نيكلسون ، مصحّح و شارح مثنوي ، در ترجمة دفتر ششم ، مولانا را « بزرگترين شاعر عارف همة قرون و اعصار » مي خواند و پس از ترجمة مثنوي ، با اعجاب و تحسين اين سؤال را مطرح مي كند كه « ديگر كجا چنين چشم اندازي از كل هستي را كه در بستر زمان تا ابديت گسترده باشد مي توان يافت ؟ »
هر چند ديوان شمس و مثنوي همانند دو شحرة طيّبه از آبشخور واحدي بالنده شده اند ولي ساختار و مضامين كاملاً همساني ندارند در عين حال كه مباين و نافي هم نيز نيستند و به مصداق « يُسقي بماءٍ واحد و نفضّل بعضها علي بحض في الاُ كُل[1] » رهرو مسير كمال و منزل عشق بر سر سفرة هر كدام بنشيند به فراخور استعداد و بينش خود متنعّم شده ، به مدلول « المرء مخبوءٌ تحت لسانه[2] » به يُمن مصاحبت و همنشيني با آن عزيز عرش نشين كوله بار معرفتي خود را بربارتر ساخته ، مهمان « لقمه هاي راز » خواهد شد . در كتاب مثنوي ، مولانا در كسوت مرشدي با وقار و آموزگاري خويشتن دار ظاهر مي شود . چون « سلطان شگرف » صورت و معني را با هم جمع و در حال مستي مراعات ادب مي كند[3] و حتّي با طرح حكايتهاي هزل آميز نيز قصد تعليم دارد . قصّه و حكايت نه براي رفع ملال كه جهت تحصيل كمال است و مولانا با استفاده از ساده ترين تمثيلات زندگي ساز ترين آموزه ها را استخراج مي كند .
هــزل تعليمست آن را جـد شنو تو مشو بر ظاهر هـزلش گرو
مثنوي ، 4/3557
گاه حديثي تلخ مي گويد تا مخاطب را از تلخي فرو شويد
زآن حـديث تلـخ مي گـويم ترا تا ز تلخي ها فـرو شويم ترا
و گاه دام دم شيرين لبي مي شود كه چشيدني است نه شنيدني
اين سخنها خود به معني ياريست حرفهـا دام دم شيرين لبي است
هست لبّيكـي كه نتــواني شنيد ليك ســر تا پاي بتواني چشيد
مثنوي ، 2/1192 – 1190
مثنوي معراجنامه است و پرواز به فرارستان معنا
مثنوي كتابي است درسي و تعليمي ، متاثّر از قرآن و حديث كه
به هر موجي هزاران دُرّ شهوار برون ريزد ز نقل و نصّ و اخبار
و به تعبير برخي بزرگان بايد جزو متون آموزشي حوزه هاي علميه قرار گرفته و تدريس شود مثنوي « شرح درد اشتياق » روح پر فتوح مولاناست براي عروج و تعالي جويي و نيل به عالم بالا
از مقـامـات تبتّـل تـا فنـا پلـه پلـه تــا مــلاقات خـدا
مثنوي ، 3/4234
مثنوي « صيقل روح » و جان است جهت آئينه شدن و انعكاس انوار جانان
مثنوي « نردبان آسمان » است و چنانكه خود گفته است : « مثنوي را جهت آن نگفتم كه آن را حمايل كنند بل تازير پا نهند و بالاي آسمان روند كه مثنوي معراج حقايق است نه آنكه نردبان را بردوش گيرند و شهر به شهر بگردند » . مولانا در مثنوي دست سالك را مي گيرد و پا به پاي او مي آيد . خود را با مخاطب همراه و رهيار مي سازد و چون رسولان در حد عقول متعارف سخن مي گويد .
