از نظر عارفان و مشخصا مولانا ما در این عالم مبتلا به غربت و فراق هستیم و بازگشتی به اصل و خاستگاه خود خواهیم داشت
ما غریبان فراقیم ای مهال بشنوید از ما الی الله المآب
ما در این آمدن و زیستن اختیار چندانی از خود نداریم هر چند در چگونه زیستن دستمان تا حدی باز است ولی در نفس آمدن ؛ ما نقشی نداریم ؛یک رباعی از سنایی هست که انرا به شیخ ابوسعید و ابن سینا هم نسبت داده اند :
گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
ما تکویناً مطیع و منقادیم و :
این نه جبر این معنی جباری است ذکر جباری برای خواری است
هر چند ما مجبور مطلق و دست و پا بسته نیستیم ولی سَرِخود هم نیستیم و ما را اینجا اورده اند.
همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نی چه روم چه روی آرم به برون و یار این جا
که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت او که نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا
چو بود حریف یوسف نرمد کسی چو دارد به میان حبس بستان و که خاصه یوسف ما
دیوان شمس ؛ غزل:164
ما را از نیستان بریده اند و از وقتی ما از آن خاستگاه جدا افتاده ایم در ناله و نفیری هستیم که انعکاس و صدای همه جدا افتادگان می باشد. مولانا در ادامه می گوید :
3- سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
مولانا در بیت فوق این نکته را یادآور می شود که: مسائل عرفانی را از طریق تهذیب نفس و تجارب درونی می توان دریافت و صرفاً گفتن و خواندن و نوشتن منتهی به نتیجه نمی شود. الفاظ؛ نارسا و قاصر از بیان مقصود می باشند.
معانی هرگز اندر حرف نآید که بحر قلزم اندر ظرف نآید شبستری ؛گلشن راز
بلکه در مواردی موجب کژ تابی نیز می گردد.
لفظ در معنی همیشه نارسان زآن پیمبر گفت قد کلّ اللسان مثنوی معنوی ؛دفتر دوم
و:
چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
آتشی از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز مثنوی معنوی ؛دفتر دوم
در بیت آخر از نی نامه گوید:
در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام
و در ابیات دیگری از مثنوی نیز گوید:
آنچنان کز نیست در هست آمدی هین بگو چون آمدی مست آمدی
راههای آمدن یادت نماند لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند
هوش را بگذار وانگه هوشدار گوش را بر بند وانگه گوش دار
نه نگویم ز آنکه خامی تو هنوز در بهاری و ندیدستی تموز مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
حال شبهای مرا همچو منی داند و بس تو چه دانی که شب سوختگان چون گذرد رضی الدین نیشابوری
و:
حدیث عشق چه داند کسی که در همه عمر به سر نکوفته باشد در سرایی را سعدی ؛غزل:21
اجمالاً اینکه برای درک و چشیدن مفاهیم عرفانی باید قابلیت لازم را احراز نمود و جان خود را صیقلی و آمادگی لازم را کسب نمود.
