.    اا

                                                                        هو

1- تعصب

از آفات و موانع بزرگ زيست اخلاقي تعصب مي باشد. تعصب در لغت از ريشه عصب به معني رگ گرفته شده است و در گذشته هر نوع جانبداري به خاطر هم رگي و همبستگي را تعصب مي‌ناميدند و اجتماعات خويشاوندي را كه در ميان قبايل مرسوم بود عصبه مي‌خواندند. تعصب به الگويي از رفتار گفته مي شود كه نه از روي آگاهي و تعقل و استدلال بلكه از سر خودخواهي ، تو هم ، بي خردي و نظاير اينها شكل مي گيرد. رسول اكرم (ص) مي فرمايد: «العصبيّة الّتي يأثم عليها صاحبها ان يري الرجل شرار قومه خيراً من خيار قوم اخرين » ، (تعصبي كه موجب ارتكاب به گناه صاحبش مي شود آن است كه آدمي بدي قوم و قبيله خود را از خوبي ديگران بهتر بداند ) ، ( تفسير نور الثقلين )

تعصب داراي گونه هاي متفاوتي است مانند نژادپرستي ، ميهن پرستي ، نسبت هاي قومي ، خانوادگي و غيره كه نوعاً در تمامي ملل و طوايف دنيا وجود دارد و نشانة ضعف منطق و استدلال مي باشد . علي (ع) مي فرمايد : علت تعصب سبك سري ، ناداني و جهالت مي باشد سياه و سفيد ديدن و مطلق نگري جاهلانه نيز از نشانه هاي تعصب مي باشد. رسول اكرم‌(ص) مي فرمايد : « من تعصبَ او تُعُصّب له فقد خلع ربق الايمان من عنقه » ( هر كس تعصب ورزد يا نسبت به او تعصب ورزند [در حالي نسبت به آن تعصب ورزي راضي مي باشد ] رشته ايمان را از گردن خود باز كرده است). ( اصول كافي ، ج 2 ، ص 308 ). و نيز مي فرمايد : «من كان في قلبه حبَّهٌ من خردل من عصبيّه بعثه الله يوم القيامه مع اعراب الجاهليه » ( هر كس در دلش به اندازه خردلي تعصب باشد خداوند او را روز قيامت با اعراب جاهليت مبعوث مي‌كند ) ، ( اصول كافي ، ج 2 ، ص 307 ) ، علي (ع) در سه مورد از نهج البلاغه مي فرمايد: مشكل اعراب جاهلي تعصب بود . از امام صادق (ع) نقل شده است كه : پيامبر (ص) هر روز از شش چيز به خداوند پناه مي برد :

 1- شك  2- شرك 3- تعصب 4- غضب 5- بغي و ظلم 6- حسد

حضرت سجاد (ع) نيز در دعاي نهم صحيفه از اين صفت مذموم به خداوند پناه مي برد وعرض مي كند : « الهم انّي اعوذبك من ... ملكة الحميّه »

امام صادق (ع) تعصب ورزيدن را نقطه مقابل انصاف مي داند و مي فرمايد : « من جنود الحق انصاف و ضدّه الحميّه » نيز در حديث جامع ديگري از امام صادق (ع) نقل شده است : «سيّدالاعمال ثلاثه [ يا اشدّ الاعمال ثلاثه ] انصاف الناس من نفسك حتّي لا ترضي بشي حتّي رضيتَ لهم مثله و مواساتك الاخ في المال و ذكر الله علي كل حال »،                             (سفينة  البحار ، ج2،ص594)

گاه دشمني و عناد و لجاجت موجب مي شود كه انسان از قبول حق و تسليم در مقابل حقيقت نيز خودداري ورزد . پس از واقعة غديرخم و انتصاب علي (ع) به عنوان خليفه رسول خدا (ص) شخصي گفت : « خدايا ! اگر اين همان حق است كه از سوي توست ، بر ما از آسمان سنگ ببار يا عذاب دردناكي بر سر ما بياور ) ، ( انفال ، 32) ملاحظه مي شود عداوت و لجاجت به حدّي است كه در صورت حق بودن عوض تسليم شدن از خداوند عذاب مي‌خواهد! در زيارت عاشورا كساني را كه با امام حسين (ع) جنگ كردند اهل تعصب معرفي مي كند [... عصابة التي جاهدت الحسين ] . شايد يكي از مصاديق « سلم » در عبارت :« و لا تموتنّ الّا و انتم مسلمون » ، ( بقره ،‌137) تسليم شدن در مقابل حق و حقيقت باشد.

قرآن در نظر گرفتن امتياز ويژه به بستگان را صرفاً به خاطر خويشاوندي نفي مي كند و مي‌فرمايد : « ما كان للنبيّ والذين امنوا ان يستغفرواْ للمشركين و لو كانوا اولي قربي من بعد ما تبيّن لهم انهم اصحاب الجحيم . و ما كان استغفار ابراهيم لابيه الّا  عن موعدة وعدها اياه فلما تبيّن له انه عدوّلله تبرَّء منه انّ ابراهيم لاوّاه حليم » ،‌(روا نيست پيامبر (ص) و مومنان براي مشركان از خداوند طلب آمرزش كنند هر چند آن مشركان از بستگانشان باشند پس از آنكه بر آنها روشن شد اين گروه از اصحاب دوزخ مي باشند و استغفار ابراهيم (ع) براي پدرش (عمويش) آزر فقط به خاطر وعده‌اي بود كه به او داده بود تا او را به سوي ايمان جذب كند هنگامي كه برايش معلوم شد آزر دشمن خداست از وي بيزاري جست چرا كه ابراهيم حليم و بردبار بود ) ،‌( توبه ، 113 114 ) و در موارد ديگري نيز به اين رويّه حضرت ابراهيم (ع) كه به عنوان اسوه و الگو در قرآن از وي ياد شده است : ( ممتحنه ، 4) اشاره مي كند از جمله در سورة انبياء مي فرمايد : « و اذقال لابيه و قومه ما هذه التماثيل التي انتم لها عاكفون. قالوا وجدنا اباء‌نا لها عابدين. قال لقد كنتم انتم و اباؤكم في ضلال مبين » (آن هنگام كه به پدرش و قوم او گفت : اين مجسمه هاي بي روحي كه شما همواره پرستش مي كنيد چيست ؟ گفتند ما پدران خود را ديديم كه آنها را عبادت مي كردند . [ابراهيم] گفت : هم شما و هم پدرانتان در گمراهي آشكار بوده ايد )، ( انبياء ، 52 54 ). و هيچ دلبستگي بي دليلي به عقايد خانوادگي و قومي خود نشان نمي دهد .

