.    اا


                                                               هو
 از موانع مهم سلوک که موجب گرفتاری انسان می گردد و توان اوج گرفتن را به شدت سلب می کند حجاب انانیت و منیت می باشد . 
در قرآن «حجاب» به صورتهای متفاوت هشت بار ذکر شده و کلمات مترادف با آن نظیر «ستر»، «قفل»، «اکنّه»، «طبع» نیز آمده است. از منظر عرفانی حجاب آن حایل و مانعی است که بین انسان و خدا فاصله می اندازد.
خداوند از بندگان فاصله ای ندارد «هو معلکم اینما کنتم» و به ما نزدیک است چنانچه می فرماید: «فانّی قریب» و انسان است که با آمال و اعمال خود، موجب دور شدنش از خداوند می گردد.
یار نزدیکتر از من به من است                      وین عجب بین که من از وی دورم
امام سجاد (ع) در دعای ابوحمزه عرض می کند: " أنَّ الرّاحِلَ إلِیكِ قَرِیبُ المَسافَه وَ أنَّكَ لا تَحْتجِبُ عَنْ خَلْقِكَ إلا أنْ تَحجُبَهُمُ الأعمالُ السَّیِّئَهُ دُونَكْ."
حجاب مانع بین انسان و خدا مصادیق و انواع گوناگونی دارد که برای هر کسی فرق می کند ولی ضخیمترین آنها که به نوعی علّت العلل محسوب می شود حجاب انانیت است که عارفان به آن حیض الرجال نیز می گویند که با آن عبادت پذیرفته نمی شود.
تا یک سر مویی از تو هستی باقیست                   اندیشهٔ کار بت‌پرستی باقیست
گفتی بت پندار شکستم ؛ رستم                          آن بت که ز پندار شکستی باقیست
                                                                                        سعدی ؛ رباعی:7
چه «مستی هستی» و پنداشت موهومِ خود، موجب خودپرستی و مانع خداپرستی می گردد. اولین شرط سلوک نیز خارج شدن از این وادیِ پرخطر می باشد: «وَمَن یَخْرُجْ مِن بَیْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلى اللّهِ وَکَانَ اللّهُ غَفُورًا رَّحِیمًا »، (لنساء ؛100 )
پاداش کسی که در راه حق به هجرت رود و مرگ را ادراک نماید برخداوندست. شاید مراد از این موت همان موت ارادی است که برای سالکان طریق الی الله قبل از موت طبیعی تحقق می یابد که حضرت امیر (علیه السلام) فرماید: موتوا قبل أن تموتوا. پیش تر از مرگ خود ای خواجه میر                       تا شوی از مرگ خود ای خواجه میر موت اختیاری همان اعراض از متاع دنیا و طیبات آن و امتناع از مقتضیات نفس و لذات آن و عدم اتباع هوای نفس است و لذا برای سالک با موت چیزهایی کشف می شود که برای میت به موت طبیعی محقق می گردد و این موت ارادی و موت طبیعی را تعبیر به قیامت صغری نیز می کنند.
بمیر ای دوست قبل از مرگ اگر می زندگی خواهی
که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما
در تنبیه فصل نهم از مقدمات شرح قیصری بر فصوص الحکم در اقسام قیامت و انواع موت، در مورد موت ارادی در ازای موت طبیعی آمده است: و بازائه الموت الارادی الذی یحصل للسالکین المتوجهین الی الحق قبل وقوع الموت الطبیعی قال (علیه السلام) من اراد أن ینظر الی میت یمشی علی وجه الارض فلینظر الی ابی بکر و قال موتوا قبل ان تموتوا فجعل (علیه السلام) الاعراض عن متاع الدنیا و طیباتها و الامتناع عن مقتضیات النفس و لذاتها و عدم اتباع الهوی موتا لذلک ینکشف للسالک ما ینکشف للمیت و یسمی بالقیمة الصغری و جعل بعضهم الموت الارادی مسمی بالقیمة الوسطی لزعمه...
عطار  در منطق الطیر گوید :
تا نمیریم از خود و از خلق پاک                   بر نیاید جان ما از حلق پاک
هر که او از خلق کلی مرده نیست             مُرد او ، کاو محرم این پرده نیست
محرم این پرده جان آگه است                     زنده  از خلق ، نامَرد ره است
مولانا به رها شدن و راه های رهایش و "مردن از خویش" اشاره می کند و این آنقدر مهم است که مثنوی شریف را با بیت:
بشنو از نی چون حکایت می کند           از جدایی ها شکایت می کند
آغاز می کند
 شاید "نی"  کسی است از منیت خود رهائی یافته و از خود تهی شده است
انسان کامل نیز مانند نی از تعلقات دنیوی و هواهای نفس خالی است و نوازنده همان خدایی می باشد که در انسان ها دمیده است و این دمیدن زمانی صدای ناله و آوای سوزناک می دهد که آن انسان مانند نی خالی باشد و  اگر نی تو پر باشد  صدائی از آن خارج نمی شود!
علامه مجلسی گوید: «میراندن نفس آن است که انسان آن را مقهور عقلش قرار دهد، به گونه ای که همه حرکات و سکناتش در تحت فرمان عقل قرار گیرد، چنین کسی در رابطه با هوس های نفسانی اغواگرش، مرده است، یعنی خواسته های نامشروع نفسانی خود را نابوده نموده، چنان که گفته اند: قبل از مرگ طبیعی بمیرید.»(بحارالانوار، ج 69، ص 317)
مهمترین دغدغه یک انسان معنوی تلخیص انانیت و خودبینی و خودپرستی می باشد.
تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی              یک نکته است بگویم خود را مبین که رستی
                                                                                                         غزل 434
بگذر از خویش اگر عاشق دلباخته ای                   که میان تو و او جز تو کسی حایل نیست
آزادگی و آزادی معنوی انسان وقتی محقّق می شود که حجاب منیّت فرو ریزد و خرمن خودی و خودپرستی به نور نار الهی خاکستر گردد.
ما جمله اسیران من و مایی خویشیم                     اینجاست همان علّت صد دستگی ما
افسوس که با قید تعلق خبری نیست                   ز آزادگی مطلق و وارستگی ها ما
منشأ اغلب آلام و مرارتهای انسان نیز همین «من» می باشد:
اینهمه غمها که اندر سینه هاست             از بخار و گرد باد و بود ماست
این غمان بیخ کن چون داس ماست           اینچنین شد و آنچنان وسواس ماست
                                                                                       مثنوی معنوی ؛دفتر اول
کمال انسان در بازگشت و نیل به اصل میسّر می گردد و انسان همانند «نی» در هوای نیستان نوا سر می دهد.
کز نیستان تا مرا ببریده اند                        در نفیرم مرد و زن نالیده اند
                                                                          مثنوی معنوی ؛نی نامه
رسیدن به اصل نیز با خودبینی ممکن نیست. فیض کاشانی گوید:
چون حجاب من از من است این من               اگر از من رها شود چه شود
این سبو بشکند در این دریا                          بحر بی منتها شود چه شود
فیض از هر دو کون بیگانه                            با تو گر آشنا شود چه شود
این سبوی خٌرد در دریای الوهیت ریخته شود
چون به دریا راه شد از جان خُم                خُمّ با جیحون برآرد اُشتُلم
زان سبب قل گفتهٔ دریا بود                     هرچه نطق احمدی گویا بود
گفتهٔ او جمله در بحر بود                         که دلش را بود در دریا نفوذ
داد دریا چون ز خُمّ ما بوَد                        چه عجب گر ماهیی دریا بوَد
                                                                      مثنوی معنوی؛دفتر ششم
انسان مانند نی از خود تهی می شود:
از وجود خود چو نی گشتم تهی             نیست از غیر خدایم آگهی
چونکه من من نیستم این دم ز هوست     پیش این دم هر که دم زد کافر اوست
مولانا در دیوان شمس گوید:  گم شدن در گم شدن دین منست                نیستی در هست آیین منست                                                                                        غزل:430
مالکیت های موهوم و پندارین را دور می ریزد و به ساحل و سرمنزل آرامش و سکینه خاطر می رسد. سعدی در یکی از زیباترین و درس آموزترین غزلیات خود که به صورت تدوین در اوایل دیوانش آمده گوید:
برخیز تا یک ‌سو نهیم این دلقِ ازرق ‌فام را               بر بادِ قّلاشی دهیم این شرکِ تقوا ‌نام را
شرک تقوا نام عبارت بسیار قابل تامّلی است. در احادیث آمده است: رُبّ حسنۀٍ یعملها الرّجل و لایکون له سیّئۀٌ اَضرُّمنها
خواجه پندارد که طاعت می کند               بیخبر کز معصیت جان می کند
خداوند در اواخر سوره کهف پس از حکایت ذی القرنین می فرماید: در قیامت «و عرضنا جهنم یومئذٍ للکافرین عرضا»، (کهف، 100) آیه بعد در توصیف کافران می فرماید: «الذین کانت اعینهم فی غطاءٍ عن ذکری و کانوا لایستطیعون سمعاً» کسانی که چشمانشان پرده و حجاب داشت و گوششان قادر به شنیدن نبود.
ای بسی اصحاب کهف اندر جهان               پهلوی تو پیش تو هست این زمان
 
یار با او غار با او در سرود                        مهر بر چشم است و بر گوشت چه سود
کار عارف راست او نه احول است             چشم او بر کشت های اول است
                                                                             مثنوی معنوی ؛دفتر اول
«افحسب الذین کفروا ان یتخذوا عبادی من دونی اولیاء انّآ اعتدنا جهنم للکافرین نزلا»، (102) در آیات بعدی می پرسد: «قل هل نُنَبئکم بالأخسرین اعمالاً. الذین ضلّ سعیهم فی الحیاۀ الدنیا و هم یحسبون انّهم یحسنون صُنعاً».