پست مي گويم به انـدازة عقـول زشت نبود اين بود كار رسول
مثنوي ، 1/3818
هر چند گاه از اين غم بي همزباني احساس دلتنگي مي كند و زبان به شكوه مي گشايد :
اينچ مي گويم به قدر فهم توست مُـردم اندر حسرت فهم درست
مثنوي ، 3/2098
بالب دمساز خود گـــر جفتمي همچــو ني من گفتني ها گفتمي
هر كه او از هم زبـاني شد جدا بي زبان شد گر چه دارد صد نوا
مثنوي ، 1/28 – 27
هر چندگاه در مواردي قيودي را كه بر خود تحميل كرده بود كنار نهاده و ناگفتني ها را مي گويد
باز ديــوانه شــدم مــن اي طبيب باز سـودايي شدم مـن اي حبيب
حلقــه هـاي سلسلة تــو ذوفنون هر يكي حلقه دهـد ديگـر جنون
دادِ هـر حلقه فنـوني ديگـــرست پس مرا هر دم جنـوني ديگـرست
پس فنون باشد جنون اين شـد مثل خـاصه در زنجير ايــن ميـر اجلّ
آنچنــان ديــوانگي بگست بنــد كه همه ديوانگــان پنــدم دهنــد
مثنوي 2 / 1386 – 1382
ولي زود به خود نهيب مي زند كه : « ختم كن والله اعلم بالرّشاد »
مثنوي ، 4/3784
ما چو واقف گشته ايم از چون و چند مُهــر بر لبهــاي ما بنهاده اند
تا نگـــردد رازهــاي غيب فــاش تا نگردد منهـدم عيش و معاش
تــا نــذرّد پــردة غفـلت تمــام تا نمـاند ديگ محنت نيم خام
مثنوي ، / 35274 – 3525
و دامـن سخـن را كـــوتاه مي كند
ز انـدرونـم صــد خمــوش نفس دست بر لب مي زند يعني كه بس
خامشي بحرست و گفتن همچـو جو بحر مي جـويد ترا جـو را مجـو
از اشــارتهـاي دريـا سـر متــاب ختــم كــن والله اعلـم بالصّواب
مثنوي ، 4/2062 – 2060
بس كـنـم گر اين سخـن افــزون شود خود جگر چه بود كه خارا خون شود
اين جگرها خون نشد نه از سختي است غفــلت و مشغــولي بـدبختـي است
مثنوي ، 1/ 3828 – 3827
لب ببنــدار چـه فصـاحت دست داد دم مـزن والله اعلــم بالـرّشاد
بـركنـــار بـامــي اي مست مــدام پست بنشين يا فرود آوالسلام
مثنوي ، 2145 – 2144
و موارد ديگر ، هر چند كه مولانا خوشي و كامروايي واقعي را نيز در همان ساعات و حالات مي داند ولي بنابر اظهار ندارد
هر زماني كه شــدي تو كامران آن دم خــوش را كنـــار نـام دان
بر زمان خوش هراسان بـاش تو همچـو گنجش خفيه كن نه فاش تو
مثنوي ، 7/214 – 2146
ولي در ديوان كبير به گونه اي ديگرست ، غزالي تيرپاست كه پرواي در راه ماندگان را ندارد . در هواي رسيدن به سواران خورشيدست.
تير دوم تير دوم تا به سواران بـرسم نيست شوم نيست شوم تا بر ياران برسم
بر براق شور و شيدايي نشسته و « خون چو مي جوشد » حال و احساس دروني خود را در قالب شعر اظهار مي دارد مستي است « باده تر از شراب و بتراز مي »
ديوان كبير وصف حالي است از غايت اشتياق وصال و فوران آتش نهفته در سينه پر شرر آن سوخته جان در وقت جذبات معنوي و روحاني و گاه هنگام سماع كه توسط مريدان و شاگردان در قالب ابيات و عبارات بر بياض اوراق كتابت مي شود شايد بتوان گفت مثنوي « انسان نامه » است و مولانا در اين كتاب نسبت به شناخت ابعاد پر شمار ساحتهاي تو در تو و زواياي ناشناخته وجود آدمي سعي بليغ و شكوه ها از غفلت انسان نسبت به اين امر عظيم دارد
خويشتن نشــاخت مسكيـن آدمي از فــزوني آمد و شـد در كمــي
خويشتن را آدمـي ارزان فـروخت بود اطلس خويش بر دلقي بدوخت
صد هزاران مار و كُه حيران اوست او چرا حيران شدست و مار دوست
مثنوي ، 3/1002 – 1000
ولي ديوان شمس « عشق نامه » است و هر دو در كنار هم جمع بين شور و شعور
من شير شراب عشق مي خوردم و عقل مي گفت كه نوش بادت اي باده پرست
بيت دوّم رباعي 256
بي ترديد در پهنة ادب پارسي ، هيچ مجموعة شعري به اندازة ديوان شمس از چنين جوشش و شيدايي برخوردار نيست . همچنين به لحاظ كثرت بحور و اوزان استفاده شده ، نيز از جهت غناي موسيقيايي و انطباق موزيكال لحن و معني از تنوّع بالا و همچون كتب آسماني ولي در مرتبه اي نازلتر از توان تاثير گذاري كم نظيري برخوردار مي باشد مثلاٌ محال است صاحبدلي غزل ذيل را بخواند يا بشنود ولي تحت تاثير لحن و معني و سوز و گداز نهفته در آن قرار نگيرد .