برخي از آثار و تبعات سوئي كه قرآن براي تعصب در حوزه هاي فردي و اجتماعي بيان مي‌كند عبارتند از :

 1- عدم دستيابي به شناخت صحيح : تعصب كوركورانه نسبت به نياكان مانع اصلي شناخت درست حقايق و ره يابي به آن است و مشركان نيز از همين رو در برابر هر شناخت حقّي مقاومت مي كردند ( مومنون ، 24 ) . همچنين قرآن در آيه 22 و 23 سوره زخرف مي فرمايد : « بل قالوا انا وجدنا اباء نا علي امة و انا علي اثارهم مهتدون . و كذلك ما ارسلنا من قبلك في‌قريه من نذير الاّ قال مترفوها انا وجدنا اباءنا علي امّة و انا علي اثارهم مقتدون » ، ( بلكه گويند ما پدرانمان را بر شيوه اي يافته ايم ، و ما با پيروي از آنان رهيافته ايم ، و بدينسان پيش از تو در هيچ آبادي ، هشدار دهنده اي نفرستاديم مگر اينكه ناز پروردگانشان گفتند : ما پدرانمان را بر شيوه اي يافته ايم ، و ما در پي آنان دنباله روانيم ) .

و آيه 78 سوره يونس از زبان بني اسرائيل مي گويد : « قالوا اجئتنا لتلفتنا عما وجدنا عليه اباءنا و تكون لكما الكبرياء في الارض و ما نحن لكما بمؤمنين »، ( گفتند: آيا به سراغ ما آمده اي كه ما را از شيوه اي كه پدرانمان را بر آن يافته بوديم ، بازداري ، و در اين سرزمين رياست از شما دو تن باشد ؟ و ما سخن شما را باور نداريم).

2- ممانعت از ايمان و هدايت يابي: همچنين تعصب مانع ايمان آوردن و موجب گمراهي از دين و طريق هدايت مي شود قرآن مي فرمايد : « و اذا رأوك ان يتخذونك الاّ هزوا اهذا الذي بعث الله رسولا . ان كاد ليضلنا عن الهتنا لولا ان صبرنا عليها وسوف يعلمون حين يرون العذابَ من اضلّ ُسبيلا » ، ( و چون تو را ببينند جز به ريشخندت نمي گيرند [ و مي گويند ] آيا اين همان كساني است كه خداوند به پيامبري برانگيخته است؟ چه بسا نزديك بود كه ما را از پرستش خدايانمان اگر در راه پرستش آنان مقاومت نمي كرديم بيراه كند و به زودي چون عذاب را ببينند بدانند چه كسي گمراهتر است ) ، ( فرقان ، 41-42) . براي آنان ارزش عقيده نه به خاطر انطباق با حق و حقيقت كه به لحاظ نسبت داشتن با آبا و اجداد است .

3- استغناي موهوم و پنداري : نيز تعصب موجب دلخوشي هاي موهوم پنداري وتوهّم استغنا خواهد شد و راه را براي رشد و تعالي خواهد بست : « فتقطّعوا امرهم بينهم زبراً كل حزب بمالديهم فرحون . فذرهم في غمرتهم حتّي حين » ،‌( ولي آنان در كارشان ، در ميان خود اختلاف و تفرقه يافتند ؛ هر گروهي به آنچه دارند دلخوشند . پس ايشان را يك چند در غفلتشان درگذار)، ( مومنون ، 53 54).  آلكس هيلي مي گويد: « وقتي مشت خودتان را گره مي كنيد نه مي توانيد چيزي از زمين بلند كنيد و نه كسي مي تواند چيزي به شما بدهد. »

4- انحراف از مسير حق و عدالت : از مهم ترين و مخرب ترين آثار تعصب انحراف از مسير حق و عدالت مي باشد . قرآن مي فرمايد : « ولا يجرمنكم شنآن قوم علي ان لا تعدلوا » ،‌‌          (و دشمنيتان با بعضي از مردم شما را بر آن ندارد كه بيداد كنيد) ، ( مائده ، 8 ) در احاديث نقل شده است كه : « من ظلم عباد الله كان الله خصمه دون عباده » و باز نقل شده است كه : «الظلم ظلمات يوم القيامة » و در سوره نساء نيز مي فرمايد : « يا ايها الذين امنوا كونوا قوامين بالقسط شهداءلله ولو علي انفسكم او الوالدين والاقربين ان يكن غنيّا او فقيراً فاللهُ اولي بهما فلا تتبعوا الهوي ان تعدلوا و ان تلووا اوتُعرضوا فانّ الله كان بما تعملون خبيرا » ، ( اي مومنان! به عدل و داد برخيزيدو در راه رضاي خداوند شهادت بدهيد ولو اينكه به زيان خودتان يا پدر و مادر و خويشاوندانتان باشد ، [خواهان گواهي ] چه توانگر و چه تهيدست باشد ، در هر صورت خداوند بر آنان مهربانتر است ؛ پس از هواي نفس پيروي مكنيد كه از حق عدول كنيد، و اگر زبان بازي كنيد يا تن زنيد [ بدانيد ] كه خداوند به آنچه مي كنيد آگاه است) ، ( نساء، 135) . با نگاهي گذرا به زندگي معصومين عليهم السلام مي بينيم آنها هيچ قرابت وانتسابي را در داوري و قضاوت موثر نمي ديدند چرا كه هواي نفس بر آنها غالب نبود  اگر علي (ع) نماد عدالت و حقانيت است براي اين است كه هواي نفس در آن حضرت تأثيرگزار نبود و نتيجتاً در تقسيم بيت المال آنگونه همه را يكسان مي ديد و در حضور قاضي بخاطر اينكه وي را با كنيه مخاطب مي كند و جايگاهي برتر از طرف مقابل برايش قايل است اعتراض مي كند.

