در دیوان حافظ 82 مورد به آتش اشاره شده است و موارد مطرح شده معطوف به معانی ذیل می باشد:
ا-اتش عشق [که عشق به خدا و معشوق زمینی را شامل می شود.]
ب-آتش نهان و درونی .
ج-آتش هجران.
د -آتش رخ که جلوهٔ معشوق را بیان می کند.
ه-آتش وادی ایمن.
و:آتش آتشکده فارس.
ز-آتش تطهیر کننده که پاک کننده و زداینده آلایش های باطنی می باشد.
ح-آتش زهد.
ط-آب آتشگون که مراد شراب می باشد.
ی-آتش معمولی و متعارف.
بیان مواردِ فوق با ذکر مصادیق :
1_آتش عشق :حافظ در غزل معروفی آتش عشق الهی را با آفرینش هستی مرتبط می داند ودر یکی از زیباترین غزلیاتش ضمن اشاره به این آتش می گوید:
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
غزل:152
ابیات بعدی این غزل نیز به تجلّی خداوند و پیدایش هستی اشاره دارد ؛ در بیت دوّم گوید:
جلوه ای کرد رُخت ،دید مَلک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
در بیت دیگری گوید:
ز تاب آتش سودای عشقش بسان دیگ دایم می زنم جوش
غزل:282
حافظ در ارتباط با عشق زمینی نیز به این آتش اشاره دارد :
چنگ بنواز و بساز اَر نبوَد عود چه باک آتش عشق و دلم عود و تنم مجمرگیر
غزل:257
و :
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مِهر رخ جانانه بسوخت
غزل:17
2-آتش درون: حافظ در چند مورد به آتش درون اشاره دارد از جمله:
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید
غزل:233
و:
وقت است کز فراق تو و سوز اندرون آتش در افکنم به همه رخت وبخت خویش
غزل:291
یا رب این آتش که در جان من است سرد کن آنسان که کردی بر خلیل
غزل:308
حافظ در ابیات دیگر گوید:
زین آتش نهفته که در سینه من است خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
غزل:87
و :
بیان شوق چه حاجت که حال آتشِ دل توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
غزل:160
و:
آتش مهر ترا حافظ عجب در سر گرفت آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
غزل:294
و:
من که از آتش دل چون خم می در جوشم مهر بر لب زده ، خون می خورم و خاموشم
غزل:340
3-آتش هجران . حافظ گوید: آتش هجران و فراق چنان سوزاننده است که هستی آدمی را خاکستر می سازد.
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
غزل:209
و:
ز تاب آتش دوری ،شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری ،نسیمی زآن عرق چینم
غزل:354
4-آتش رُخ: حافظ در دیوانش بار ها از آتش رخ یار سخن می گوید :
بر آتش رخ زیبای او بجای سپند به غیر خال سیاهش که دید به دانه
غزل:427
در ابیاتی دیگر :
آتش رخسار گل ،خرمن بلبل بسوخت چهره خندان شمع ،آفت پروانه شد
غزل:170
و:
بازار شوق گرم شد آن سرو قد کجاست تا جان خود به آتش رویش کنم سپند
غزل:180
و:
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشای که به رقص آوَرَدم آتش رویت چو سپند
غزل:181
و:
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
غزل:87
5-آتش وادی ایمن : حافظ در چند بیت به آتشی که موسی (ع) در وادی ایمن مشاهده کرد اشاره دارد از جمله :
ز آتش وادی ایمن نه منم خرم بس موسی اینجا به امید قبسی می آید
غزل:11
و:
شب تارست و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجا
غزل:19
و :
مددی گر به چراغی نکند آتش طور چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم؟
غزل:345
[در مدخل تجلّی قرآن در دیوان حافظ به این ابیات اشاره شده است]
6_ شعله آتشکده فارس: حافظ ضمن بیتی در اشاره به آتشکده فارس گوید :
سینه گو شعله آتشکده فارس بکش دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
غزل:250
[آتشکده فارس از عبادتگاه های معروف زرتشتیان بوده است که در شهر استخر فارس واقع شده بود و یکی از سه آتشکده مهم زرتشتیان محسوب می شده است.]
7-آتش پاک کننده :
آتش از نظر فقهی جزو مطهّرات محسوب نمی شود ولی ویژگی مهمش این است که هیچ وقت آلوده نمی شود . حافظ به نقش زُدایندهِ آتش در بیت ذیل اشاره دارد :
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود آنچه با خرقه صوفی یی انگوری کرد
غزل:142
8-آتش زهد ریایی : حافظ را حساسیت وانزجاری خاصّ از ریا و تظاهر به تقوا و دین ورزی بوده که در جای جای دیوانش مشهود است. در بیتی گوید :
آتش زهد ریا خرمن دین خواهد سوخت حافظ خرقه پشمینه بینداز و برو
غزل:407
9-آتش خمخانه : حافظ گوید:
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد خانه عقل مرا آتش خمخانه بسوخت
غزل:17
آتشی که حافظ در بیتی دیگر از آن به آب آتشگون تعبیر می کند:
ساقیا یک جرعه ده زآن آب آتشگون که من در میان پختگان عشق او خامم هنوز
غزل:265
در بیتی دیگر می گوید:
ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد آتشی از جگر جام در املاک انداز
غزل :264
10-آتش معمولی : حافظ در بیتی گوید :
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست
غزل:76
و :
درویش را نباشد برگ سرای سلطان ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد
غزل:154
و:
نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
غزل:159
و:
بسوز این خرقه تقوا تو حافظ که گر آتش شوم در وی نگیرم
غزل:331
و:
تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار در نگرفت ز بـد عـهـدیّ گـل گـویی حکایت بـا صبا گـفتیـم
غزل:370
