.    اا

این نوشتار در معرفیِ [نه تحلیل که بضاعت افزونتری می طلبد ] فیلمِ«دزد کتاب» بر اساس رُمانی با همین نام نوشته مارکوس زوساک نویسنده  استرالیایی  و ترجمه مرضیه خسروی نوشته شده که در سال 2012 به کارگردانی بریان پرسیوال و نویسندگ فیلمنامه توسط مایکل پترونی در کشورهای امریکا و آلمان ساخته شده و در سال 2013 به نمایش در آمده است

کتاب در ارتباط با زندگی دختری نوجوان به نام «لیزل» است که وقایع مندرج در آن ؛ همزمان با جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد. لیزل فرزند زنی کمونیست است که مادرش به اردوگاه کار اجباری فرستاده‌ شده و خودش تحت سرپرستی خانواده‌ای دیگر قرار می گیرد. لیزل علاقه زیادی به خواندن کتاب دارد و خود را با دزدیدن کتاب‌های مختلف و مطالعه‌ آنها سرگرم می‌کند. او با سرپرستان جدیدش خو گرفته به کمک پدرخوانده‌ اش که او را در خواندن و یادگرفتن یاری می‌دهد کتاب‌هایی که دزدیده ؛ مطالعه می کند. در پشت جلد کتاب نوشته شده : " کتاب دزد داستانی تکان‌دهنده و بسیار شگفت‌آور از جنگ است. جنگی که بنیان خانواده را از جا می‌کند و جز ویرانی و مرگ و آوارگی خبری به‌جا نمی‌نهد، اما در همه تیرگی‌ها بازهم بارقه امید هست و دختری که علیرغم همه تلخکامی‌ها با ره جستن به دل کتاب‌ها، دنیایی زیبا و دور از هیاهو ؛ مرگ و ویرانی برای خود خلق می‌کند.»

 کتاب توسط انتشارات «نگاه» منتشر شده  و فیلم نیز تا حد زیادی به درونمایه و پیکره بندی کتاب وفادار مانده است .

سکانس آغازین فیلم تصاویری از ابرهای آسمان را نشان می‌دهد که با صدایی مهربان تنیده شده است. راویِ فیلم از مرگ می گوید . این‌که همه می‌میرند و به هنگام فرا رسیدنش نباید ترسید. حرکت از میان ابرها به پایان می‌رسد و در قطاری در حال حرکت جریان پیدا می کند. راویِ مرگ می‌گوید که او به زندگیِ دختری به اسم «لیزل» با بازیِ «سوفی نلیسه» علاقه‌مند بوده است. و به گذشته‌ این دختر بازمی‌گردد.

مادر «لیزل» کمونیست است و نازی‌ها در پِی‌اش هستند ؛ ناچار می‌خواهد دو فرزندش را به آلمان بفرستد تا تحت سرپرستیِ یک زوج آلمانی زندگی کنند. البته در قبال پرداخت کمک هزینه که نوعی کسب درآمد برای آن زوج آلمانی خواهد شد. برادر لیزل در حین سفر و در قطار می‌میرد. به هنگام دفن کردن برادرش، زمانی که گورکن دست از کارش کشیده، کتابی از کت آن مرد بر زمین که آمیزه ای از سیاهی و سپیدی را با خود دارد ؛ می‌افتد؛ کتاب راهنمای گورکنها!  شخصیت پویا و تکاپوگر لیزل همین‌جا مشخص می‌شود.  پس از آن، سکانسِ برف‌های سپیدِ جاده و ماشین سیاه درحال حرکت تضاد بصریِ زیبایی را خلق می‌کنند. با درختانی خشک شده و زمستان زده که هیچ نشانی از حیات را در خود ندارند و نوشته‌ای که بر روی صفحه نقش می‌بندد و ما را از زمان و مکان وقوع حادثه آگاه می‌کند «آلمان – فوریه 1938.»