5- خشونت : از ديگر تبعات مخرب تعصب ، خشونت و جنگ هاي پر تلفات مي باشد . جنگ پادشاهان صفوي و تركان عثماني يا مثلاً جنگي كه هيتلر به راه انداخت و آن پيامدهاي پرهزينه را به همراه داشت ناشي از برتر داشتن نژاد ژرمن بود و هم اكنون نيز آنچه در بالكان و بوسني مشاهده مي شود ناشي از تعصبات قومي و قبيله اي مي باشد يا سالهاست در فلسطين اشغالي اين همه گرفتاري بر سر اين است كه صهيونيسم خود را قوم برگزيده مي داند و با نيت از نيل تا فرات از هيچ جنايتي فروگزاري نمي كند . قرآن باز از زبان حضرت ابراهيم‌(ع) نقل مي كند كه به پدرش مي گويد : « يا ابت لم تعبد ما لا يسمع ولا يُبصر ولا يغني عنك شيئاً » ، ( اي پدر! چرا چيزي را مي پرستي كه نمي شنود و نمي بيند و به حال تو سودي ندارد ) و چند آيه بعد از زبان پدر ابراهيم (ع) نقل مي كند كه به ابراهيم مي گويد : «قال اراغب أنت عن الهتي يا ابراهيمُ لئن لم تنته لارجمنّك و اهجُرني مَلّيا » ، ( گفت اي ابراهيم آيا از خدايان من روي بر مي‌تابي؟ اگر دست برنداري سنگ سارت مي كنم و روزگاري دراز از من دور شو ) ، (مريم،42 46) و قوم حضرت ابراهيم نيز گفتند : « حرّ قوه وانصروا الهتكم ان كنتم فاعلين » ، (او را بسوزانيد و اگر مي خواهيد كاري كنيد خدايانتان را ياري دهيد) ، ( انبياء ، 68 ) و در سوره صافات نيز مي فرمايد : « قالوا ابنوا له بنيانا فالقوه في الحجيم »، (گفتند براي او بنايي بياوريد و او را در آتش اندازيد) ، ( صافات ، 97 ) . اخيراً مصاحبه اي با ضارب دكتر حسين فاطمي كرده بودند و او ضمن مصاحبه گفته بود: در دوره نوجواني به قصد كشتن به سوي دكتر فاطمي تيراندازي كردم ولي اكنون به سطحي از معرفت رسيد ام كه حتي پشه اي را نمي توانم بكشم.

كينه ورزي شيطان نسبت به آدم و ذريه اش نيز ناشي از تعصب بود [آنگونه كه حضرت علي(ع) مي فرمايد] و موجب شد كه سجده نكند : (حجر ، 31 ) و باعث اغواي آدميان گردد.

6- درونگرايي و انزوا: از ديگر نتايج تعصب درون گرايي و انزوا مي باشد. شخص متعصب در همان پرده هايي كه براي خود تنيده است محبوس مي ماند و نتيجتاً از افق هاي روشن و فراخ محروم خواهد بود .

7- ترس و واهمه از غيرخودي : شخص متعصب به تعصب هاي غيرعقلاني همواره نسبت به ديگران بدبين است چون آنها را غريبه مي پندارد و چون نسبت به ديگران خوشبين نيست نتيجتاً واهمه اي پنداري در او پديد مي‌آيدكه ديگران نيز نسبت به من بدخواه هستند و سعي در ضربه زدن به من دارند . و اين توهّم همواره او را از دورن به بند خواهد كشيد.

8- عدم درك صحيح از حقيقت :

كسي كه گرفتار تعصب باشد حقيقت را آنگونه كه هست ادراك نمي كند چه بسا بد را خوب و خوب را بد تصور كند يا زشت را زيبا و برعكس . قرآن اين حقيقت را اينگونه بيان مي كند كه : « افمن زُينّ له سوء عمله فرآه حسنا » ، ( فاطر ، 8)  و اين ديدگاه و روش موجب مي‌شود انسان از زيان كارترين اشخاص گردد : « قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا . الذين ضلّ سعيهم في الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعاً )، (بگو آيا از زيانكارترين انسانها آگاهتان كنيم ؟ كساني [اند] كه كوشش آنان در راه زندگاني دنيا ، نقش برآب شده است و ايشان چنين مي‌پندارند كه خود نيكو كردارند) ، (كهف ، 103- 104 ) .

عطار مي گويد :

گر تعصب مي كني از بهر دين                       نيست انصافت بمير از قهر دين

مولانا در مثنوي با استفاده از تشبيه و تمثيل ضمن حكايتي بيان مي كند كه : ميوه ما دام كه كال است اتصال محكمي به شاخه درخت دارد و از آن جدا نمي شود به تدريج كه پخته شد شل مي شود و پس از رسيدن از درخت جدا مي گردد . جنين نيز با بندناف از مادر تغذيه مي‌كند اما پس از گذشت نه ماه و كامل شدن اعضا و جوارح ، خود را رها مي كند و نتيجه مي‌گيرد كه :

اين جهان همچون درخت است اي كرام          ما بر او چون ميوه هاي نيم خام

سخت گيــرد خــامهـا مــر شــاخ را                 ز آن كه در خامي نشايد كاخ را

چون بپخت و گشت شيرين لب گــزان               سست گيرد شاخها را بعد از آن

سخت گيــري و تعصب خامــي است              تا جنيني كـار خون آشامي است

                                                        مثنوي معنوي، دفتر سوم ، ابيات : 1293-1296

تشبيه انتهايي و اينكه خون آشامي جنين از طريق بندناف شرط رشد و حيات اوست بسيار پند‌آموز مي باشد انسان نيز تا زماني كه از نظر عقلي و فكري جنين قرار دارد كارش خشونت و خون ريزي مي باشد . نظامي « تعصب » و « تامل » را مقابل هم قرار مي دهد و مي نويسد:

