هو
در بينش عرفاني و رويكرد علمي، جهان با تمامي اجزايش علي الدوام در حال سير و سفر مي باشد و انسان نيز كه جزوي از عالم خلقت و بلكه با توجه به قابليت نهفته در وي گرامي ترين عضو اين مجموعه مي باشد نيز همواره در حال سير و صيرورت مي باشد . عزيز الدين نسفي در كتاب « الانسان الكامل » مي نويسد : «بدان كه احوال عالم بر يك حال باقي نمي ماند بلكه همواره در حال گردش است ، هر زماني صورتي ديگر مي گيرد و هر زماني صورتي ديگر مي گيرد و هر زماني نقشي پيدا مي كند ، صورت اول هنوز تمام نشده و استقامت نيافته كه صورت ديگر مي آيد و آن صورت اول را محو مي گرداند و به يقين بدان كه مسافرانيم و احوال دنيا همه مسافراست » ، ( الانسان الكامل ، ص 175 ، انتشارات كتابخانه طهوري )
مولانا در مثنوي مي گويد :
|
هر نفـس نو مـي شود دنيـا و مـا |
بـي خبر از نـو شـدن انــدر بـقا |
|
عمر همچون جوي نو نو مي رسـد |
مـستمري مـي نمايــد در جــسد |
|
آن ز تيزي مستمر شكل آمده است |
چون شرر كش تيز جنباني به دست |
|
شــاخ آتـش را بجنباني به ســاز |
در نــظر آتـش نمايد بــس دراز |
|
ايـن درازي مدت از تـيزي صـنع |
مـي نمايد سرعت انــگيزي صـنع |
مثنوي معنوي ، دفتر اول ، ابيات : 1144-1148
عطار در اسرار نامه گويد :
|
همـه ذرات عالم را در اين كـوي |
نبيند يــك نفس جــز در روش روي |
|
همه درگردشند و در روش مست |
تو بي چشمي و در تو اين روش هست |
اسرارنامه ، ص 40
و اين سفر قطره باران به گوهر قيمتي تبديل مي كند .
|
تو نـاكرده ســفر ، گـوهر نـگردي |
چـو خاكستر شدي اخگر نگردي |
|
سفر كـردي ز دريـا سوي عــنصر |
سـفر ناكرده قطره كي شــود دُر |
|
نخـستين قــطره باران ســفر كرد |
وز آن پس قعر دريا پر گهر كـرد |
|
چو برگ توت از موضوع سفر كرد |
ز ديـبا و ز اطلس سـر به دركرد |
|
سـفر را گرنه اين انــجام بــودي |
فـلك را يـك نفـس آرام بـودي |
|
سفـر را گـر چـنين قـدري نبودي |
مـه نـو از سـفر بـدري نبـودي |
اسرار نامه ، ص 29
سفر به نوعي دل كندن مي باشد از علايق و داشتهها، و سبكبارانه به سوي افقهاي نوين حركت كردن ، و اين هم در سفر ظاهري مي باشد و هم سفر باطني كه سفر باطني مهم تر است و مشكل تر ، شخصي به بوعلي دقاق گفت : از جايي دور به نزد تو آمده ام و بوعلي دقاق در پاسخ گفت : « اين حديث به قطع مسافت نيست ، از نفس خويش گامي فراتر نه كه مقصود ها تو را حاصل گشت » ، ( عطار نيشابوري ، تذكرة الاولياء ) سفر باطني ، سفري است ملكوتي نه ملكي و انفسي نه آفاقي ، ابوالحسن خرقاني گويد : « هر كه زمين را سفر كند پايش را آبله برافتد و هر كه سفر آسمان كند ، دل را افتد » ، ( عطار نيشابوري ، تذكرة الاولياء ، ص 149 ) . به مفهومي ديگر سفر باطني وانفسي ، گذر از خويشتن خويش مي باشد . امام خميني (ره) گويد :
انــدره ره محبوب سفر بايد كـرد از خويشـتن خويـش گذر بايــد كرد
ديوان امام خميني (ره)
و عطار در« اسرار نامه» گويد :
سفر اين است و راه اين و قرار اين ز خود بگذر كه كار اين است و بار اين
اسرارنامه ، ص 75
از نظر امام (ره) نماز نيز نوعي سفر الي الله و في الله و من الله مي باشد كه با نيّت و تكبيرة الاحرام آغاز مي شود و شرط اساسي اين سفر دور شدن از نجاست هاي ظاهري و به ويژه رذايل باطني مي باشد و براي اين كه انسان سفر معنوي را آغاز كند بايد به « مقام طهارت باطن » برسد و سلام در آخر نماز نشانة بازگشت از اين سفر و معراج روحي و معنوي ميباشد.
سالك اين راه به ظاهر با ديگران نشست و برخاست دارد ولي در درون خود همواره پويايي و تحول دارد و در حال طي اين طريق بي انتها مي باشد .
