۱۶. درك صحيح و عاري از تنگنظري از دين
بعضاً درک ناصواب از دین و دین ورزی موجب این تصوّر می شود که انسان معتقد باید غمگین و افسرده باشد یا این به غصه دار بودن توصیه میکند در صورتی که کاملاً نادرست و عکس چنین تصوّری صادق است.
برسرتربت من با مي مطرب بنشين تا به بويش ز لحد رقص كنان برخيزم
امام باقر(ع) می فرماید: خوارج در تنگ نظری خیلی افراط کردند «انّ دین الله اوسع من ذلک» دین و شریعت به تعبیر پیامبراکرم(ص) «سمحه» و «سهله» است گر اسلام دین شادی است و در آن شادمانی و شادمانگی یک ارزش و باعث سعادت دنیا و عقبی است پس چرا عرفاء و اهل سیر سلوک غم را یک فضیلت شمرده اند؟ و برای زندگی تعبیرهایی سوزناک و وصفهایی غم انگیز بکار برده اند؟ چرا غم را گوهر گرانبها نامیده اند؟ در عرفان اسلامی غم مساوی و معادل با شادی و حتی شادی وصف ناپذیر، می باشد و منظور از غم یک رهایی درونی، تخلیه کامل ذهنی و احساس سرخوشی و سرزندگی و پرواز روحانی است. شاید این حالت برای شما هم پیش آمده باشد که بعد از دعا و مصیبت اهل بیت و اشک ریختن از روی صدق و صفا یک احساس سبکی روح به شما هم دست داده باشد و یک خوشحالی و شادمانی که خودتان هم دلیل این شادی را نفهمیده اید. بله این شادی نیست مگر به خاطر سبکی روح. این غم از نظر روانشناسی یک شادمانگی واقعی است و حافظ که واژه را غم در بیت :
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق هر دم از نو غمی آمد به مبارک بادم
غزل:317
بکار برده است منظورش افسردگی و بن بست فکری نیست بلکه این غم نشانه تابش نور عشق الهی، غمی که هر دم و هر لحظه به خاطر حلقه بگوش در میخانه عشق بودن به سراغ حافظ می آید. دری از درهای آسمانی، شادی و مستی عاشقانه است که تمام ذرات وجود یک عارف را در برمی گیرد و مملو از شور و عشق و لذت می کند. شادمانی واقعی یعنی لذت بردن از لحظه لحظه زندگی. پس در عرفان اسلامی غم هجران معشوق و دوری یار، مقدمه شادی و غم رسیدن به محبوب و یار زیباترین و باشکوه ترین شادمانگی است و لذتی وصف ناپذیر دارد.و غمی مورد سفارش است که «غم دلدار» و همدردی با همنوعان باشد. ابوعلی سینا در اشارات درباره این که گاه یک درد در عین درد بودن لذیذ است میگوید، این نوع درد نظیر خارش بدن است که بدن خارش و سوزش دارد و انسان وقتی جایی از بدنش را میخاراند، در عین اینکه [محل خارش] درد میکند، خوشش میآید. این درد، درد تلخی نیست. موضوع مذکور در مقالات دیگر با تفصیل بیشتری آمده که جای مداقه دارد و سزاوار تامل است.
در اسلام دستوراتی است که از آنها رایحه شادمانگی استشمام می شود و عمل کردن به این دستورات باعث تحرک و نشاط آور است و سرور و شادی باعث می شود انسان تحرک بیشتری از خود نشان دهد و فعالیت بیشتری کند و کارهایش را به نحو احسن انجام دهد حالا این کار فعالیت بدنی باشد یا روحی و فکری و همچنین در اسلام اعیاد بسیاری است مانند عید غدیر ؛ فطر ؛ قربان و... و روزهای تولد امامان علیهم السلام که در این روزها توصیه به دید و بازدید و در بعضی آنها نماز و غیره شده است که همگی نشانه شادی و جشن و سرور است و اینکه اسلام موافق جشن و سرور است. و این دید و بازدید اقوام و فامیل و همسایه و همچنین توجه به همسایه و حق او باعث احساس محبت و شادی در انسان و تأثیر این شادی بر جامعه که همه در زندگی کردن در جامعه ای شاد و پر از محبت احساس خوشحالی و خوشبختی می کنند و همچنین انسانهایی که اجتماعی ترند و در اجتماعات و فعالیت های اجتماعی بیشتر شرکت دارند انسانهای شادتر و موفق ترند تا انسانهای گوشه نشین که در فعالیتهای اجتماعی نیز شرکت نمی کنند و اسلام دینی است که از تنبلی و کاهلی و سستی بیزار است و از تحرک و نشاط خشنود می شود.
البته باید در هر امری حد اعتدال آن را رعایت کرد و از افراط و تفریط دوری کرد. مخصوصا در میان قشر جوان نباید متدین بودن را مخالف با شاد بودن به آنها معرفی کرد بطوریکه هر وقت صحبت از دین و دینداری می شود فکر کند که باید شادی را کنار بگذارد و دین به معنای غمگین بودن و همیشه گریه کردن و افسرده بودن است. دین شادی حقیقی و پایدار است. باید بدانیم که هر افراطی موجب تفریط می شود. افراط در غم موجب افراط در شادی خواهد شد... ممکن است فضایی ایجاد کرد که هم این مرزها محفوظ بماند و هم آن فضا با شادی همراه باشد. به هر حال انسان اگر خود را در غم دیگران و مشکلات آنها شریک کند در واقع این غم، پایان آن شادی و عین شادمانگی است چرا که او خود محبت را گسترش داده و چه چیز شیرین تر از محبت و با محبت است که زندگی انسان و دنیای او تبدیل به بهشتی می شود که هر روز تازه تر و شاداب تر و نو به نوتر از دیروز است و نفس کشیدن در چنین جامعه و بهشتی کمال شادمانی است.