از درون رنگ تعصب بزداي                بر خرد راه تامل بگشاي

قرآن در آيات 105- تا 115 سوره نساء حكايت تامل برانگيزي مطرح مي كند و مي فرمايد : تعدادي از مسلمانان در حمايت از جوان مسلماني كه به قبيله آنان تعلق داشت و دزدي كرده بود براي تبرئه وي سرقت را گردن يك شخص يهودي مي اندازند و پيش پيامبر (ص) به دروغ گواهي مي‌دهند و در لحظاتي كه پيامبر (ص) نيز در پي صدور راي بر عليه يهودي بود وحي نازل مي‌شود و پيامبر (ص) را متوجه بهتان و گواهي كذب مسلمين مي كند . در اين آيات مسلمين چند بار با صفت خائن و خوّان مورد عتاب واقع شده اند و به پيامبر (ص) مي فرمايد: استغفار كن ! به مسلمين نيز مي فرمايد استغفار كنيد كه هر كس كار بدي بكند و يا به خودش ستم نمايد و استغفار كند خداوند را بخشنده و عفور مي يابد .

اميرالمومنين (ع) مي فرمايد : اگر گريزي از تعصب نيست آن را در مسيرهاي كنترل شده هدايت نمائيد و تعصبتان به خصال والا و رفتارهاي ستوده و امور پسنديده اي كه بزرگواران و دلير مردان از خاندانهاي عرب و سروران و مهتران به آن خصال و صفات برتري مي جستند باشد چون نيك خويي و خردمندي و توانايي در كارهاي بزرگ و رفتارهاي پسنديده چون پناه دادن ، وفاي به عهد ، اطاعت از نيكان،  نافرماني نسبت به متكبران ، گزيدن فضايل ، دوري از زياده طلبي متجاوزانه ، گناه بزرگ شمرن قتل .

2- تصلّب

تعصب با صفت مذموم ديگري هم افق مي باشد كه آن تصلّب يا جزم و جمود مي باشد يعني بگويم فلان گزاره درست است و محال است كه درست نباشد و اين نوع نگرش انسان را به يك شخص دگم تبديل مي كند . غالباً وقتي به يك گزاره باور كرديم يك « غير ممكن است اينگونه نباشد» و « اين است و جز اين نيست » به آن باور و گزاره ضميمه مي شود . كم نبودند گزاره هاي علمي كه در زمان خودشان جزو مسلمات محسوب مي شدند ولي بعدها ابطال شدند و نادرست بودنشان محرز گرديد . البته اين گزاره ها عليرغم نداشتن صدق معرفتي، در زمان خودشان از فايدة عملي لازم بعضاً برخوردار بودند . ولي در هر حال بطلان و نادرستي شان به اثبات رسيد. مرحوم آقاي جعفري مي گفتند : « قدري اگر ، قدري مگر ، ازكاشكي هم مختصر ، مخلوط كن با همدگر آنگاه با اما بخور » در حالت جزميت پس از اتخاذ يك راي ديگر گوش شنوايي براي رأي مخالف وجود ندارد و هر كس سخن مخالف و مغاير بگويد دشمن است و چشم ديدن ما را ندارد ! : « من لم يكن منّا فعلينا! » جزميت به نوعي نفي مطلق تجديد نظر مي‌باشد و استدلالهاي ديگران تاثيري در تغيير راي ندارد . براي خلاص شدن از جزميت بايد از عقايد مخالف تا حدّي آگاهي يافت و نسبت به شنيدن آنها گوش شنوا داشت چرا كه انسانها ذاتاً « اعداء ما جهلوا » هستند . راسل در مقالة « چگونه از عقايد احمقانه پرهيز كنيم !» مي‌نويسد : « اگر افراد و روزنامه ها و احزاب به نظرتان ديوانه ، فاسد و بدكار مي آيند به ياد داشته باشيد كه شما هم از نظر آنها همينطور به نظر مي رسيد با اين وضع هر دو طرف مي‌توانند بر حق باشند ». فرضاً دو نفر كه هر كدام به يك تيمي علاقه دارند شايد استدلالهاي مشابهي براي تعلق خاطر به تيمهاي مورد علاقه خودشان داشته باشند . نقل مي كنند حضرت موسي در بين سنگها كرمي ديد و از خداوند پرسيد: « خدايا! اين كرم را براي چه خلق كرده اي؟ » خداوند در پاسخ فرمود: « اي موسي! اين كرم هم بارها از من پرسيده است موسي را براي چه خلق كرده اي! »  راسل در ادامه توصيه مي كند براي غلبه بر اين باورهاي غير عاقلانه نسبت به عقايدي كه خود ستايي شما را ارضا مي كنند محتاط باشيد. از هر ده نفر نه نفر چه زن و چه مرد قويا معتقدند كه جنسيتشان برتري ويژه اي دارد دلايلي نيز براي هر كدام از طرفين وجود دارد . اگر كسي مرد باشد مي تواند نشان دهد كه اغلب بزرگان شعر و علم مرد هستند و اگر زن باشد مي تواند اثبات كند كه اكثر جنايتكاران هم بوده‌اند و اين پرسش اصلاً حل شدني نيست اما خودستائي اين ديد را از چشم اكثر آدميان پنهان مي سازد همه ما اهل هر كجا باشيم متقاعد شده ايم كه ملت ما برتر از ساير ملت هاست ، با وجود دانستن اين كه هر ملتي محاسن و معايب خاص خودش را دارد معيارهاي ارزشي خودمان را به گونه اي تعريف مي‌كنيم كه ثابت كنيم ارزش هايمان مهم ترين ارزش هاي ممكن هستند و معايب مان تقريباً ناچيزند . براي رها شدن از آفت جزم و جمود بايد همچنين خود را به لحاظ توصيفي [ نه توصيه اي ] جايز الخطا بدانم . اين كه انسان جايز الخطا مي باشد في نفسه درست نيست چرا كه جايز الخطا بودن يعني جايز بودن كاري كه جايز نيست و اين در واقع يك تناقص مي‌باشد. من به لحاظ توصيه اي مجاز نيستم كه كار اشتباهي از من سر بزند ولي به لحاظ توصيفي نه فقط جايز كه غالباً خاطي بودن من واجب نيز مي شود .