کسانیکه عملکردشان تباه است ولی می پندارند کار خوبی انجام می دهند همانگونه که اشاره شد و در احادیث نقل شده است: «رُبّ حسنۀ یعملها الرجل و لایکون له سیئۀٌ اضرّ منها» در آیه بعد در باره کسانی که اعمالشان تباه است ولی خود را موفق و کامیاب می پندارند، می فرماید: «اولئک الّذین کفروا بآیات ربّهم و لقائه فحبطت اعمالُهم فلا نُقیم لهم یوم القیامۀ وزنا»
عملکرد اینها پوک و بی مغز است چون خودشان لبیب و از اولوالالباب نبوده اند. سعدی در غزل مذکور گوید:
برخیز تا یکسو نهیم این دلق ازرق فام را                بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
رد پای شرک از حرکت مورچه بر سنگ صاف نامحسوستر است و باید با خود صادق بود. جدیت و صداقت را به صورت توامان داشت خداوند در آیۀ آخر سورۀ عنکبوت می فرماید: «و الّذین جاهَدوا فینا لنهدینّهم سبلنا و انّ الله لمع المحسنین»، (عنکبوت، 69)
اولاً باید مجاهدت و جد و جهد باشد و ثانیاً «فینا» باشد خدانگرانه نه خود نگرانه. انّ الشرک اخفی من دبیب النمل علی صَفاۀِ سوداء فی لیلۀ ظلماء. قرآن در اواخر سورۀ یوسف می فرماید: «و ما یؤمن اکثرهم بالله الاّ و هُم مشرکون» ، (یوسف، 106) که مراد از مشرکان، مشرکانِ اهل ایمان می باشد نه مشرکانی که به خدا شریک می گرفتند.
"بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را"...
اعتباریات و مالکیتهای موهوم را فرو نهیم و بر باد قلاشی دهیم.
کار او دارد که حق را شد مرید                  بهر کار او ز هر کاری بُرید
سعدی در بیت دوم از غزل فوق گوید:
هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود           توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
هر ساعت قبله ای و معبودی. «کُلّما شغلک عن الله فهو صنمک» هر چه آدمی را به خود مشغول دارد و از خداوند غافل سازد.
صد هزاران دام و دانه است ای خدا                 ما چو مرغان حریص و بینوا
                                                                                  مثنوی معنوی ؛دفتر اول
می گویند شخصی سالها عبادت کرده بود و از خداوند می خواست به او معلوم بدارد که چگونه بنده ­ایست؟ یک شب در خواب می بیند به او می گویند : تو بندۀ خوبی هستی و خداوند از تو راضی است ولی عیب کوچکی داری و آن اینکه: باریش خودت زیاد بازی می کنی روی ریش خودت وقت زیادی صرف می کنی ریش که اینهمه حساسیت نمی خواهد و اهمیتی ندارد آن شخص از خواب بلند می شود و ریش خودش می کند و به ریش خود ناسزا می گوید که تو باعث شدی خداوند از من ناراضی شود، در خواب به او می گویند: باز هم که با ریش خودت مشغول هستی رهایش کن!
باز نقل شده که دو نفر از جوی آبِ نسبتاً عمیقی رد می شدند که زنی به آنها گفت کمک کنید من هم از آب رد شوم یکی از آنها می نشیند و می گوید: روی دوش من سوار شو تا آنطرف برسانم، زن روی دوش مرد می نشیند و از آب عبور می کنند ؛چون روز بعد دوست شخصی که زن را بر دوش خود گرفته بود می گوید: چند روزست می خواهم مطلبی را که به شدت ذهن مرا مشغول ساخته با تو بگویم ولی راستش رویم نمی­شود،می پرسد :چه می خواهی بگویی؟ می­گوید: آن روز که آن خانم را بر دوش خود سوار کردی کار خیلی بدی انجام دادی، می گوید: آن زن چند دقیقه بر دوش من بود ولی چند روزست که بر ذهن تو نشسته و تو را به خود مشغول نموده است.
نشانی داده اند اهل خرابات                   که التوحید اسقاط الاضافات
                                                                                 گلشن راز
باید اضافات را دور ریخت، خود را سبکبار و سبکبال ساخت، اوج گرفت و در آسمان معنا و معنویت پرواز کرد.
طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت                   به در آی تا ببینی طیران آدمیت
                                                                                              غزل:18
قرآن می فرماید: «قُل يا أَهلَ الكِتابِ تَعالَوا إِلىٰ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَينَنا وَبَينَكُم أَلّا نَعبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلا نُشرِكَ بِهِ شَيئًا وَلا يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا أَربابًا مِن دونِ اللَّهِ ۚ»، (آل عمران، 64) در زبان عربی وقتی دو نفر در یک سطح قرار داشته باشند و یکی بخواهد دیگری را صدا کند می گوید: «اِلیّ» ولی اگر یکی در سطح بالاتری نسبت به دیگری قرار داشته باشد و بخواهد آنرا که در پائین است صدا کند می گوید: «تعال»
ما ز بالائیم و بالا می رویم                      ما ز دریائیم و دریا می رویم
قل تعالوا آتیست از جذب جق                  ما به جذب حق تعالی می رویم
                                                                                    غزل: 1764
آیه فوق می فرماید: «تَعالَوا ... أَلّا نَعبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلا نُشرِكَ بِهِ شَيئًا وَلا يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا أَربابًا مِن دونِ اللَّهِ ۚ»
هر ساعتی نو قبله ای بر بت پرستی می رود       توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
گاه عقیده و باور موجب فاصله گرفته از حیات موحدانه می شود ؛چنانکه قرآن می فرماید: «قالوِا اجئتنا لنعبد الله وحده و نذرما کان یعبد اباؤنا ...»، (اعراف، 70) گاه مال و مقام و گاه فرزند و عیال و ...
آنکس که تو را شناخت حال را چه کند                      فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی                            دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
                                                                                           دیوان شمس، رباعی، 491
مولانا در حکایت پیر جنگی گوید:
تا گره با نی بوَد همراز نیست                     همنشین آن لب و آواز نیست
چون به طوفی خود بطوفی مرتدی             چون به خانه آمدی هم با خودی
ای خبرهات از خبر ده بی خبر                    توبه تو از گناه تو بهتر 
                                                                       مثنوی معنوی، دفتر اول
هیچ محال نیست انسان موقع طواف دور کعبه که نماز توحیدست شرک بورزد و به جای نزدیک شدن به صاحبخانه، دور شود، برای رها شدن از این گرفتاری سهمگین باید ما و من را فرو نهاد.
جمله ما و من به پیش او نهید                    مِلک، ملک اوست، ملک او را دهید
آنکه او بی نقش ساده سینه شد               نقشهای غیب را آئینه شد
                                                                          مثنوی معنوی، دفتر اول
ابوبکر وزاق گوید: تا سینه از طمع ریاست و مهتری خالی نکنی طمع حکمت مدار.
می با جوانان خوردنم باری تمنامی‌کند     تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را
هرچند اهمیت دادن به کرامت انسانی و عزّت نفس مهم است و یکی از وظایف اخلاقی انسان نسبت به خود، حساسیت نسبت به عزّت نفس می باشد؛ انسان حرمت دارد و حرمت مؤمن از کعبه فراتر است ولی مطلوبات هفتگانۀ اجتماعی وقتی برای انسان هدف می شوند به حجاب و حایل ضخیمی تبدیل می گردند که آرام و قرار از آدم می گیرند مطلوباتی مانند ثروت، قدرت، شهرت، حیثیت اجتماعی، محبوبیت، مقام و علم آکادمیک مدرک گرایانه. سعدی می گوید: آرزو و تمنای می با جوانان خوردن دارم تا کودکان دنبال این پیر دُرد آشام بیفتند. همه تعیّنات را فرو نهم. اهمیتی هم ندارد که اشخاص ظاهر بین عیب و ایراد بدانند.
آندره ژید در کتاب بسیار ارزشمند مائده های زمینی گوید: هرچه بالاتر روی از نظر آنان که پرواز نمی دانند کوچکتر به نظر خواهی رسید.
اهل صیقل رسته اند از بو و رنگ               هر دمی بینند خوبی بی درنگ
                                                                            مثنوی معنوی ؛دفتر اول
سعدی در بیت بعد که انصافاً اوج فصاحت و بلاغت و اعجاز سخن است گوید:
از مایه بیچارگی قطمیر مردم می شود              ماخولیای مهتری سگ می کند بلعام را
انسانی که به فقر وجودی خودش واقف باشد به همه جا می رسد
بلندی از آن یافت کو پست شد                       در نیستی کوفت تا هست شد
                                                                                         سعدی ؛بوستان
ندیدن خود موجب می شود که سگ اصحاب کهف در زمرۀ آنان به شمار آید: «سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ»، (کهف، 22)
قطمیر به معنی پوست دانه خرما می باشد که میان دانه و خرما قرار می گیرد قرن نیز می فرماید: «والذین یدعون من دونه ما یملکون من قطمیر»، (فاطر، 13)
ولی نام سگ اصحاب کهف نیز قطمیر نقل شده است سعدی می گوید: سگ اصحاب کهف در شمار آنان به حساب می آید.
