هو
نام و نام خانوادگی خانم دکتر ، [مهزاد و مهرزاد] مه و مهر یا ماه و خورشید را در ذهن تداعی می کند و بر امتداد وجودی این دو دلالت دارد! [هر چند مهزاد به معنی بزرگزاده و نجیب زاده نیز می باشد] خورشید و ماه نورافشانی می کنند : « وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُوراً وَ جَعَل الشَّمْسَ سِرَاجاً »؛(نوح؛16) مولانا در دیوان شمس ، در غزلی خود را غلام ماه می خواند و می گوید « من غلام قمرم و غیر قمر هیچ مگو» ؛(غزل:2219)و در غزلی خود را غلام آفتاب می خواند و می گوید
چو غلام آفتابم همه آفتاب گویم نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
غزل:1621
در ادامه غزل گوید :
به قدم چو آفتابم به خرابه ها بتابم بگریزم از عمارت ؛سخن خراب گویم
خانم دکتر مهرزاد به واقع مصداق بیت فوق بود که به سان خورشید به خرابه ها می تابید و پرتو افشانی می کرد ؛چون شمع روشنی می بخشید و دل های غمگین و گرفته بیماران را شاد می کرد
شمع شو شمع که خود را سوزی تا به دان بزم کسان افروزی
جامی
آن هم بزم کسانی که گاه زندگیشان رونقی نداشت و در مواردی چراغ حیات رو به افول و خاموشی نهاده بود.
شمع بزم محفل شاهان شدن ذوقی ندارد ای خوش آن شمعی که روشن می کند ویرانه ای را
خانم غاده همسر شهید چمران گوید: شب عروسی مان دکتر بسته کوچکی را به عنوان هدیه به من داد؛ با علاقه باز کردم و با تعجب دیدم که یک شمع است... در ادامه گوید: بهتر از آن هدیه ای قابل تصور نبود نماد آب شدن و روشنی بخشیدن ولی دریغ که خانواده من همه چیز را در مال ؛ مقام ؛طلا و جواهر می دیدند .
آب می شد و بزم حیات را طراوت می بخشید
پیامبر اکرم فرماید: «الخلق کلهم عیال اللَّه فأحبّهم إلى اللَّه أنفعهم لعیاله»؛ (تاریخ یعقوبی ؛جلد 2 ، صحفه 105 )
انسانها اهل و عیال و خانواده خداوندند فارغ از نژاد و ملیت و ... و محبوب ترین شان به خداوند مفیدترین به بندگان می باشد که عیال خداوند هستند
ما عیال حضرتیم و شیرخواه گفت الخلق عیال للاله
مثنوی ؛دفتر اول
در حدیث آمده «رَأْسُ الْعَقْلِ بَعْدَ الدِّينِ التَّوَدُّدُ إِلَى النَّاسِ وَ اصْطِنَاعُ الْخَيْرِ إِلَى كُلِّ بَرٍّ وَ فَاجِرٍ» برترین نمود عقلانیت مودت فراگیر و شفقت بی قید و شرط به انسان ها می باشد
با بد و نیک ؛ نکوکاری ورز شیوهٔ یاری و غمخواری ورز
جامی
مولانا گوید:
آنک بدهد بی امید سودها آن خدایست آن خدایست آن خدا
یا ولی حق که خوی حق گرفت نور گشت و تابش مطلق گرفت
مثنوی معنوی ؛دفتر سوم
خانم دکتر مهرزاد در زندگی اش ؛ در احسان و نیکی به انسانها و مشخصا در اشتغال و طبابتش "مزد جو" نبود و این از ارزشمند ترین فضیلت های اخلاقی می باشد که انسان را "خدازی " می کند
پاک میبازد نباشد مزدجو آنچنان که پاک میگیرد ز هو
که فتوت دادن بی علتست پاکبازی خارج هر ملتست
زانک ملت فضل جوید یا خلاص پاک بازانند قربانان خاص
مثنوی معنوی ؛دفتر ششم
پدر گرامی خانم دکتر؛ و شهردار سلماس از وی با عنوان "دختر حکیم" نام برده اند ؛حکمت از منظری تشبه به خداوند است « الحکمه هی التشبه بالاله»خدازی گشتن و خود را به صفات الهی آراستن . دکتر مهرزاد حیاتی خدایی برای خود فراهم آورده بود و از وجوه و ساحت های زندگی اش رایحه ای الهی استشمام می شد...فرشته ای بود در این عالم خاکی... و انسان توان آنرا دارد که از فرشتگان نیز فراتر رود و مسجود ملک گردد.مولانا در غزلی که مطلع آن پیشتر آمد: «من غلام قمرم...» در ابیات بعد گوید:
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
دیوان شمس؛غزل:2219
می گویند :شخصی کنار مغازه ای بچه ای خرد سال را با سر و وضع پریشان می بیند که با حسرت به درون مغازه نگاه می کند؛ نزد آن بچه می رود ؛ دستش را می گیرد و داخل مغازه هرچه بچه دوست داشت برایش می خرد ؛وقتی بیرون می آیند بچه از این شخص می پرسد شما خدا هستید ؟! آن شخص می گوید :نه فرزندم من خدا نیستم بلکه بنده ای از بندگان خدا هستم ؛ بچه می گوید: حدس می زدم ؛ با خود می گفتم این شخص یا خداست یا در هر حال نسبتی با خدا دارد ؛ حال که گفتی بنده خدا هستم فهمیدم حدسم درست است ! نسبت ما را با خدا همدلی و همدردی مان با بنده گان خدا مشخص می کند هرقدر نسبت به انسان ها مهربانم باشیم به خداوند نزدیکتر خواهیم شد.
