مهمترین دغدغه و دلمشغولی در زندگی معنوی التزام به اخلاق می باشد . امام کاظم(ع) می فرماید:« ... و ألزَمُ العِلمِ لَكَ ما دَلَّكَ عَلى صَلاحِ قَلبِكَ و أظهَرَ لَكَ فَسادَهُ » ؛(...و لازم ترين دانش براى تو، دانشى است كه صلاح و فساد دلت را به تو نشان دهد ) ؛(نزهة الناظر و تنبیه الخاطر ؛ ج 1 ؛ ص 122) ما یک «خود» داریم و یک «بیگانه » ؛ اهتمام علم اخلاق این است که خود را از بیگانه خلاص کند و به قولی، بیگانه پیرایی کند . رذایل، همه بیگانه اند و از جنس ما آدمیان نیستند؛ اگر هم به درون خانه ما رخنه کنند، باید آنها را بیرون برانیم . اما، فضایل از جنس ما هستند و زمانی که در خانه وجود ما منزل کنند، ما را خودتر و «خود» ما را فربه تر خواهند کرد .
سوالی که بعضا در اذهان تداعی می شود اینکه:چرا ما مسلمانان، با وجود مباحث مفصل و گاه عمیقی که در باب اخلاق داشته ایم تا این حد از زندگی اخلاقی دور هستیم ؟ چرا در میان ما تا این اندازه دروغ و غیبت و هتک آبروی دیگران رواج دارد ؟ چگونه است که نماز یک مسلمان مقیّد، ترک نمی شود اما زبانش را در کنترل خود ندارد و به سادگی دروغ می گوید، غیبت می کند و هتک حرمت می نماید . شاید یکی از عوامل این باشد که : توجّه بیش از حدّ به پوسته و ظاهر دین موجب مغفول واقع شدن هسته و درونمایه که اخلاق می باشد ؛ گشته است . دکتر ابوالقاسم فنائی در “معنویت قدسی” نویسد : دوران پیامبر (ص) عصر طلایی ایمان بود. اما پس از دوران پیامبر، ما وارد عصر دیگری شدیم که آن عصرِ اعتقاد و شریعت است. در عصر اعتقاد و شریعت، مذاهب کلامی و فقهی تأسیس می شوند و فربه و فربه تر می گردند. اتفاقی که در این دوران می افتد عبارت است از فروکاهش دین به مجموعه ای از باورها و مجموعه ای از آداب و مناسک. امام سجاد (ع) در دعا برای فرزندانشان عرض می کند:وَ أَصِحَّ لِی أَبْدَانَهُمْ وَ أَدْیَانَهُمْ وَأَخْلاقَهُمْ
غزالی که احیاء علوم الدین را پس از کنارهگیری از تدریس در مدرسه نظامیه و در دورهای که در شام ؛ بیت المقدس و حجاز اقامت داشت نوشتهاست ؛ بر این است که محور احیای علوم دین در واقع توجه به اخلاق می باشد.