سگ اصحاب کهف روزی چند             پی ایشان گرفت و مردم شد
"ماخولیای مهتری سگ می کند بلعام را"
پندار هستی و انانیت و غرور بلعم با عور موجب شد که خداوند می فرماید: «مثله کمثل الکلب» کسی که سالها عبادت کرده بود ؛به مراتب و مدارجی نیز نایل آمده بود ؛ اسم اعظم می دانست  و مستجاب الدعوه بود. خداوند می فرماید: مَثَل این شخص مَثَل سگ می باشد. هواخواهی و دنیاپرستی موجب سقوطش گردید و از مقامات معنوی و کمالات عالیه بازداشت او از شایستگی هایی که داشت بهره ای نبرد بلکه به ضررش نیز تمام شد.
بلعم باعور و ابلیس لعین            ز امتحان آخرین گشته مهین
                                                             مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
چنانکه سامری نیز اینگونه شد:
سامری را آن هنر چه سود کرد                         کان فن از باب اللهش مردود کرد
چه کشید از کیمیا قارون ببین                           که فرو بردش به قعر خود زمین
بوالحکم آخر چه بر بست از هنر                         سرنگون رفت او ز کفران در سقر
خود هنر آن داد که دید آتش عیان                      نه کپ دل علی النار الدخان
                                                                                 مثنوی معنوی ؛دفتر ششم
 قرآن می فرماید او مانند سگی است که زبانش بیرون است. نسبتهای قرآن توهین و تحقیر نیستند بلکه تحقیقند یعنی واقعاً اینگونه است.
اگر می فرماید: «مَثَلُ الذینَ حُمِّلوا التّوراةَ ثُمَّ لَمْ یحْمِلوهَا کمَثَلِ الحِمارِ یحمِلُ اسفاراً» ، (جمعه، 5) نیز کسی که علم و دانشی آموخته ولی به آن التزام عملی ندارد غیر از حمار نیست. زمخشری در کشاف و امین الاسلام طبرسی در مجمع البیان ذیل آیات: «یوم ینفخ فی الصور فتاتون افواجاً. و فتحت السماء فکانت ابواباً«، (نبا، 18-19) از پیامبر (ص) نقل کرده اند که روز قیامت کسانی به صورت حیوان محشور خواهند شد (کشاف، ج4، ص 687) روش قرآن برای تعریف انسان مانند منطق و فلسفه نیست که نوع سافل را فصل مشترک بداند از منظر قرآن انسان قابلیت این را دارد که در مسیر صعود و نزول حرکت کند در سیر صعودی به اعلی علیّین راه یابد و در سیر نزول به پست ترین درکات سقوط کند. در سورۀ اعراف می فرماید: «و لقد ذرانا لجهنم کثیراً من الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لایبصرون بها و لم اذان لایسمعون بها اولئک کالانعام بل هم اضلّ و اولئک هم الغافلون»، (اعراف، 179)
در سوره فرقان نیز مضمون فوق را مطرح فرموده است چنانکه علی (ع) نیز می فرماید: عالمان بی تقوا صورتشان شبیه انسان است ولی دلهایشان مانند حیوان است (نهج البلاغه، خ 87) قرآن در تعبیری می فرماید: قلب انسان از سنگ سخت تر می شود. در سوره بقره پس از نقل حکایت گاو بنی اسرائیل می فرماید: «ثُمّ قست قلوبکم من بعد ذلک فهی کالحجارۀ اَو اشدّ قسوۀ»، (بقره، 74)  
در واقع یک سوی بسامد شخصیتی انسان سقوط به مراتب پائین تر از حیوان و جماد است و از سوی دیگر در سمت و سوی استعلا می تواند به جایی برسد که برتر از فرشتگان گردد. خداوند در آیه 75 سوره «ص» وقتی به تمرد شیطان از امر به سجده به آدم و مقام آدمیت اشاره می کند می فرماید:« قالَ يا إِبْليسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَي َّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ »، (گفت: ای ابلیس! چه چیز مانع تو شد که بر مخلوقی که با قدرت خود او را آفریدم سجده کنی؟ تکبر کردی یا از «عالین» و بهترین ها بودی؟) که در تفاسیر و روایات نقل شده است: مُراد از عالین انسان کامل می باشد (مجلسی، بحارالانوار، ج 26، ص 346) منظور چنانکه اشاره شد: عبارات قرآن تحقیق است نه تحقیر چنانکه در سورۀ حجرات فرموده: «یا ایّها الذین امَنوُا لا یسخرقومٌ من قوم عسی ان یکونوا خیراً منهم و لا نساءٌ من نساء عسی ان یکنّ خیراً منهنّ»، (حجرات، 11)
در آستان جانان از آسمان میندیش                  کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
                                                                                              حافظ، غزل: 434
مولانا نیز گوید:
چون حمار است آنکه نانش اُمنیّت است                      صحبت او عین رهبانیت است
ز آنکه غیر حق همه گردد رفات                                  کُلّ آتٍ بعد حین فهو آت
رفات=شکسته ؛ریزه ریزه  .  قرآن فرماید:"ءاذا کنا عظاما و رفاتاً"، (اسراء، 49)
حکم او هم حکم قبله او بود                                    مُرده اش خوان چون که مرده جو بود
هر که با این قوم باشد راهب است                           که کلوخ و سنگ او را صاحب است
اشاره شد: حجاب انانیت و خودپرستی ضخمیم ترین حایل بین انسان و خداوند می باشد.
بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را                       هرگر نتوان دید جمال احدی را
جانها فلکی گردد اگر این تن خاکی                  بیرون کند از خود صفت دیو و ددی را
                                                                                          وحدت کرمانشاهی
و کمال انسان در این است که اصل خود را بشناسد و در مسیر نیل به اصل وحدت با جدیت و صداقت تکاپو داشته باشد.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش               باز جوید روزگار وصل خویش
و این شأن و وظیفه انسان مسافر است ؛ انسان تنها سالکی است که می تواند به مقصد و مطلب برسد و مطلوب را مشاهده کند ؛ سایر موجودات با نیمه اول راه را می روند یا نیمه دوم برایشان مقدور است همه ابن السبیل هستند غیر از انسان. می گویند: شخصی از اهل معرفت جایی نشسته بود الاغی آمد و بارش را خالی کردند، گفت: گویی این الاغ با زبان حال به من گفت: من بارم را مقصد رساندم تو چطور؟ شیخ محمود شبستری گوید:
دگر گفتی مسافر کیست در راه                  کسی کو شد ز اصل خویش آگاه
مسافر آن بوَد کو بگذرد زود                        ز خود صافی شود چون آتش از دود
و:
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی             که صفایی ندهد آب شراب آلوده
آشنایان ره عشق درین بحر عمیق                     غرقه گشته و نگشتند به آب آلوده
                                                                                         حافظ؛غزل:423
شیخ محمود شبستری در ادامه گوید:
برو تو خانه دل را فرو روب                       مهیا کن مقام و جای محبوب
و:
آئینه شو جمال پری طلعتان طلب             جاروب کن تو خانه سپس میهمان طلب
مولانا بارها به صیقلی کردن جان اشاره کرده است:
پس چو آهن گرچه تیره هیکلی                       صیقلی کن صیقلی کن صیقلی
تا دلت آئینه گردد پر صوَر                                اندرو هر سو ملیحی سیم بَر
                                                                           مثنوی معنوی، دفتر چهارم
انسان اگر بتواند از جانش زنگار زدایی کند همه خوبی می بیند
اهل صیقل رسته اند از بو و رنگ                        هر دمی بینند خوبی بی درنگ
شیخ محمود شبستری در گلشن راز گوید:
چو تو بیرون شدی او اندر آید                            به تو بی تو جمال خود نماید
و:
این من نه منم آنکه منم گویی نیست                  گویا نه منم در ذهنم گویی کیست
من پیرهنی بیش نیم سرتاپای                           آنکس که منش پیرهنم گویی کیست
                                                                                       دیوان شمس؛رباعی: 216
مولانا در حکایت عاشقی که به درِ خانه معشوق می رود و وقتی معشوق از پشت در می پرسد کیستی؟ می گوید: من! نویسد:
گفت: من ! گفتش برو هنگام نیست                       مر چنین خوانی سزای خام نیست
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت                     باز گرد خانه همباز گشت
حلقه بر در زد به صد بیم و ادب                             تا که نجهد بی‌ادب لفظی ز لب
یار پرسیدش که بر در کیست آن                            گفت: بر در هم تویی ای مهربان
گفت ای من چو منی پس اندرآ                              نیست گنجای دو من در یک سرا
نیست سوزن را سرِ رشته دو تا                            چونک یکتایی درین سوزن درآن
                                                                                    مثنوی معنوی، دفتر اول
شیخ محمود شبستری در ادامه گوید:
وصال حق ز خلقیت جدایی است                       ز خود بیگانه گشتن آشنایی است
و:
تا خبر دارم از او بی خبر از خویشتنم                  با وجودش ز من آواز نیاید که منم
                                                                                    سعدی، غزل: 409
در بیخبری از تو صد مرحله من پیشم                 تو بیخبر از غیری من بیخبر از خویشم
                                                                                           صهبای قمشه ای
چو ممکن گرد امکان برافشاند                            به جز واجب دگر چیزی نماند
استاد حسن زاده آملی گوید:
تا با خودی بیگانه ای از آشنایان                     بیگانه شو از خود ؛ شناسی آشنا را
ز هستی تا بود باقی برو شین                       نیابد علم عارف صورت عین
مولانا گوید:
نقش و قشر علم را بگذاشتند                             رایت عین الیقین افراشتند
شیخ محمود شبستری در ادامه ابیات به موانع اشاره می کند که:
 موانع تا نگردانی ز خود دور                             درون خانه دل نایدت نور
ضخیمترین حجابها در سیر و سلوک، حجاب انانیت می باشد و «افضل الجهاد من جاهد نفسه التی بین جنبیه» این مانع و حایل عظیم به نوعی علّت العلل و امّ المصائب محسوب می شود «وجودک ذنب لایقاس به ذنب» و باید در پی علاج این مشکل عظیم و ویرانگر بود.
گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی          در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش
                                                                                           دیوان شمس ؛غزل:1247
اگر انانیت باشد در مواردی کار نیک انسان نیز نتیجه ای جز ضرر و زیان به همراه نخواهد داشت: چنانکه پیشتر اشاره شد: «ربّ حسنۀ یعملها الرجل و لیس له سیئۀٌ اضرّ منها » استاد جعفری می گفت: وقتی شرح مثنوی را می نوشتم یکی از اساتید به من گفت: شنیده ام مشغول نوشتن شرحی برای مثنوی هستی، ببین اگر این شرح پس از اتمام به نام دیگری چاپ شود ناراحت نمی شوی ادامه بده ولی اگر خواهی گفت: من بنویسم و به نام دیگری چاپ شود؟! ادامه نده، این هم برایت وزر و وبال خواهد شد. ترزا آویلایی گوید: فتح الفتوح عرفا، فتح کاخ درونی خودشان می باشد. یکی از مهمترین نتایج تشریح روزه اگر حدّ کمالش را داشته باشد آزاد ساختن انسان است آزاد ساختن از جهنّم و آتش و شعله هایی که به دست خود برافروخته ایم. «مُنَّ علیّ بفکاک رقبتی من النّار» در آیات 76 تا آخر سوره قصص به انانیت قارون اشاره می فرماید که چگونه خودبینی همه وجودش را فرا گرفته بود و نسبت به اموال و دارایی خود «انّما اوتیتُه علی علم عندی» می گفت.
منشا انانیت و عوامل فرو رفتن در گرداب منیّت در آیات مذکور: فزون طلبی ؛حرص و طمع؛ تملک گرایی، ستم ورزی، سرمستی و شادخواری، بی تقوایی، غفلت، اهمیت ذهنیت و نظر دیگران، برتری جوئی و جاه طلبی، استخفاف دیگران و فراموشی مرگ می باشد.
برای اینکه منیّت مُهار و کنترل شود توجّه به چند مولفه موثر می باشد.
1- خودشناسی: از منظر عرفانی معرفت نفس از جهتی معرفت به فقدانهای نفس نیز می باشد. سرمایۀ انسان غیر از افتقار و نیاز به اسمای حسنای الهی نیست، علم انسان افتقار به علم الهی است، حیات افتقار به حیات الهی قدرت و سایر شئون نیز افتقار به شئون و جلوات الهی می باشد هرچه به انسان عنایت می شود شأنی از شئون اسمای حسنای الهی می باشد، توجّه به خویشتن مانع اصلی درک این افتقار می باشد پیشتر اشاره شده قدم اوّل در درک حقیقت توحید این است که انسان ملک و مُلکی اصالتاً برای خود قایل نباشد.
گر همی خواهی که بفروزی چو روز              هستی همچون شب خود را بسوز
هستیت در هست آن هستی‌نواز                   همچو مس در کیمیا اندر گداز
در من و سخت کردستی دو دست                هست این جمله خرابی از دو هست
جمله ما و من به پیش او نهید                       ملک ملک اوست، ملک او را دهید
                                                                                   مثنوی معنوی ؛ دفتر اول
اگر انسان به سوی خدا نظر کند پرتو این نگاه، دل و دیده را نورانی می سازد امام علی (ع) در مناجات شعبانیه عرض می کند: «و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک»
این توجه به نظر به معنی تواضع، تذلّل، خشوع و توجه به نیاز و دری اضطرار در محضر خداوند می باشد که با این توجه حجابهای ظلمانی تدریجاً برداشته می شوند انسان با این رویکرد فقر خودش و فقر و اضطرار همه عالم را مشاهده می کند که:
به اندک التفاتی زنده دارد آفرینش را                اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها
و در آئینه این فقر، غنا و قدرت خداوند منعکس می شود که«الله نور السموات و الارض» و «الله لا اله الاّ هو الحیّ القیوم»
ما عدمهاییم و هستیهای ما                            تو وجود مطلقی فانی‌نما
ما همه شیران ولی شیر علم                            حمله‌شان از باد باشد دم‌بدم
حمله‌شان پیداست و ناپیداست باد                   آنک ناپیداست هرگز گم مباد
                                                                            مثنوی معنوی، دفتر اول
فهم و درک اضطرار نقطه عزیمت ورود به ساحت توحید می باشد، امام حسین (ع) در دعای عرفه عرض می کند: «و اوقفنی علی مراکز اضطراری»
ما نبودیم و تقاضامان نبود                        لطف تو ناگفته ما می‌شنود
                                                                           مثنوی معنوی ؛دفتر اول
این دعا هم بخشش و اکرام توست            ورنه در گلخن گلستان از چه رُست
                                                                            مثنوی معنوی ؛دفتر دوم
مهمترین مانع درک حضور در محضر معبود و اضطرار، غفلت از فقر و توهم استغناست که موجب استکبار و طغیان می گردد. قرآن می فرماید: «انّ الانسانَ لیطغی ان راه استغنی» انسان وقتی خودش را مستغنی «می بیند» [نه اینکه واقعاً مستغنی می شود]، طغیان می کند. انسان و همه هستی «عین فقر» هستند نه «ذات ثبتَ له الفقر» و:
سیه رویی ز ممکن در دو عالم                  جدا هرگز نشد والله اعلم
                                                                                شیخ محمود شبستری
اذعان قلبی [نه صرفاً زبانی] به فقر و قبولِ عدم کارآیی اسباب و وسائط به گونه ای مستقل مقدمۀ اضطرار می باشد.
چشم بر اسباب از چه دوختیم                       گر ز خوش‌چشمان کرشم آموختیم
هست بر اسباب اسبابی دگر                         در سبب منگر در آن افکن نظر
انبیا در قطع اسباب آمدند                              معجزات خویش بر کیوان زدند
بی‌سبب مر بحر را بشکافتند                          بی زراعت چاش گندم یافتند
ریگها هم آرد شد از سعیشان                         پشم بز ابریشم آمد کش‌کشان
جمله قرآن هست در قطع سبب                      عز درویش و هلاک بولهب
                                                                                  مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
2- تمرین دیگر گزینی و عادت دادن خود به شفقت بی علّت و مهرورزی بدون انتظار:
زندگی عارفانه با عشق ورزی و محبت به همه موجودات هستی محقق می گردد.
غلام همّت آن نازنینم                                  که کار خیر بی روی و ریا کرد
                                                                                دیوان حافظ؛غزل:130
انسان از چنان همّتی برخوردار باشد که نسبت به دیگران خیرخواه و گره گشا باشد بدون اینکه خود را طلبکار بداند و انتظار قدرشناسی و جبران داشته بود به تعبیر سریّ سقطی: آفتاب صفت باشد که بر همه عالم بتابد و زمین شکل باشد که بار همه موجودات بکشد و آب نهاد باشد که زندگانی دلها بدو بوَد و آتش رنگ باشد که عالم بدو روشن گردد. مولانا گوید:
کار مردان روشنی و گرمی است                    کار دونان حیله و بی شرمی است
                                                                                   مثنوی معنوی ؛دفتر پنجم
جنید بغدادی گوید: عارف، عارف نباشد تا همچون زمین بوَد که نیک و بد برو بروند و چون ابر که سایه بر همه چیز افکند و چون باران که به همه جای برسد .
بیا تا جهان را به بد نسپریم                            به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار                            همان به که نیکی بود یادگار
انسان در این مرتبه، بدی را ناخوش می دارد ولی نسبت به بدها نیز علاقه مند است. بدی را دفع می کند ولی بد را جذب ؛ چنانکه قرآن می فرماید: «ادفَع بِالَّتِی هِیَ اَحسنُ السَّیِّئَةَ»؛(مومنون ؛96) سَّیِّئَةَ و بدی را دفع می کند ولی  سَّیِّئ و بد را جذب! نسبت به بدکار و بدخواه نیز محبت دارد  "خدازی می باشد همانگونه که رحمت خداوند شامل همه هستی است: «وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‌ءٍ» ؛(اعراف؛156)او نیز نسبت به همه عطوف و مهربان است، نسبت به دشمن نیز دوستی می ورزد.
