هو
مولانا جلال الدین عارف و شاعر قرن هفتم هجری در مقطعی می زیست که سنّت تبیین عقاید در قالب داستان رواج گسترده یافته بود ؛ عطار ( ۵۴۰ – ۶۱۸ هجری قمری ) منطق الطیر را سروده و شیخ شهاب الدین سهردوردی (۵۴۹–۵۸۷ ق / ۱۱۵۴–۱۱۹۱ م) مفاهیم عرفانی را در قالب تمثیل به شیوائی مطرح می نماید ؛ گویا از اندیشه های سیاسی گرفته تا مباحث فلسفی و عرفانی ، تبیین اندیشه در داستان واضح تر و ادراکش سهل تر به نظر می رسید. مولانا در مثنوی معنوی ؛این به تعبیر استاد همائی و دکتر زرین کوب : «بزرگترین اثر عرفانی عالم در تمام اعصار»،خواه به تبعیت از این سنت دیرین، خواه طبق رسمِ مألوف، مجالس وعظ و خواه به اقتضای محتویات مثنوی که مشتمل است بر زبده معارف انسانی، بیان ظَهر و بطن آیات و احادیث، عمده مباحث حکمت و کلام، عصاره ی مواریث عرفانی، برای بیان مقاصد خویش و برای تعمق عبرت مخاطبان؛متلها و داستانهای رایج را به کار می گیرد و بعضا در قالب تمثیل در می آورد و مفاهیم ذهنی را به فهم عموم نزدیکتر می کند، زیرا شرح پاره ای از این مفاهیم بی وساطت تمثیل دشوار می نماید از این رو مولانا غالباً نکات عرفانی و مواجید روحانی را در قالب رمز و تمثیل مطرح نموده ؛تا فهمشان سهل تر گردد . تجربه های خود را با شهد و انگبین آمیخته و قندیلی به غایت دیدنی درست کرده است.
جوشش دریای معنی در جان مولوی، نه امکان سکوت به او می دهد و نه مجال تراش دادن واژگان به این خاموش پرگفتار. در پی این است که" حرف و صوت و گفت" را بر هم زند و بی این سه از معارف گوید . الفت دیرین این واعظ و خطیب پیشین با شیوه خطابه؛ مولانا را در راستای خدمت بیان مفاهیم در قالب حکایت برانگیخته است چنانکه گاه حکایتی مطرح می کند و در میان آن حکایتی دیگر و در بطن دومی حکایت سوم و... بدون اینکه سررشته سخن از ذهنش خارج شود و در قالب آن تمثیلات دریائی از مفاهیم و معارف سرریز می کنند:
این کلیله و دمنه جمله افتراست ورنه کی با زاغ لکلک را مریست
ای برادر قصه چون پیمانهایست معنی اندر وی مثال دانهایست
دانهٔ معنی بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
مثنوی معنوی ؛ دفتر دوّم
در حکایت پادشاه و کنیزک مولانا می گوید: آدمی در شکارگاه دنیا در پی صید مطلوب ها و مرادهای خویش است غافل از اینکه هر نوش دنیا به نیشی و هر کام دنیا به حرمانی درآمیخته است ، و چون آدمی به بلائی گرفتار آید ابتدا چشم بر اسباب و ابواب طبیعی می دوزد و می پندارد با فراهم آوردن آنها نجات و رهائی قطعی است در حالی که چنین نیست چون آدمی از علل و اسباب و اشخاص نومید می شود رو به تضرع و نیایش می آورد و در این حال اگر قلبش صادقانه بشکند و انکسار قلب پیش آید دعایش به اجابت رسد و حاجتش روا گردد ." الهی اگر یکبار دلم را بشکنی از من چه بشکن بشکنی"
مولانا ضمن این حکایت عشق را از حد تعریف خارج می داند و این زبان را از بیان آن قاصر می شمرد و می گوید : عشق مجازی ، عاقبت ما را به عشق حقیقی راهبری می کند. چون عشق صورت ساز است و آدمی یکچند با صورت نرد عشق می بازد اما وقتی که آن صورت به زوال رفت در آن موقع عشق آدمی بدآن صورت به محاق می رود . عاقل واقعی کسی است که از معشوق صورتی و رنگین فارغ شود و به معشوق حی و پایدار عشق ورزد .
