هيچ كار
تا رسد دستت به خود شو كارگر چون فُتي از كار خواهي زد به سر
شخص عاقل دنبال آن ميباشد كه هميشگي باشد «آنكه نپايد دلبستگي را نشايد»
عشق آن زنده گزين كو باقي است از شراب جانفزايت ساقي است
مثنوي معنوي، دفتر اول، بيت:219
شيخ رجبعلي خياط ميگويد: وقتي در خيابان كسي را ديدي كه با ظاهر آراسته جلوهگري ميكند و اين خودنمايي، ذهن تو را مشغول ميسازد، بگو : « ياخير حبيب و محبوب» حبّ و علاقه به اين شخص ذهن و دل مرا به خود مشغول ساخته ولي محبوب واقعي و هميشگي تو هستي كه جمال و كمال مطلقي. عقلانيّت در معني و مفهوم صائب و صحيح آن از بزرگترين مواهب خداوند و در واقع شاخصة اصلي انسانيت است كه علي (ع) ميفرمايد: «الانسانُ بعقله» و موجب تشخيص منافع و مضار واقعي و نيز نيستهاي هست نما از هستهاي نيستنما ميگردد.
5- توجه به كرامت نفس: از مهمترين عوامل زندگي نادلبسته، توجّه به كرامت نفس ميباشد كه موجب اجتناب از گناهان و دوري از دلدادگي به دنيا و جلوات آن ميشود. حضرت علي(ع) در نامهاي به «عثمانبن حنيف» كه به فرازهايي از آن پيشتر اشاره شد ميفرمايد: «فما خُلقتُ ليشغلني اَكلُ الطيبات كالبهيمة المربوطة هَمُّها عَلَفها اَو المُرسَلَة شُغُلها تَقمُّمُها تكترشُ مِن اَعلافها وَ تَلهوا عما يُرادبها»، (مرا نيافريدهاند تا خوردنيهاي گوارا سرگرمم سازد، چون چارپاي بسته كه به علف پردازد يا آنكه واگزارده شود و خاكروبهها را به هم زند و شكم را از علفهاي آن بينبارد و از آنچه از آن خواهند غفلت دارد)، (نهجالبلاغه، نامه 45). عارف وارسته آيتالله آقا ميرزا علي شيرازي ميگويد: يك شب خواب ديدم، از دنيا رفتهام و باغي در بهشت به من دادهاند با خود گفتم: آدم نشدي اينجا هم با علوفه و خوردني مشغولت كردهاند! توجه به كرامت نفس موجب ميشود كه تعيّنات و اعتباريات جاذبة دلباخته كردن نداشته باشند. چنين كسي به دنيا «غرّي غيري» ميگويد و بياعتنا ميشود.
برو اين دام بر مرغ دگر نه كه عنقارا بلند است آشيانه
خليفه سوم مبلغي پول به يكي از غلامان خود داد و گفت اين پول را ببر به ابوذر بده اگر قبول كرد آزاد هستي، غلام نزد ابوذر آمد و گفت: از طرف خليفه مبلغي آوردهام ابوذر نپذيرفت. غلام گفت: اگر قبول كني من آزاد ميشوم. ابوذر گفت: در آن صورت من بنده و غلام خواهم شد. نقل شده است آن شب ابوذر و دخترش گرسنه بودند و غذايي براي خوردن نداشتند.