اي هــوسهاي دلــم بيــا بيــا بيــا بیا اي مـراد و حاصلم بيابيابيابيا
از ره و منــزل مگـو ديگر مگو ديگر مگو اي تو راه و منـزلم بيابيابيابيا
يا غـزل :
اين كيست اين؟اين كيست اين؟اين يوسف تا نيست اين؟حضرت و الياس اين مگر؟يا آب حيوانست اين؟
اين باغ روحانيست اين يا بزم يزدانيست اين سرمة سپاهانيست اين يا نور سبحانيست اين
خُنك جاني كه از مشاهدة اين بوستانهاي غيبي محظوظ و با آشاميدن چشمه سارهاي جاري در آنها كه جلوه اي از « عينان تجريان »[4] مي باشد ملحوط نظر قدسيان و به فهم غوامض اسرار و دقايق گفتار مندرج در آنها متفيض گردد .
بررسي تطبيقي مثنوي و ديوان شمس را آثار و اثماري متربت است از جمله مي تواند مارا در تصحيح دقيق و صائب هر دو كتاب ياري دهد مخصوصاً در مورد ديوان كبير ، با استفاده از آموزه هاي مندرج در مثنوي مي توان در استناد برخي غزليات مخدوش و كم اعتبار به قضاوتي تقريباً قابل اطمينان رسيد و سره را از ناسره تشخيص داد همچنين اشتراكات مفهومي مي تواند ما را در فهم نكات نيز ياريمان دهد و يا در نحوة كتابت بعضي واژه ها و نيل به مقصد و مقصود مولانا راهگشايمان باشد . مثلاً اوّلين مصرع و آغاز مثنوي در برخي نُسخ و نيز در افواه به صورت « بشنو از ني چون حكايت مي كند » معروف است . برخي شارحان و مفسّران ، ني را كنايه از روح القدس ، نفس ناطقه ، حقيقت محمدي و نظاير آن دانسته اند . استاد فروز انفر اين تأويلات و تطبيق ها را ناصواب و ناهمگون با ساختار انديشه مولانا دانسته علّت اينگونه بر داشت ها را ضبط نادرست در برخي نسخ ميداند كه به جاي « اين ني » از ني نوشته اند . مرحوم فروزانفر براي اثبات مدّعاي خود از ديوان شمس مشاهد مي آورد كه در چند غزل مولانا خود را به ني نشبيه مي كند .