نوحه گر گوید حدیث سوزناک لیک کو سوز دل و دامان چاک مثنوی معنوی؛دفتر دوم
چشم دریا دیگرست و کف دگر کف بهل وز دیده دریا نگر مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
4- هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
بیت فوق به سیر کمالی موجودات اشاره دارد که «النهایات رجوعٌ الی البدایات» می باشد. این رجوع یا به صورت اختیاری می باشد که با سیر و سلوک و تهذیب نفس تحصیل می شود و یا به صورت اجباری و با مرگ و فنای کالبد عنصری صورت می گیرد. قرآن نیز می فرماید: هستی و شخصاً انسان به سوی خداوند در حرکت هستند «و الی الله المصیر»، « الی ربک المنتهی» یا می فرماید: «انا لله و انا الیه راجعون»
بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم شاد آمدم
شاد آمدم از جمله آزاد آمدم چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم دیوان شمس؛غزل:1390
جانا به غریبستان چندین به چه می مانی باز آی از این غربت تا چند پریشانی دیوان شمس ؛غزل:2572
این قافله از صبح ازل روبه تو دارند تا شام ابد نیز به سوی تو روانند
5_ من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم
بدحال و خوشحال: آرایه تضاد جفت:همراه ؛ همدم
بدحال: کسی که احوال روحی اش نازل می باشد و به کمال نرسیدهاست
بیت فوق به وسعت نظر و دوری از تعصب اشاره دارد.ابن عربی گوید:
لقد صارَ قلـبي قابلاً كلَ صُـورةٍ فـمرعىً لغـــــزلانٍ ودَيرٌ لرُهبـَــــانِ
وبيتٌ لأوثــانٍ وكعـــبةُ طـائـــفٍ وألـواحُ تـوراةٍ ومصـحفُ قــــــرآن
أديـنُ بدينِ الحــــبِ أنّى توجّـهـتْ ركـائـبهُ ، فالحبُّ ديـني وإيـمَاني
ابن عربی ؛ ترجمان الاشواق
6- هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
مولانا گوید: هر کس براساس پندار و تلقّی خود با من دمسازی و همراهی کرد ولی هیچکس آنگونه که باید از اسرار درونی من باخبر نشد. ظنّ برای رسیدن به یقین کافی و وافی نمی باشد آنگونه که قرآن می فرماید: «وَمَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا»؛(نجم؛28) در سورۀ انعام نیز فرماید: «وَإِن تُطِع أَكثَرَ مَن فِي الأَرضِ يُضِلّوكَ عَن سَبيلِ اللَّهِ ۚ إِن يَتَّبِعونَ إِلَّا الظَّنَّوَإِن هُم إِلّا يَخرُصونَ»؛(انعام ؛116) در سوره یونس نیز فرماید:«وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ عَلَيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ»؛(یونس ؛36) آنچه برای رسیدن به مقصد و مقصود مفید فایده می باشد یقین است: « لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقینِ.لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ.ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقینِ»؛(تکاثر؛5_7)
خود هنر آن دان که دید آتش عیان نه گپ دلّ علی النار الدخان مثنوی معنوی ؛دفتر ششم
از ظنّ خیال زاید و یقین به جانب شهود گراید.
7_ سِرّ من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست
سِرِّ من در ناله من قابل درک و دریافت است ولی ابزار معرفت و ادراک ؛ کارایی و قابلیت خود را از دست داده است . مولانا در موارد دیگری نیز بر این تاکید دارد که شما با استفاده بی ملاحظه از اسباب شناخت خود موجب ناکارآمدی آنها شده اید باید استفاده از حواس به صورت چارچوب دار باشد. امام علی (ع) وقتی تقوا پیشگان را توصیف می کند می فرماید : آنها از زبان، چشم و گوش خود به صورت حساب شده استفاده می کنند." منطقهم الصواب" آنها سخنان سنجیده می گویند نه کلام معصیت آلود بلکه از سخنان لغو و بیهوده نیز اجتناب می کنند." غضوا ابصارهم عن ما حرم الله علیهم" چشمشان به هر منظر و مرآیی خیره نمی شود و آنها سیر چشم هستند و تدریجاً به مرتبه ای می رسند که مولانا می گوید :
هر چه بینم غیر رویت نور چشمم کم شود هر کسی را ره مده ای پرده مژگان من
دیوان شمس ؛غزل:1946
آنها هر کسی را از چشم به ذهن خود راه نمی دهند زیرا آنگونه که باباطاهر گوید : "هر چه دیده بیند دل کند یاد" و تدریجا "زهرچه رنگ تعیّن پذیرد آزاد " می شود . آنها گوش خود را صرف شنیدن سخنان بیهوده نمی کنند و پس از آن تدریجاً چشم جانشان باز می شود.