 هانس هوبرمن (جفری راش)  و زنش روزا (امیلی واتسون )  والدین جدید لیزل هستند. زن و مردی جا‌افتاده و میانسال که برای گذران زندگی حاضر به نگهداری کودکان جنگ زده شده‌اند.  هانس مردی مهربان و خوش برخورد است و در مقابل ، همسرش روزا منطقی و بداخلاق به نظر می‌رسد. از سنخ آدمهایی که دیر نرم می‌شوند ولی در نهایت انسان‌های مهربانی هستند. [ما نیز در زندگی روزمره چنین انسانهائی را دیده ایم]لیزل وارد محله‌ بهشت شده است درحالی که هیچ چیز آن موقعیت مکانی و زمانی بهشت گونه نیست! برف و سرما و یخ‌بندان در برابر رعب و وحشتی که " پیشوا " به راه انداخته است هیچ می‌باشد. خانه‌ هانس و روزا محیطی هرچند فرسوده و کوچک، اما گرم و صمیمی دارد. خانه‌ای که شامل یک سالن کوچک است و یک میز نهارخوری و آشپزخانه‌ای که در این سالن جا گرفته. لیزل به طبقه‌ دوم و به تختی که برایش آماده کرده‌اند راهنمایی می شود. فردای آن روز «روزا» به لیزل می‌گوید : باید آن‌ها را مامان و بابا صدا کند. او سر میز صبحانه این دو کلمه را تمرین می‌کند. پس برای بردن لیزل به مدرسه اقدام می‌کند. وقتی لیزل به پله‌های ساختمان مدرسه می‌رسد، نگاه او بر روی پرچم‌های سرخ رنگ و صلیب شکسته‌ نازیها قفل می‌شود. او تازه وارد است و هنگامی که معلم از او می‌خواهد که نامش را بر روی تخته بنویسد، او که سواد ندارد ؛ فقط چند ضربدر می‌کشد و همین موجب می‌شود مورد تمسخر قرار گیرد.

لیزل در مدرسه به همراه دانش آموزان دیگر  مشغول خواندن سرود ملی آلمان است. عباراتی که می‌گویند : آلمانی ها با یهودیان و غیرآلمانی ها پیمان برادری نمی‌بندند و همزمان با این کلمات به فضایی می‌رویم که یهودیان مورد حمله‌ سربازان آلمانی قرار گرفته‌اند. «مکس» پسری یهودی است که از روی ناچاری مادر خود را رها می‌کند تا لااقل جان یک نفرشان نجات یابد.

از سوی دیگر لیزل به محط زندگی جدیدش خو کرده ؛ با رودی دوست شده و با اشتیاق می‌خواند و یاد می‌گیرد. 

 آوریل 1939 زادروز هیتلر می باشد و تمام مردم در میدان اصلیِ شهر جمع شده اند. لیزل نیز مانند دیگران فریاد شور و شادی سرمی‌دهد. اما زمانی که تلی از کتاب‌ها را به آتش می‌کِشند، او ماتش می‌برد. کتابی دست او می‌دهند. مردد می‌شود ولی به اجبار کتاب را به زبانه‌ های آتش می‌سپارد و زمانی که خیابان خلوت می‌شود درحالی که بیشتر کتاب‌ها سوخته‌اند، کتابی را از آن میان برمی‌دارد و توی کتش می‌گذارد. در همان لحظه زنی که داخل اتوموبیل نشسته و بعداً نقش مهمی در زندگی اش ایفا می کند [فراو هرمان (باربارا آیور)] او را می‌بیند. 

 هانس دوست خوبی برای لیزل است که او را در خواندن یاری می‌رساند و کتاب دزدی‌های او را مثل یک راز مخفی نگاه می‌دارد. اما همین موضوع به ترسی برای آنها تبدیل می‌شود. پس از آن واقعه صدای در زدن، لیزل و هانس را می‌ترساند. جایی برای ترسیدن نیست ؛ «مکس» به واسطه  آشنایی‌ پدرش با هانس به آنها پناه آورده است. او را درست در تخت کناریِ لیزل می‌خوابانند. شاید بتوان گفت نقطه‌ پیوند و نزدیک شدن مکس و لیزل کتاب است. او هم چون لیزل به هنگام آمدنش کتابی با خود آورده است و هیچگاه آن را از خود دور نمی‌کند. اما کنجکاویِ لیزل تمام شدنی نیست ؛ دوست دارد آن کتاب را بردارد و بخواند و همین عاملی می‌شود برای آشنایی بیشتر لیزل و مکس. از طرف مادر هر دوی آنها قربانیِ نژادپرستیِ نازی‌ها شده‌اند.