گرچه گردآلود فقرم شرم باد از همّتم گر به آب چشمه خورشيد دامن تر كنم
حافظ
چند سال پيش براي مرحوم دكتر شرفالدين خراساني مراسم بزرگداشتي درنظر گرفته بودند كه مخالفت كرده و گفته بود: آدم از هر دستي جايزه نميگيرد. اين نه غرور و تكبر كه علوّ همّت و مناعت طبع و سير چشمي ميباشد در عين حال كه دكتر شرف به لحاظ معيشتي نيز اصلاً در وضعيت مطلوبي نبود و حتي براي مداواي بيماري قلبياش پول نداشت ولي مراسم تجليل و اعطاي جايزه و ... را نپذيرفت و وقتي به او گفته بودند دانشگاههاي معتبر دنيا براي تدريس دعوتت ميكنند چرا اجابت نميكني؟ گفته بود:
من لاله اين باغم و گر تشنه دهم جان هيهات به گلخانه بيگانه گريزم
دلبستگي و دل نهادگي به دنيا، موجب دلتنگي و ناآرامي خواهد گرديد و نوعاً قسمت زيادي از رذائل اخلاقي نتيجة دلبستگي به دنيا ميباشد، مثلاً حسد كه از بزرگترين مهلكات ميباشد عامل اصلي و عمدهاش دلبستگي به دنيا و شح نفس ميباشد. اگر علاقه به متعلقات ديگران نباشد حسدورزي هم بيمورد خواهد بود و با توجه به كرامت نفس آدمي تدريجاً به جايي ميرسد كه «ز هر چه رنگ تعلق» بلكه رنگ تعيّن ميپذيرد آزاد ميشود.
غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود ز هــر چـه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
مگر تعلق خاطر به ماهرخساري كه خاطر از همه غمها به ياد او شاد است
حافظ
حضرت علي (ع) در توصيف ابوذر ميفرمايد: آنچه او را در چشم من بزرگ ميكرد اين بود كه دنيا پيش چشمش كوچك بود. «و كان يعظّمه في عيني صغرالدّنيا في عينه»، (نهجالبلاغه، حكمت 289).
نشانة واضح و بسيار سادة اندازه دلبستگي يا نادلبستگي اين است كه ببينم با به دست آوردن چقدر حالت طغيان در من پيدا ميشود و با از دست دادن چقدر منفعل و متأثر ميشوم.
جان فداي قدم نادره مرداني باد كه كم و بيش نگردند به هر بيش و كمي
علي (ع) در حكمت 439 نهجالبلاغه ميفرمايد: تعريف زهد در اين دو جمله و عبارت قرآني آمده است: «لكيلا تاسوا علي مافاتكم و لا تحزنوا بما اتاكم»، (تا آنكه بر آنچه از دست شما رود اندوه نخوريد و بر آنچه به شما بخشد شادماني مكنيد و خداوند هيچ متكبر فخرفروشي را دوست ندارد)، (حديد، 23). استاد حكيمي ميگويد: مرحوم سيد مصطفي عالي نسب كارخانة كارتنسازي در تهران احداث كرده بود كه سوخت و از بين رفت، يك بار گفت: اگر كنار جوي آبي پارچهاي كهنه و آلوده در دستم بود و آب آن را از دستم خارج ميساخت و ميبرد براي آن چقدر ناراحت ميشدم براي اين كارخانه هم آنقدر ناراحت شدم.
البته نادلبسته و «وارسته» بودن غير از «وارفته» بودن ميباشد و اينگونه نيست كه كسي كه وارسته است زندگي كم بازدهي دارد و يا مثلاً بيثمر و بيخاصيت ميباشد بلكه نوعاً مباركترين و پربارترين زندگيها مال كساني بوده است كه وارسته بودهاند و يا هستند.