پس صلهٔ یاران ره لازم شمار                         هر که باشد گر پیاده گر سوار
ور عدو باشد همین احسان نکوست                که باحسان بس عدو گشتست دوست
ور نگردد دوست کینش کم شود                    زانک احسان کینه را مرهم شود
بس فواید هست غیر این ولیک                       از درازی خایفم ای یار نیک
                                                                        مثنوی معنوی ؛دفتر دوم
دیگران آن آنگونه که هستند می پذیرد ؛هر چند قلباً خواستار تغییر وضعیت موجود به مطلوب و مطلوبتر در همه می باشد ولی در ارتباط با خود دیگران را همانگونه که هستند قبول دارد در برابر رفتار و حتّی آسیب هایی که از بدخواهی و بدعملی دیگران به سبب ذهنیت منفی، بیماری، جنون، بیماردلی و ...می بیند ؛رفتارشان را عذر می نهد و آنها را معذور می داند: نگاه عارفانه با عذر نهی و تبرئه نیّات و مقاصد توأم می باشد. از تفسیر بدگمانانه و اجتناب می شود و عملکرد در بهترین توجیه تفسیر می شود. نقل است از شیخ ابوسعید ابی الخیر می پرسند: ما الفتوّه؟ می گوید: حقیقۀالفتوّۀ ان تعذُر الخلق فیما هم فیه،  (جوانمردی آن است که خلق را در آنچه هستند معذور داری)، (محمدبن منوّر، اسرار الاتوحید فی مقامات شیخ ابوسعید، تصحیح محمدرضا شفیعی کوکنی، انتشارات آگاه) بتواند از چنان سعۀ وجودی برخوردار باشد که در مقابل بدی دیگران حسّ ترحّم و دلسوزی به وی دست دهد نه کینه و نفرت و انتقام ! با تامّل و مدّاقه در علل دشمنی زمینه اعتلا و کمال خود را فراهم آورد و ظرفیت های وجودی خودش را پهنا دهد و عمق بخشد.
کریستین بوبَن گوید: در برابر آنکه بر تو بسیار زخم زد تو قهقهه سرداری، تو دیگر اینجا نیستی اما درسی به من آموختی که اکنون چنین باز می نویسمش: «آنکس که خرابی مان را می خواهد بر گنجمان می افزاید»، (بوبن، تصویری از من در کنار رادیاتور، ترجمه منوچهر بشیری راد، نشر اجتماع) در مواجهۀ با انسانها به رنجهای آنها توجّه می کند که با آن مواجه هستند. شوپنهاور نویسد: در مورد هر انسانی که با او تماس پیدا می کنی فرقی نمی کند که باشد، سعی نکن براساس ارزش و کرامتش ارزیابی عینی ای از او به عمل آوری، به بدطینتی و کوته بینی و افکار منحرفش نگاه نکن چون آن یک به راحتی می تواند تو را به سوی تنفّر از وی بکشاند و این یک به سوی تحقیر وی؛ در عوض توجهت را تنها معطوف رنجها و حوایج و بی قراریها و دردهایش کن. (شوپنهاور، متعلقات و ملحقات، ترجمه رضا ولی یاری، نشر مرکز)
خود را نیز خیلی کامل و پاک نداند هرقدر خود را بی گناهتر بداند آمادگی بیشتری برای بدخواهی نسبت به گناهکاران پیدا خواهد شد. داستان معروفی در انجیل یوحنا نقل شده است که جمعی می خواستند زنی را که مرتکب عملی غیراخلاقی شده بود سنگسار کنند، مسیح (ع) می فرماید: در میان شما کسی که از گناه مبّرا است نخستین سنگ را به او پرتاب کند و وقتی هیچکس سنگی پرتاب نمی کند مسیح به آن زن می گوید: من هم تو را محکوم نمی کنم برو و پس از این گناه مکن! (انجیل یوحنّا، باب 8) خود را تافته ای جدا بافته نداند و بر این باشد که اگر در موقعیتی که دیگران مرتکب گناه و ظلم می شوند قرار می گرفت چه بسا خودش نیز آن کار را مرتکب می شد. عملکرد سوء دیگران را ناشی از جهل و کج فهمی آنها بداند چنانکه سیره رسول اکرم بر این بوده، نقل است که در جنگ اُحد وقتی صورت رسول اکرم (ص) را خون آلود نمودند و دندانش را شکستند حضرت (ص) فرمود: «ربّ اغفر لقومی و انّهم لایعلمون»، خدایا این قوم مرا ببخش و بیامرز زیرا که آنان نمی دانند. در انجیل لوقا نیز نقل است که وقتی عیسی (ع) را به صلیب کشیدند فرمود: ای پدر! ایشان را ببخشای نمی دانند چه می کنند، (انجیل لوقا، باب 23، آیات 33 و 34) در مواعظ مسیح (ع) آمده است که می فرماید: شنیده اید که گفته شده است همنوع خودت را دوست بدار و از دشمنت بیزاری جوی لیک شما را می گویم که دشمنان خود را دوست بدارید و از برای آزارگرانتان دعا کنید چه اگر دوستداران خویش را دوست بدارید چه پاداش شما را خواهد بود آیا خراجگیران نیز چنین نمی کنند! و اگر برادران خویش را سلام گوئید چه فضیلتی از شما سر زده است؟ آیا مشرکان نیز چنین نمی کنند. (انجیل متّی، باب 5، آیات: 43-48) انسان اگر به این سطح و افق والا از زندگی نایل شود همین دنیا در بهشت زندگی می کند چون بهشت جایی است که خداوند می فرماید: در آن «وَ نَزَعْنٰا مٰا فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ » ؛(اعراف؛43 و حجر؛47)وقتی انسان نسبت به همه خیرخواه باشد آزادست.
مولانا در حکایتی گوید: سپاه اسلام به جنگی رفته بودند و در آن جنگ غالب آمده و تعدادی را به اسارت گرفته بودند وقتی اسیران را به مدینه می آورند پیامبر (ص) با مشاهده آنان لبخند می زند یکی از اسرا به دوستش می گوید: با مشاهدۀ لبخند پیامبر (ص):
آن یکی گفت ار چنان است آن ندید                      چون بخندید او که ما را بسته دید
پس بدانستیم او آزاد نیست                               جز به دنیا دلخوش و دلشاد نیست
ورنه چون خندد که اهل آن جهان                         بر بد و نیکند مشفق، مهربان
پس رسول آن قولشان را فهم کرد                      گفت لبخندم نبود بهر نبرد
                                                                             مثنوی معنوی، دفتر سوم
انسانهای معنوی و کسی که از انانیت تهی است نه فقط نسبت به انسان که نسبت به حیوانات نیز عطوف و مهربان هستند، پیشتر اشاره شد که عارف نسبت به همه موجودات هستی عشق می ورزد، از هیچ چیز نفرت ندارد و نسبت به هیچ کس کینه ای در دلش پیدا نمی شود، نگاهش زیبا و زیبابین است، تعلّق خاطرش فقط به خداوند است و از آنجا که هستی را جلوۀ خداوند می بیند به هستی نیز عشق می ورزد. «هر چند چو خورشیدی بر پای و پلید آمد»
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست            عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است           به ارادت بکشم درد که درمان هم از اوست
                                                                                                 دیوان سعدی، غزل: 13
مولانا حکایتی از حضرت موسی (ع) نقل می کند که پیشتر عطار نیز نقل کرده و اجمالاً اینکه: در دوران شبانی حضرت موسی (ع) گوسفندی از رمه می گریزد و دور می افتد
گوسفندی از کلیم الله گریخت                       پای موسی آبله شد نعل ریخت
در پی او تا به شب در جستجو                      و آن رمه غایب شده از چشم او
حضرت موسی (ع) به دنبال گوسفند می رود و گوسفند سرعتش را بیشتر می کند و می رود، حضرت موسی (ع) هم به دنبال گوسفند می دود و نهایتاً به گوسفند می رسد  گوسفند را در آغوش می گیرد.
نیم ذره طیرگی و خشم نی                          غیر مهر و رحم و آب چشم نی
گفت گیرم بر مَنت رحمی نبود                       طبع تو بر خود چرا استم نمود
                                                                       مثنوی معنوی، دفتر ششم
انسان بتواند اینگونه شفقت و عطوفت حتّی نسبت به حیوانات داشته باشد .
در این مقام مجازی به جز پیاله مگیر                    در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز
                                                                                    دیوان حافظ، غزل: 259
بتواند از اِعمال خشم و سلطه لذت نبرد و زورگویی منبعث از خودخواهی برایش خوشایند نباشد.
بندگان حق حلیم  و بردبار                                خوی حق دارند در انجام کار
                                                                              مثنوی معنوی ؛ دفتر سوم
شیخ ابوالحسن خرقانی گوید:عالم هر بامداد برخیزد، طلب زیادتی علم کند و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سُروری به دل برادری رساند. (عطّار ؛ تذکرة الاولیا )
3_مرگ اندیشی: از عومل کنترل نفس و مهار منیّت، مرگ اندیشی می باشد که مرگ اندیشی متعقلانه نه منفعلانه موجب شروع زندگی معقول و معنادار می گردد. نیچه فیلسوف و شاعر آلمانی قرن نوزدهم می گفت: اگر می خواهید زندگی واقعی خودتان را آغاز کنید خود را در یک آزمایش خیالی و ذهنی تصّور کنید که فرشته مرگ در برابرتان حاضر می شود و به شما می گوید که فقط این فرصت را دارید که نوشته ای روی سنگ قبرتان بنویسید و پس از آن قبض روح می شوید این نوشته در دو قسمت باشد بدینگونه که در قسمت اول آرمانها و در قسمت دوم، واقعیت های زندگی خودتان را بنویسید، مثلاً در قسمت و ستون اول بنویسید در اینجا کسی خفته که می خواست با همه مهربان باشد [آرمانش مهربانی با همه بود] ولی در عمل به بعضی ها ظلم کرد [واقعیت] می خواست دانشمند بزرگی شود ولی عملاً سروکاری با مطالعه نداشت، می خواست انسان فروتن و متواضعی باشد ولی عملاً تکبّر و غرور از خودش نشان می داد نیچه می گوید: روی قسمت دوم که واقعیت های زندگی تان است خط بکشید و پس از آن مطابق با قسمت اول که آرمانهای زندگیتان می باشد زندگی کنید و می گفت هر کس سنگ قبر خودش را بنویسد زندگی واقعی خودش را شروع کرده است. مرگ پایان زندگی دنیوی است ولی مرگ اندیشی و "ذکر الموت" آغاز زندگی اصیل و ارزشمند را برای انسان رقم می زند
اندیشه مرگ ؛مرگ اندیشه نبود                     اندیشه مرگ، زندگی ساز من منست
                                                                                     بهاءالدین خرمشاهی
منشأ عمده خودخواهی ها غفلت از مرگ و تصوّر همیشگی بودن حیات دنیوی می باشد، مرگ اندیشی از منظر روانشناسی موجب آرامش خاطر انسان می گردد، منشأ اغلب صفات نکوهیده اخلاقی که آدمی را آزار می دهد نظیر حسد، کینه، حقد، عداوت و ... غفلت از مرگ می باشد، اگر به یاد مرگ باشیم حسد ورزیدن نسبت به دیگران بسیار فروکاسته می گردد.
