هو
«ایهام» از صنایع بدیعی می باشد که آن را توریه و تخییل نیز می نامند و مفهوم آن؛به گمان افکندن شنونده و تحریک وهم و خیال او می باشد. ایهام چهار قِسم می باشد که عبارتند از: مجرّده، مرشحه، مبیّنه و مهیّاه.
شاید خیره کننده ترین هنر حافظ که در دیوانش نمود چشمگیری دارد و سروده های لسان الغیب را به دریائی ناپیدا کرانه شبیه ساخته و در طول اعصار و قرون اذهان را به اشعار خواجه معطوف نموده است ایهام باشد. در اشعار حافظ ایهام در سه حالت لفظی، معنوی و لفظی و معنوی نمود دارد. ذیلاً به مواردی از ابیات برخوردار از ایهام در دیوان حافظ اشاره می شود:
1- تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او ز آن سفر دراز خود عزم وطن نمی کند
غزل:192
ظاهراً معنی بیت این است که تا دل هرزه گرد و بی ملاحظه من اسیر شکنج و چین گیسوی او شد؛ در همان چین و شکن زلف او مقیم و ماندگار شد و وطن خود را فراموش کرد، «چین» به قرائن هرزه گردی، رفتن، سفر دراز و عزم وطن کردن ایهام دارد به کشور چین و در این صورت اضافه «چین زلف» تشبیهی خواهد بود به وجه شبهی دوری و درازی راه و دشواری بازگشت از آن.
2- آن نافه مراد که می خواستم ز بخت در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود
غزل:214
در بیت فوق نیز ظاهراً مراد از «چین زلف» چین و شکن زلف می باشد ولی «چین» مانند بیت قبل ایهام به کشور چین دارد به قرینه «بت» ، «مشکین» و «نافه» که از مناسبات کشور چین محسوب می شوند. اگر چین را به معنی کشور چین در نظر بگیریم معنی مندرج در بیت صحیح خواهد بود زیرا نافه را از چین و ختن می آورند و در این صورت اضافه «چین زلف» تشبیهی خواهد بود.
3- دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش بیچاره ندانست که یارش سفری بود
غزل:216
«فرو کشیدن» به معنی نگه داشتن اسب و خواباندن شتر و رحل اقامت افکندن و مقیم شدن و ماندن است چنانکه حافظ در بیت دیگری گوید:
سر منزل فراغت نتوان ز دست دادن ای ساربان فروکش، کاین ره کران ندارد
غزل:126
معنی بیت اینگونه است که: دل گفت: به آرزو و به خاطر او در این شهر بمانم و رحل اقامت افکنم غافل از اینکه یارش رفتنی بود نه در آن شهر ماندگار. حال اگر «فروکش کردن» را به درون فرو بُردن و بلعیدن معنی کنیم اجمالاً مفهوم بیت اینگونه خواهد شد که: «به درون فرو کشم و این شهر و هوای آن را [تمام هوای این شهر را یکجا استنشاق کنم به آرزوی او و به سبب بوی خوش او که در فضای شهر منتشر شده و جاری می باشد!]
4- خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
غزل:216
در بیت فوق، مراد از گنج روان، معشوق می باشد که دوران وصالش ناپایدار بود و حافظ با حسرت از آن روزگار یاد می کند. روان می تواند به معنی روح نیز باشد که آن معشوق گنج روح شاعر بوده و گنجینه ای برای جان وی به شمار می آمده است. می توان از «روان» معنی رایج و متداول را استنباط نمود چنانکه در بیت:
عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار مَکُنش عیب که بر نقد روان قادر نیست
غزل:70
از منظری کمرنگتر به احتمال ضعیف، گنج روان گنج قارون می باشد که در زمین فرو رفت چنانکه قرآن می فرماید: «: فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الأَرْضَ فَمَا كَانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ » ؛(قصص؛81)حافظ گوید:
گنج قارون که فرو می شود از قعر هنوز خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است
غزل:49
5- حافظ مفلس اگر قلب دلش کرد نثار مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست
غزل:70
«قلب» هم به معنی قلب به عنوان عضوی از بدن و هم به معنی زر و سیم ناخالص و تقلّبی می باشد و اضافه ی قلب دل، اضافه تشبیهی می باشد.
معنیِ بیت نیز اینگونه می شود که: اگر حافظ به نثار قلب تیره و سیم ناسره دلِ بی ارزش خودش به پای تو اکتفا نمود عیب و ایرادی متوجّه او نیست و گناهی ندارد زیرا که قادر به ایثار و اهدای نقد روان نیست و گرنه بدون دریغ و تأمّل جان و روانش را نثار می کرد.