و نتيجه مي گيرد در ني نامه نيز مراد از ني خود مولانا مي باشد
« مرا چو ني بنوازيد شمس تبريزي » و « همچو نايم زلبت مي چشم و مي نالم »
از وجود خود چو ني گشتم تهــــي نيست از غير خدايم آگهی
اينك نمونه هاي چندي از اشتراكات لفظي و معنوي موجود در ديوان شمس و دفتر اول مثنوي
1_ بشنو اين ني چون شكايت مي كند از جـدائيها حكايت مي كند
كــز نيستــان تا مــرا ببريده اند در نفيرم مرد و زن ناليده اند
مثنوي ،1 / 2 – 1
مــــا نيستــانيــم و عشقــش آتشـــي اسـت منتظـــركـــان آتش انــدر نــي رسد
ديوان شمس ، ج 2 ، غزل 831
همچو ناي انبان در اين شب من از آن خالي شدم تا خوش وصافي بر آيد ناله ها و واي من
ديوان شمس ، ج 4 ، غزل 206
و موارد متعدد ديگر
2_ آتش است اين بانگ ناي و نيست باد هــر كه اين آتش نـدارد نيست باد
آتش عشـق است كانــدر ني فتـاد جـوشش عشق است كاندر مي فتاد
مثنوي ، 1 / 10 – 9
اين نيستـان آب زآتش مــي خورد تازه گــردد زآتشی كـز وي رسد
ديوان شمس ، ج 2 ، غزل 831
آتش فتاد درني و عالـم گرفت دود زيرا نـداي عشق زنـي هست آتشي
ديوان شمس ، ج 6 ،غزل 2994
3_ در غـــــم مــــا روزهــــا بيگـــاه شـــد روزهــا بـا ســـوزها همـــراه شـــد
روزهـــا گـــر رفت گــو رو بــــاك نيست تـو نمان اي آن كه چــون تـو پاك نيست
اگر شد سود و سرمايه چه غمگيني چو من هستم بر آور سرزجود من كه « لاتأسَواْ » نمودستم
ديوان شمس ، ج 3 ، غزل 1320
4_ هر كه جز ماهي ز آبش سير شد هر كه بي روزي است روزش دير شد
مثنوي ، 1 / 17
چو ماهي باش در درياي معني كه جز با آب خوش همدم نگردد
ملالي نيست ماهي را ز دريا كه بي دريا خود او خرم نرگردد
ديوان شمس ، ج 2 ، غزل 651
ريگ ز آب سير شد من نشدم زهي زهي لايق اين كمان من نيست در اين جهان زهي
ديوان شمس ، ج 5 ، غزل 2474
5_ كـوزة چشـم حـريصـان پـر نشد تا صـدف قـانع نشـد پر دُر نشد
مثنوي ، 1/21
حرص خزان است و قنــاعت بهار نيست جهـان را زخزان خـرّمي
ديوان شمس ، ج 7 ، غزل 3177
6_ شاد باش اي عشق خوش سوداي ما اي طبيب جملــه علتهـاي ما
اي دواي نخــوت و نـامــوس ما اي تو افلاطون و جالينوس ما
مثنوي ، 1/24 – 23
آن كه افلاطون و جالينوس ماست پرفنا و علت و بيمار ماست
ديوان شمس ، ج ، غزل 424
7_ با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی
مثنوي ، 1/
با عقل خود گر جفتمي من گفتني ها گفتمي خاموش كن تا بشنو اين قصّه را باد هوا
ديوان شمس ، ج 1 ، غزل 8
8_ هر كه او از هم زباني شد جـدا بـي زبـان شــد گــر چـه دارد صــد نـوا
مثنوي ، 1/28
اي ناي سر بريده بگو سّري زبان خوش مي چشان زخلق از آن دم كه مي چشي
ديوان شمس ، ج 6 ، غزل 2994
9__ اي لقـای تــو جــواب هــر ســؤال مشكل از تــو حــل شـود بي قيل و قال
مثنوي ، 1/97
تو سؤال و حاجتي دلبر جواب هر سؤال چون جواب آيد فنا گردد سؤال اندر جواب
ديوان شمس ، ج 1 ، غزل 298