3- زندگي در زمان حال: يكي از واژگان مهم و كليدي در عرفان و مشخصاً در كتاب مثنوي معنوي، «وقت» ميباشد و از بن مايههاي عرفان، نسبت صوفي و عارف با وقت ميباشد. مولانا گويد:
صوفي ابنالوقت باشد اي رفيق نيست فردا گفتن از شرط طريق
مثنوي معنوي، دفتر اول،بيت:133
ابنالوقت كسي كه نه غم ديروز را دارد و نه اضطراب فردا را در عين حال كه هم از ديروز عبرت ميگيرد و هم نسبت به فردا با حسن تدبير زمينهسازي ميكند ولي انديشة فردا و چونگي آن او را به انفعال نميكشاند و اين در واقع صفت اولياي الهي در قرآن ميباشد كه: «لا خوف عليهم و لا هم يحزنون»، (يونس، 62 ) او در ميان دو عدم «گذشته» و «آينده»در زمان حال زندگي ميكند. علي (ع) ميفرمايد:
مافات مضي و ما سياتيكَ فاين قُم فاغتنم الفرصة بين العدمين
سعديا دي رفت و فردا همچنان معلوم نيست در ميان اين و آن فرصت شمار امروز را
مولانا گويد:
ساقيا چون مست گشتي خويش را بر من بزن ذكر فردا نسيه باشد نسيه را گردن بزن
شاخهها سرمست و هشيارند از باد بهار اي سمن مستي كن و اي سرو بر سوسن بزن
ديوان شمس
زيستن در گذشته و شخم زدن آن موجب حسرت و ندامت و خيال انديشي خواهد گرديد و زمان حال را نيز صرف افكار و اوهام پندارين خواهد ساخت. سعدي گويد:
مكن عمر ضايع به افسوس و حيف كه فرصت عزيز است الوقت سيف
بوستان، باب 9
مولانا گويد:
قال اطعمني فانّي جائعٌ فاعتجل فالوقت سيف قاطع
منثوي معنوي، دفتر اول، بيت: 132
در مرتبهاي بالاتر انسان به ساحت «ابوالوقت» بودن وارد ميشود كه صاحب و مالك وقت ميشود آنگونه كه «ابن عربي» در فتوحات مكليه ميگويد: «العارف هو صاحب الوقت» او هيچگاه اسير دام وقت و ساعت نميشود چرا كه از عالم حسّ و رنگ گسسته و به عالم غيب پا نهاده است.
صوفي ابن الوقت باشد در مثال ليك صافي فارغ است از وقت و حال
مثنوي معنوي، دفتر سوم، بيت: 1426
هست هشياري زيــاد ما مضي مــاضي و مستقبلت پــرده خدا
آتش اندر زن به هر دو تا به كي پر گره باشي از اين هر دو چو ني
مثنوي معنوي، دفتر اول، بيت: 2205-2206
غالباً منشأ كينه و دشمني، زيستن در زمان گذشته و پيامدهاي بعضاً جبران ناپذير اين دو نتيجه زيستن در زمان آينده ميباشد كه با يادآوري بديهاي ديگران نسبت به خودم كه در گذشته يا واقعاً روي داده و يا اينكه من به خاطر سوء تفاهم اينگونه تصوّر ميكنم، مدام در زمان گذشته زندگي ميكنم، بديهاي ديگران را در ذهن خود تداعي و تصور ميكنم دنبال نقشهكشي و توطئهچيني براي [مثلاً به نظر خود] تسويه حساب با آنها هستم و .. اينكه كودكان كينه كسي را به دل نميگيرند براي اين است كه نوعاً در زمان حال زندگي ميكنند. زندگي در زمان حال را بايست تمرين كرد و تدريجاً با مداومت و استمرار به خود عادت داد، وقتي خاطره و واقعهاي از گذشته ميخواهد ذهن را مشغول سازد بايد آن را دفع و رفع كرد و مجال غالب شدن به آن فكر را نداد. با زندگي در زمان حال است كه ما ميتوانيم ديگران را ببخشيم و بغض و كينه را دور بريزيم و عمر خود را به صورت بيحاصل تباه نكنيم. خيام در رباعي معروف خود گويد:
از دي كه گذشت هيچ از او ياد مكن فــردا كه نيامده است فـرياد مكن
برنــامده و گــذشته بنيـــاد مكن حالي خوش باش و عمر بر باد مكن
و البته اشاره شد كه زيستن در زمان حال مطلقاً به معني بيتوجه بودن به گذشته و آينده نيست، بايد از گذشته عبرت بگيرم ولي در گذشته يا آينده زندگي نكنم، زيستن در گذشته و آينده موجب از دست دادن زمان حال خواهد شد در سيرة رسول گرامي (ص) نيز نقل شده است كه آن حضرت (ص) هيچگاه «ليت» و «لعل» نميگفتند و اينكه مثلاً كاش گذشته چنين ميشد و يا مثلاً اگر چنين ميكرديم چنين ميشد پرهيز داشتند.