در درون ما شأنی است به نام عقل نظری که مسئول اندیشه است همه علوم حصولی به عهده اوست یعنی تصور، تصدیق، قضیه، تشکیل قیاس اقترانی، قیاس استثنایی، استدلال، برهان همه مربوط به این عقل نظری است که عهدهدار جزم ، قطع و یقین نظری است و عقل عملی مسئول عزم ، اراده ، نیّت و اخلاص است. کارکرد اخلاق هدایت عقل نظری و عملی در مسیر صحیح و الهی است این بیان نورانی امیر مؤمنان سلام الله علیه که فرماید: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍتَحْتَ هَوی أَمِیرٍ»
عقل کو مغلوب نفس او نفس شد مشتری مات زحل شد نحس شد
مثنوی ؛ دفتر دوّم
دشمن بیرونی شیطان است که :«إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّمَا يَدْعُوا حِزْبَهُ لِيَكُونُوا مِنْ أَصْحَاب السَّعِير»؛(در حقيقت، شيطان دشمن شماست، شما [نيز] او را دشمن گيريد. [او] فقط دار و دسته خود را مىخوانَد تا آنها از ياران آتش باشند.)؛(فاطر؛6) و : «وَمَن يَكُنِ الشَّيْطَانُ لَهُ قَرِينًا فَسَاءَ قَرِينًا»؛(و کسی که شیطان همنشین او باشد بد همنشینی انتخاب کرده است)؛( نساء ؛38)
دشمن درونی نیز نفس می باشد که:«إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي ۚ إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ »؛(من خود را از گناه تبرئه نمی کنم؛ زیرا نفس طغیان گر، بسیار به بدی فرمان می دهد مگر زمانی که پروردگارم رحم کند؛ زیرا پروردگارم بسیار آمرزنده و مهربان است.) ؛(یوسف ؛53)
در صحنه جهاد نفس اوّلین کاری که شیطان و هوس میکند این است که دست و پای عقل عملی را میبندد . بابا طاهر گوید:
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملایک تو قدر خود نمیدانی چه حاصل
دوبیتی:89
مطیع نفس و شیطان بودن و غفلت از کرامت نفس و ارزش واقعی انسان موجب فاصله گرفتن از زندگی اخلاقی و معنوی می گردد.
آنکه مشکل را حل میکند عزم ،اراده ، نیّت و اخلاص است. عالِم بیعمل مانند کسی است که چشم بینا و گوش شنوا دارد ولی دست و پای او زنجیری است، اگر کسی مار و عقرب را دید و فرار نکرد نباید اعتراض کرد مگر ندیدی چون چشم فرار نمیکند باید گفت مگر پایت بسته بود, اگر ما عالِم بیعمل داشتیم نباید به او گفت مگر نمیدانستی تو که اینها را درس گفتی, باید گفت چرا آن نیروی عزمت را به کار نگرفتی؟ خداوند در قرآن می فرماید:«وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا »؛(و به يقين پيش از اين با آدم پيمان بستيم، و[لى آن را] فراموش كرد، و براى او عزمى [استوار] نيافتيم)؛(طه ؛ 115) اخلاق، فنّ کلیدی این کار است که ما محاسبه کنیم و مراقبه داشته باشیم که دشمن درون و بیرون، اراده ما را به بند نکشند و آنچه بیرون از جان است در جان اثر نگذارد چنانکه خداوند در قرآن کریم فرماید: «وَ تَثْبیتاً مِنْ أَنْفُسِهِم»؛(بقره؛265)
اخلاق جهاد کبیر است نه جهاد اکبر و آنچه در روایت معروف آمده است که جهاد اکبر است، اکبر نسبی است، نه اکبر نفسی. اکبر نفسی جهاد بین عقل و قلب است ؛ عقل میگوید باید فهمید، دیدن سخت است. قلب میگوید، فهمیدن اصل نیست، اساس دیدن است. و آن بیان نورانی امیرالمؤمنین در خطبة همّام که فرمود، اینها میکوشند که بهشت و جهنم را ببینند. «هم والجنة کمن قد رآیها، هم والنار کمن قد رآیها»آنچه که در این بحثهای عادی ظهور دارد، همان جهاد با نفس است که از آن به عنوان جهاد اکبر یاد میشود، که این اکبر نسبی است، نه نفسی و جهاد کبیر است.
مطلب دیگر آن که در صحنه درون نیروهای موافق و مخالف صفآرایی کردند. هم در بخش اندیشه و خردورزی وَهم و خیال در برابر عقل نظری صفآرایی کردند، هم در بخش انگیزه، شهوت و غضب در برابر عقل عملی که: «به عبد الرحمان واکتسب الجنان»، صفآرایی میکنند. اگر کسی در بخش اندیشه در صحنه نبرد پیروز نشد، وهم و خیال بر عقل اندیشور او حکومت میکنند، نتیجه تلخش غرامتهایی است که عقل میپردازد، به صورت مغالطات سیزدهگانه یا بیشتر. این فنّ مغالطه که در منطق و غیر منطق مطرح است، در اثر شکست عقل نظری در برابر وهم و خیال است. او میخواهد به حق برسد، وهم نمیگذارد و خیال مانع میشود. اگر آن حکیم متأله توانست از غائلة وهم و از خطر خیال برهد، پیروز میدان است و نتیجة او حکمت است، و اگر در این صحنه باخت، نتیجهاش مغالطات چندگانه است .