در این بین نباید شخصیت جنگنده – منطقی و تلاش‌گر روزا را [که پیشتر اشاره شد]فراموش کنیم. او برای تامین مخارج مجبور به شستن لباسهای افراد پولدار است. روزا از لیزل می‌خواهد تا لباس‌های شسته شده‌ یکی از همین خانواده‌ها را ببرد و تحویل دهد. او با رودی همراه می‌شود ؛ به خانه‌ای بزرگ و اشرافی می‌رسند که به گفته رودی صاحبش یکبار با پیشوا شام هم خورده است! در که باز می‌شود لیزل نمی‌تواند نگاهش را از پلکان باشکوه و لوسترهای آویزان و زیبای خانه بردارد. خانم که می‌آید لیزل مضطرب می‌شود ؛ همان زنی است که آن شب لیزل را درحال دزدیدن کتاب دیده. زن لحنی صمیمی دارد و از لیزل می‌پرسد که کتابها را دوست دارد؟  آن‌وقت او را به کتابخانه‌ خانه که متعلق به پسرشان بوده و در جنگ کشته شده است می‌برد. لیزل خوشحال است که می‌تواند به کتابهای آن کتابخانه‌ بزرگ دسترسی داشته باشد و بخواند. اما در یکی از همین روزها شوهر آن زن، لیزل را بیرون می‌کند و حتا دیگر سفارش شستشوی لباس هم به آن ها نمی‌دهد.

از منظری شخصیت لیزل به واسطه‌ حضور مکس رنگ می‌گیرد و به نوعی خودشناسی دست می‌یابد. مکس که دوسال تمام از خانه‌ هانس و روزا و سپس از زیر زمین شان خارج نشده، جز همان کتاب که به همراه دارد چیزی برای هدیه دادن به لیزل ندارد. او تمام صفحات آن کتاب را رنگ سفید می زند و از لیزل می‌خواهد که دوباره و از نو آن‌ها را پر کند ولی این بار با قلم خودش. با کلماتی که خودش حس و لمس کرده و قدرت خارق‌العاده‌ای که خود لیزل باید به آن ها بدهد. اما همان شب آن‌قدر هوا سرد می‌شود که مکس تاب نمی‌آورد و بیمار می شود. لیزل به نیروی نهفته در کتابها و کلمه‌های جاری شده در آنها ایمان دارد. و بیماریِ مکس بهانه‌ای می‌شود برای آغاز دزدی‌های او از کتابخانه‌ آن خانه‌ اشرافی. کتاب‌ها کار خودشان را می‌کنند و مکس باز سرپا می‌شود.

در انتهای فیلم، راویِ مرگ خودش را ظاهر می‌کند البته به همان صورتی که خودش دلش می‌خواهد: «مردی با کلاه و ردا - تاریک و ترسناک.» او درحال قدم زدن در محله‌ بهشت است و این نشانه‌ای است برای مرگ آدمها! بعد از این قسمت، فیلم به زمان حال بازمی‌گردد. به خانه‌ لیزل نود ساله که به گفته راویِ مرگ داستانهایش بر روی بسیاری از خوانندگانش تاثیرگذاشته است  حتّی بر روی خود مرگ! چرا که او را واداشته به فراتر از مرگ و جان گرفتن توجه کند و برای ما داستانی را شرح دهد که پر است از شور زندگی و تلاس برای بقا. آن‌هم در آشفته بازار آن روزهای جنگ دوم جهانی. راویِ مرگ اعتراف می‌کند که آدم‌هایی چون لیزل و دیدن زندگی‌شان موجب شده تا او هم به زندگی فکر کند و به تسخیر آدمها درآید.

فیلم دزد کتاب فیلمی با محوریت جنگ نیست ؛ هر چند در فضای جنگی شکل گرفته ولی حتی موضوع کلیدی‌‌اش هم به جنگ محدود نمی‌شود بلکه موضوع اصلی، پرداختن به عنصر کتاب و نیروی زندگی بخش آن است. این را می‌توان در جای جای فیلم مشاهده کرد. به خصوص در بخشی از فیلم که همه‌ اهالیِ محله بهشت به پناهگاه رفته‌اند و از ترس بمباران درهم چپیده‌اند ، این لیزل است که با لحنی آرام و شیوا برای شان داستان‌سرایی می‌کند و آن‌ها را از استرس و رعب و وحشت غالب می‌رهاند.  فیلمی است راجع به کتاب و دزدیدنش مفهومی جز علاقه به بیشتر دانستن و فهمیدن ندارد.

فیلم دو ساعت و 11دقیقه می باشد و موسیقی زیبا و تاثیرگزار فیلم  کار جان ویلیامز می باشد.

+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۶ و ساعت 21:32 |