همچو مستسقي كز آبش سير نيست بــر هــر آنچــه يافتي بالله مه ايست
بي نهايت حضرت است اين بارگاه صـدر را بــگذار خود صدر است راه
مثنوي معنوي، دفتر سوم ، ابيات : 1960-1961
و حافظ نيز گويد :
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست كش صد هزار منزل بيش است در بدايت
عطار در مصيبت نامه در تمثيلي نكته پردازانه از زبان ابوسعيد ابوالخير مي نويسد:
|
رفــت ســوي آسيابي بـــوسعيد |
آسـيا را ديـــد گشتـن در مـزيد |
|
ســاعتي اِســتاد ، آخر بــازگشت |
با گروه خويشتن صاحب رازگشت |
|
گفت هست اين آسيــا استاد نـيك |
چشـم نامـحرم نــمي بيند و ليـك |
|
ز آنكه با من گفت اين ساعت نهـان |
كاين زمان صوفي منم انـدر جـهان |
|
در تصوف گر تو رنـجي مي بـري |
من بـَسم پير تو در صـوفي گـري |
|
روز و شب در خود كنم دايم سـفر |
پـاي بـر جايــم و ليـكن برگـذر |
|
گرچه مي گردم نمي جنبم ز جــاي |
مي روم از پا به سر ، از سر به پاي |
|
مي ستـانم بس درست از هر كـسي |
مي دهم پس ، باز مي گردم بـسي |
در رويكرد عرفاني ، هر كسي در نهاد و نهان خود راهي به سوي خداوند دارد ولي كساني خداوند را با جلوه جمال و رحمت مشاهده مي كنند كه در سفري دروني از كدورتها و پليدي به سمت روشنايي و طهارت حركت مي كنند . و اين حركت به سوي كمال در باطن ، موجب تبديل مِس وجود به گوهري قيمتي مي شود كه اشرف كاينات است و « انسان العين » عالم خلقت ، عطار در تمثيلي ، منازعه و مفاخره بين ديگ سنگين و كاسه زرين را اينگونه به نظم كشيده است كه :
|
ديگ گفتش : گــرابا گر روغن است |
شور و شيرين ، هر چه هست آن من است |
|
تــو ز سنگ آيــي در اول آشكــار |
بـــاز بــر سنگت زننــد انــدر عيــار |
|
اين سخن چون كاسه را آمد به گوش |
همچــو ديگــي خـون او آمد به جوش |
|
گفت : تو از هـر چه گفتي بيش و كم |
فارغم مـن ، چـون منم در پيش جـم |
|
خيز تا خــود را به صـرافان بــريـم |
تـا ز مـا هــر دو كــدامين برتـريم |
|
چـون محك پيـدا شــود صـراف را |
خود محك گويد جواب اين لاف را |
|
تـو ببين وقت گــرو در سنـگ و زر |
تا از ايـن هـر دو كـدام ارزنـده تر |
|
تـا سفـر در خود نيــاري پيش تــو |
كي به كنه خود رسي از خـويش تو |
|
گــر به كنه خــويش ره يابي تمـام |
قـدسيان را فـرع خود يـابي مــدام |
|
ليك تا در خــود سفـر نبـود تـو را |
در حقيقت اين نظــر نبــود تـو را |
مصيبت نامه ، ص 99-100
در اين سفر آدمي از « بيت نفس » خارج مي شود و به سوي خداوند حركت مي كند : «و من يخرج من بيته مهاجراً الي الله و رسوله ثمّ يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله ... » ، ( نساء ،100) لاهيجي در شرح گلشن راز مي نويسد : با چنين سفري در خويش است كه آدمي از حدّ كثرات و تعينات جسماني و روحاني فاني گشته ،« باقي بالله» مي شود . آن وقت خود را با همه جهان يكي خواهد ديد و خواهد ديد همه عالم خود اوست... ( شرح گلشن راز ، ص 221 ) .
همانطور كه سالك در سفر آفاقي منازل متعددي را طي مي كند در سفر باطني هم از مقامات متعددي عبور مي كند كه اهل معرفت ،اين مقامات و مدارج را به صورتهاي گوناگون تقسيمبندي كرده اند، «شقيق بلخي» در رساله آداب العبادات از چهار منزل ، ذوالنون مصري از نوزده مقام ، خواجه عبداله انصاري از صد ميدان و ... ياد كرده اند.
در اين سفرِ دروني سالك مدارج سلوك را با سير في الخلق آغاز مي كند و پس از آن به مرتبه سير في الله مي رسد...
مولانا در دفتر سوم مثنوي به سير استكمالي انسان اشاره مي كند و مي گويد :
|
از جمادي مردم و نامي شـدم |
وز نما مـردم به حيــوان سر زدم |
|
مـردم از حيواني و آدم شـدم |
پس چه ترسم كي زمردن كم شدم |
|
حمله ديگــر بميـرم از بشـر |
تا بــرآرم از مــلايك پـر و سر |
|
وز ملك هم بايدم جستن زجو |
« كل شـيءِ هالـك الا وجهـه » |
|
بار ديگر از ملك قربان شـوم |
آنچــه انـدر وهم نايد آن شوم |
مثنوي معنوي ، دفتر سوم ، ابيات : 3901- 3905
و نهايتاً پس از سپري كردن مراحل فوق ، پاي بر جايگاه « عدم» مي نهد:
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گويدم كه « انا اليه راجعون »
مثنوي معنوي ، دفتر سوم ، بيت: 3906
در اين ترقي و تعالي گوهر ذات بالا مي رود آنگونه كه قرآن مي فرمايد : « يرفع الله الذين امنوا منكم و الذين اوتوا العلم دَرجات » ، ( تا خداوند از ميان شما مؤمنان و دانش يافتگان را به مرتبه هايي بلند فرا بَرد و خداوند به آنچه مي كنيد آگاه است )، ( مجادله ، 11 ) .
مولانا در فرازي از حكايت موسي و شبان از زبان كافراني كه در فرصت ارزشمند حيات دنيوي از اين سير و سفر تعالي جويانه غافل بودند نقل مي كند كه :
پس چو كافر ديد كو در داد و جود كمتر و بي مايه تر از خاك بود
از وجود او گـل و ميــوه نرست جز فساد جمله پـاكيها نجست
گفت واپس رفته ام من در ذهـاب حسـرتا « يا ليتني كنـت تراب»
مثنوي معنوي ، دفتر دوم ، ابيات : 1805-1807
الحمدلله رب العالمين