بخش دوم که عقل عملی است مربوط به فعالیت و کار و کوشش است. شهوت از یکسو حمله میکند، غضب از سوی دیگر هجوم میآورد. این غارتگران و مهاجمان، نمیگذارند عقل عملی رهبری عمل را به دست بگیرد. که: «به عبد الرحمن واکتسب الجنان» یک خلیق و متخلّق و متأدّب به آداب الهی حوزه شهوت را میشناسد، بدون آنکه آن را تعطیل کند، تعدیل میکند. حوزة غضب را میشناسد، بدون اینکه آن را تعطیل کند، تعدیل میکند. رهبری تعدیل این دو نیرو را به عقل عملی میسپارد. شهوت به جای خود کار میکند، غضب به جای خود کار میکند، و عقل عملی اینها را در پویایی و مانایی خود استخدام میکند. در آن صحنه نه شهید میشود و نه اسیر، بلکه اسیر میگیرد. ولی اگر خدای ناکرده در این صحنه و در این جبهه پیروز، شکست خورد، یا شهوت امیر میشود، یا غضب امیر میشود و عقل عملی به اسارت میافتد.
اگر کسی بتواند در بخش اندیشه وهم و خیال را جمع کند و رهبری عقل وحیانیِ نورانی بسپارد؛ در بخش اندیشه، شهوت و غضب را به رهبری عقل عملی هدایت کند و عقل عملی که مدیر و مدبّر است، با عقل نظری هماهنگ باشد، عقل نظری که حکیم و فرهنگمدار است با عقل عملی هماهنگ باشد، این مجموعه به صورت یک انسان عاقلِ عادل درمیآید.
اگر کسی این راه را طی کرد چنانکه پیشتر آمد : گویا زوزه سگان جهنم را هماکنون میشنود و بهشت و اهل بهشت را میبیند این کار عقل عملی است این با مفهوم کار ندارد مفهوم برای مسئول اندیشه است اخلاق با این ردیف کار دارد.
خداوند در سوره مباركه شمس مي فرمايد : « وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا . وَالْقَمَرِ إِذَا تَلاهَا . وَالنَّهَارِ إِذَا جَلاهَا . وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا . وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا . وَالأرْضِ وَمَا طَحَاهَا . وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا . فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا . قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا . وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا » ؛ ( بنام خداوند بخشنده مهربان . سوگند به خورشيد و پرتوافشاني اش . و سوگند به ماه چون از آن پيروي كند . و سوگند به روز چون روشنش دارد . و سوگند به شب چون آن را فرو پوشد و سوگند به آسمان و آنكه آن را برافراشت . و سوگند به زمين و آنكه آن را بگسترد . و سوگند به نفس انسان و آنكه آن را سامان داد . آنگاه نافرماني و پرهيزكاري اش را در آن الهام كرد . به راستي هر كس كه آن را پاكيزه داشت رستگار شد . نوميد شد هر كس كه آن را فرو مايه داشت . ) ، ( سوره شمس ، آيات 1 – 10 ) . در اين سوره ، خداوند پس از 11 قسم كه فرازي منحصر به فرد از قرآن مي باشد و در آيات ديگر اين گونه تاكيد تكرار نشده است مي فرمايد : « قد افلح من زكّيها » . تزكيه نفس به معني تمنيه و رشد دادن آن مي باشد راغب در مفردات مي گويد : تزكيه النفس : اي تنميتها بالخيرات و البركات . خاب از مصدر خيبه به معني « فوت الطلب » مي باشد و دسّيها از دسسها به معني اخفاها مي باشد . دسيسه كه در فارسي نيز به كار مي رود به معني مخفي نمودن مي باشد . در واقع آيات 9 و 10 مي فرمايند : رستگار شد كسي كه در فربه ساختن و بالنده نمودن نفس خود كوشيد و به مقصد و