حافظ در موارد دیگری نیز به "قلب" اشاره داشته و به صورت ایهام در سروده های خود آورده است:
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری من نقد روان در دَمش از دیده ببارم
غزل:325
که تقریباً ایهامِ بیت پیشین را در خود دارد
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز باطل در این خیال که اکسیر می کنند
غزل:200
قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود
غزل:203
قلب بیحاصل ما را بزن اکسیر مراد یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
غزل:248
ز آ نجا که پرده پوشی عفو کریم توست بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار
غزل:246
آنچه زر می شود از پرتو آن قلب سیاه کیمیایی است که در صحبت درویشان است
غزل:49
در ابیات فوق مقصود از «قلب»، دل می باشد که با ایهام «زر و سیم ناخالص و ناسره» را نیز تداعی می کند.
حافظ در بیت دیگری گوید:
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
غزل:211
که منظور از قلب شناسی، بصیرت، دیده وری و توان تشخیص خالص و ناخالص می باشد
6- اشکم احرام طواف حرمت می بندد گر چه از خون دِل خویش دَمی طاهر نیست
غزل:70
آنچه در نگاه اول از بیت فوق استنباط می شود این است که اشک خونین من احرام بسته و از دیده فرو می ریزد و به سوی کوی تو که کعبه و مطاف عاشقان است روان می شود تا گرد حرم کوی تو طواف کند با اینکه شرط احرام، طهارت می باشد اشک من که به خون دل محنت کش آغشته می باشد همچنان احرامِ طواف بسته و گرد کوی تو می گردد.
معنی دوم که از بیت استنتاج می شود این است که: دیده عاشق منزلگاه و حرم معشوق می باشد و از طرفی چشم عضوی مهمّ و ارزشمند برای انسان می باشد و عاشق مکانی شریفتر از آن ندارد تا دوست بر آن قدم نهد و در آن فرود آید:
رواق منظر چشم من آشیانه توست کرم نما و فرود آر که خانه خانه توست
غزل:34
حال با عنایت به اینکه اشک در چشم حلقه می زند معنی دوم بیت فوق این خواهد بود که اشک در چشمم می گردد و گرد دیده که حرم و منزل دوست می باشد طواف می کند هر چند که خون دل طهارت را از آن سلب کرده است.
7- دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
غزل:253
در بیت فوق، گذار عمر هم به گذشتن و سپری شدن عُمر و دوران حیات آدمی اشاره دارد و هم به گذشتن معشوق!
زیرا که معشوق از منظری مایه حیات عاشق می باشد
تو خود حیات دگر بودی ای زمان وصال خطا نگر که دل امید در وفای تو بست
غزل:32
و در بیت ذیل:
از سر کشته خود می گذری همچون باد چه توان کرد که عمرست و شتابی دارد
غزل:124
8- کی شعر ترانگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
غزل:161
بیت فوق را در دو حالت متفاوت می توان معنی کرد. حالت اول اینکه: وقتی خاطر محزون باشد واضح است که شعر تر و تازه از آن تراوش نمی کند.
حالت دوّم اینکه:حال که شعرهای به این طراوت و دلنشینی از طبع بر می خیزد معلوم است که خاطر ؛غمگین و ناراحت نیست.
9- به باغ تازه کن آئین دین زرتشتی کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود
غزل:219
بیت فوق را نیز به دو صورت می توان معنی کرد: حالت اول اینکه لاله سرخ با رنگ آتشین خود آتش نمرود را شعله ور ساخت و آداب و رسوم آئین زرتشتی را زنده کرد.
حالت دوّم اینکه: آتش نمرود لاله ها را بر افروخت و سرخ فام نمود ...
10- از کیمیای مِهر تو زر گشت روی من آری به یُمن لطف شما خاک زر شود
غزل:226
معنی واضح تر بیت فوق اینگونه می باشد که: از کیمیای مِهر و محبت تو چهره من مانند طلای زرد شد، آری اینگونه است و عنایت و بذل توجّه شما خاک سیاه را به طلا تبدیل می کند.
معنی دوّم حاصل از بیت اینکه: از کیمیای مهر و محبت تو وجود اشعار و سروده های من که مانند روی و آهن ارزش چندانی نداشت به زر تبدیل شود و ارزشمند گشت.
11- این لطایف کز لب لعل تو من گفتم گه گفت وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید؟!
غزل:240
تطاول به معنی جفا و بیداد می باشد همچنین دلالت بر بلندی و طویل بودن دارد که به سر زلف دوست نسبت داده شده و بلند زلف معشوق را یادآور می شود.