جايي كه برق عصيان بر آدم صفي زد               بر ما چگونه زيبد دعوي بيگناهي

                                                                                                               حافظ  

مهم اين است كه وقتي متوجه اشتباه خود شدم آن را انكار نكنم همانگونه كه آدم و حوّا وقتي به اشتباه خود پي بردند آن را انكار نكردند و گفتند: « ربّنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين » ،‌( پروردگارا ! بر خود ستم كرده ايم و اگر بر ما نبخشايي و بر ما رحمت نياوري بي شك از زيانكاران خواهيم بود ) ،‌( اعراف ، 23) آدم و حوّا اشتباه خود را قبول كردند ولي شيطان كه به تعبير امير المؤمنين (ع) در خطبه قاصعه ، [امام المتعصّبين ] مي باشد سخنش اين بود كه : « قال لم اكن لاسجد لبشر خلقتَه من صلصال من حماءٍ مسنون . قال فاخرج منها فانّك رجيم . و انّ عليك اللعنة الي يوم الدين . قال ربّ فانظرني الي يوم يُبعثون. قال فانّك من المنظَرين . الي يوم الوقت المعلوم . قال ربّ بما اِغويتني لازيننّ لهم في‌الارض و لا غوينهم اجمعين . الّا عبادك منهم المخلَصين » ، ( گفت:من كسي نيستم كه به انساني كه از گِل خشك بازمانده از لجني بويناكش آفريده‌اي سجده كنم . فرمود : پس ازآن بهشت بيرون شو كه تو مطرودي . و تا روز جزا بر تو لعنت باد . گفت : پروردگارا پس مرا تا روزي كه [همگان] برانگيخته شوند مهلت ده . فرمود تو از مهلت يافتگاني . تا روز آن هنگام معيّن . گفت پروردگارا از آنجا كه مرا فريفتي ، و در روي زمين در نظر آنان [بدي را نيك ] خواهم آراست و همه آنان را به گمراهي خواهم كشاند . مگر آن بندگان اخلاص يافته ات را از ميان آنان ) ، ( حجر ، 33-40)

همچو ابليس از خــداي پــاك فــرد                      تا قيامت عمر تن درخــواست كــرد

گفت انظــرني الـــي يـــوم الجــزا                       كــاشكي گفتــي كــه تبنــا ربّنــا

عمر بي تـوبه همه جــان كنــدن است                 مرگ حاضر ، غايب از حق بودن است

عمر و مرگ اين هر دو با حق خوش بود               بـي خـــدا آب حيــات آتش بــود

آن هــم از تــأثير لعنت بــود كـــو                          در چنــان حضرت همي شد عمر جو

از خـــدا غيـــر خــدا را خــواستن                         ظنّ افـــزوني است و كلي كــاستن

خـاصه عمــري غــرق در بيگــانگي                     در حضور شيـر روبــه شـــانــگي

عمــر بيشــم ده كــه من پس تـر روم                 مَهلم افزون كن كه تـــا كمتـر شـوم

عمر خوش در قرب جان پروردن است                 عمر زاغ از بهــر سرگين خوردن است

                                                               مثنوي معنوي ، دفتر پنجم ، ابيات : 767-777

خواجه عبدالله انصاري گويد: « الهي ! نه جز از شناخت تو شادي است نه جز از يافت تو زندگاني ،‌ زندگاني بي تو مرگي است و زندگاني با تو زندگي جاوداني است .

بي جان گردم كه تو زمن برگردي                     اي جان جهان تو كفر و ايمان مني

از موجبات رها شدن از جزميت قبول گناه و تقصير خود است . كنفسيوس مي گويد: « در حسرت مانده ام از اينكه ببينم كسي به دادگاه رفته و از دست خود شكايت كرده است غالباً در پي متهم كردن ديگران و تبرئه خود هستند. »

از ديگر عوامل علاج جزميّت قبول محدود بودن علم و نامحدود بودن جهل خودمان است . انيشتن مي گويد: « دو چيز بي پايان هستند اول منظومه شمسي ، دوم ناداني بشر ، در مورد اولي زياد مطمئن نيستم ».

نفس و طبيعت انسان غالباً در پي اين است كه خود را عالم بما كان و ما يكون نشان دهد و براي همين گفتن «نمي‌دانم » براي انسان مشكل است و مي خواهد هر پرسشي كه از او پرسيده مي شود جوابي برايش از پيش خود بگويد!  امام صادق (ع) مي فرمايد : « انّ من اجاب في كلّ ما يُسأل عنه لمجنون » قرآن در آية الكرسي مي‌فرمايد : «ولايحيطون بشيً من علمه الاّ بماشاء » ، ( سوره بقره ، آيه 255 ) مي فرمايد : شما به قسمتي از علم خداوند نيز احاطه نداريد « مِن » در عبارت « من علمه » من بعضيه مي باشد كه نشانه تحقير و كم بودن است در واقع انسان به جزئي از علم الهي نيز احاطه ندارد مگر آنكه خداوند خود مصلحت بداند و عنايت فرمايد . انسان هم ضعيف است و هم جاهل ! هم به لحاظ قدرت، ضعف دارد و هم در لحاظ احاطه به معلومات از علم كمي برخوردار است آنگونه كه قرآن مي فرمايد : « و ما اوتيتم من العلم الاّ قليلاً » ، ( اسراء ،‌85) . و تازه علمي هم كه دارد در معرض نسيان و فراموشي و انواع شوائب مي باشد . « و منكم من يُردّ الي ارذل العمر لكيلا يعلم بعد علم شيئاً ان الله عليم قدير » ،‌( و بعضي از شما هستند كه به حدّ اعلاي فرتوتي مي رسند ، چندانكه پس از دانستن [ بسياري چيزها] چيزي ندانند ؛ بيگمان خداوند داناي تواناست ) ، ( نحل ، 70)

علم در قرآن در سه معني دانستن : « سبحانك لا علم لنا » ، ( بقره ،‌32 و ...) ديدن :« ام‌حسبتم ان تدخلوا الجنّة و لمّا يعلم الله الذين جاهدوا منكم و يعلم الصابرين » ، (آل عمران ، 142) و شناختن :« بل ادراك علمهم في الاخره » ، ( نمل ، 66) و ... آمده است كه در تمامي اين معني‌ها علم انسان محدود است . ويليام جيمز مي گويد: دانش ما قطره اي است و جهالت ما دريا .