10_عقل در شر حش چو خر در گل نخفت شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت
مثنوي ، 1 /115
حديث عشق هم از عشق باز بايد جست كه او چو آينه هم ناطق است و هم الكن
ديوان شمس ، ج 4 ، غزل 2074
11_ من چـه گويم يـك رگـم هشيـار نيست شرح آن ياري كه او را يار نيست
مثنوي ، 1/130
يك رگ اگر در اين تن ما هوشيار هست با او حساب و دفتر هفتادو اند كن
دیوان شمس ؛ ج:5
12_ قــــــال اَطعِمنــي فــــانّــي جـــــائـــعُ و اعتجــل فالــوقت سيــف قــاطع
مثنوي ، 1/132
اسباب عشرت راست شد هر چه دلم مي خواست شد فالوقت سيف قاطع لاتفتكر فيما مضي
ديوان شمس ، ج 1 ، غزل 216
13_ صوفي ابـــن الـــوقت باشـــد اي رفيــق نيست فــردا گفتـــن از شـــرط طــريـق
مثنوي 10/133
چو ابن الوقت شد صوفي نگردد كاهـل فردا سبك كاهل شود آن كس كه باشد گول و فردايي
ديوان شمس ، ج 5 ، غزل 2498
14_ گفت مكشـوف و بـرهنه بـي غلول بــازگـو دفعم مـده اي بـوالفضـول
پرده بردار و بــرهنه گــو كـه من مـي نخسبم بـا صنـم در پيــرهــن
مثنوي ، 1/138 – 137
لباس حرف دريدم سخن رها كردم تو كه برهنه نه اي مر ترا قباست بخسب
ديوان شمس ، ج 1 ، غزل 314
15_بچـه مي لــرزد از آن نيـش حَجــام مــادر مشفق در آن دم شــادكــام
مثنوي ، 1/244
نكند رحمت مطلق به بلا جان تو ويران نكند والده ما را ز پي كينه حجامت
ديوان شمس ، ج 1 ، غزل 405
16_حال عارف ايــن بود بي خواب هم گفت ايــزد هــم رقــودٌ زيــم مـرم
خفته از احـوال دنيـــا روز و شب چـــون قلــم در پنجــه تقليـب رب
مثنوي ، 1/394-393
چنان كه عارف بيدار و خفته از دنيا زخار رست كسي كه سرش تو مي خاري
ديوان شمس ، ج6 ، غزل 374
17_ اين ثنــا گفتـن ز مـــن تـرك ثنـاست كيــن دليل هستـي و هستـي خطــاست
مثنوي ، 1/517
به ثنا لا به كردمش گفتم اي جان جان فزا گفت يكدم ثنا مگو كه دويي هست در ثنا
ديوان شمس ، ج 1 ، 243
18_مــا چــو چنگيـم و تـو زخمه مي زني زاري از مـا نه تـو زاري مي كنـي
مثنوي ، 1/598
چون چنگم و از زمزمة خود خبرم نيست اسرار همـي گويـم و اســرار ندانم
ديوان شمس ، ج 2 ، غزل / 23
19_ ما همه شيـران ولي شيــر علم حمله شان از باد باشد دمبــدم
حمله شان پيدا و ناپيداست باد آن كه ناپيداست هرگز گم مباد
مثنوي ، 1/607 – 606
گر رقص كند آن شيـر علــم رقصش نبــود جز رقص هوا
ديوان شمس ، ج 1 ، غزل 242
20_گــر تــو صــد سيب و صـد آبــي بشمــري صدنمــاند يك شــود چـــون بفشـــري
مثنوي ، 1/683
صد هزاران سيب شیرین بشمري در دست خويش گر يكي خواهي كه گردد جمله را در هم فشار
ديوان شمس ، ج 2 ، غزل 901
21_ منبسط بــوديـــم و يـك جـوهـر همــه بي ســرو بي پـا بديــم آن ســرهمــه
يـك گهـر بــوديــم همچــون آفتـــاب بـي گره بوديــم و صــافي همچــو آب
مثنوي ، 1/690-689
چون آب باش و بي گره از زخم دندانها بچه من تا گره دارم يقين مي كوبي و مي ساييم
ديوان شمس ، ج3 ، غزل 1387