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس آهوی وحشی را ازین خوشتر نمی گیرد
مأخذ حکایتِ پادشاه و کنیزک مثنوی، به احتمال زیاد، حکایتی است که علی بن ربَّن طبیب ایرانی در کتاب فردوس الحکمۀ نقل کرده و در منابع دیگری نیز مضمون حکایت آمده، از جمله شبیه آن، حکایتی است که ابو محمد عبدالله بنمسلم بن قتیبه دینوری که معاصر علی بن ربّن بوده در کتاب عیون الاخبار (طبع مصر، ج14، ص 133-131) ذکر کرده و این نحوه استفسار و معالجه را به حارث بن کلده ثقفی، طبیب عرب در اواخر دوران جاهلیت نسبت داده با این تفاوت که طبیب عرب نه با گرفتن نبض که به وسیله باده نوشاندن به بیمار، علّت بیماری او را تشخیص داده است. همچنین نظامی عروضی در کتاب چهار مقاله این نحوه مداوا را به ابن سینا در معالجه بیماری یکی از خویشان قابوس بن وشمگیر از امراء آل زیار نسبت میدهد و ابوعلیسینا نیز در کتاب قانون مینویسد که مریضی را اینگونه درمان کرده است. سید اسماعیل جرجانی طبیب معروف قرن ششم در کتاب ذخیره خوارزمشاهی نیز اینگونه معالجه را به ابنسینا نسبت میدهد. [در شرح ابیات اشاره شد]
«نیکلسون» در شرح مثنوی معنوی نویسد: این داستان که به طریق تمثیل، صفا یافتن روح از عشق را شرح میدهد سلامان و ابسال جامی را به یاد میآورد. (شرح مثنوی، ج1، ص28). آنچه در منابع فوقالذکر [و شاید منابع دیگر] نقل شده کلیات و مشخصاً نحوه معالجه کنیزک توسط حکیم الهی میباشد وگرنه نکته یابی و نتایج گرفته شده از حکایت حاصل ذهن جوّال و موّاج مولانا میباشد که از آتش، آب گوارا بیرون میآورد.
پرورد در آتش ابراهیم را ایمنی روح سازد بیم را
از سبب سوزیش من سوداییم در خیالاتش چو سوفسطاییم
مثنوی معنوی ؛ دفتر اوّل
و سزاوار است این مصرع از مثنوی ، خطاب به مولانا گفته شود که: « اینچنین میناگریها کار توست.»