گوش سر بر بند از هزل و دروغ تا ببینی شهر جان پرفروغ
مثنوی ؛ دفتر سوّم
و در ابیات بعد از بیت فوق گوید:
سر کشد گوش محمد در سخن کش بگوید در نبی حق هو اذن
سر به سر گوشست و چشم است این نبی تازه زو ما مرضعست او ما صبی
مثنوی ؛ دفتر سوّم
وقتی چان را ظلمت و کدورت فرا بگیرد دیگر تفاوت چندانی احساس نمی شود ولی وقتی جان زلال و روشن است اندک کدورت به چشم می آید . علامه طباطبائی می گوید: گاه یک خشم بی مورد انسان را چهل سال عقب می اندازد.
نوای نی و نَفَس الرحمان بی صورت است. وقتی نائی و نوازنده نباشد نی صدایی از خود ندارد هستی و آدمی نیز بدون دمیدن آن "جانِ هستی" لاشه ای بیش نیست « أللَّهُ نُورُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَهٍ الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّىٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَهٍ مُّبَارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ لَّا شَرْقِیَّهٍ وَلَا غَرْبِیَّهٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِى ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِى اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَآءُ وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَىْءٍ عَلِیمٌ» (نور؛35)
تو خود دانی که من بی تو عدم اندر عدم باشم عدم خود قابل هست است از آن نیز کم باشم
ما هیچیم و هر چه هست همه اوست
چو نکه من من نیستم این دم زهوست پیش این دَم هر که دَم زد کافر اوست
مثنوی ؛ دفتر اوّل
نوای نی بی صورت است و نی نوازان خوشحال و بدحال به آن صورت می دهند و طرب و حزن ایجاد می کنند. صورت و بی صورتی از لغات کلیدی فضای فکری مولانا محسوب می شود ، شاید پدید آمدن جهان صورتمند از بی صورتی از اسرار مهم معرفتی باشد که مولانا به آن اشاره دارد.
تا چه عالمهاست در سودای عقل تا چه با پهناست این دریای عقل
صورت ما اندرین بحر عذاب میدود چون کاسهها بر روی آب
تا نشد پر بر سر دریا چو طشت چونک پر شد طشت در وی غرق گشت
و در ادامه ابیات این دو بیت بسیار مهمّ:
صورت از بیصورتی آمد برون باز شد که انا الیه راجعون
پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست مصطفی فرمود دنیا ساعتیست
مثنوی ؛ دفتر اوّل
بی صورتی ؛ بی رنگی و رجوع دیگر بارِ همه باریکه ها به اقیانوس بزرگ هستی از نکات کلیدی و راهبردی در ارتباط هستی با جان هستی می باشد .
مولانا در تبیین این نکته از دو نماد نور و آب استفاده می کند ؛ آفتاب و دریا برای مولانا سرشار از نکات ارزشمند هستند اینکه آب در هر ظرفی به شکل آن ظرف درمی آید. مولانا در توصیف شهیدان کربلا می گوید :
در آن بحرید کاین عالم کف اوست خدا را بیش دارید آشنایی
غزل:2707
و در دفتر ششم مثنوی :
این جهان جنگست کل چون بنگری ذره ذره چو دین با کافری
آن یکی ذره همی پرد به چپ و آن دگر سوی یمین اندر طلب
ذره ای بالا و آن دیگر نگون جنگ فعلیشان آن تخالف را بدان
ذره ای کان شد محو در آفتاب جنگ او بیرون شد از وصف و حساب
چون ز ذره محو شد نفس و نفَس جنگش اکنون جنگ خورشید است و بس
رفت از وی جنبش طبع و سکون از چه از انا الیه راجعون
ما به بحر تو زخود راجع شدیم و ز رضاع اصل مسترضع شدیم
در فروع راه ای مانده ز غول لاف کم زن از اصول ای بی اصول
جنگ ما و صلح ما در نور عین نیست از ما هست بین اصبعین
در ادامه ابیات ؛ مثنوی را هم جزیره ای در دریای معنویت توصیف می کند .