22_ ســـر شكسته نيست اين ســـر را مبنـد يك دو روزك جهــد كــن باقي بخند
مثنوي ، 11/98
چون سر شكسته نيستم سر را چرا بندم بگو چون من طبيب عالمم بهر چه بيماري كنم
ديوان شمس ، ج 3 ، غزل 1375
23_ اين جهان زنـدان و ما زنــدانيان حفـره كن زندان و خـود را وارهـان
مثنوي ، 1/985
يكي تيشه بگيريد پي حفرة زندان چو زندان بشكستيد همه شاه و اميريد
ديوان شمس ، ج 2 ، 936
24_هر نفس نـو مي شود دنيــا و مــا بـي خبــر از نوشــدن اندربقا
عمر همچون جوي نو نو مي رسـد مستمـّّري مي نمايـد در جســد
مثنوي ، 1/1148 – 1147
چيست نشانـي آنك هست جهـاني دگـر نوشـدن حالهـا رفتن اين كهنـه هاست
عالم چون آب جوست بسته نمايد و ليك مي رود و مي رسد نو نو اين از كجاست
ديوان شمس ، ج 1 غزل 462
25_ نكتـه اي كان جست ناگــه از زبـــان همچو تيري دان كه آن جست از كمان
وانگــــردد از ره آن تيــــر اي پسـر بنــد بايــد كــرد سيلــي را ز سر
مثنوي ، 1/1662 – 1661
تن آدمي كمان و نفس و سخن چو تيرش چو برفت تير و تركش عمل كمان نماند
غزل:771
26_حــرف چه بــود تا تــو انديشی از آن حـــرف چــــه بـــود چـــار ديـــــوار رزان
حرف و صوت و گفت را بــرهم زنــم تا كـــه بــي ايــن هــر ســه بــا تــو دم زنـم
مثنوي ، 1 / 1733 – 1733
اي شمس تبريزي بگو سرّ شهان شاه جو بي حرف و صوت و رنگ و بو بي شمس كي تابد ضیا
ديوان شمس ، ح 1 ، غزل 13
27_او چو جان است و جهان چون كالبد كالبــد از جــان پذيرد نيك و بد
مثنوي ، 1/1767
در من بدمــي ، من زنــده شــوم يك جــان چه بود صدجـان مني
ديودان شمس ، ج 7 ، غزل 3137
جان جهان دوش كجــا بــوده اي ني غلطــم در دل مــا بوده اي
ديوان شمس ، ج 7 ، غزل 3165
28_ باغ سبـز عشـــق كوبـــي منتهاست جز غم و شادي در او بس ميوه هاست
مثنوي ، 1/1796
ميــان مـــا درآ مــا عــاشقــانيم كــه تا در بــاغ عشقــت در كشانيم
ديوان شمس ، ج 3 ، غزل 1536
29_ باده در جوشش گداي جوش ماست چرخ در گــردش گداي هوش ماست
باده از ما مست شـــد نه مــا از او قالب از ما هست شـد نـه مـــا از او
مثنوي ، 1/1814 – 1813
منــم مستّي و اصـل مـن مي عشق بگــو از مــن بجـز مستی چـه آيـد
ديوان شمس ، ج 2 ، غزل 683
مــا مست تــريم يــا پيــالـــه مـا پاكتريم يا دل و جان
ديوان شمس ، ج 4 ، غزل 1922
30_در پنـاه لطف حـق بايــد گــريخت كـو هـزاران لطف بر ارواح ريخت
مثنوي ، 1/1742
چون كه غم پيش آيدت در حق گريز هيـچ چون حق غمگساري ديده اي
ديوان شمس ، ج 6 ، غزل 2917
31_ بو قلاووزست و رهبر مر ترا مي برد تا خلد و كوثر مر ترا
مثنوي ، 1/1904
بوي خوش او رهبر ماشد تا گل و ريحان تا گل و ريحان
ديوان شمس ، ج 5 ، غزل 2071
32_ عقل جـــزوي عشــق را منكـــر بــود گـــر چه بنمـــايد كه صــاحب سِــر بود
زيـــرك و دانـــاست امــا نيست نيست تــا فــرشتـــه لا نشــــد آهـــر منيست
مثنوي ، 1/1986 – 1986
بي دل شو ار صاحبدلي فرزانه شو گر عاقلي كاين عقل جزوي مي شود در چشم عشقت آبله