در تطبیق شخصیتهای داستان، نظرات مختلفی مطرح شده است ، از جمله آنها عبارتند از:
تطبیق اوٍل : نیکلسون گوید: پادشاه، روح یا عقل جزئی را نمایش میدهد. کنیزک، نفس حسّی یا نفس حیوانی است که عشق شدید او به زرگر [لذائذ دنیوی] را طبیب الهی، یا عقل کل تجسم یافته به صورت مرشد کامل، کشف و معالجه میکند تا اینکه او بار دیگر به سوی پادشاه روحانی باز می گردد و با مقصود حقیقی عشق خود وحدت مییابد. (نیکلسون، شرح مثنوی، ص28)
تطبیق دوم :دکتر زرین کوب نویسد: در این حکایت: کنیزک، نماد روح، زرگر نماد تعلّقات و زرق و برق عالم حسّی است. طبیب الهی حُکم پیر را دارد که این تعلّقات را در وجود سالک از بین میبرد یا به مجرای درست می اندازد. (عبدالحسین زرین کوب، با کاروان اندیشه، ص9-14)
تطبیق سوم : مراد از شاه، سالک. کنیز، نفس. طبیب الهی مرشد و پیر. زرگر، تعلّقات مادّی و طبیبان، عقل گرایان میباشند که اصالت را به عقل ابزاری میدهند. سالک در گام اول سلوک، به شناخت نفس میپردازد و آنگاه که از بیماری نفس باخبر میشود در پی معالجه برمیآید. عقل نمیتواند جواب درستی به سالک بدهد و سالک از خداوند مدد میجوید، دعایش مستجاب میشود و خداوند مرشدی میفرستد تا او را از ظلمات نجات دهد. مرشد، نفس سالک را مورد بررسی قرار میدهد و متوجه میشود تعلّقات دنیوی، نفس را به خود مشغول داشته، اسباب کامجویی از دنیا را بیشتر برای وی مهیّا میسازد و چون برخورداریهای دنیوی نتیجهای جز یکنواختی و ملال خاطر یا زوال ندارند سالک پس از مدتی از جاذبه های دنیوی و جلوههای فریبنده آن دلسرد میشود و نفس خود را از هواهای درونی می رهاند.
تطبیق چهارم این می تواند باشد که : مراد از شاه، روح. کنیز، نفس، طبیب، عشق، زرگر، تن و طبیبان درباری عقل میباشند. روح در سیر و سلوک با مانعی به نام نفس امّاره مواجه است، کنترل نفس و به قید کشیدن آن موجب پیدایش جهانی فراسوی این زمین خاکی برای روح میگردد. هرچند روح در ارتباط با عقل است ولی عقل نمیتواند آنگونه که باید او را اوج دهد. « عقل رهبر و لیک تا درِ او» روح که از جنس عالم بالاست از مبداء اعلی یاری میجوید و عشق به یاری روح میرسد. نَفس به خاطر همنشینی و دلبستگی با جسم نمیتواند دل از تن برگیرد و به مرتبه فنا برسد.عشق پیش میآید و نوری به روح میافکند، پس نفس از تن، دل برمیگیرد و خود به مکانی پرواز میکند که روح در آن آرام و جاودانه است.
تطبیق پنجم اینگونه میتواند باشد که مراد از شاه، عشق. کنیزک، مولانا. طبیب الهی، شمس تبریزی. زرگر، علوم دنیوی و به اصطلاح علم قال. طبیبان درباری، انگیزش تدریس و ارشاد در مدرسه است. شاه، کنیزک را برمیگزیند تا با او مأنوس باشد، اما در او دلبستگی به علوم دنیوی را احساس میکند و ابتدا او را به مدرسه و تدریس (طبیبان درباری) وامیگذارد. مولانا در تدریس و وعظ و ارشاد بهبودی نمیبیند و بلکه حالش بدتر میشود : « گشت رنج افزون و حاجت ناروا.» پس عشق از مبداء اعلی کمک میجوید و خداوند شمس تبریزی را در قالب یک طبیب الهی به یاری میفرستد. شمس در ملاقات با کنیزک (مولانا) در مییابد که بیماری او، دلبستگی به علم قال میباشد و اسبابی فراهم میآورد تا مولانا از این علوم دل برکَند.
تطبیق ششم اینکه: شاه، عقل جزئی میباشد و کنیزک، نفسی جزئی و زرگر، دنیا و حکیم، عقل کلّی. از آنجا که عقل جزئی به نفس تعلّق دارد و نفس تعلّق به دنیا. کنیزک به زرگر سمرقندی دل میبندد و حکیم موجبات دلسردی کنیزک از دنیا را فراهم میآورد.
تطبیق هفتم اینکه: شاه، عقل نظری میباشد و حکیم غیبی،روح القدس. کنیزک عقل عملی و زرگر نماد نفس میباشد. حکیم الهی با تأییدات الهی «ایدناه بروح القُدس»، (بقره،87 و 253) کنیزک را از تعلّق و دل سپردگی به زرگر رهایی میبخشد.