مولانا مي گويد:

قطره علم است اندر جان من                     وارهانش از هوا وز خاك تن

                                                                    مثنوي معنوي ، دفتر اول ، بيت : 1883

از علامه طباطبايي نقل شده است كه فرموده بود: پس از اين كه جلد اول تفسيرالميزان را نوشتم در بازخواني آن حدود 2000 غلط مشاهده كردم و آنجا معني عصمت را فهميدم .  آيه‌ا.. جوادي آملي مي گويد : يك روز موقع درس علامه آيه اي را تفسير كردند و ضمن تفسير شرح مبسوطي درمورد « و » موجود در آيه بيان داشتند اينكه اقسام « و » و اينكه اين  «و» در آيه كدام يك از آنها مي تواند باشد . پس از اتمام درس و مراجعه به منزل من موقع بازخواني درس ديدم اصلاً در آيه « و » وجود ندارد در جلسه بعد به علّامه گفتم و علامه با متانت و آرامش فرمودند : « العصمة لا هلها ». مي گويند اگر انسان اشتباه نمي كرد لزومي به اختراع پاك كن نبود! ابوشكور بخلي غايت قصواي دانش خود را دانستن ناداني مي داند و مي‌گويد:

تا بدانجا رسيد دانش من                             كه بدانم همي كه نادانم

و ابن سينا نيز در رباعي منسوب به وي مي گويد:

دل گرچه در اين باديه بسيار شتافت                   يك موي ندانست ولي موي شكافت

انــدر دل من هزار خـورشيد بتافت                       ليكن به كمــال ذره اي راه نيــافت

 همچنين بايد باب گفتگو همواره باز باشد و مطالعه روز آمد هم عادت شود ،‌ سقراط مي‌گويد: « ملّتي كه مطالعه برايش عادت نشود روي خوشبختي را نخواهد ديد » . فرهنگ مكالمه معقول و مودبانه لحاظ شود  علي (ع) مي فرمايد : « من الكرم لين الكلام » افرادي كه جزميت و جمود بر آنها غالب است چه در محيط خانه و چه بيرون از آن توانايي لازم براي گفتگو را ندارند و اگر چند كلمه مطرح شود كار به درشت گويي مي كشد. قرآن مي فرمايد : « حضرت موسي و هارون در مواجهة با فرعون مأمور به نرمخويي و گفتار ملايم بودند : « فقولا له قولا ليّنا» ،‌ (طه،41)  همچنين بايد اخلاق حسن استماع را نيز رعايت نمود . قرآن از زبان مشركين مي فرمايد كه پيامبر(ص) را « اُذن » مي‌گفتند نوعاً اشخاصي كه در جامعه از محوريت برخوردارند و به نوعي در راس هرم واقع هستند محل مراجعه ديگران نيز مي باشند كه مي‌آيند و انتقادها و پيشنهادهايي مطرح مي كنند و درباره مصالح و مفاسد آنچه به ذهنشان مي آيد مطرح مي‌كنند يا اينكه مشكلات شخصي خودشان را مطرح مي كنند كه طبعاً تمامي آن سخنان نمي‌توانند قابل قبول باشند اما كسي كه در راس است چه مواجهه اي بايد با گوينده آن سخنان داشته باشد ؟ قرآن در مورد اخلاق پيامبر (ص) مي فرمايد : سيره و سنت پيغمبر (ص) اينگونه بود كه به تمامي آن سخنان گوش مي داد و با حوصله آنها را تحمل مي كرد . البته در مرحلة عمل حضرت از يك ثبات و استقلال فكري برخوردار بودند و اينگونه نبود كه هر چه مي‌شنوند به آن عمل كنند ولي موقع بيان مطلب توسط مشركين آن حضرت با سعه صدر گوش مي دادند . منافقان اين خصلت را براي پيامبران (ص) ايراد مي دانستند و مي گفتند : اين شخص گوش [اذان ] است و هر چه مي گويند به آن گوش مي‌كند . در آيه 61 سوره توبه مي فرمايد : « و منهم الذين يؤذون النبي و يقولون هواذن » خداوند در پاسخ آنها مي فرمايد : «قل اذن خير لكم يومن بالله و يؤمن للمؤمنين و رحمة للذين امنوا منكم و الذين يوذون رسول الله لهم عذاب اليم »درباره اين تعبير « يومن بالله و يؤمن للمؤمنين » و اينكه چرا در يك جا متعلق « يومن » با حرف « ب » و در جاي ديگر با « لام » براي للمؤمنين آمده است وجوهي ذكر كرده اند كه از جمله آنها دليل تفاوت بين اين دو تعبير اشاره به تصديق خبر و تصديق مخبر در يؤمن بالله و يؤمن للمومنين است «يومن» وقتي با حرف « ب » متعدي مي شود دلالت بر تصديق محتواي خبردارد ولي هنگامي كه با حرف « لام » ذكر مي شود دلالت بر تصدين گوينده دارد اعم از اينكه سخنش را مطابق با واقع بداند يا نداند . در واقع وقتي شخص مؤمني پيش پيامبر (ص) مي‌آمد و مطلبي مطرح مي كرد پيامبر(ص) نمي‌فرمود : تو دروغ مي گويي يا مي خواهي خلاف واقع بگويي ولي لزوماً تاثير و تصديق محتواي سخن نيز از مواجهه پيامبر(ص) استنباط نمي شد ، اگر احتياج به تحقيق هم داشت پيامبر (ص) در مورد آن تحقيق مي كرد .