4- صداقت و راستي
از ديگر مولفههاي مهم و شرايط اصلي و اساسي زيست اخلاقي، صدق و صداقت ميباشد كه نقطة مقابل دروغ است جايي كه صدق و راستي نباشد يقيناً نميتوان آنجا، رشد، كمال، صميميت و محبت ديد، و اغلب مولفههاي اخلاقي نيز آنجا ناديده گرفته خواهد شد. از پيامدهاي مهم دروغ اين كه اين عمل غيراخلاقي موجب خدشه در اعتقاد و محروم ماندن انسان از هدايت الهي خواهد گرديد آنگونه كه قرآن ميفرمايد: «انّ الله لا يهدي من هو كاذب كَفّار»، (خداوند كسي راكه دروغگوي كفران پيشه است هدايت نميكند)، (زمر، 3) يا ميفرمايد: «انّ الله لا يهدي من هو مُسرف كذّاب»، (خداوند كسي را كه گزافكار و دروغزن است، هدايت نميكند)، (غافر، 28) و چنين كسي از درك آيات الهي نيز عاجز خواهد گرديد: «ويل لكل افاك اثيم. يسمع ايات الله تُتلي عليه ثمّ يُصّرُ مستكبراً كأن لم يسمعها فَبشّره بعذاب اليم»، (واي بر هر دروغزن گناهكاري، كه آيات الهي را كه بر او خوانده ميشود، ميشنود، سپس متكبرانه در شيوه خود سماجت ميورزد گويي آنها را نشنيده است، پس او را از عذاب دردناك خبر ده)، (جاثيه، 7-8) نكته مهمّ اينكه در بينش قرآني، دروغگو ظاهراً با گفتن مطالب خلاف واقع ديگران را فريب ميدهد ولي به واقع در درجه اول خودش را فريب ميدهد: « و ان يكُ كاذباً فعليه كذبُه»، (او اگر دروغگو باشد زيان دروغش بر اوست)، (غافر، 28)
دكتر شريعتي گويد: دوستتر ميدارم بزرگواري گول خور باشم تا كوچكخواري گولزن. و علت دروغ گفتن نيز فقدان ايمان ميباشد: «انّما يفتري الكذب الذين لا يومنون بآيات الله»، (جز اين نيست كه كساني دروغپردازي ميكنند كه به آيات الهي ايمان ندارند)، (نحل، 105) از پيامبر اكرم (ص) نقل شده است كه «المومن ينطبع بكل شي الاّ الكذب و الخيانه»، (مومن به هر چيزي عادت ميكند غير از دروغ و خيانت)، اميرالمؤمنين (ع) نيز ميفرمايد: «لا يجد العبد طعم الايمان حتّي يترك الكذب هزله وجدّه»، (بنده طعم ايمان را نميچشد تا وقتي كه دروغ را چه شوخي و چه جدّي ترك كند)، (نراقي، جامعالسعادات، ج2، ص 248) و امام حسن عسكري (ع) نيز در كلام قابل تأمّلي ميفرمايد: «جعلت الخبائث كلّها في بيت و جُعل مفتاحها الكذب»، (همه پليديها و زشتيها در اتاقي نهاده شده و كليد آن اتاق دروغ است)، (جامعالسعادات، ج2، ص 249). دروغگوئي از نظر معصومان چنان مذموم است كه اميرالمومنين (ع) ميفرمايد: «الخَرسُ خير من الكذب»، (لال بودن بهتر از دروغگويي است) و امام باقر (ع) ميفرمايد: «الكذب شرّ من الشراب»، (دروغ گفتن، بدتر و قبيحتر از شراب خوردن است)، (همان)