مطلوب خود نرسيد كسي كه نفس را بر خلاف اقتضاي فطري اش وا داشت و به ورطه انحراف كشاند . قسم هايي كه پيش از اين دو آيه آمده اند اهميت تزكيه را مي رساند كه در واقع راز و رمز « كرّمنا بني ادم »مي باشد . و حقيقت : « لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم » را آشكار مي سازد كه كرامت و « في احسن تقويم » بودن انسان در رابطه با تزكيه نفس او مفهوم پيدا مي كند و گرنه در ارتباط با ساير برخورداريهاي مادي و نفساني قرآن مي فرمايد « كلواْ و ارعَوا انعامكم انّ في ذلك لايات لاولي النّهي »، ( بخوريد و چهار پايانتان را بچرانيد ، كه در اين مايه هاي عبرت براي خردمندان است ) ،( طه ، 54 ) و يا آنجا كه نعمت هاي مادّي و دنيوي را بيان مي كند مي فرمايد ، « ... متاعاً لكم و لانعامكم » ، ( ... اين نعمت ها براي برخورداري شما و چها پايانتان مي باشد . ) ، ( عبس ، 34 ) ولي معنويت و اخلاق مختص انسان مي باشد كه از بدن خاكي و نفس ناطقه كه جوهري مجرد و از عالم ملكوت مي باشد تشكيل يافته است . هدف از ارسال رسل و انزال كتب نيز تخلّق به اخلاق حسنه مي باشد كه با تزكيه و تعليم محقق مي گردد آنگونه كه امام صادق (ع) مي فرمايد : « موجب علي العاقل طلبُ العلم و الادب الذي لاقوام له الاّ به » ، ( پس واجب است بر عاقل طلب علم و ادب كه قوام انسانيت او جز به اين دو عامل نيست . ) ، ( اصول كافي ، ج 1 ، ص 29 ) . قرآن در اين باره در آيات متعددي مي فرمايد : « لقد منّ الله علي المؤمنين اذ بعث فيهم رسولاً من انفسهم يتلواْ عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين » ، ( به راستي خداوند برمؤمنان منت نهاد آنگاه كه در ميان آنان پيامبري از ميان خودشان بر انگيخت كه آيات او را بر آنان مي خواند و پاكيزه شان مي دارد و به آنان كتاب و حكمت مي آموزد در حالي كه در گذشته در گمراهي آشكاري بودند . ) ، ( آل عمران ، 164 ) . كه قريب به اين عبارت در آيات 129 و 15 سوره بقره و آيه دوم سوره جمعه نيز آمده است .
رسول اكرم (ص) مي فرمايد : « انّما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق » ، ( همانا من براي تتميم و تكميل مكارم اخلاقي مبعوث شده ام . ) ؛ ( كنزالعمال ، ج 3 ، ص 16 ، ح 52175 ) . يا مي فرمايد : « انما بعثت لاتمم حُسن الاخلاق » ، ( كنزالعمال ) كه حرف انّما در ابتداي حديث به حصر و تمركز بر اخلاق دلالت دارد . هر چند كه پيامبر (ص) براي بيان عقايد و احكام نيز مبعوث شده است ولي براي اخلاق جايگاهي ممتاز در نظر مي گيرد و مي فرمايد : براي اتمام مكارم اخلاق مبعوث شده ام : « بعثت بمكارم الاخلاق و محاسنها » ، ( براي ارائه و تعليم مكارم و محاسن اخلاق ، مبعوث شده ام .)، ( بحارالانوار ، ج 66 ، ص 405 ) چرا كه همانگونه كه قرآن مي فرمايد فلاح و رستگاري در التزام به مكارم اخلاقي نهفته است و بدون اخلاق ، احكام نتيجه اي مطلوب و سزامند به همراه نخواهند داشت . قرآن در سوره اعلي مي فرمايد : « قد افلح من تزكي . و ذكر اسم ربّه فصلّي » ، ( به راستي هر كس پاكدلي پيشه كرد ، رستگار شد . و ( هر كس كه ) نام پرورگارش را ياد كرد و نيايش نمود ) ، ( اعلي ، 14 –15 ) ملاحظه مي شود كه تزكيه نفس ، مقدم بر ذكر و نماز آمده است . چرا كه نماز بدون تزكيه رهاورد چندان مباركي به همراه نخواهد داشت .