خلق همه یکسره نهال خدایند هیچ نه برکن تو زین نهال و نه بشکن
ناصر خسرو
خانم دکتر قدری زود رفت «و رفت تا لب هیچ/ و پشت حوصله نورها دراز کشید/ و هیچ فکر نکرد/ که ما میان پریشانی تلفظ درها/ برای خوردن یک سیب/ چه قدر تنها ماندیم»ولی:
چون به دریا راه شد از جان خم خم با جیحون برآرد اشتلم
داد دریا چون ز خم ما بود چه عجب گر ماهیی دریا بود
مثنوی معنوی ؛دفتر ششم
شاگردانش و همه بچه هائی که خداوند آن «خم متصل به دریا» را واسطه به دنیا آمدنشان قرار داده بود تداوم حیات بابرکت وی هستند و در رأس آنها فرزندش"محمد "با نبوغمندی و استعداد سرشار و کم نظیرش .مولانا گوید:خداوند به بعضی از بندگانش آنقدر علاقه دارد که دریغش می آید مدت مدیدی بر این خاکدان زندگی کنند! در حکایت بازرگان و طوطی گوید
غیرت حق بود و حق را چاره نیست کو دلی کز مهر حق صدپاره نیست
مثنوی ؛دفتر اول
اینها وجودی آسمانی دارند و فراتر از این اقلیم هستند:
آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
دیوان شمس؛غزل:1390
اینها روی زمین غریبند هرچند ارادتمندان پرشماری هم داشته باشند .
مولانا وقتی باخبر می شود که شمس می خواهد از قونیه برود در غزل بسیار دلنشینی گوید:
بشنیدهام که عزم سفر میکنی مکن مهر حریف و یار دگر میکنی مکن
تو در جهان غریبی غربت چه می کنی قصد کدام خسته جگر می کن مکن
غزل:2054
گوئی در ادامه غزل مخاطب ابیات ذیل دکتر مهزادست:
ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست ما را خراب و زیر و زبر میکنی مکن
جانم چو کورهای است پرآتش بست نکرد روی من از فراق چو زر میکنی مکن
چون روی درکشی تو شود مه سیه ز غم قصد خسوف قرص قمر میکنی مکن
فراقش برای خانواده اش ؛والدین و نزدیکانش امتحان دشوار بل طاقت سوزی بود ولی به گفته نیچه در کتاب غروب بتان :کسی که "چرا"ئی برای زندگی دارد "چگونگی "ها برایش معنا دار می شوند و بر آنها صبر می کند
صبر کن اندر جهاد و در عنا دم به دم میبین بقا اندر فنا
مثنوی ؛دفتر پنجم
نقل است که وقتی فرزند امام حسین(ع)را در آغوشش شهید کردند؛فرمود:««هَوَّنَ عَلَیَّ مَا نَزَلَ بِی أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّهِ»(اللهوف، ص 115) چون خدا می بیند و می داند که چه می کشم تحمل این غم برایم ممکن است
این دنیا بیشتر آزمایشگاه است تا آسایشگاه و برای خوبان این ابتلائات دشوارترند
قرآن در سوره عصر فرماید:بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. وَ الْعَصْرِ. إِنَّ الْإِنْسانَ لَفی خُسْر.إِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ.انسان غرق در ضرر و زیان است غوطه ور در گرفتاری و تباهی است غیر از کسانی که اهل ایمان و عمل صالح هستند...
آری همه باخت بود سرمایه عمر دستی که به گیسوی تو بردم ؛بردم
سایه
حکیم سنائی گوید:
آنچنان زی که بمیری برهی نه چنان زی که بمیری برهند
و خانم دکتر چنین زیست
اتمام حیات دنیوی نیز برایش رهایش بود و راحتی ؛ «شدنی» متعالی و حضور در جوار قرب حضرت معبود جلّت حکمته.
گنج زری بود در این خاکدان کاو دو جهان را به جوی میشمرد
قالب خاکی سوی خاکی فکند جان و خرد سوی سماوات برد
جان دوم را، که ندانند خلق مصقلهای کرد و به جانان سپرد
رودکی