12- به سرِ سبز تو ای سرو که گر خاک شوم ناز از سر بنه و سایه برین خاک انداز
غزل:264
در مصرع اول: «خاک شوم» در یک معنی، مترادف با مُردن و دفن شدن می باشد. معنی دوّم «خاک شدن» نیز خاکساری و هستی خود را در پیشگاه محبوب فرو نهادن و نادیده گرفتن می باشد که نهایت تواضع و تذلّل را می رساند.
13- یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید دود آهیش در آئینه ادراک انداز
غزل:264
معنی اوّل که از بیت فوق در ذهن تداعی می شود این است که: زاهد مغرور و متکبر که انانیت در وجودش موج می زند جز معایب دیگران هیچ حسن و امتیازی نمی بیند.
معنی دوم اینکه: آن زاهدِ خودبین فقط عیب می بیند که همان خودش می باشد که در تمام وجودش ذره ای حُسن مشاهده نمی شود. اگر زاهد خودبین نمی تواند زیبائی ها را ببیند.
از این روست که خود را در صورت دیگران می بیند و وجود سراسر معیوب خود را در پیش دیده دارد.
تمام معایب از خود اوست بلکه خودش عین عیب و ایرادست و خودبینی نتیجه ای جز عیب دیدن ندارد.مولانا گوید:
عیب باشد کو نبیند جز که عیب عیب کی بیند روان پاک غیب
مثنوی معنوی ؛دفتر اول
14- شکرشکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می رود
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر کاین طفل یک شبه ره صد ساله می رود
غزل:225
یکی از معانی استنباط شده از ابیات فوق، این است که سرعت طیّ مکان و سیرِ زمان را در سلوک و سیر شعر ببین که این طفل یک شبه [شعری که در یک شب از طبع من تراوش نموده] از حیث کمال لطف و شیوایی، راه یکساله را می پیماید. معنی دوّم ابیات این است که شعری که در یک شب سروده شده به بنگاله که رسیدن به آنجا یک سال زمان می برد، می رود.
15- گفتمش: زلف به خون که شکستی، جانا حافظ این قصه درازست به قرآن که مپرس
غزل:271
در بیت فوق ، درازی حکایت زلف به خون شکستن به درازی زلف ایهام دارد!
چنانکه در بیت معروف ذیل نیز حافظ گوید:
معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
غزل:244
16- چو بر شکست صبا زلف عنبر افشانش به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
غزل:280
معنی بیت اجمالاً این است که: وقتی صبا به گیسوی عنبر افشانش وزید و پریشان ساخت به هر شکسته دل پژمرده جانی که رسید روح تازه ای در کالبد وی دمید و جانش را [جان شکسته را] تازه کرد.
معنی دوم اینگونه می شود که وقتی صبا به گیسوی عنبرافشان معشوق وزید، و به زلف پریشان یار که با وزیدن آنها را شکسته است خورد، جانش [جان صبا] تازه شد.
حافظ در بیت دیگری نیز گوید:
چون صبا افتان و خیزان می روَم تا کوی دوست وز رفیقان ره استمداد همّت می کنم
غزل:352
17- تا سرِ زلف تو در دست نسیم افتاده است دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است
غزل:36
معنی ظاهری بیت این است که: از وقتی که نسیم، دست تطاول به زلف تو گشوده است دلِ شیدا و عاشق پیشه ی من از شدت ناراحتی و اندوه به یأس و ناامیدی دچار شده است. معنی دومِ دلِ سودا زده با توجه به اینکه سودا به معنی سیاه می تواند صفت زلف باشد، یعنی دلِ گرفتار در زلف سیاه تو از غصّه به انفعال و یأس گرفتار آمده بود.
18- چشم جادوی تو خود عین سواد سحرست لیکن این هست که این نسخه سقیم افتاده ست
غزل:36
در مصرع اولِ بیت فوق: عین سواد سحر به معنی عیناً سواد سحر می باشد یعنی چشم جادوی تو با سواد سحر هیچ تفاوتی ندارد. در سواد [مقابل بیاض] با «چشم» و معنی ایهامی «عین» که به سیاهی موصوف است ایهام وجود دارد. در مصرع دوم، «سقیم» به معنی نادرست و مقابل صحیح می باشد ولی می تواند به معنی بیمار صفتی برای چشم باشد که در ادب و عرفان پارسی مطرح می باشد چنانکه حافظ گوید:
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
غزل:354
19- گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید
غزل:231
"برآید" در مصرع دوم به معنی طلوع کند و نیز به معنی اگر امکانپذیر باشد و از دست برآید، می باشد.
20- به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید که می رویم به داغ بلند بالایی
غزل:491
"داغ بلند بالا" در بیت فوق حالت ایهام دارد؛ هم به معنی داغی است که عریض و طویل است و تار و پود شخص را کبود کرده و در بر گرفته است و می تواند به معنی داغ معشوق بلند بالا باشد که معشوق و محبوب حذف شده است.
