.خدايا! مرا از همه فضايلي که به کار مردم نيايد، محروم ساز   اا

                                                                      هو

آزادگي و رهيدن از بند تعلقات، از ارزشمندترين اهداف يك زندگي معقول و معنوي مي باشد كه آزادي حقيقي انسان را نيز به همراه دارد :

در محفل دوستان بجـز يـاد تـو نيسـت              آزاده نـبـاشـد آنـكـه آزاد تــو نـيسـت

                                                                                                   ديوان امام خميني

و اگر اين آزادگي در گسترة جامعه اي تحقق يابد ساير آزادي ها نيز به تبع آن برآورده خواهند شد. شهيد مطهري در گفتارهاي معنوي مي گويد : « آزاديهاي اجتماعي مقدس است اما آزادي معنوي بيش از هر چيز ارزش دارد و درد امروز بشر آن است كه به دنبال آزادي اجتماعي است اما براي آزادي معنوي تلاش نمي كند »، (گفتارهاي معنوي ، ص 19). آزادي اجتماعي  هر چند در چهارچوب متعارف خود حقّ ابتدايي و مسلّم هر انساني است ولي به صورت فرگير اگر با آزادي معنوي توام نباشد چه بساتبعات و پيامدهاي ناخوشايند و پرهزينه اي نيز داشته باشد ولي آزادي معنوي ، ساير آزادي ها را نيز آسيب زدايي مي كند و به آنها در مسير كمال و تعالي سمت و سو مي دهد .  

امام علي (ع) به فرزند گرامي اش امام حسن (ع) مرقوم مي فرمايد كه : « يا بنّي لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرّاً » ، ( پسرم ! بنده ديگري مباش در حالي كه خداوند تو را آزاد آفرين  است ) ، ( نهج البلاغه ، نامه 31 ) .

گداي كوي تو از هست خلد مستغني است             اسير عشق تو از هر دوم عالم آزاد است

بندگي نفس خود يا ديگري را كردن يا بندي تعلقات بودن نتيجه اي جز از دست دادن والاترين سرمايه وجودي كه همان آزادي مي باشد در پي نخواهد داشت . از نگاه ديده ورانه ارباب معرفت ، دنيا لقمه جويده شده اي است كه ارزش برخوردار شدن در قبال گرو نهادن گوهر شريف انساني را به هيچ وجه ندارد و آنگونه كه از اميرالمومنين (ع) نقل شده است : « الا حّرٌ يدع هذه الّماظه لاهلها ، انّه ليس لانفسكم ثمن الّا الجنّة فلا تبيعوها الاّبها » ، ( آيا آزاده اي هست كه دست از اين لقمه جويده شده [ دنيا ] بردارد و آن را به اهلش واسپارد ؟ براي شما بهايي جز بهشت نيست پس خود را به غير آن نفروشيد )، ( نهج البلاغه ، حكمت 456 ) نكته مهم كه حكيماني مانند ميرداماد بر آن تأكيد كرده‌اند اينكه بهشت نيز بهاي جسم انسان است نه جان او كه بهايي غير از خداوند ندارد و آدمي فقط وقتي به مقام مجاورت و محاورت با حق و جنّت لقا مي رسد كامياب گشته است ولي دريغ كه :

خـويشتن را آدمـي ارزان فروخـت                  بـود اطلـس خـويش را بـردلـق دوخـت

                                                                 مثنوي معنوي ،  دفتر سوم ، بيت 1001  

كساني پي به اين استعداد منحصر انسان برده‌اند و در پي به فعليت رساندن آن هستند كه «‌داشتني ها » آنها را از « بودن » و « شدن » غافل نكند و از بود خود سود خود را تحصيل كنند .

هـرگـز نـه اسيرنـد به زنـجير عـلائق            كـز خـويشتن خويش هم اين قوم رهـايـند

خـورشيد وشانند كـه از كثرت انـوار            در ديــدة ظـاهـر نـگـران تيـره نــماينـد

از پاي به سر جذبه شورند و نشورنـد          هـر چنـد بـه چشم دگـران بي سـرو پايـند