مولانا در موارد متعددی به دریا اشاره کرده است
ز اندرونم صد خموش خوش نفس دست بر لب می زند یعنی که بس
خامشی بحرست و گفتن همچو جو بحر می جوید تو را جو را مجو
از اشارتهای دریا سرمتاب ختم کن والله اعلم بالصواب
مثنوی ؛ دفتر چهارم
در تمثیل و تقریب به ذهن : هوا ، باد ، آب ، نور بی صورتند ؛ ما هیچ تصوری از باد نداریم ، مولانا در فراز مهمی از مثنوی گوید :
ما عدمهائیم و هستی های ما تو وجود مطلق فانی نما
باد ما و بود ما از داد توست هستی ما جمله از ایجاد توست
مثنوی ؛ دفتر اوّل
ما باد را حس می کنیم و تصوری از باد نداریم، باد صورتمند نیست. اخوان در غزل کوتاهی که از زیباترین غزلیات شعر معاصر می باشد گوید :
بوی آن گمشده گل را ز چه گلشن خواهم که چو باد از همه سو می دَوَم و گمراهم
همه سرچشمم و از دیدن او محروم همه تن دستم و از دامن او کوتاهم
داشتم یــــاری و یـاران چه قیـامت یاری قامتی داشت به دلخــواه و رخی زیبا هم
دیگــر از دیــدن چشمـان سیه می ترسم که سیــه چشــم مهی با نگهی زد راهــم
حافظ نیز در مضمونی مشابه گوید :
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت
زهی همّت که حافظ راست از دنیا و از عقبی نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سرکویت
غزل:95
بی نقشی و بی صورتی توصیف باد است . معادل باد ؛ ریح می باشد که با روح همریشه می باشد. نفَس نیز با نفس هم خانواده می باشند. دمی که در نی دمیده می شود و نغمه هایی که از آن به گوش می رسد پرده ها و حجابها را فرو می افکند و کنار می زند.
مولانا در حکایت مری کردن رومیان و چینیان در نقاشی و صورتگری گوید :
از دو صد رنگی به بی رنگی رهیست رنگ چو ابرست و بی رنگی مهی است
هر چه اندر ابر ضو بینی و تاب آن زاختر دان و ماه و افتاب
اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ هر دمی بینند خوبی بی درنگ
نقش و قشر علم را بگذاشتند رآیت عین الیقین افراشتند
مثنوی ؛ دفتر اوّل
اهل صیقل از علم به عین راه یافته اند
رفت فکر و روشنایی یافتند نحر و بحر آشنایی یافتند
برترند از عرش و کرسی و خلا ساکنان معقد عرش خدا
مولانا در دفتر اول مثنوی حکایتی از فرعون نقل می کند و در ادامه آن می گوید :
رنگ زرّ قلب ده تو می شود پیش آتش چون سیه رو می شود
سبز گردم چونک گوید کشت باش زرد گردم چونک گوید زشت باش
لحظه ای ماهم کند یک دم سیاه خود چه باشد غیر از این کار اله
چونک بی رنگی اسیر رنگ شد موسی و فرعون دارند آشتی
این عجب کاین رنگ از بی رنگ خاست رنگ با بی رنگ چون در جنگ خاست
باید نگاه از دقت و ژرفانگری برخوردار باشد:
چشم دریا دیگرت وکف دگر کف بهل و زدیده دریا نگر
و انسان به مرتبه ای برسد که اسیر پندار و توهم نشود
آنچه تو گنجش توهّم می کنی زآن توهّم گنج را گم می کنی
مثنوی ؛ دفتر اوّل
باید به این رسید که من این صورت و رنگ و نقش و نگار نیستم باید بین بودن و شدن با داشتن و تملک گرایی تمایز قایل شد. باید با علم و عین الیقین به این حقیقت رسید که انسان غیر از داشته هایش می باشد.
گاه آدمی مال و منالش را خودش حساب می کند ، گاه مدرک و موقعیتش را خودش حساب می کند، عنوان و لقبش را خودش می پندارد ؛ باید واقعاً به این "رسید" که ما غیر از مال و مقام و منزلت و موقعیت و مدرک هستیم . ما غیر از داشته ها و حتی دانسته های انباشته شده در ذهنمان هستیم.