تطبیق هشتم اینکه : مراد از شاه، روح. کنیزک، نفس. زرگر، دنیا و پزشکان، شیوخ مزوّر و دنیاطلب میباشند که «چون به خلوت میروند آن دیگر میکنند.»
تطبیق نهم: شاه، روح. طبیبان مغرور، عقل جزوی. کنیزک، نفس. زرگر، دنیا و حکیم الهی، عقل کلّی میباشد که کنیزک را از دل سپردن به زرگر که نماد جاذبههای دنیوی میباشد رهایی میبخشد.
موارد فوق که در شروح مثنوی مطرح شده در عین محتمل بودن بعضاً با شالوده فکری و معرفتی مولانا انطباق زیادی ندارند.
تطبیق دهم: درواکاوی شخصیت های قصه از منظری می توان گفت :
پادشاه : نماد روح معنوی ، روح قدسی و سلطان روح است ؛ کنیزک :نماد جسم مادی و قفس تن و نفس حیوانی می تواند باشد .طبیبان : رمز مدعیان بی خبر و نا آگاه از اسرار عشق و حقیقت ، علمای قشری و ظاهر بین هستند. حکیم : رمز پیر راز آشنا و راهنمای حقیقی و آگاه به اسرار عشق می باشد . رسولان : رمز قوای ادراک و دریافت و عقل و فهم می باشند. زرگر : رمز نفس مادی که طالب حطام دنیایی و پیرو هوا و هوس است .
تطبیق یازدهم : نظر استاد دکتر مرتضوی میباشد که در کتاب جهان بینی و حکمت مولانا مرقوم داشته است :از نظر استاد، در تمثیل پادشاه و کنیز ، محور اصلی «تحول تکاملی» و «استکمال روحی و عرفانی انسان» و «تصفیه عناصر مختلط عشق و احساس و خرد انسان از پرتو معرفت موهبتی» است و بنابراین «شاه» و «کنیزک» و «زرگر» و «طبیب الهی» در واقع عناصر و عوامل درونی انسان و به عبارت روشنتر «عناصر اربعه موجود در درون فرد واحد» و جنبههای گوناگون احوال و جدالهای درونی یک انسان سالک محسوب میشوند... «شاه» نماینده جامع انسان است با همه نیروهای آشکار و نهفته و بالفعل و بالقوه لاهوتی و ناسوتی و معرفت و جهل ژرف بینی و ظاهربینی و برخورداری و محرومیت از هدایت الهی و کنیز و زرگر و طبیب، هرسه در درون او و مظاهر گشایشها و فروبستگیهای ابواب معرفت و عشق حقیقی به روی او هستند. «کنیز» همان عنصر لاهوتی بیهوش شاه است که حوادث و سرنوشت او را از معشوق حقیقی غافل ساخته و اصل و موطن و معشوق راستین فراموشش شده و فقط همین قدر میداند و به طور مبهم احساس میکند که عاشق کسی و از آن کسی است یعنی انگیزه طلب و عشق را در فطرت خود احساس میکند ولی مطلوب و معشوق را گم کرده و در دام سادهترین و نزدیکترین و آسانترین مقصد و مقصود یعنی «زرگر» گرفتار آمده ...
«زرگر» مظهر و رمز همه جلوههای کاذب و مطلوبهای موهوم و اهداف و مقاصد فریبنده «محدود و بی ارزش» است که هریک در زمانی و در شرایطی خود را به جای معشوق حقیقی و هدف عالی سیر و سلوک روحانی انسان وانمود میکنند و روح معصوم و خام انسان طالب کمال و جویای عشق نامیرا را به دنبال خود میکشند و درون و بیرونش (جان و دل تشنه و عمر عزیز کوتاه) را تباه میسازند...