خواجه در ابریشم و ما در گلیم                       عاقبت ای دل همه یکسر گلیم
                                                                                        اهلی شیرازی
مرگ اندیشی از منظری نماد واضح ضعف انسان می باشد و می تواند مانع طغیان او گردد.
صاحب آن همه گفتار امروز                         سائل فاتحه و یس است
                                                                             پروین اعتصامی
علی (ع)در توصیف مرگ فرماید:«زائر غير محبوب و قرن غير مغلوب و واتر غير مطلوب. قد اعلقتکم حبائله و تکنفتکم غوائله و اقصدتکم معابله و عظمت فيکم سطوته و تتابعت عليکم عدوته»؛(نهج البلاغه؛خ223)
همچنین فرماید: «ایها الناس کل امرءٍ لاق ما یفرّ منه فی فراره و الاجلَ مساق النفس و الهرب منه موافاتُه» ؛(هر که از مرگ بگریزد، در همین فرارش با مرگ روبرو خواهد شد، چرا که اجل در کمین جان است و سرانجام گریزها هم آغوشی با آن است)، (نهج البلاغه، خطبه 149)
بیرون  جستم ز قید هر مکر و حیل                    هر بند گشاده شد مگر بند اجل
                                                                                                ابن سینا
امام سجاد (ع) : «سبحانک فضیت علی جمیع خلقک الموت من وجدت و من کفر بک و کل ذائق الموت و کل صائر الیک»
همچنین با توجه به شناخت هر موضوعی با مفهوم مخالف آن، مرگ اندیشی مانع دنیازدگی انسان می گردد و آدمی در ارزیابی دنیا تجدیدنظر می کند .
معموره دنیا نبود جای اقامت                      هر خانه که آید به نظر خانه زینی است
                                                                                                          صائب
نیز مانع آرزو اندیشی انسان و فرو رفتن در گرداب آمال و ابتذال اُمنیّه ها و موجب نیل به یک رضایت باطنی می گردد، شعله های شهوت را خاموش و آدمی را نسبت به همنوعان مهربان می سازد.
همچنین از منظر عرفانی یاد مرگ موجب مراقبه و خودپایی می گردد انسان زندگی را مانند کوهی می بیند که انعکاس اعمالش ؛ در آخرت مجسم خواهد شد.
این جهان کوه است و فعل ما ندا                   سوی ما آید نداها را صدا
                                                                           مثنوی معنوی ؛دفتر اول
بهشت و جهنم، بهشت و جهنم اخلاق می باشد و آدمی پیش تر و بیشتر از آنکه به جنت و دوزخ برده شود آنها را با عملکرد و منویات خودش با خود می برد حشر؛ منطبق با سیرت و قیافۀ خُلقی خواهد بود. خودگزینی و بزرگ خویشتنی نتیجه ای غیر از سقوط و خسران نخواهد داشت و زندگی پس از مرگ و ابدیّت با مراقبه و خودپایی به نتیجه ای مطلوب و رضایت بخش منتهی می گردد از این رو انسان به اصطلاح اهل معرفت کشیک نفس می کشد و از خود غافل نمی گردد قرآن می فرماید: «فَأَمّا مَنْ طَغی . وَ آثَرَ اَلْحَیاةَ اَلدُّنْیا. فَإِنَّ اَلْجَحِیمَ هِیَ اَلْمَأْوی . وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی اَلنَّفْسَ عَنِ اَلْهَوی . فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِیَ اَلْمَأْوی »، (نازعات، 37-41)
انسان با این دغدغه می خواهد تجسّم عینی و عملی منش های متعالی و تبلور فضیلت های اخلاقی گردد. اشاره شد که یکی از موثرترین راهکارها برای تثبیت و نهادینه ساختن خوبی و مهربانی در زندگی ؛مرگ اندیشی می باشد. انسان با یادکرد مرگ اولاً به این واقعیت توجه پیدا می کند که حیات دنیویش رو به زوال است و دیر یا زود باید بگذارد و بگذرد از این رو خیلی دلبستگی و تعلق خاطر به داشته هایش نشان نمی دهد از طرف دیگر این واقعیت را به یاد دارد که همه روابط و مصاحبت ها تمام شدنی می باشند و اگر خواست خوبی کُند به آینده واگذار نمی کند بلکه آن را نقداً انجام می دهد بودا می گوید: هر ملاقاتی احتمال دارد آخرین ملاقات باشد و اگر در پی این هستید که به کسی نیکی کنید آنرا سریعاً انجام دهید چون ممکن است دیگر فرصت و توفیقی برای محبت و مهرورزی فراهم نیاید.
آوای باد انگار آوای خشکسالی است                  دنیا به این بزرگی یک کوزه سفالی است
باید که عشق ورزید باید که مهربان بود               زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالی است
در انتهای فیلم سوته دلان وقتی حبیب ظروفچی می خواهد برادرش مجید را به امامزاده ببرد می گوید: همه عمر دیر رسیدیم!
حکایت متاثر کننده ای نقل می کنند که: شخصی با دختری ازدواج کرده بود و پس از تشکیل زندگی مشترک همیشه برخورد سرد و بی روحی با زنش داشت یک روز زنش مریض می شود و او می بیند که حال همسرش خوب نیست می گوید بیا با موتورم تو را به دکتر ببرم، زن عقب موتور می نشیند و وقتی راه می افتند مرد به زنش می گوید: از پشت محکم بغلم کن، زن از پشت همسرش را بغل می کند و پس از مدتی به همسرش می گوید: برگردیم حالم خوب شد! همین خواسته ساده و کوتاه مرد که به زنش گفته بود: از پشت بغلم کن و شاید برای اولین بار پس از شروع زندگی مشترکشان به او جمله ای محبت آمیز گفته بود موجب بهتر شدن حال زن شده بود، نوعاً انسانها نیازمند محبت هستند و با تبختر و خودگزینی امکان محبت ورزی صادقانه از ما سلب می گردد.
قرآن مجید یکی از ویژگی‌های دوزخیان را گردنکشی و بی‌اعتنایی به حساب و کتاب دانسته، می‌فرماید:«إِنَّهُم کَآنُوا لاَ یَرْجُونَ حِسَاباً»؛ (آنان به [روز] حساب، امید نداشتند.)؛(نساء: 27)
 
4- ریشه یابی و توجه به مظاهر و مصادیق خودگزیی و کنترل آنه:
مراقبه و خودپایی و توجه به مصادیق خودگزینی که در هر کس شاید به گونه­ ای باشد ؛نوعاً مطلوبات هفتگانه اجتماعی که عبارتند از مال، مقام، شهرت، حیثیت، قدرت، وجاهت، علم هر کدام می تواند به نوعی آدمی را گرفتار کند و حجاب و مانعی در تعالی و کمال گردد.
در کتاب گزارش به خاک یونان نوشته است: قدّیسی پس از چهل سال کوشش نمی تواند به خدا برسد، ساعتی درنگ می کند تا علّت این امر را واکاوی کند می بیند سبویی دارد که به آن آب می ریزد تا خنک شود و به آن دلبسته هست ؛ سبو را می شکند و همان لحظه با خداوند یگانه می شود. (نیکوس کازانتزاکیس، گزارش به خاک یونان، ص 392) این حکایت شاید داستان و تمثیل باشد ولی حکایت زندگی انسانهاست که چگونه تعلقات مانع سلوکشان می گردد. ممکن است برای کسی مال و ثروت مانع سلوک گردد و در مواردی نیز می تواند عامل سلوک و قرب به حق گردد و برای کسانی نیز علم و دانش موجب گرانجانی و خودبینی
تا علم و فضل بینی بی معرفت نشینی                  یک نکته ات بگویم خود را نبین که رستی
                                                                                                         غزل:434
سعدی گوید:
یکی در نجوم اندکی دست داشت                        ولی از تکبر سری مست داشت
بر گوشیار آمد از راه دور                                     دلی پر ارادت، سری پر غرور
خردمند از او دیده بردوختی                                یکی حرف در وی نیاموختی
چو بی بهره عزم سفر کرد باز                              بدو گفت دانای گردن فراز
تو خود را گمان برده‌ای پر خرد                             انائی که پر شد دگر چون برد؟
ز دعوی پُری زان تهی می‌روی                            تهی آی تا پر معنای شوی
ز هستی در آفاق سعدی صفت                           تهی گرد و باز آی پر معرفت
                                                                                           بوستان؛باب چهارم
علم نیز می تواند مانع سلوک گردد حتی علم دین و قرآن و حدیث نیز می تواند مانع سلوک گردد، ابن سینا گوید: من آثر العرفان بالعرفان فقد قال بالثّانی و من وجدالعرفان کانّه لا یجدهُ بل یجدُ المعروف به فقد خاضَ لجّه الوصول، بعضاً حجاب عرفان برای آماس خودِ طبیعی ضخیمتر از حجاب عقل و علم است.