                                                                                                         عابد

چنين كساني با برخورداري از سير چشمي ، تعينات دنيوي را هيچ مي شمارند و حتّي در صورت روي آوردن آنها نيز اقبالي نشان نمي دهند . آنگونه كه امام علي (ع) در توصيف اهل تقوا مي فرمايد : « ارادتهم الدنيا فلم يريدوها و اسرتهم ففدوا انفسهم منها » ، (دنيا به آنان روي آورد امّا آنان از دنيا رويگردان شدند و آنان را اسير خود خواست ولي آنان خود را از چنگ دنيا رهاندند ) ، ( نهج البلاغه ، خ 193 ) و يا آنگونه كه موقع تبعيد ابوذر به ربذه مي فرمايد : « و قد منعك القوم دنياهم و منعتهم دينك فما اغناك عمّا منعوك و احوجهم الي ما منعتهم » ، ( و اين قوم دنياي خود را از تو باز داشتند و تو نيز دين خود را از آنان باز داشتي و به راستي تو چقدر از آنچه آنان محرومت كردند بي نيازي و آنان چقدر به آنچه تو محرومشان ساختي نيازمندند ) ، براي كساني با اين معرفت و بصيرت آنچه ارزشمند است چگونه بودن است نه چه داشتن به لحاظ دنيوي و اعتباري . «افلاطون» در وصايايش به «ارسطو» مي گويد: هيچگاه سرمايه خود را خارج از وجود خودت قرار مده.  

چـو دريـا به سرمـايه خـويش بـاش                 هـم از بـود خود سود خود مـي تـراش

و اينان نيز تعالي و كمال را از درون خود طلب مي كنند كه : « عليكم انفسكم»، (مائده ، 105)

از اهداف مهم ارسال رسل و انزال كتب ،‌رهاندن بندگان خدا از قيد رنجيرهاي بيروني‌ و وابستگيهاي دروني مي باشد آنگونه كه در سوره اعراف مي فرمايد : « يضع عنهم اصرهم و الاغلال التي كانت عليهم » ، ( اعراف ، 157 ) « غل » از غلل به معني نفوذ تدريجي مي باشد،  آن كه آدمي را از بيرون به بند مي كشد « غُل » و آنچه از درون گرفتار مي سازد « غِل » مي‌باشد . مولانا نيز گويد مولا كسي است كه آزادتان مي كند.

كيست مولا آنكه آزادت كند                                   بند رقيّت ز پايت وا كند

 ممكن است كسي ظاهراً آزاد باشد ولي  در واقع اسير نفس امّاره باشد و ممكن است ظاهراً در بند باشد ولي از درون آزاد و « زجان و جارهيده‌‌» باشد . « شيرهم شير بوَد گرچه به زنجير بود» . قرآن در توصيف بهشتيان مي فرمايد: « و نزعنا مافي صدورهم من غلّ » ، ( حجر ، 47). « نيلسون ماندلا » مي گويد : وقتي محكوميتم تمام شد و به سمت در خروجي زندان مي رفتم با خود مي گفتم : از اين زندان آزاد مي شوم ولي اگر نفرت و غرور را در خود ريشه كن نكنم در بيرون هم زنداني خواهم بود .

مـكر آن باشد كه زندان حـفـره كـرد              آن كه زندان بست آن مـكـري است سـرد

                                                               مثنوي معنوي ، دفتر اول ، بيت : 981

مولانا در يك توصيف نكته پردازانه شهيدان كربلا را كساني مي داند كه در زندان گشوده اند:

كـجــائـيــد اي در زنــدان گـشــوده               بـــداده و امــداران را رهــايــي