ديوان شمس ، ج 5 ، غزل 2280
33_ هر گلـي كانـدر درون بويـا بـود آن گـل از اســـرار كـل گويـا بـود
بـوي ايشان رغــم الف منـكران گــرد عـــالم مــي رود پـرده دران
مثنوي ، 1/2027 – 2026
از دلبر نهانی گر بوي جان بيابي در صد جهان نگنجی گر يك نشان بيابي
ديوان شمس ، ج 6 ، غزل 2931
34_ اُستن ايـن عالــم اي جان غفلتست هـوشياري اين جهــان را آفتست
هوشیاری زآن جهان است و چو آن غـالب آید پست گـردد این جهان
مثنوی , 1/2071 - 2070
درون خــــانـــه دل او ببينـــد ستـون اين جهـان بـي ستـون را
تو دوزخ دان خـود آگـاهي عـالم فنـا شو كم طلب اين سر فزون را
ديوان شمس ، ج 1 ، غزل 101
35_پــــاي استــدلاليان چـــوبيـــن بـــود پــاي چــوبين سخت بي تمكين بود
پـــاي نابينــا عصــــا بــــاشـد عصــا تــا نيفند ســرنگــون او بــر حصا
مثنوي ، 1/2134 – 2133
عشق را انديشه نبود ز آنكه انديشه عصاست عقل را باشد عصا يعني كه من اعماستم
ديوان شمس ، ج 3 ، غزل 1599 – 1599
36_ اي خبـرهات از خبر ده بي خبر توبة تـــو از گنـاه تـو بســر
اي تو از حال و گذشته توبه جو كي كنــي توبـه ازيـن توبه بگو
مثنوي ، 1/2210 – 2209
متي اَتبّ من الذنب تـوبتي ذنبي متي احار اذا العشق صارلي جاراً
ديوان شمس ، ج 1 ، غزل 218
37_بر ســر امـــرود بـــن بينــي چنــــان زآن فـرود آتــا نمـانـــد آن گمـــان
چون كــه بر گــردي تــوسر گشته شوي خانـه را گردنــده بينـي و آن تــويـي
مثنوي ، 1/2368 – 2368
جهان ثابت است و تو و را گردان همي بيني چو بر گردد كسي را سر ببيند خانه را ويران
ديوان شمس ، ج 4 ، غزل 1845
38_ مــي نهم پيش تو شمشير و كفن مي كشم پيش تو گــردن را بــزن
از فراق تلـخ مي گـويي سخــن هر چه خواهي كن و ليكن اين مكن
مثنوي ، 1/2418 – 2417
نيست در عالم زهجران سخت تر هر چه خـواهي كـن و ليكن آن مكن
ديوان شمس ، ج 4 ، غزل 2020
39_ چونــك بي رنگـــي اسير رنــگ شــد مــوسـيي بــا مـوسيي در جنــگ شد
چون به بـي رنگي رســـي كــان داشتـي مـوســي و فــرعــون دارنــدآتشــي
مثنوي 1/2472 – 2471
رنگ بي رنگيست آن رخسار عاشق از صفا آن وفا و آن صفا و لطف خوش رخسار كو
ديوان شمس ، ج 5 ، غزل 2203
40_ تــا بديـن جـا بهـر دنيــار آمـــدم چــون رسيـدم بهــــر ديــدار آمــدم
بهـر نـان شخصـي سـوي نانـوا دويد داد جان چـون حسـن نــانـوا را بـديـد
مثنوي ، 1/2790 – 1789
بهانه كرده ام نان را وليكن مست خبّازم نه بر دينار مي گردم كه بر ديدار مي گردم
ديوان شمس ، ج 3 ، غزل 1422_
41_همچو اعــرابي كه آب از چــه كشيـد آب حيــوان از رخ يـــوسف چشيـــد
رفت موســي كــاتشي آرد بــه دست آتشــــي ديــد او كه از آتش بــرست
جسـت عسيــي تــا رهـد از دشمنان بـــردش آن جستن به چــارم آسمــان
مثنوي ، 1/2794 – 2792
يا تشنه چو اعــرابي در چه فكند دلوي در دلو نگاريني چــون تنگ شـكر يـابد