قرآن می فرماید: «یا ایها الذین امنوا علیکم انفسکم» به معنی «الزوموا انفسکم» مراقب خودتان باشید، حواستان پیش خودتان باشد، با خودتان تبانی و تعارف نداشته باشید. بعضاً فضایل کوچک خطرناکتر از رذایل کوچک هستند. (کازانتزاکسی، گزارش به خاک یونان، ص 151)
صد هزاران دام و دانه‌ست ای خدا                         ما چو مرغان حریص بی‌نوا
دم بدم ما بسته دام نویم                                      هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
می‌رهانی هر دمی ما را و باز                                سوی دامی می‌رویم ای بی‌نیاز
چون عنایاتت بود با ما مقیم                                   کیبود بیمی از آن دزد لئیم
                                                                                    مثنوی معنوی؛دفتر اول
برای کسی مانند ابراهیم ادهم حکومت و تاج و تخت حجاب می شود:
بر سر تختی شنید آن نیک‌نام                                    طقطقی و های و هویی شب ز بام
بانگ زد بر روزن قصر او که کیست                            این نباشد آدمی مانا پریست
سر فرو کردند قومی بوالعجب                                   ما همی گردیم شب بهر طلب
هین چه می‌جویید گفتند اشتران                                گفت اشتر بام بر کی جست هان
پس بگفتندش که تو بر تخت جاه                                چون همی جویی ملاقات اله
خود همان بد دیگر او را کس ندید                                چون پری از آدمی شد ناپدید
                                                                                    مثنوی معنوی، دفتر چهارم
خلاصه هر آنچه موجب گرفتار شدن آدمی در انانیت و دوری از حق می گردد باید شناخت و رها کرد. منیّت مانع نزدیکی به خداوند است و قرب به حق با از قید هستی رها شدن محقق می گردد.
امام علی (ع) می فرماید: «ما انّ الشمس و اللیل لایجتمعان کذلک حت الله و حبّ الدنیا لایجتمعان»، (غررالحکم، ص 141) خداوند نیز می فرماید: «لن تنالوُا البرّ حتّی تنفقوا مما تحبّون»، (آل عمران، 92) هرگز به نیکی نمی رسید مگر از آنچه دوست می دارید انفاق کنید.
گه به یاد تو گهی با یاد اوست                رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست
                                                                                     عمان سامانی
باید صادقانه و بدون تبانی با خود نشت یابی و نشت گیری کرد و بهشت نیز جای کسی است که خفیظ و نگهبان خودش می باشد: «هذا ما توعدونَ لکلّ اوّاب حفیظ . من خشی الرحمن بالغیب و جاء بقلب منیب»، (سوره ق، آیات: 32-33) جهنم هم نماد و تجسم گرفتاریهای درونی ماست جبران خلیل جبران گوید: کسی وارد قلمرو بهشت می گردد که در این دنیا بهشتی شود.
5- استعانت از خداوند: امام علی (ع) در مناجات شعبانیه عرض می کند: الهی! لم یکن لی حول فانتقل به عن معصیتک الّا فی وقت ایقظتنی لمحبتک
خداوندا من از من در عذابم                به حق خود مرا از من رها کن
                                                                     عابد تبربزی
سعدی در یکی از از غزلیات زیبا و عرفانی اش گوید:
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی            جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت                که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
                                                                                                                غزل:615
باید از خداوند کمک خواست و به خدا توکل کرد
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست               راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
                                                                                             حافظ؛غزل:276
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید                           هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
                                                                                               حافظ؛غزل:182
مولانا در دفتر اول مثنوی گوید:
بس ستاره آتش از آهن جهيد                                  وان دل سوزيده پذرفت و کشيد
ليک در ظلمت يکي دزدي نهان                                مي نهد انگشت بر استارگان
مي کشد استارگان را يک به يک                              تا که نفروزد چراغي از فلک
گر هزاران دام باشد در قدم                                     چون تو با مايي نباشد هيچ غم
چون عناياتت بود با ما مقيم                                     کي بود بيمي از آن دزد لئيم
                                                                                      مثنوی معنوی، دفتر اول
6- توجه به رایگان بخشی هستی و تأسی به آن :
نه ما در زندگی خود نسبت به آنچه از آن برخوداریم لزوما استحقاق داریم و نه کسانی که از برخورداریهای ما به هر دلیل محرومند نالایق می باشند. استحقاق ما موجب برخورداریمان نمی باشد چنانکه عدم استحقاق دیگران موجب حرمان آنها نمی باشد. ویژگیها و نقاط قوّت جسمی مانند توانمندی، وجاهت، فصاحت . ویژگیهای ذهنی مانند سرعت انتقال، به یاد سپاری . ویژگیهای روانی مانند دلیری، شجاعت  ؛ ویژگیهای اجتماعی مانند محبوبیت و ... بدون استحقاق پیشین به ما عطا شده اند مگر اگر کسی از آنها برخوردارست مسبوق به زمینه ایست که خود نقشی در فراهم آمدن آن نداشته؛ به کسانی مجانی داده شده به کسانی نیز مجانی داده نشده است.
اگر هم کسی برخورداریها را تقویت نموده و بالنده تر ساخته آن نیز در سایه اراده، جدیّت ؛ وجود استاد و فضای مطلوب و مناسب و علل مُعدّه ای می باشد که باز هم خودش نقش پررنگ و قابل توجهی در فراهم آمدنشان ندارد برای همین هیچ توجیه اخلاقی و عقلانی ندارد که آدمی به خاطر برخورداریهای خود مغرور شود و برای خودش جایگاه و منزلتی در نظر بگیرد مولانا در موارد متعددی از مثنوی به این اصل مهم اشاره دارد که از جمله آنها عبارتند از:
در دفتر سوّم مثنوی گوید:
ای کریم و ای رحیم سرمدی                          در گذار از بدسگالان این بدی
ای بداده رایگان صد چشم و گوش                    بی ز رشوت بخش کرده عقل و هوش
پیش از استحقاق بخشیده عطا                          دیده از ما جمله کفران و خطا
ای عظیم از ما گناهان عظیم                               تو توانی عفو کردن در حریم
بندگان حق رحیم و بردبار                                 خوی حق دارند در اصلاح کار
مهربان بی‌رشوتان یاری‌گران                             در مقام سخت و در روز گران
هین بجو این قوم را ای مبتلا                              هین غنیمت دارشان پیش از بلا
در دفتر ششم مثنوی نیز گوید:
لاابالی عشق باشد نی خرد                              عقل آن جوید کز آن سودی برد
ترک‌تاز و تن‌گداز و بی‌حیا                               در بلا چون سنگ زیر آسیا
سخت‌رویی که ندارد هیچ پشت                      بهره‌جویی را درون خویش کشت
پاک می‌بازد نباشد مزدجو                               آنچنان که پاک می‌گیرد ز هو
می‌دهد حق هستیش بی‌علتی                      می‌سپارد باز بی‌علت فتی
که فتوت دادن بی علتست                             پاک‌بازی خارج هر ملتست
زانک ملت فضل جوید یا خلاص                       پاک بازانند قربانان خاص
نی خدا را امتحانی می‌کنند                           نی در سود و زیانی می‌زنند
در دفتر دوم گوید:
شیر مردانند در عالم مدد                                   آن زمان کافغان مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند                            آن طرف چون رحمت حق می‌دوند
آن ستونهای خللهای جهان                                 آن طبیبان مرضهای نهان
محض مهر و داوری و رحمتند                             همچو حق بی علت و بی رشوتند
نیز در فراز خبر کردن خروس از مرگ خواجه گوید:
آنکه بدهد بی امید سودها                                     آن خدایست آن خدایست آن خدا
یا ولی حق که خوی حق گرفت                             نور گشت و تابش مطلق گرفت
کو غنی است و جز او جمله فقیر                           کی فقیری بی عوض گوید که گیر
تا نبیند کودکی که سیب هست                             او پیاز گنده را ندهد ز دست
اینهمه بازار بهر این غرض                                   بر دکانها شسته بر بوی عوض
صد متاع خوب عرض می کنند                             واندرون دل عوضها می تنند
یک سلامی نشنوی ای مرد دین                         که نگیرد آخرت آن آستین
بی طمع نشنیده ام از خاص و عام                      من سلامی ای برادر و السلام
جز سلامِ حقّ، هین آن را بجو                            خانه خانه، جابجا و کوبه کو
از دهان آدمیّ خوش مشام                                هم پیام حق شنیدم و السّلام
وین سلام باقیان بر بوی آن                                من همی نوشم به دل خوشتر ز جان
ز آن سلام او سلام حق شده است                    کآتش اندر دودمان خود زده است
مُرده است از خود شده زنده به رب                    زآن بوَد اسرار حقّش در دو لب
                                                                                      مثنوی معنوی ؛دفتر سوم                            
سهراب سپهری در شعر صدای پای آب که سال 1343 در 36 سالگی در کاشان سروده و با عبارات معروف: اهل کاشانم/ روزگارم بد نیست/ تکه نانی دارم/ خرده هوشی سر سوزن ذوقی آغاز می شود، می گوید: من ندیدم دو صنوبر با هم دشمن/ من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین/ رایگاه می بخشد نارون سایه خود را به زمین/ من نمی دانم که چرا می گویند/ اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست/ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد/ چشمها را باید شست/ جور دیگر باید دید/ واژه ها را باید شست/ واژه باید خود باد/ واژه باید خود باران باشد/ چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت.