                                                                                           ديوان شمس  

امام حسين (ع) سر سلسلة آزادگان در تمامي اعصار و امصار مي باشد كه آزادگيش با بندگي حق و « اباعبداله » بودن همراه بود و به عنوان يك مصلح بزرگ اجتماعي ، شرط لازم رسيدن به آزادي اجتماعي را در آزادي معنوي مي ديد و در پي آن ، ارزش زندگي و مرگ را ترسيم مي كرد . آن حضرت ، زماني قيام كرد كه جهالت و پيروي از هواي نفس عرصه را بر آزادي و آزادگي تنگ كرده بودند و استبداد نيز در پي محدودتر كردن روز افزون آزادي بود .    رسول اكرم (ص) در حديثي فرموده اند : « اذا بلغ بنوابي العاص ثلاثين رجلاً اتخذوا دين الله دخلا و عبادالله خولا و مال الله دولا » ، ( وقتي فرزندان بنو ابي العاص به سي نفر برسند در دين خدا دخالت مي كنند و بندگان خدا را برده خود قرار مي دهند و مال خدا را دست به دست بين خود مي گردانند ) ، ( بحار الانور ، ج 22 ، ص 398 ) امام حسين (ع) نيز در خطبه اي كه در اواخر حكومت معاويه در مني انشا فرمود به اين نكته اشاره مي كند كه :            « ... الناس لهم خولٌ » ، ( ... مردم بردگان آنانند ) ، ( موسوعه امام حسين (ع) ، ص 276 ) امام علي (ع) نيز در توصيف بني اميه مي فرمايد : « فيتخذوا مال الله دولا و عباده خولا » ،          ( مال خدا را دست به دست بين خود مي گردانند و بندگان خدا را به بردگي مي گيرند ) ، (نهج البلاغه،نامه 62) . عنايت به جايگاه والاي آزادگي و تبلور تامّ اين صفت در امام حسين (ع) موجب شد كه آن حضرت از ابتداي طرح و پيشنهاد بيعت با يزيد به شدت نسبت به اين پيشنهاد عكس العمل نشان دهد و در پاسخ كوفيان نيز فرمود : « ... ابي الله ذلك و رسوله و المومنون وجدود طابت وجحور طهرت و انوف حميّه و نفوس ابيّه من ان توثر طاعة اللئام علي مصارع الكرام » ، ( ... خداوند و رسول او و مومنان و نياكان وارسته و دامنهاي پاك و بزرگان غيور و انسانهاي بزرگوار [ذلّت] را براي ما نمي پسندند ، و روا نمي بينند كه پيروي فرومايگان به قتلگاه بزرگواران و اهل كرامت ترجيح داده شود ) ، ( بحارالانور ، ج 44 ، ص 425 ) . وقتي كه يزيد از والي مدينه خواست كه از امام (ع) بيعت بگيرد امام در پاسخ عبدالله بن زبير كه چگونگي عكس العمل حضرت را پرسيد مي فرمايد : « از بيعت با يزيد امتناع خواهم كرد و زير بار بردگي و ذلت نخواهم رفت » ، ( بحار الانور ، ج 44 ، ص 278 ) و زماني كه در پيش حاكم مدينه با تهديد مروان مواجه شد فرمود : « مثلي لايبايع مثل يزيد » ، ( شخصي مثل من با كسي مانند يزيد تبعيت نمي كند ) ، ( بحارالانور ،  ج 44 ، ص 283 ) و در پاسخ به كساني كه از سر دلسوزي به امام پند مي دادند مي فرمود : « ولا اعطي الدنيه من نفسي ابداً »، ( هيچگاه تن به پستي نخواهم داد )، (بحارالانور ، ج ، 44، ص291) . وقتي كه حسين (ع) خبر شهادت مسلم بن عقيل و هاني بن عروه را در بين راه مكه به كوفه شنيد بيعت را از اصحاب برداشت و فرمود : « هر كس مي‌خواهد برگردد از طرف ما تعهدي بر او نيست » ،  ( موسوعه امام حسين عليه السلام ، ص 348 ) . و اين سخن را شب عاشورا نيز با صراحت و صداقت تكرار نمود و اصلا در طول حركت سخني كه به مصلحت و منفعت شخصي گفته شود بر زبان جاري نساخت و از همان آغاز واقعيت را بيان فرمود . در مسير مكه به كوفه نقل شده است كه حضرت ، «‌عبيداله بن حرّ جعفي » را به ياري طلبيد وي در پاسخ امام گفت : همراهي خودم را نخواه ولي اين اسب لگام دار من است به خدا با آن دنبال كسي نتاختم مگر اينكه آثار مرگ را بر او چشاندم و اين هم شمشير من است امام در پاسخ فرمود : براي اسب و شمشير به سراغت نيامديم بلكه براي اين آمديم كه از تو ياري طلبيم اگر نسبت به بذل جانت دريغ مي ورزي نيازي به اموال تو نداريم‌)‌، ( موسوعه امام حسين عليه السلام ، ص 366 ) شايد مضمون كلام حضرت اين باشد كه ما دنبال آدم هستيم نه اسب و شمشير .

مـرد مـي بـايـد تمــام ايــن راه را                    جــان فشـانـدن بـايـد ايـن درگــاه را

از ديگر موارد قابل تامل در حركت امام (ع) كه دليلي بر آزادگي آن حضرت مي باشد اين است كه هيچگاه هدف وسيله را براي حضرت توجيه نكرد و برايش نيل به هدف فقط با رعايت اصول اخلاقي و انساني مجاز بود . در سرزمين كربلا وقتي كه وقوع جنگ قطعي شد حضرت ، از آغاز نمودن جنگ خود داري ورزيد و وقتي يكي از صحابه عرض  كرد : شمر در تير رس است و مي توانم او را بي خبر با تير بزنم ، حضرت مانع اين كار شد و اجازه نداد به صورت غافلگيرانه شمر را بكشند .