يا موسي آتشجو كــارد به درختـي رو آيـد كه برد آتش صـد صبح و سحر يابد
در خانه جهد عيسي تا وا رهد از دشمن از خانــه ســوي گـردون ناگاه گذر يابد
ديوان شمس ، ج 2 ، غزل 598
اي عيسي بگذشته خـوش از فلـك آتش از چرخ فرو كن سر ، ما را سوي بالاكش
ديوان شمس ، ج 7 ، غزل 2
42_ محو مي بايد نه نحو اينجا بدان گر تو محوي بي خطر در آب ران
مثنوي ، 1/2846
رو محو يار شو به خرابات نيستي هر جا دو مست باشد ناچار عربده ست
ديوان شمس ، ج 1 ، غزل 446
43_ گــر چه مصباح و زجاجه گشته اي ليك سر خيل دلــي ســررشتــه اي
چــون سررشته بدست و كام توست دُرّهاي عقد دل ز انعــام تــوسـت
مثنوي ، 1/2942 – 2941
چــراغ خدايي به جــايي كه آيي حيــات جهاني به هــر جــا كه افتي
تو قانون شادي به عــالم نهــادي چه ها پخش كـردي چه دُرها كه سفتي
ديوان شمس ، ج 7 ف زغزل 3121
44_ آن يكـــي آمــــد در يـــاری بـــزد يــــار گفتش كيستـي اي معتمـد
گفت مــن گفتش بــرو هنــــگام نيست مــر چنين خواني مقام خام نيست
خــام را جــــز آتش هجــر و فــراق كــي پـــزد كي وا رهاند از نفاق
رفت آن مسكيــن و ســـالـي در سفــر در فــراق دوست سـوزيد از شرر
پخته گشت آن ســوختــه پس باز گشت باز گــرد خـــانه همبــاز گشـت
حلقه زد بر در به صــــد تــرس و ادب تا بنجهــد بـــي ادب لفظـي زلب
بانـگ زد يــارش كه بــر در كيست آن گفت بــر در هم تــويي اي دلستان
گفت اكنــون چــون منــي اي مـن درآ نيست گنجــايي دومــن را در سـرا
مثنوي ، 1/3068 – 3061
هميــن منــم بـــر در در بــرگشـــا بستــــن در نيست نشــــان رضــا
نــي كــه منــم بر در بلك تـــويـي راه بـــده در بگشـــا خـــويش را
دیوان شمس ، ج 1 ، غزل ، 25
اي حلقـه زن اين در در بــازنتان كــردن زيرا كه تو هشياري هر لحظه كشي گردن
دو خواجه به يك خانه شد خانه چو ويرانه او خواجه و من بنده پستي بــود و روغن
ديوان شمس ، ج 4 ، غزل 1883
45_ تــا ز روز و شب گــــذر كــــردم چنـــان كـــه ز اسـپر بگـــذرد نـــوك سنـــان
كـــه از آن ســــو جمــلۀ علت يكـــي ست صــد هــزاران سـال و يك ساعت يكيست
مثنوي 1 ، 3510 – 3509
تو روز و شب دو مركب دان يكي اَشهَب يكي ادهم بــر اشهب بر نمي شينم سـرادهم نمي دارم
جز اين منهاج روز و شب بود عشّــاق را مــذهب كه من مسلك به زير اين كهن طارم نمي دارم
ديوان شمس ، ج ، غزل 1427
46_ دانه مـــردن مــرا شيــرين شـــدست بل هـــم احيـــاءٌ پـــي مـــن آمدست
اقتلـــونــي يــا ثقــــاتي لائمــــا انّ فــــي قتلـــي حيــــاتــي دائمــا
مثنوي ، 1/3941 – 3940
مــرگ مــا هست عـــروســـي ابد ســـــرّ آن چيست « هـــوالله احــــد »
ديوان شمس ، ج 2 ، غزل 833
اقتلوني يا ثفاتي انّ في قتلــي حيـاتي و مماتي فـي حياتـي و حياتـي فـي مماتـي
اقتلوني ذاب جسمي قدحُ القهوه قسمي هله بشكن قفس اي جان چو طلب كار نجاتي
ديوان شمس ، ج 6 ، غزل 2813
الحمدلله رب العالمين