آن نماز او نيرزد نيم جو چون كه با اغيار دارد دل گرو
شخص بيمار دل ، نمازش نيز معيوب خواهد بود همانگونه كه ساير مناسك و عباداتش نيز سالم نخواهند بود . براي اينكه انسان از سلامت نفس برخوردار باشد بايد اخلاق حسنه را در خود تقويت و اخلاق سيّي را تضعيف و معدوم نمايد .
معني لغوي اخلاق :
اخلاق ، جمع مكسّر از « خلق » مي باشد كه داراي دو معني مي باشد :
1 – ملاسه الشي = نرمي وصافي چيزي .
2 – تقدير الشي : اندازه و هيئت و شكل چيزي . ( نقل از معجم مقائيس اللغه ، مدخل خلق ) ولي غالباً در معني دوم استفاده مي شود و معني اول كاربرد چنداني ندارد . مثلاً : خلقتُ الاديم السّقاء اذا قدّرتُه يعني چرم را براي آب كشي اندازه گرفتم و ساختم . ( مصباح المنير ، ص 180 ) رجل مختلق در لغت يعني كسي كه شكل و اندازه اش كامل است .
معني اصطلاحي اخلاق :
علماي اخلاق ، معني اصطلاحي اين عبارت را با تفاوتهايي مختصر اينگونه تعريف كرده اند .
الف ) ابن مسكويه در طهارة الاعراق مي نويسد : الخلق حال للنفس داعيةٌ لها الي افعالها من غير فكر و رويه » ( خُلق حالت نفساني است كه انسان را به انجام كارهايي دعوت مي كند بي آنكه نياز به انديشه و تفكر داشته باشد ) ( طهارة الاعراق ، ص 51 ) .نيز نراقي درجامع السعادات مي نويسد : «الخُلق عبارة عن ملكة النفس مقتضيه لصدور الافعال بسهولة من دون احتياج الي فكر و رويه » ؛ ( خلق عبارت است از ملكه اي نفساني كه موجب صدور افعال مي شود بدون احتياج به فكر و انديشه) ، ( جامع السعادات ، ج 1 ، ص 55 )
خواجه نصيرالدين طوسي در اخلاق ناصري اخلاق را اينگونه تعريف مي كند كه : خُلق ملكه اي بوَد نفس را ، مقتضي سهولت صدور فعلي از او ، بي احتياج به فكر و رويتي ودر حكمت نظر ی روشن شده است كه از كيفيات آنچه سريع الزوال بود آن را حال خوانند و آنچه بطي الزوال بود آن را ملكه گويند . پس ملكه ، كيفيي بود از كيفيات نفساني و اين ماهيت خلق است ، ( اخلاق ناصري ، ص 101) . فيضي كاشاني نيز اخلاق را اينگونه تعريف مي كند كه « فالخلق عبارت هيئته النفس راسخه تصدر عنها الافعال بسهولة ويُسر من غير حاجه الي فكر ورويه » ( پس خلق عبارت است از هيئتي استوار با نفس كه افعال به آساني و بدون نياز به فكر و انديشه از آن صادر مي شود ) ( محجة البيضا ، ج 5 ، ص 95 و حقايق ، ص 54 ) در واقع اخلاق عبارت از مجموعه اي از صفات و ملكات باطني مي باشد كه ممكن است نيكو باشد و ممكن است زشت باشد . همچنین گفته اند : سلسله صفاتی که در نفس و روح انسان ثابت و ریشهدار است و به صورت ملکه شده و به راحتی منشأ صدور اعمال خوب یا بد میشود؛ اخلاق نامیده میشود. گاهی این افعال و اعمال شرعاً و عقلاً پسندیده است که به آن اخلاق نیکو و گاهی ناپسند است؛ که به آن اخلاق بد میگویند . ( اخلاق شبر، ص 31) هم حسنات و هم سئيات هر دو در حيطه اخلاقيات مي باشند . علامه طباطبايي در جلد اول الميزان مي فرمايد: علم اخلاق ، علمي است كه پيرامون ملكات نفساني انسان صحبت مي كند . ملكاتي كه مربوطه به قواي نباتي ، حيواني و انساني اوست به اين عرض صحبت مي كند كه فضايل را از رذايل جدا كند و معلوم دارد كداميك از ملكات نفساني انسان خوب ومايه كمال اوست و كداميك مايه نقص اوست . تا آدمي بعد از شناسايي آنها خود را به فضايل بيارايد و از رذايل دور سازد و سعادت و علمي و عملي خود را به كمال برساند . ( تلخيص از جلد اول تفسير الميزان ) و نتيجه اين تخلق به اخلاق حسنه ، سهولت صدور حسنات و فضايل از شخص و صعوبت صدور رذايل خواهد بود .