حکیم الهی یا طبیب الهی یا سروش رهنما همانا رویش درونی و معرفت و آگاهی فطری و حقیقی (بر رُسته نه بربسته) و از قوه به فعل آمدن «پتانسیل» زبر آگاهی نهفته و مدفون در دل و ذهن انسان است که چون از قوّه به فعل آمد راه و روش و طریق شناخت و «آناتومی» سابق الذکر را به انسان میآموزد. عشقهای اصیل و بزرگ که حصولش تصادفی و موهبتی است خود عمدهترین و قاطع ترین عامل این معرفت و شناخت و نیرومندترین وسیله تشخیص تصمیم در برابر وساوس کاذب و فریبهای ظاهرالصلاح عقل استدلالی است... همه چیز در نهایت امر به درون ما و دل ما و استعداد و ظرفیت ما مربوط میشود. چنانکه شاه و زرگر و کنیز و طبیب الهی نیز در درون ما زندگی میکنند. (سید منوچهر مرتضوی، حکمت و جهان بینی مولانا، ص204 – 207)
نتیجه نهایی اینکه : حکایت پادشاه و کنیزک، وصف حال مولاناست «خود حقیقت نقد حال ماست آن» مراد از شاه مولانا میباشد و مراد از کنیز جان وی میباشد. مولانا به آستانه چهل سالگی رسیده است و روحش بیقرار، دغدغه روزمرّگی جانش را میآزارد، احساس می کند که جانش گرفتار الفاظ و عبارات شده و کمال و بالندگی مطلوب را در خود مشاهده نمیکند، به دعا و نیایش مشغول میشود و شمس در جُمادی الثانی سال 642 مولانا را ملاقات میکند و در مصاحبت با مولانا تعلّقات را از وی میگیرد. آنچه موجب گرانجانی مولانا شده بود از وی جدا میسازد و زمینه را برای اعتلا و بالندگی روح مولانا فراهم میآورد. شاید بتوان گفت حکایت پادشاه و کنیزک از منظری با آیات سوره مبارکه شمس قابل تطبیق میباشد که خداوند پس از 11 قَسم میفرماید: «و نفس وماسوّیَها . فالهمها فجورها و تقویها. قد افلح من زکّیها . و قد خاب من دسّیها»، (شمس، 7-10) «تزکیه» به معنی تنمیه و بالنده ساختن است . «جان» مولانا لاغر و مانند مویی باریک شده بود. « آن کنیزک از مرض چون موی شد.» و مولانا نگران جان خود میباشد که عُمر میگذرد و «فرصت سبز حیات» سپری میشود و جان چنانکه باید، فربه نشده است. الفاظ و عبارات و مفاهیم بر جان مولانا سنگینی میکنند و همه آنچه را که برخوردار است وِزر و وبال میبیند و به این رسیده است که به واقع دستش خالی است! « بنگر ز جهان چه طرف بربستم من؟» میبیند آنچه از آن برخوردارست از سنخ داشتههای عاریتی است نه حقیقی ، «داشتن» است نه «بودن» و «شدن» آموختهها چنانکه باید با جانش آمیخته نشدهاند. فقیه ، مفتی ، مفسّر ، متکلّم و شیخ الاسلام شده است، قرآن را به خوبی تفسیر میکند حتی چنانکه گفته اند یکبار تفسیر سوره حمد شش ماه طول میکشد ولی مولانا احساس میکند حتی علم تفسیر نیز حجاب و حایل شده است. اینها در مرتبهای که مولانا قرار دارد [و این را با فِراست و بینش والا احساس میکند ] برایش به هیچ روی قانع کننده نیستند. مولانا طالب دیدار و مشاهده است: «کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست» و دنبال استادی است که « مبداء میل» او را عوض کند. گرایشهایش را سمت و سویی دیگر دهد و بلکه گرایشها را به رهایش تبدیل سازد و خداوند دعاها و نیایشهای مولانا را اجابت میفرماید و شمس را می رساند.
