چنین انسانی شبش، شب قدر است و روزش یوم الله. زمانش یک زمان غنی شده می باشد چنانکه قرآن در مورد حضرت سلیمان (ع) می فرماید: هر روز معادل دو ماه حرکت می کرد «وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلْنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ... »؛(سبا ؛12) می تواند شبش بهتر از هزار ماه یعنی معادل یک عمر پُر پیمان باشد، جانش گرم و روشن باشد و گرمی، روشنی، سلامت، شادی و ابتهاج را به اطراف ساطع سازد و این روش و صیرورت می خواهد:
تو لیله القبری، برو تا لیله القدر می شوی چون قدر مرا رواح را کاشانه شو کاشانه شو
رو سینه را چون سینه ها هفت آب شوی از کینه ها آنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
دیوان شمس ؛غزل:2131
مولانا در بیت اخیر می گوید:سینه را از کینه هفت آب بشور تا هیچ آلایشی در آن نماند . قرآن می فرماید : «وَلَا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِینَ آمَنُوا»؛ (و کینه کسانی را که ایمان آوردهاند، در دل ما جای مده). یک دست باشیم و کینه کسی را در دل نداشته باشیم ؛ بر فرض اگر اختلافی هم باشد قابل حل است اینطور نیست که ما خودمان را مبتلا کنیم به کینه که دهها خطر را به همراه دارد، نه خاطرات مطلوبی برای انسان میگذارد نه وقت ارزشمندی و نه آرامش خاطری . این طهارت از کینه همان است که خداوند به بهشتیان میدهد. ممکن است درون بهشتیان قبل از ورود به بهشت غل و کینه ای باشد اما با این کینه وارد بهشت نمی شوند ظاهرا اول شستشویی [متناسب با آن نشئه و مقام] در درون این ها ایجاد می شود؛ قلبها تطهیر می شوند که هیچ کس به یاد کینه دیگری نباشد و همه اینها را از یاد بهشتیان می برند. اهل ایمان همین معنا و مطلوب [ هماهنگی و عدم وجود کینه که بهشتیان در بهشت برخوردارند] را از خدا طلب میکنند تا هماهنگ با نظام هستی و بهشتیان باشند.
وقتی دل از دشمنی و کینه ورزی تهی شد آدمی در همین دنیا بهشتی می شود ؛ چنین کسی چون جانش زلال شده است [جمله جان و لایق جانان شده است ]، هستی را در خور مهر می بیند ؛ وقتی ما از شخصی بدگوئی می کنیم یا کسی را زشت می بینیم در واقع قسمتی از خودمان را در وی جلوه گر می بینیم و چنین کسی چون همۀ وجودش پاک شده است نگاهش نیز زیبا و زیبابین می گردد. با زیبا شدن لحظه ها زندگی اش نیز زیبا می شود ؛ نو می شود و از کهنه بینی و اندراس وجودی فاصله می گیرد: «نو شدن حالها رفتن این کهنه هاست.»
نوبت کهنه فروشان در گذشت نو فروشانیم و این بازار ماست
چنانکه در ابتدای مقال آمد:هستی و طبیعت را از خود متاثر می سازد:
نوبهاری کو جهان را نو کند جان گلزارست اما زار ماست
دیوان شمس ؛غزل:424
آنچه پیشتر داشت رها می کند و رها می شود و چیزی برای مقایسه ندارد که در صورت احساس برتری ظاهری دیگران او را به ملالت کشاند ؛ هر لحظه برایش تازه می شود مانند گنجشکِ لب پنجره که از شادی دمیدن صبح هیجان زده است و مانند کودکی خردسال که در لحظه زندگی می کند ؛ از هیجان و طراوت لبریز می شود ؛ گذشته را به عدم می سپارد و به تماشای تجربۀ جدیدی که در مقابلش رخ می دهد می نشیند؛هاله جمال برایش گسترش می یابد و جان و جهانش را لبریز می سازد. خدایش نیز تازه می شود.
بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری هر لحظه مرا تازه خدای دگرستی
وقتی تحول در احساس ؛ تعقل و تاثر تصعید شده د رحد نصاب انسانی در شخص یا جامعه جمع شد ؛ اسارتها و بردگی های آدمی در برابر عوامل طبیعی و محیطی ؛ مواجهه با بنی نوع انسانی و هوا و هوسهای طبیعی و حیوانی مبدل به آرادی و اختیار می شود و شخصیت انسان در مسیر تکامل و استعلا قرار می گیرد . نقل است در یکی از مسافرتها دیدند پیغمبر (ص)دارد آسمان را نگاه میکند، به حضرت عرض کردند چرا آسمان را نگاه میکنید؟ فرمود منتظرم ببینم چه وقت آفتاب از دایره نصفالنهار میگذرد تا نماز بخوانیم. بعد حضرت (ص) این جمله را نقل کرد که ما قبلاً شتربان بودیم الآن شمسبانیم ؛ زمینی "بودیم" آسمانی "شدیم"!در احادیث آمده : «المرء یطیر بهمته »؛ انسان با همتش پرواز می کند اهل معرفت گویند : این اوج گرفتن مجازی نیست بلکه برای اولیای خدا حقیقی و عینی است :
تازه کن ایمان نی از گفت زبان ای هوا را تازه کرده در نهان
تا هوا تازهست ایمان تازه نیست کین هوا جز قفل آن دروازه نیست
کردهای تاویل حرف بکر را خویش را تاویل کن نه ذکر را
مثنوی ؛ دفتر اوّل
پیامبر (ص) فرماید: «انّیاَبِیْتُ عِنْدَ رَبِّیْ یُطْعِمُنِیْ وَ یَسْقِیْنِیْ»؛ (شب را نزد پروردگار خویش گذراندم، و او مرا اطعام نمود و شراب [معرفت] نوشانند ) می فرماید: من مهمان خدایم ، در نزد خدا بیتوته می کنم ، از غذای خدا و آشامیدنی های الهی بهره می برم . این مقام برای نبی اکرم هست .(عوالی اللآلی ؛ جلد 2 ؛ صفحة 233 ؛ باب صوم )
ومولوی در شرح و تبیین حدیث در حکایت : "از علی آموز اخلاص عمل" گوید:
امت احمد! که هستید از کرام تا قیامت هست باقی آن طعام
چون ابیت عند ربی فاش شد یطعم و یسقی کنایت زاش شد
و باز در ادامه ؛ مثل فراز پیشین که گوید :
کردهای تاویل حرف بکر را خویش را تاویل کن نه ذکر را
می گوید:
هیچ بیتاویل این را در پذیر تا در آید در گلو چون شهد و شیر
مثنوی ؛ دفتر اوّل
چنین بنده ای در مقام تفویض و رضا سر می نهد و دل و دیده را به جلوات بدیع جلا می دهد:
بغداد همان است که دیدی و شنیدی رو دلبر نو جو چه دربند قدیدی
زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی باقی، همه دیک آن مزه دارد که چشیدی
این خلق چو چوگان و، زننده ملک و بس فاعل همه او دان، به قریبی و بعیدی
دیوان شمس ؛غزل:3182
او دنبال قدید و غذای کنسرو و نگهداری شده نیست ؛ تازگی را می طلبد و تجربه می کند . مولانا گوید: عنکبوتان مگس قدید کنند و او انسان است نه عنکبوت.
آخر آدمزادهای ای ناخلف چند پنداری تو پستی را شرف
چند گویی من بگیرم عالمی این جهان را پر کنم از خود همی
گر جهان پر برف گردد سربسر تاب خور بگدازدش با یک نظر
پرورد در آتش ابراهیم را ایمنی روح سازد بیم را
از سبب سوزیش من سوداییم در خیالاتش چو سوفسطاییم
مثنوی ؛ دفتر اول
مولانا می گوید: لحظه را سرشار کن چه در بند قدیدی؟! خودت را از هستی سرشار کن و شادجان باش ؛ تا وقتی جان دگرگون نشده باشد، نمي توان شاهد دگرگوني هاي بيرون شد . تاسف گذشته نامطلوب و نگرانی آینده نامعلوم را باید از دل زدود تا لحظه خوش شود و در ادامه آینده نیز به لطف حق به گونه ای مطلوب رقم خورد و گذشته را ترمیم کند.
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دلافروز خوش است
از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است
خیام ؛ رباعی :19
ابن الوقت ؛ بلکه ابوالوقت به تعبیر تزویه شاعر چینی: «فاتح زمان» شد چنانکه می گوید: مرد جوان! هر لحظه عمرت را فتح کن.
ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن ذکر فردا نسیه باشد نسیه را گردن بزن
سال سال ماست و طالع طالع زهرهست و ماه ای دل این عیش و طرب حدی ندارد تن بزن
شاخهها سرمست و رقصانند از باد بهار ای سمن مستی کن و ای سرو بر سوسن بزن
دیوان شمس ؛غزل:1958
الحمد لله رب العالمین