گويند عارفي از راهي عبور مي كرد گوهري بر زمين افتاده ديد آن را برداشته و در جيب خود نهاد، مقداري راه رفته بود كه مسائلي بر سر راهش از وي تقاضاي مساعدت نمود عارف دست در جيب خود كرد تا پولي در آورده و به وي بدهد كه گوهر نيز همراه پول از جيبش خارج شد سائلي با ديدن گوهر آن را طلب نمود و عارف بي هيچ تأمّلي گوهر را به وي داده جدا شد و هر كدام راه خود را ادامه دادند بعد از طي مسافتي سائل دوباره باز گشته عارف را صدا زد و به وي گفت : گوهرت را به خودت مي دهم ولي سوالي بسيار با ارزشتر از اين گوهر دارم و آن اينكه : چگونه گوهري چنين پر قيمت به آن سهولت به من دادي و اصلاً ابا نداشتي ؟!
تخلق موجب مي شود كه انسان اينگونه به سهولت و آساني كاري را انجام بدهد و برايش مشكل نباشد . در حالات شاعري از شعراي عرب نقل شده است كه بسيار بذول و گشاده دست بوده است يك بار همسرش به وي مي گويد : من ديگر طاقت اين حاتم بخشي هاي تو را ندارم يا دست از اين كارهايت بر دار و يا هم من از تو جدا خواهم شد . آن شاعر در جواب همسرش قطعه اي با اين مضمون مي سرايد كه اگر زندگي مشترك ما منوط به ترك اين رويه و عادت از طرف من باشد بدان كه من هيچگاه اين كار را ترك نخواهم كرد چرا كه وقتي محتاجي را مي بينم و يا دختر دم بختي را مي بينم كه امكان ازدواج برايش فراهم نيست و وقتي از زندگي مشترك و تشكيل خانواده سخن به ميان مي آيد صورتش از شرم و حيا گلگونه مي شود هيچگاه نمي توانم بي تفاوت باشم.
در عرضه رذايل و سيئات نيز با مفهوم مخالف مطالب فوق اينگونه است ، اگر كسي به صفت مذموم و نكوهيده اي عادت كند ترك آن عادت برايش بسيار سخت و بعضاً نا ممكن خواهد بود آنگونه كه گفته اند : «ترك المعتادعن عادته عالمعجز» امام خميني مي گويد : بعضاً ترك كردن يك صفت ناپسند اخلاقي با وجود تصميم قاطع برترك آن چهل سال وقت مي برد . گويند : شخص بخيل و ممسكي در آب افتاده بود و چون شنا كردن بلد نبود در حال غرق شدن بود شخص ديگري از بيرون مي خواست او را كمك كند وهي به او مي گفت دستت را بده به من تا بيرونت بياورم و او اعتنايي نمي كرد تا اينكه يكي از آشنايان شخص غريق به آن وي گفت : من اين كسي را كه در آب افتاده مي شناسم ، او اصلاً از شنيدن كلمه دادن واهمه دارد و وقتي تو مي گويي دستت را به من بده تصور مي كند كه چيزي از او كم خواهد شد . عوض دستت را بده به او بگو دستم را بگير تا دستت را بگيرد و بتواني او را بيرون بياوري ! تداوم و استمرار ارتكاب به سيئات موجب مي شود كه انسان به لحاظ باطني اصلاً مسخ شود به گونه اي كه به تغيير حضرت علي (ع) در نهج البلاغه صورت ، صورت انسان باشد ولي قلب ، قلب حيوان و چنين شخصي مرده اي متحرك و به ظاهر زنده خواهد بود كه هيچ نشاني از نشانه هاي زندگي متعالي و معنا دار دروي مشاهده نخواهد شد .
