مفهومِ «دم» در سروده های خیام ؛سعدی و حافظ بارها مطرح شده است كه دَم [ زمان حال ] را غنیمت شمارید، نه فكر گذشته باشید نه آینده، نه غصه گذشته را بخورید كه چرا چنین شد، و نه نگران آینده باشید ، فكر گذشته و آینده از عیش نقد باز می دارد ؛ برای اینكه حداكثر استفاده را از این عمر موقت كوتاه ببرید دَم را غنیمت شمارید
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش پیرانه سر مكن هنری ننگ و نام را
و:
شاید بهتر از همه مولانا این مستی را تبیین کرده است :
باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دل تریم رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
باده گلگونهست بر رخسار بیماران غم ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش
من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان هر زمانم عشق جانی میدهد ز افسون خویش
حافظ گوید:
مستی عشق نیست در سر تو رو که تو مست آب انگوری!
خیام گوید:
این قافله عمر عجب میگذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب می گذرد
دَریاب دمی و دُر یاب !!! دمی که انسان نیست شده است وقتی می گوئیم : می، دهانمان باز می شود، تشنه جرعه ای هستیم. وقتی می گوئیم دم، لب هایمان بسته می شود.
در آن دم انسان فانی شده، بنده است. از خویش رها شده است.
خیام در رباعی ذیل که از ازبهترین ترانه های خیام است ؛ گوید:
من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بارِتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم
نُه بار تکرار حرف میم و یازده بار تکرار حرف نون به این رباعی بافتی به غایت لطیف داده است. با من آغاز می شود و با نَم تمام می شود. یک دور تمام ! آن دم نایاب گویی یافت شده است
امّا خیام تا هست از شکار دَم ناتوان است ؛ خود از جنس دم شده است! ما وقتی نفطه التقای «آن» و «دم» و «ناکجا» را در می یابیم یا می فهمیم که خودمان از جنس آن و دم و ناکجا شده باشیم. "آن دم که با تو باشم دم در نگنجد آنجا"
ناتانائل در مائده های زمینی با ساقی در سروده های خیام قابل تطبیق می باشد :
ساقی چو از این دیر کهن در گذریم با هفت هزار سالگان سر به سریم
لحظه هایی از عمر تبدیل به زندگی می شوند. در ذهن می مانند. ستاره های آسمان زندگی اند. طعم آن روزها و شب ها را تا همیشه حس می کنی. معنای زندگی!
سعدی به زیبائی تمام گوید:
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم پرده برانداختی کار به اتمام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
و مولانا در حکایت بازرگان و طوطی به گونه ای شگرف گوید:
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم
آن دمی کز آدمش کردم نهان با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل و آن غمی را که نداند جبرئیل
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