شاد باش و فارغ و ایمن که من آن کنم با تو که باران با چمن
شمس به مولانا هیچ نمیدهد بلکه آنچه مولانا را گرفتار کرده بود از جان وی میگشاید و او را سبکبار و سبکبال میکند. جانی را که مُشرف به موت بود حیاتی دوباره میبخشد و عاشق میکند.
مرده بودم زنده شدم، گریه بودم خنده شدم دولت عشق آمـــد و من دولت پاینده شدم
علائق مولانا را تغییر میدهد، مذاق و مزاج او را دگرگون میکند و چشم اندازهای بدیع و بیسابقهای فراروی مولانا میگشاید. شمس تبریزی عبارت عمیق و قابل توجهی دارد و گوید : «به هرکه روی آورم روی از جهان بگرداند.» شمس با مولانا نیز چنین کاری میکند علائق مولانا را تغییر جهت میدهد، میگوید «شمع» و «قبله جمع» شدی! باید خود را از قید مرید و شهرت و تدریس رها کنی به فکر «تغریس» مطالب در جان خودت باشی نه تدریس به دیگران. تدریس نیز فی نفسه نوعی حجاب و حایل است حتی در مواردی تدریس عرفان و تفسیر قرآن
منصب تعلیم نوعی شهوت است هر خیال شهوتی در ره بت است
مثنوی معنوی ؛ دفتر چهارم
و به سانطبیبی حاذق، «جان» مولانا را زندگی دوباره میبخشد آنگونه که قرآن میفرماید: « فلنحیینّه حیاۀً طیّبۀ» ، (نحل، 97). پس از مولانا از قید و بند الفاظ و مفاهیم آزاد و به شادی و ابتهاج واقعی میرسد. «طرب اندر طرب» و «فرح بن الفرح» میشود و چشم اندازهای معنوی و متعالی فرارویش گشوده میشوند.
من طربم طرب منم زهره زند نوای من عشق میان عاشقان شیوه کند برای من
عشق چومست وخوش شود بیخود و کش مکش شود فاش کند چوبیدلان بر همگان هوای من
من سر خود گرفتهام من ز وجود رفتهام ذره به ذره می زند دبدبه فنای من
دیوان شمس ؛غزل:1825
نقل است که یک روز مولانا کتاب معارف پدرش بهاء الدین ولد را در دست داشت و مطالعه میکرد. شمس آن کتاب را از وی میگیرد و به آب میاندازد. مولانا با ناراحتی میپرسد چرا این کار را کردی؟ این کتاب ارزشمندی بود که از پدرم به یادگار مانده بود و چند نسخه بیشتر از آن یافت نمیشود! شمس میگوید : اینها را رها کن! این کتاب هم اگر در دلت برای خودش جا باز کند حجاب و حایل میشود و تو را گرفتار میکند.(نقل به مضمون)
از نظر مولانا همه اعیاد، عید قربان میباشند زیرا که وقتی انسان از داشتههایش دِل برمیکند و آنها را قربانی میکند در واقع به حقیقت عید رسیده است. دیگر آزاد و رها میشود. قید و بندها را باز میکند و اوج میگیرد. آنگونه که در احادیث نقل شده است: «المرء یطیر بهمّته»
از خاک کَنده میشود و در افلاک سیر میکند. اگر آزادی واقعی باشد، شادی هم به دنبال آن خواهد آمد و رهایش واقعی نیز در نادلبستگی است.مولانا در ارتباط با انبیاء و ارسال رسل گوید :
چون به آزادی نبوّت هادی است مؤمنان را ز انبـیــاء آزادی اسـت
ای گروه مؤمــــنان شــادی کنید همچو سرو و سوسن آزادی کنید
مثنوی معنوی ؛ دفتر ششم
الحمدلله رب العالمین