و بالاتر از این انسان با عادت به رایگان بخشی به مرتبه ای می رسد که در مقابل بدی نیز خوبی می کند چنانکه پیشتر نیز اشاره شد . بدی از یادش می رود، بد بودن را ترک می کند و تدریجاً از ذهن و ضمیرش مفهوم بد بودن پاک می شود. آیت الله جوادی آملی در مورد علامه طباطبایی گوید: علامه طباطبایی بدی را بلد نبود. حافظ در قطعه ای گوید:
با تو خوانم ز دفتر اخلاق                         آیتی در وفا و در بخشش
هر که بخراشدت جگر به خطا                   همچو کان کریم زر بخشش
کم مباش از درخت سایه فکن                  هر که سنگت زند ثمر بخشش
                                                                              دیوان حافظ؛قطعه :17
مانند گُل می شود که پایی را که آن را لگدکوب و پایمال کرده نیز عطر آگین می کند.
شیخ ابوالحسن خرقانی گوید: هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد
حکایت مرشد چلویی (حاج میرزا احمد عابد نهاوندی ) نیز در روزگار معاصر معروف است که روی دل نوشته بود:«نسیه و وجه دستی داده می‌شود؛ حتی به جنابعالی!»
7- احساسات و عواطف خود را مبنای ارزشداوری مثبت و منفی نکنیم!
از جلوه های انانیّت ؛ ارزشداوری و نتیجه گرفتن خوب و بد از احساسات و عواطف می باشد، اینکه بگوییم چون برای من مطلوب است پس خوب است و از آنجا که من نمی خواهم پس بی ارزش می باشد خود را مبنا و ملاک قرر دادن و محور هستی حساب کردن! این در حدّ و به نوبۀ خود نوعی تفرعن می باشد که مولانا می گوید:
موسی و فرعون در هستی توست               باید این دو ضدّ را در خویش جُست
                                                                                   مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
هیچ شمردن دیگران و مطلوبات آنها جلوه ای از انانیت می باشد، اینکه فقط از منظری که خودم نگاه می کنم مشاهدات را ارزشمند و قابل قبول بدانم و باقیِ وجوه و رویکردها را بی ارزش تلقی کنم. مصداقی از این ارزشداوری های نفسانی می باشد.
اینکه خوب و بد بودن اشخاص را با علاقه ای که به من دارند ارزشداوری نمایم اینکه بگویم چون من می خواهم و مرا می خواهد خوب است و چون من نمی خواهم بد است سهراب سپهری در صدای پای آب گوید: اگر کرم نبود هستی چیزی کم داشت درست است که برای من خوشایند نیست ؛ وقتی می بینم حالم به هم می خورد ولی در کلّ نظام هستی و آفرینش جای خود را دارد : «و فی نظام الکلّ کلّ منتظم»
قرآن می فرماید: «عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» ؛(بقره/216) 
و نخواهیم مگس از سر  انگشت طبیعت بپرد/ ونخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون/ و بدانیم اگر کرم نبود ؛ زندگی چیزی کم داشت/ و اگر خُنج (کرمی سبز بر روی درخت مو که مفید درخت است) نبود لطمه می خورد به قانون درخت/ و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت/ و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد/ و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها/ و نپرسیم کجائیم/ بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را / .../ بد نگویم به مهتاب اگر تب داریم ... گاه زخمی که به پا داشته ام/ زیر و بم های زمین را به من آموخته است/ گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است/ و فزونتر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس/ و نترسیم از مرگ/ مرگ پایان کبوتر نیست/ مرگ وارونه یک زنجیر نیست/ مرگ در ذهن اقاقی جاری است/ مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد/ مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید/ مرگ با خوشه انگور می آید به دهان ...
7- گذر از مالکتیهای موهوم و پندارین:
تمایز نهادن بین «من» و آنچه مال من است یا می پندارم مال من است تاثیر مهمی در مهار منیت دارد . غالب مالکیتهای ما موهوم می باشند اغلب آنچه فکر می کنم مال من است، مال من نیست بلکه در مواردی من مال او می شوم، پاره ای از آنچه می پندارم مال من است به ظاهر به اسم من می باشد و من خودم را مالک آن می دانم می توانم آنها را بفروشم یا عوض کنم، پاره ای از داشته ها نظیر والدین و فرزندان مال من هستند پاره ای مانند شهر و میهن و عقیده و ... مال من هستند پاره ای از داشته ها به ظاهر مال من هستند ولی به واقع مال من نیستند، پاره ای اصلاً مال من نیستند مثلاً می گوئیم مولوی مال ماست، شمس مال ماست و ... آنچه مال من نیستند چه توجیهی برای فخرفروشی روی آنها است؟ در کتاب شازده کوچولو نوشته است: این تن آدم مثل یک پوستۀ کهنه دور انداختنی است، پوسته های کهنه دور افتاده که غصّه ندارد. حتی جسم نیز مال من نیست و حساب بقیّه معلوم است همه اینها ذو هو هستند. بالاتر از اینها نفس هم من نیستم.
8- مصاحبت با انسانهای معنوی و متعالی
ما متوسط اطرافیانمان هستیم و در متن روابط خود زندگی می کنیم،دایره ارتباطی ما، زندگی ما را شکل می بخشد و اتفاقات مهم زندگی ما به نوعی با دوستان و اطرافیان ارتباط پیدا می کند اگر کسی باشد که بتواند ما را بتکاند و سبکبار و سبکبالمان کند چنانکه شمس با مولانا این کار را کرد اتفاق مبارک و خجسته ای روی می دهد شمس در واقع با مولانا همین کار را کرد او را سبک کرد و گفت پُر شده ای باید قدری خالی شوی! سنگین شده ای باید سبک شوی! مصاحبت با کسانی که به تعبیر مولانا انسان را زیر و زبر می کنند محضرشان نور است و سخنشان عین نور و نورانیت . مصاحبت با چنین اشخاصی جان انسان را متحول می کند: «از التفات کاملی غافل به عاقل می رسد»
سگ اصحاب کهف روزی چند                    پی ایشان گرفت و مردم شد
                                                                               سعدی ؛گلستان
مولانا گوید:
 
دست را اندر اَحَد واحمد بزن             اي برادر! وا رَه از، بوجهلِ تن 
                                                                     مثنوی معنوی ؛دفتر اول
 
نفس چون، با شيخ بيند گامِ تو             از بُنِ دندان شود او رامِ تو 
                                                                         مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
 
9- توجه به تداول و گذر ایام و عبرت پذیری از پیشینیان:
توجه به اصل مهم "این نیز بگذرد " و «چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند» مانع غالب آمدن انانیت و غرور بر آدمی می گردد .اینکه "از نسیمی گردش ایّام بر هم می ورد" و به تعبیر قرآن « وَتِلكَ الأَيّامُ نُداوِلُها بَينَ النّاسِ وَلِيَعلَمَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنوا وَيَتَّخِذَ مِنكُم شُهَداءَ ۗ وَاللَّهُ لا يُحِبُّ الظّالِمينَ»؛(آل عمران؛140) مانع خود بینی و ارتکاب ظلم انسان می گردد چنانکه مانع یاس و نا امیدی نیز می گردد ولی آنچه مهم است اینکه نباید این "درالغرور"آدمی را اغوا کند.
از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز                           مکاره می‌نشیند و محتاله می‌رود
                                                                                                     دیوان حافظ؛غزل:225
 10_ محاسبه نفس و عدم تبانی با خویشتن:
از مهمترین عوامل اخلاقی و معنوی زیستن؛صداقت با خود و دوری از خودفریبی می باشد که البته کار چندان آسانی نیست . اینکه انسان بتواند بدون تعارف با خود ؛محاسبه نفس نماید و به معایب خود واقف گردد .
هر دم او را هست وسواسی دگر                     باید از وی داشتن پاسی دگر 
امام علی (ع)فرماید:«مَن حاسَبَ نفسَهُ وَقَفَ علی عُیُوبِهِ»؛(هر کس به حساب نفس خود رسیدگی کند به عیبهایش آگاه شود.)؛(عیون الحکم و المواعظ"لیثی"؛ ص 435 ، ح 7512)
جان خود را در محک نهد به خودش چندان خوش گمان نباشد که همه اعمال و رفتارش را صائب بداند و در حالت خوف و رجا حرکت نماید . رسول اکرم(ص) فرماید:«لا یَکُونُ الرَّجُلُ مِنَ المُتَّقینَ حَتَّی یُحاسِبُ نَفسَهُ أشَدُّ مِن مُحاسَبَةِ الشَّریکِ شَریکَه»؛(آدمی از پرهیزگاران نمی شود مگر اینکه حسابرسی او از نفسش سخت تر از حساب کشیدن او از شریکش باشد.)؛(مکارم الاخلاق ص 468 - مجموعه ورام ج 2 ، ص 62 - وسایل الشیعه ج16، ص 98 ، ح 21080)در عین حال با خود ستیزه و درگیری نیز نداشته باشد و در پی سوق دادن وضعیت موجود خود به سمت مطلوب باشد.پیشتر اشاره شد :
موسي و فرعون در هستيِّ توست                        بايد اين دو خصم را در خويش جُست
                                                                                       مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
 
                                                                                                    الحمد لله رب العالمین

+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در دوشنبه سوم آبان ۱۳۹۵ و ساعت 14:53 |