مولانا در مثنوي گويد :
انـــدرين امت نبــود مســخ بدن ليـك مســخ دل بود اي بوالفطن
چــون دل بوزينه گــردد آن دلش از دل بوزينه شد خــوار آن گلش
گــرهنر بـــودي دلش را ز اختيار خواركي بودي زصورت آن حمار
آن سگ اصحاب خوش بُد سيرتش هيچ بودش منقصت ز آن صورتش؟
مسخ ظـــاهر بود اهــل سبت را تــا ببيند خـلق ظــاهر كبــت را
مثنوي معنوي ، دفتر پنج ، ابيات : 2594– 2598
انسان به تعبير فلاسفه نوع متوسط است نه نوع اخير و دراين نوع متوسط بودنش از لحاظ باطني به انواع مختلف تقسيم مي شود و بر خلاف ساير موجودات كه وجودشان در « بودن » محقق است وجود انسان با « شدن » و « صيرورت » معني پيدا مي كند و در اين شدن هم مي تواند از فرشته فراتر رود :
بار ديگر از ملك قــربان شوم آنچه انـدر وهم نايد آن شوم
از ملك هم بايدم جستن زجو «كـل ش هــــالك الاوجهه»
مثنوي معنوي ، دفتر سوم ، ابيات : 3905 –3906
و هم مي توانند از انعام و چهار پايان نيز فروتر شود كه : « ان هم الاّ كالانعام بل هم اضلّ سبيلا » ، ( فرقان ، 44 )
آيه الله سيد محمد حسن قاضي برادر علامه طباطبايي مي فرمايد : « ماهر كدام در موجوديت فعلي هستيم و يك طبعيت بالقوه داريم كه بايد شويم ، بودن و شدن ! از بودن به شدن راههايي وجود دارد كه به آنها مي گوئيم سير و سلوك ، تمام حكمت اينجاست از بودن به شدن » ، ( الهيه ، شرح حال آيه اله سيد محمد حسن قاضي ، ص 92 ) و مهم اينكه اين شدن ها ابديت ما را نيز شكل مي دهند به گونه اي كه نهايتاً انسان در صورت مراقبه و تلاش مي تواند نه فقط بهشتي كه خود ، بهشت مجسم و مجسّد شود « فامّا ان كان من المقربين ، فروح و ريحان و جنت نعيم » ( واقعه ، 88 – 89 ) و از طرفي ديگر نه فقط جهمني كه خود ، عين جهنم منقول ومتحرك مي شود كه جهنم « مصير » و « صيرورت » است : « و ماواه جهنم و بئس المصير » ( انفال ، 8 ) و خود شخص جهنمي ، جهنم متحرك خواهد شد : « وجي يومئذ بجهنم » ، ( فجر ، 23 ) .و البته وجود خارجي بهشت و جهنم نيز جاي خود را دارند و سخن در اهميت اخلاق مي باشد كه انسانيت و ارزش واقعي ما در اخلاقي زيستن معني پيدا مي كند و در عقايد و دين ورزي نيز تأثير تمام دارد .
اگر ظرف وجودي انسان پاك نباشد مظروف نيز طهارت لازم را نخواهد داشت .
آئينه شو جمال پري طلعتان طلب اوّل بروب خانه دگر میهمان طلب
صائب ؛غزل:920
و اين زرنگار زدايي و غبار روي با تخلق به اخلاق حسنه محقّق مي شود.
الحمدلله رب العالمين