اي سليمـان در ميــان زاغ و بـاز                     حلم حق شو با همه مرغان بساز

اي دو صد بلقيس حلمت را زبون                     كــاهد قــومي انهم لا يعلمون

                                                       مثنوي معنوي ، دفتر چهارم ، ابيات : 779-780

قرآن نشانه خردمندان واقعي را نيز شنيدن اقوال مختلف بر مي‌شمارد و مي فرمايد : « فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هديهم الله و اولئك هم اولوالالباب » ، ( زمر، 18) . فرويد مي گويد: «اهل كليسا اهل گفتگو نيستند » چرا كه از اول حقانيت خود را ثابت شده مي دانند و نظر مخالف با خودشان را باطل مي‌پندارند . قرآن از زبان پيامبر (ص) خطاب به مشركان مي‌فرمايد : « و انّا او اياكم لعلي هديً اوفي ضلال مبين » ، ( و ما يا شما بر طريق هدايت يا در گمراهي آشكاريم ) ، ( سبأ، 24) توجه به لحن كلام نهايت انعطاف پذيري و ملايمت را نشان مي دهد كه از همان اول خود را حق نمي بيند در عين حال كه حق است .

اگر جزم و جمود حاكم شود تبعاتي كه مي تواند داشته باشد اجمالاً عبارتند از :

1- ركود استعدادها : در سايه تفكر و به چالش كشيده شدن انديشه ها ابتكار و خلاقيت روي مي دهد و در پرتو انديشه ورزي است كه استعدادها به فعليت مي رسند و اگر من در همان گام اوّل فكر و نظر خود را برتر و نظر اوّل و آخر بدانم ديگر جايي براي تفكر باقي نخواهد ماند . همچنين جزم و جمود موجب سركوب انديشه ها ، كم رنگ شدن اعتماد به نفس و نتيجتاً تقليد گرا بودن اشخاص مي شود كه استقلال فكري شان از دست شان گرفته مي شود و نمي توانند نو انديشي داشته باشند . ابوريحان بيروني مي گويد: « يك راصد بايد پيوسته مراقب باشد ، همواره كار خود را مورد مداقه قرار دهد ، انتقاد از خود را بالا ببرد ، از خودپسندي بكاهد و تحقيقاتش را به دور از ناشكيبي با ملايمت دنبال كند».

2- طغيان و انفجار : اگر فكر در مسير شكوفايي واقع نشود و سركوب گردد پس از مدتي حالت انفجار به خود مي گيرد و كنترل آن نيز بسيار مشكل مي شود . مخالفت كليسا با تفكر و تعقل و مجال طرح نظرات مغاير با خودشان را گرفتن موجب شد كه پس از رهايي از بند كليسا ريشه مذهب زير سؤال برود تا جايي كه اكنون نيز كليسا در پي دلجويي و جبران آن رفتار مي باشد . اخيراً پاپ ملاقاتي با استفان هاوكينگ داشت و با وي گفتگو كرد كه به صورت نمادين در راستاي تعامل بين علم و دين بود .

3- سرعت يافتن تكفير و تفسيق : از ديگر نتايج جزميت اين مي باشد كه اشخاص جزم انديش از يك طرف به فكر و نظر خود جايگاهي عليحده و قداست قايل مي شوند و از طرف ديگر كساني را كه مخالف آنها فكر مي كنند در ورطه ضلالت و ناصواب بودن انديشه و عمل تصور مي كنند و با استفاده از حربه تكفير و تفسيق آنها را دفع مي كنند و در پي حذفشان بر مي آيند . مي گويند شخصي به يكي از مراجع تقليد گفته بود كه فلان طلبه در مورد شما سخنان ناروايي مي گويد ديگر به او شهريه ندهيد . آن مرجع تقليد در پاسخ گفته بود : مگر من جزو اصول دين مي باشم كه اگر كسي به من اهانت كرد يا مرا رد نمود از حيطه دين خارج شود يا صلاحيت دريافت شهريه نداشته باشد ؟ ! امام (ره) مي گويد : در حوزه كوزه‌اي را كه مصطفي از آن آب خورده بود آب كشيدند چون من فلسفه مي گفتم ! از بارزترين نمودهاي جزميت و جمود فكري خوارج مي باشند كه همين حربه تكفير و تفسيق از موثرترين سلاح هايشان بوده است و هر كه را مخالف خود مي ديدند اصلا مسلمان نمي شمردند و با بي رحمي تمام با وي برخورد مي كردند از ديگر مصاديق آن سلفيه و در دوره معاصر و هابيت مي باشد كه به آن تنگ نظري گرفتارند و اين دگم انديشي آنان نيز تبعات پرهزينه اي دارد . مع الاسف در مواردي تنگ نظري و نابردباري فكري و علمي به نوعي با غيرت ديني متراداف شده است و بعضاً كساني مانند طالبان حتّّي به نيت كسب ثواب از هيچ جنايتي فرو‌گزاري نمي كنند . اگر كسي در محضر قرآن باشد در مي يابد عبارات و واژه هايي مانند مدارا ، مهرورزي ، نرمخويي ، رفق، بردباري دوري از هتك حيثيّت با چه تأكيدي سفارش شده‌اند درحديث مي فرمايد: « من اهان لي و ليا فقد ارصد لمحاربتي » حتي زدودن بدي توسط خوبي و سخن گفتن به بهترين شيوه و« جدال احسن » توصيه شده است . امير‌المؤمين‌(ع) در عين حال كه آن برخورد را از خوارج مشاهده مي كند حق شهروندي را از آنان سلب نمي كند و سهم بيت المالشان را نيز پرداخت مي كند و وصيت مي كند كه پس از من نسبت به آنان خشونت روا نداريد و با آنان منازعه نداشته باشيد چه آنكه به طلب حق         در آيد و راه خطا پيمايد مانند آن نيست كه باطل را طلبد و بيايد و بدان دست گشايد . (نهج البلاغه ، خ 60 يا 61 بسته به اختلاف نسخ ) و در مورد قاتل خود نيز با علم امامت آنگونه كه نقل شده است مي فرمايد : «اريد حياته و يريد قتلي » ، (من زندگي او را مي‌خواهم ولي او مرگ مرا مي‌خواهد) . سعدي در ارتباط با مطلق انگاشتن خود و نفي كامل ديگران حكايتي مطرح كرده مي گويد :

