به سرهنگ سلطان چنین گفت زن که خیز ای مبارک در رزق زن
برو تا ز خوانت نصیبی دهند که فرزندکانت نظر بر رهند
بگفتا بود مطبخ امروز سرد که سلطان به شب نیت روزه کرد
زن از ناامیدی سر انداخت پیش همی گفت با خود دل از فاقه ریش
که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟ که افطار او عید طفلان ماست
خورنده که خیرش برآید ز دست به از صائم الدهر دنیا پرست
مسَلّم کسی را بود روزه داشت که درماندهای را دهد نان چاشت
وگرنه چه لازم که سعیی بری ز خود بازگیری و هم خود خوری؟
در غزلیات نیز گوید:
آن به که چون منی نرسد در وصال دوست تا ضعف خویش حمل کند بر کمال دوست
رشک آیدم ز مردمک دیده بارها کاین شوخ دیده چند ببیند جمال دوست
پروانه کیست تا متعلق شود به شمع باری بسوزدش سبحات جلال دوست
ای دوست روزهای تنعم به روزه باش باشد که در فتد شب قدر وصال دوست
دور از هوای نفس، که ممکن نمیشود در تنگنای صحبت دشمن، مجال دوست
گر دوست جان و سر طلبد ایستادهایم یاران بدین قدر بکنند احتمال دوست
خرم تنی که جان بدهد در وفای یار اقبال در سری که شود پایمال دوست
ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست در پیش دشمنان نتوان گفت حال دوست
بسیار سعدی از همه عالم بدوخت چشم تا مینمایدش همه عالم خیال دوست
غزل:12
و:
صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست
دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم ور نسازد میبباید ساختن با خوی دوست
گر قبولم میکند مملوک خود میپرورد ور براند پنجه نتوان کرد با بازوی دوست
هر که را خاطر به روی دوست رغبت میکند بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست
دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست
غزل:107
و:
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
حریف مجلس ما خود همیشه دل میبرد علی الخصوص که پیرایهای بر او بستند
کسان که در رمضان چنگ میشکستندی نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند
غزل:226
و:
نگفتم روزه بسیاری نپاید ریاضت بگذرد سختی سر آید
پس از دشواری آسانیست ناچار ولیکن آدمی را صبر باید
رخ از ما تا به کی پنهان کند عید هلال آنک به ابرو مینماید
سرابستان در این موسم چه بندی درش بگشای تا دل برگشاید
غلامان را بگو تا عود سوزند کنیزک را بگو تا مشک ساید
که پندارم نگار سروبالا در این دم تهنیت گویان درآید
سواران حلقه بربودند و آن شوخ هنوز از حلقهها دل میرباید
غزل:275
همچنین سعدی در غزلی با مطلع «این بوی روحپرور از آن خوی دلبرست» در تشبیهی، انتظار را چون پژواك صدای الله اكبر برای روزهدار توصیف میكند:
بر راه باد عود در آتش نهادهاند یا خود در آن زمین که تویی خاک عنبر است
بازآ و حلقه بر در رندان شوق زن کاصحاب را دو دیده چو مسمار بر در است
بازآ که در فراق تو چشم امیدوار چون گوش روزه دار بر الله اکبر است
غزل:64
در فرازی از یكی از حکایتهای گلستان گوید:
تشنه سوخته در چشمه روشن چو رسيد تو مپندار که از پيل دمان انديشد
ملحد گرسنه، در خانه خالي، برخوان عقل باور نکند کز رمضان انديشد
سعدی در غزل «سرو چمن پیش اعتدال تو پستست» گوید:
سرو چمن پیش اعتدال تو پست است روی تو بازار آفتاب شکستهست
شمع فلک با هزار مشعل انجم پیش وجودت چراغ بازنشستهست
توبه کند مردم از گناه به شعبان در رمضان نیز چشمهای تو مست است
غزل:54
در قصیده ای در باب وداع ماه رمضان گوید:
برگ تحویل میکند رمضان بار تودیع بر دل اخوان
یار نادیده سیر، زود برفت دیر ننشست نازنین مهمان
غادر الحب صحبةالاحباب فارقالخل عشرة الخلان
ماه فرخنده، روی برپیچید و علک السلام یا رمضان
الوداع ای زمان طاعت و خیر مجلس ذکر و محفل قرآن
مهر فرمان ایزدی بر لب نفس در بند و دیو در زندان
تا دگر روزه با جهان آید بس بگردد به گونه گونه جهان
در حکایتی در باب هفتم بوستان گوید:
به طفلی درم رغبت روزه خاست ندانستمی چپ کدام است و راست
یکی عابد از پارسایان کوی همی شستن آموختم دست و روی
که بسم الله اول به سنت بگوی دوم نیت آور، سوم کف بشوی
پس آن گه دهن شوی و بینی سه بار مناخر به انگشت کوچک بخار
به سبابه دندان پیشین بمال که نهی است در روزه بعد از زوال
وز آن پس سه مشت آب بر روی زن ز رستنگه موی سر تا ذقن
دگر دستها تا به مرفق بشوی ز تسبیح و ذکر آنچه دانی بگوی
دگر مسح سر، بعد از آن غسل پای همین است و ختمش به نام خدای
کس از من نداند در این شیوه به نبینی که فرتوت شد پیر ده؟
بگفتند با دهخدای آنچه گفت فرستاد پیغامش اندر نهفت
که ای زشت کردار زیبا سخن نخست آنچه گویی به مردم بکن
نه مسواک در روزه گفتی خطاست بنی آدم مرده خوردن رواست؟
دهن گو ز ناگفتنیها نخست بشوی آن که از خوردنیها بشست
کسی را که نام آمد اندر میان به نیکوترین نام و نعتش بخوان
چو همواره گویی که مردم خرند مبر ظن که نامت چو مردم برند
چنان گوی سیرت به کوی اندرم که گفتن توانی به روی اندرم
وگر شرمت از دیدهٔ ناظر است نه ای بیبصر، غیب دان حاضر است؟
نیاید همی شرمت از خویشتن کز او فارغ و شرم داری ز من؟
قصیده :43
در حکایت دیگری در باب پنجم بوستان نیز گوید:
شنیدم که نابالغی روزه داشت به صد محنت آورد روزی به چاشت
به کتابش آن روز سائق نبرد بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد
پدر دیده بوسید و مادر سرش فشاندند بادام و زر بر سرش
چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز فتاد اندر او ز آتش معده سوز
به دل گفت اگر لقمه چندی خورم چه داند پدر غیب یا مادرم؟
چو روی پسر در پدر بود و قوم نهان خورد و پیدا به سر برد صوم
که داند چو در بند حق نیستی اگر بی وضو در نماز ایستی؟
پس این پیر از آن طفل نادان تر است که از بهر مردم به طاعت در است
کلید در دوزخ است آن نماز که در چشم مردم گزاری دراز
اگر جز به حق میرود جادهات در آتش فشانند سجادهات