صداقت در مفهوم ابتدايي به معني راستگويي ميباشد ولي مفهوم عميق و گسترده آن صادق بودن با ديگران و خود، در ساحتهاي پنجگانه اراده، عقيده، احساس، كردار و گفتار ميباشد كسي صادق است كه اين پنج ساحت وجودياش بر هم منطبق باشند و هر اندازه بين اينها مغايرت باشد به همان نسبت از صداقت فاصله گرفته ميشود در واقع اگر من سخني بر زبان جاري ميسازم كه با عملكردم مغايرت دارد هرچند آن سخن درست باشد آدم صادقي نيستم. از پرفروغ ترين وقايع زندگي پيامبر (ص) اين واقعه است كه پسرش ابراهيم از دنيا رفته و همزمان خورشيد گرفته بود، اطرافيان گفتند: ناراحتي و تأثر پيامبر (ص) حتي در خورشيد موثر واقع شده است! فرصت مغتنمي بود براي اثبات حقانيت حضرت (ص)، ولي پيامبر اكرم (ص) با صراحت و صداقت فرمود: خورشيد گرفتگي ارتباطي با مرگ پسر من ندارد و علتش غير از وفات پسر من ميباشد. هيچگاه آن بزرگوار با دروغ نخواست ديگران را حتّي در راه هدايتشان به دين و معنويت فريب دهد. «صدق الحديث و اداء الامانة» كه از مهمترين نشانههاي دينورزي واقعي ميباشند هر دو در حضرت به كمال، ظهور و حضور داشتند.
5- سكوت
از ديگر مولفههاي زيست اخلاقي سكوت و پرهيز از زيادهگويي ميباشد كه در قرآن و در رابطه با زكريا و تولد يحيي به عنوان آيت و نشانهاي الهي مطرح شده است. قرآن ميفرمايد: «قال ربّ اجعل لي آيةً قال آيتك الّا تكلّم الناس ثلاث ليال سويّا»، (گفت: پروردگارا براي من نشانهاي قرار بده. فرمود: نشانه تو اين است كه سه شب [و روز] در عين سلامت، با مردم نتواني سخن گفت)، (مريم، 10)
ز آن نشــــان با والـــد يحيي بگفت كه نيايي تا سه روز اصلاً به گفت
تا سه شب خاموش كن از نيك و بدت اين نشان بايد كـــه يحيي آيدت
دم مــزن سه روز انــدر گفت و گـو كيـن سكوت است آيت مقصود تو
هين مياور ايـن نشان را تــو به گفت ويــن سخن را دار اندر دل نهفت
مثنوي معنوي، دفتر سوم، ابيات: 1675-1678
در حالات پيامبر (ص) و از حضرت (ص) نقل شده است كه فرمودهاند: «ليغان علي قلبي و انّي لاستغفر الله في كان يوم سبعين مرّه» اين استغفارهاي پرشمار از طرف پيامبر (ص) را كه در مقام عصمت بودند برخي از اهل معرفت ناظر به حرف زدن حضرت در عين حال كه مقيم مقام «و ما ينطق عن الهوي، ان هوَ الاّ وحيٌ يوحي»، (نجم،3-4) بودند تفسير كردهاند كه حتّي سخن گفتن براي هدايت كردن نيز موجب نشستن غبار كثرت و كدورت بر جان زلال حضرت(ص) ميشد و استغفار ميكرد. سكوت راه مهمترين و مهلك ترين آفات زبان نظير دروغ، تهمت، بدگوئي، غيبت، سئايت و ... ميبندد و از آنها ممانعت ميكند وقتي سخن گفتن نباشد چنين آفتهايي هم نخواهند بود.
