.    اا

 من معامله می طلبم . من معامله را می نگرم.
مثلا چو من ترش باشم ، تو ترش می باشی
چو من می خندم ، تو می خندی
من سلام نمی کنم ، تو هم سلام نمی کنی
همچنین می آید که تو را عالمی هست جدا ، فارغ از عالم ما
و نیز وقتی نبشته های ما را با نبشته های دیگران می آمیزی،

 

 

 

.
" و آبی از سر عطش ننوشیدم. که عکس خیال تو را در کاسه ی آب ندیدم."
.

.
" نیک مرد بود الا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر... احوال عاشق را هم عاشق داند."
.
" پدر از من خبر نداشت. من در شهر خود غریب. پدر از من بیگانه. دلم از او می رمید."
.
" می گویند عالم از شیخ کامل خالی نیست. من هم به هوای دیدن چنان شیخی از شهر خود بیرون امدم. اما دراین جستجو ناکام ماندم. شیخ کامل که هیج. شیخ هم ندیدم که دست کم اینقدر از خود وارسته باشد که اگر به او بگویند فلانی پشت سر تو بد می گفت برایش تفاوتی نکند ونرنجد و اگر هم می رنجد از آن گوینده برنجد که نقدا دارد بدگویی می کن. چنین شیخی هم ندیدم و حال انکه این هنوز پله ی اول است و دارنده این صفت باید صدهزار سال دیگر راه برود تا به حد کمال برسد. اما عاقبت مولانا را یافتم که این صفت را داشت وبرای خاطر همین صفت بود که او را برگزیدم واز حلب بدن جا امدم.".
.
" خود تقاضای این سودا بی قراری ست و سفر است که در ابتدا گرچه مطلوب را هیچ جای نیست."
.
" و این سیر وسفر آدمی ست در خود که باید دایم از حال به حال دگر گردد. اگر جاهل است عالم شود و اگر غمگین است شادمان گردد و اگرمنقبض است منبسط شود همچو سنگ لعل. راه رود، معنوی، بی حرکت قدم.".
.
" به فقیهی راضی مشو. گو زیادت خواهم. از صوفی ای زیادت. از عارفی زیادت. هرچه پیشت آید از آنزیادت. "

.
" تو را از قدم عالم چه؟ تو قدم خویش را معلوم کن که تو قدیمی یا حادث؟ این قدر عمر که تو را هست در تفحص حال خود خرج کن. در تفحص قدم عالم چه خرج می کنی؟ ای احمق. عمیق تویی. اگر عمیقی هست تویی.
.
" در میان عارف و معروف حجاب ها از نور است و حجب نور را نهایت نیست."
.
" این مرد اهل است. با نشستن او می آسایم وآسایش می یابم."
.
سال تولد واقعی شمس چه اهمیتی دارد. سال تولد واقعی او از زمانی ست که مولانا را دیده است.
.
" بایزید در حال خود تا جایی پیش رفت که دامن از دست داد و در برابر شکوه و عظمت او خیره ماند."
.
" اکنون تو را چه؟
چون تودر عالم تفرقه ای. صدهزاران ذره، هر ذره در عالم ها پراکنده، پژمرده و فروافسرده
او خودهست. وجود قدیم اوست.
تو را چه؟ چون تو نیستی.
او یکی ست.تو کیستی؟ تو شش هزار بیشی.
تو یکتا شو. و گرنه از یکی او تو را چه؟
.
کمال در آن سوی مستی ست. یعنی در هوشیازی. شاعران از شراب مردافکن گفته اند. شمس از مرد شراب افکن می گوید.
هرچه می خورد هشیارتر. هرچند مست تر هوشیارتر. تا گلو پر شده اس همچنان هوشیار و هوشیارکننده ی جهانی و عالیم.
.
در خواب دیدم که مرا گفتند که تو را با یک ولی همصحبت کنیم. گفتم کجاست آن ولی؟ شب دیگر دیدم گفتند در روم است.
چون بعد از چندین مدت بدیدم. گفتند که وقت نیست هنوز الامور مرهونه باوقاتها.


" این ذوقنون عالم که در فقه و اصول و فروع متبحر است اینها هیچ تعلق ندارد به راه خدا و راه انبیا. بل پوشاننده است او را.اول از اینها همه بیزار باید شد. اورا پیری و مریدی راست است. و راه ورای پیری ومریدی ست."
.
" تا بدانی این عمل ها را به اندرون، هیچ تعلقی نیست."
" پاره ای از انانیت کم شود راه مسلمانی بر او پیدا شود."
" انکس به صحبت من راه یافت علامتش آن است که صحبت دیگران براو سرد شود وتلخ شود. نه چنان سرد شود و همچنین صحبت می کند بلکه چنانکه نتوان با ایشان صحبت کردن."
مولانا گوید:
" زاهد کشوری بودم صاحب منبری بودم
کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو
صبر پرید از دلم، عقل گریخت از سرم
تا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو"


"نه از فراق مولانا مرا رنج نه از وصال او مرا خوشی
خوشیمن از نهاد من رنج من از نهاد من."

+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۸ و ساعت 10:8 |