از دیگر تبعات منفی سوء فهم از دین این است که ما دین داری را به معنای مالک حقیقت بودن تلقی کنیم; نه طالب حقیقت بودن ! حقیقت، به سان آینهای است که از آسمان به زمین افتاد و شکست ، هر کس تکهای از آن را برداشت، خود را در آن دید و پنداشت حقیقت تنها در دست اوست در حالى که حقیقت پیش همگان پخش بود ؛ گفتگو ، این آینههای شکسته را در کنار هم مى گذارد و تکمیل می کند
کسانی که دین داری را داشتن یک حقیقت می دانند، اولا سوء فهم از دین دارند، و ثانیا این سوء فهمشان تاثیر عمیقی بر مناسبات اجتماعی شان خواهد داشت . برای روشن شدن این نکته، می توان از یک تمثیل استفاده کرد; تمثیلی که بعضی از عرفا از آن استفاده می کردند و در بعضی ادیان و مذاهب شرقی نیز آمده است: پرتاب شدن انسان در اقیانوس یا دریای هستی . کسانی گمان می کنند که برای اینکه بتوانیم در این اقیانوس راه به ساحل ببریم، باید سوار کشتی شویم، و کسانی گمان می کنند که که باید شناکنیم .
اینکه خود را مالک حقیقت بدانیم، باعث می شود در مناسبات اجتماعی مان ، نسبت به دیگران پنج رویکرد پیدا کنیم :
۱ _ خودشیفتگی (نارسیسم): خودشیفتگی بدین معناست که فرد یا گروه اجتماعی، بر اساس برآوردی از خود که مطابق با واقع نیست، خود را بیش از آنچه هست، برآورد می کند . به عبارت دیگر، من هرچه را در خودم هست، چه هنر چه عیب، هنر ببینم . همه ما خودشیفته ایم! به همان میزانی که خود را مالک حقیقتی به نام دین می دانیم، خودشیفته هستیم .
۲ _ پیش داوری: پیش داوری یعنی پیش از آشنایی و تجربه حکم کردن . ما نسبت به همه ادیان و مذاهب دیگر پیش داوری می کنیم . شکی نیست که در همه ادیان، یک نوع محبت عام تبلیغ می شود . محبت عام یعنی محبت به همه انسان ها; چه هم کیش و چه ناهم کیش; چه کسانی که در جرگه آیینی ما هستند و چه کسانی که در جرگه آیینی ما نیستند . اما عملا کسانی که دین را به ما القا می کنند، این کار را انجام می دهند که این محبت عام، این رحمت عام، آهسته آهسته مضیق و مضیق تر می شود تا آنجا که تنها به چند نفر اختصاص می یابد .
گاندی گوید : «من از گناه نفرت دارم ولی به گناهکار عشق می روزم » . این همان نظریه محبت عام است . اما این نظریه هیچگاه در مقام عمل ، به فرجام نرسیده است چون ما خود را مالک حقیقت می دانیم و هرکه خود را مالک حقیقت بداند، نسبت به دیگران پیش داوری دارد و آنها را معاند با حقیقت می داند .
۳ _ تعصب: تعصب غیر از پیش داوری است; هرچند معمولا این دو را به یک معنا و مترادف و نزدیک به هم به کار می بریم . تعصب یعنی نوع خاصی از وفاداری که در آن فرد وفادار گمان می کند خود وفاداری ارزش دارد، نه متعلق وفاداری .
۴ _ جزم و جمود (دگماتیسم): جزم و جمود بدان معناست که میزان قطعیتی که نسبت به باورهایمان داریم با شواهدی که آن باورها را تایید می کنند ، متناسب نباشد .
۵ _ بی مدارایی و عدم تسامح: بی مدارایی یعنی اعتقاد به اینکه آنچه دیگران باور دارند، در امور نظری، کاذب است و، در امور عملی، خلاف اخلاق .
همه ویژگی های پنج گانه فوق به دلیل سوءفهم اولیه از دین حادث می شود: اینکه دین را سوار کشتی شدن تلقی کنیم، نه شناگری . اگر ما دین داری را شناگری تلقی کنیم، هیچ کدام از این پنج حالت پیش نمی آید . زیرا کسانی که شناگرند، اصلا نمی فهمند که چه کسی شناگر است و چه کسی نیست . چون همه هم و غمشان متوجه خودشان است; اما کسانی که سوار کشتی هستند می توانند به دیگران نظر کنند .
یکی دیگر از بیماری های شایع اجتماعی، بیماری بی صداقتی است . بیماری یکی نبودن ظاهر و باطن است که دقیقا از سوء فهم تعالیم دینی نشئت می گیرد .سه مفهوم که کاملا استعداد بدفهمی را دارند: دروغ مصلحت آمیز ؛ حیله شرعی و تقیه می باشند.
این مفاهیم از منظری می توانند زمینه مساعدی برای بی صداقتی آماده کنند و این از مشکلات اخلاقی جامعه ماست . در واقع، ظاهر و باطن ما بر یکدیگر انطباق ندارند; یعنی کل وجودمان یک پارچه نیست .
دروغ گفتن تنها یکی از مصادیق بی صداقتی است ریاکاری و چاپلوسی هم از مصادیق و پیامدهای بی صداقتی و فهم نادرست دین ناشی می شوند .