سنگ و آهن را مزن بر هم گــزاف گه ز روي نقل و گه از روي لاف
زآنكه تاريك است و هر سو پنبه زار در ميــان پنبه چـون باشد شرار
ظالم آن قــومي كه چشمان دوختند زآن سخنها عـالمي را سـوختند
عالمي را يك سخـــن ويـران كند روبهــان مـرده را شيـران كند
مثنوي معنوي، دفتر اول، ابيات: 1594-1597
ولي نقش مهم سكوت در مقام و مرتبه تعليم است كه شرط اوّل تعليمپذيري در عالم معنا، آموختن ادب سكوت است. دكتر داريوش شايگان ميگويد: ما از علّامه طباطبايي سكوت را ميآموختيم. هنر شنيدن را شرط لازم رعايت سكوت فعالانه ميباشد. مولانا گويد:
كودك اول چون بزايد شير نوش مدّتي خاموش بوَد او جمله گوش
مـدتي ميبــايدش لب دوختن از سخــن، تـا او سخن آموختن
مثنوي معنوي، دفتر اول، ابيات: 1623-1624
زآنكه اول سمـع باشــد نطــق را سـوي منطق از ره سمع اندرآ
ادخلـوا الابيــات مــن ابـوابهــا واطلبـوا الاغراض في اسبابها
باقيان هم در حرف و هم اندر مقال تــابع استــاد و محتاج مثال
مثنوي معنوي، دفتر اول، ابيات: 1627-1628-1631
رسول اكرم (ص) ميفرمايد: «اذا رأيتم الرّجل لايُبالي ما قال و ما قيل له فهو شِرك الشيطان»، (هرگاه ديديد كسي باكي ندارد چه ميگويد و چه درباهاش گفته ميشود چنين كسي شريك شيطان است)، (جهاد النفس، ص 687). سخن [اگر ضرورتي براي گفتنش بود] بايد از طهارت و پاكيزگي برخوردار باشد آنگونه كه رسول اكرم (ص) ميفرمايد: «ثلاث من ابواب البرّ: سخاءالنفس و طيب الكلام و الصبر علي الاذي»، (سه چيز از راهها و درهاي نيكي است: سخاوت و گشادهدستي، خوبي گفتار و صبوري در مقابل آزار و اذيتها)، (برقي، محاسن، ج1، ص 66). همچنين مشتري و خريدار داشته باشد آنگونه كه علي (ع) ميفرمايد: «لا تتكلّمن اذا لم تجد للكلام موقعا»، (هرگاه براي سخن خود جايگاهي نميبيني حرف نزن)، (غررالحكم، حديث: 10274)
نرم و ملايم باشد آنگونه كه اميرالمؤمنين (ع) ميفرمايد: «عوّد نفسك لين الكلام و بذل السلام يكثر محبّوك و يقل مبغوضك»، (زبان را به گفتار نرم عادت ده و در سلام دادن پيشي بگير تا دوستدارانت زياد و دشمنانت كم باشند)، (غررالحكم، حديث 6231)
از روي علم و آگاهي باشد: «لا تقل بما لا تعلم»، (آنچه را نميداني مگو)، (غررالحكم، حديث: 10426) بيفايده نباشد آنگونه كه رسولاكرم (ص) ميفرمايد: «من حُسن اسلام المرء تركه الكلام فيما لا يعنيه»، (از نشانههاي اسلام و ايمان انسان آن است كه از كلام بيفايده باز دارد)، (بحارالانوار، ج 28، ص 136) و پاسخ آن سخن موجب ناراحتياش نگردد: «لا تقل ما يسؤك جوابه»، (سخني كه جوابش ناراحتت كند نگو)، (غررالحكم، حديث 10155). «هرمان هسه» گويد: سكوت آدمي به حقيقت نزديكتر است تا گفتههايش. «گاندي» نيز گويد: سكوت بخشي از انضباط روحي كسي است خود را وقف يافتن حقيقت كرده است.
الحمدلله رب العالمين
برای دانلود این مقاله بصورت PDF: کلیک کنید