يكي يهـود و مسلمان نــزاع مي كردند                چنان كه خنده گرفت از نـزاع ايشانم

به كينه گفت مسلمان گراين قبــاله من               درست نيست خدايــا يهـود ميـرانم

يهود گفت به تورات مي خورم سوگند                  وگر دروغ بگــويم چو تـو مسلمانم

گر از بسيط زمين عقـل منهـدم گردد                  به خودگمان نبـرد هيچكس كه نادانم

 

3- پيشداوري

مانع ديگر اخلاقي زيستن كه با دو مورد پيشين به نوعي همخواني دارد « پيشداوري » مي‌باشد. پيشداوري عبارت است از : « قضاوت ساخته و پرداخته درباره شخصي يا چيزي يا گروهي كه بدون بررسي عيني و استقراء شخصي و پي جويي كامل آن موضوع پيشاپيش در ذهن جايگزين و حكمفرما شده است » ، ( نقل از كتاب « و نمي دانند چرا » تأليف دكتر ناصرالدين صاحب الزماني ) . پيش داوري هم با رويكرد مثبت در عرصه مهرورزي ممكن است و هم با رويكرد منفي و در عرصه كينه توزي به صورت تصديق بلا تصور و قضاوت پيش از بررسي ممكن و متحمل است .

گر تو در چشم ارادت نگري جانب ديو                ديو اندر نظر افـرشته وش و حور لقاست

وگر از ديده انكــار به يــوسف نگري                   يوسف اندر نظرت زشت رخ و نازيباست

                                                                                                                   سعدي

مي گويند دو طايفه با هم منازعه ديرين داشتند روزي دو نفر از يكي از طائفه هاي متخاصم شخصي از طايفه ديگر را مي بينند و او را با چاقو مي كشند . پس از كشتن او وقتي در كنار آب چاقوي خود را مي شستند يكي به ديگري مي گويد: « ملعون گناهشم هم برايمان معلوم نشد! ».

پيشداوري غالباً نتيجه ميراث گذشتگان و حبّ و بغض اطرافيان است كه در ذهن نقش مي‌بندد و عجيب است كه به تعبير « پائولو كوئيلو » در كتاب « عطيه برتر » : كساني كه خود را اهل فضيلت و تقوا مي دانند بيشتر به اين عادت مبتلايند! براي رها شدن از ورطة پيشداوري بايد از قضاوت عجولانه پرهيز نمود و توجّه داشت كه انسان به لحاظ طبيعي « عجول » مي باشد آنگونه كه قرآن مي فرمايد : « و كان الانسان عجولاً » ، ( اسراء ،‌11) . همچنين آنگونه كه اولياي دين و عرفا توصيه كرده اند در تزكيه روح ، روان پالايي ، جهاد با نفس و تلطيف سريره كوشا بود و همواره نسبت به اعمال و افكار خود حساسيت داشت و بدون بررسي از اظهارنظر خودداري نمود ، مخصوصاً توجه داشت كه ذهنيت ها و رسوبات فكري موجب داوري تعصب آلود نشود. دكتر شريعتي مي گويد: « خدايا كمكم كن وقتي مي خواهم درباره راه رفتن كسي قضاوت كنم كمي با كفشهاي او راه بروم »، همچنين احتمال خطا و اشتباه به زعم و گمان خود قايل بود و تصورات خود را مطلق ندانست در غير اينصورت ذهنيت موجب قضاوت خواهد شد .

پيش چشمت داشتي شيشه كبود                زآن همه عالم كبودت مي نمود

                                                                   مثنوي معنوي ، دفتر اول ، بيت : 1329

وقتي از اين رسوبات و پيش فرضها رهايي حاصل شود قضاوت هم فرق خواهد كرد . ابن عربي در كتاب « ترجمان الاشواق » كه مجموعة اشعارش مي باشد مي گويد:

لقد كنتُ قبل اليوم انكر صــاحبي                   ادا لــم يكن دينـي لدينـه داني

و قد صـار قلبي قابلا كلّ صورة                      فمـرعي لغزلان و ديـر لــرهبان

و بيت لاوثــان و كعبة طــائف                        و الـواح توراة و مصحف قرآن

ادين بدين الحب انّـي تــوجهت                      ركــائبه فالحب ديني و ايماني

شهريار نيز در نفي نگاه از پشت شيشه اوهام و پندارها مي گويد:

روزي اگر به چشم تو بينند اين جهان                    ديگر به سينه اي نبود كينه اي نهان

و در اين مرحله انسان به سطحي از معرفت مي رسد كه مي گويد: « جهان مراست وطن مذهب من است محبت ». صائب گويد :

اين ما و من نتيجه بيگــانگي بود                صد دل به يكدگر چو شود آشنا يكي است

در چشم پاك من نبود رسم امتياز                در آفتاب ســايه شـاه و گــدا يكي است

شايد اين ابيات از بوستان سعدي نيز فارغ از ارزش داوري در رابطه با صدق محتوايي به نوعي با پيشداوري ارتباط داشته باشد كه مي گويد:

نــدانم كجــا ديــده ام در كتــاب                    كه ابليس را ديـد شخصي بـه خـواب

بـه بالا صنوبر به ديــدن چــو حـور                 چو خورشيدش از  چهره مي تافت نور

فرا رفت و گفت اي عجب اين تـويي               فـرشتــه نباشــد بديــن نيكــويـي

تو كـاين حسن داريي بـه حسن قمر              چــرا در جهــاني به زشتــي سحـر

شنيد اين سخـن بخت بــرگشته ديو               بــه زاري بــرآورد بانــگ و غـريو

كه اي نيكبخت اين نه شكل من است            وليكــن قلــم در كف دشمـن است

                                                                                             بوستان سعدي ، باب اول

                                                                                                         الحمدلله رب العامين

+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۷ و ساعت 23:18 |