از ديگر جلوه هاي آزادگي در رفتار امام حسين (ع) نحوه مواجهه حضرت با مرگ مي باشد رويارويي با مرگ از نقاط مرزي و صائب ترين موارد و موقعيت ها براي شناخت ارزش وجودي خود است و هر كس ، خود واقعي اش را بدون نقاب در آن مواقع مي شناسد . امام‌(ع) مرگ را « قنطره » و پلي براي عبور از تنگنا به سوي نعمت هاي ابدي مي داند و مي‌فرمايد :

فــان تـكـن الـدنـيـا تـعـدّ نـفيسـه                 فـــانّ ثـــواب الله اعـلـي و انـبـــل

فـان تـكـن الابـدان للـموت انشأت                فقتـل امـريٍ بـالسيـف فـي الله افضـل

وان تـكـن الاامـوال للتــرك جمعها               فـمــا بـال مـتـروك به الـمـرء يبـخـلُ

اگر دنيا ارزش داشته باشد ارزش پاداش خداوندي به مراتب بيشتر و بهتر خواهد بود و اگر بدنها براي مردن آفريده شده اند پس كشته شدن در راه خدا بهترين مردن است . و اگر اموال دنيوي براي ترك كردن جمع مي شوند پس براي چه انسان نسبت به آنچه ترك خواهد كرد بخل ورزد ؟ ( موسوعه امام حسين عليه السلام ، ص 350 ) . در اختيار و انتخاب بين مرگ و زندگي‌، مرگ همراه با عزّت را بهتر از زندگي توام با ذلت مي داند و مي فرمايد : « موت في عزّ خير من حيوة في ذُلّ » ، ( مرگ با عزّت بهتر از زندگي ذليلانه است ) ، ( ابن شهر آشوب ، مناقب ، ج 4 ، ص 68 ) و در پاسخ حرّ رياحي مي فرمايد :

سـامـضـي و مـا بالمـوت عارعلـي الفتـي         اذا مـا نـوي خـيـراً و جـاهـد مسلـمـاً

و واسـي الـرجـال الصـالـحـيـن بنفـسـه           و فـارق مـذمـوماً و خالـف مـجـرمـاً

فـان عـشـت لـم الـم و ان مـتّ لـم اُذم             كـفـي بـك ذلا ان تـعيش مــرغـمـا

اين راه را ادامه مي دهم [ و به استقبال مرگ مي روم] كه سرافكندگي بر جوانمرد نيست. جوانمردي كه قصد حق داشته باشد و در راه اسلام جهاد نمايد و با جان خود نسبت به مردان صالح مواسات نمايد از هر فعل ناشايستي دوري نموده با تبهكاران مخالفت نمايد. اگر زنده ماندم ملامتي بر من نيست و اگر جان باختم سرزنشي مرا نيست ، تو را ذلت و خواري همين بس كه ناخواسته و ناچار زنده بماني  (موسوعه امام حسين عليه السلام ، ص 358-359 ).در راه حركت به كربلا نيز مرگ را اينگونه وصف مي كند كه : « خطّ الموت علي ولد آدم مخطّ القلاده علي جيد الفتاة و ما اولهني الي اسلافي اشتياق يعقوب الي يوسف ... و خيّر لي مصرع انا لاقيه » ، ( مرگ براي فرزند آدم به مانند گردنبندي بر گردن دوشيزه اي جوان مي باشد و چقدر شيدا و مشتاق ديدار اسلاف خود  هستم ، مانند اشتياق يعقوب به يوسف ... برايم افتادن گاهي است كه با آن ملاقات خواهم داشت ) و در سخني ديگري مي فرمايد : « ما اهون الموت علي سبيل نيل العزّ و احياء الحق »، ( مرگ در راه عزت و سربلندي و احياي حق چقدر سهل و آسان است ) ، ( موسوعه امام حسين ، ص 360 ) . چنين مرگي نه فقط برتر از زندگي است بلكه به تعبير مرحوم استاد جعفري « نجات دهنده انسان آگاه و با فضيلت از يك جنبش و جست و خيز بي اصل به نام زندگي است » ، ( امام حسين عليه السلام شهيد فرهنگ پيشرو انسانيت ، ص 65 )

مـن از او عـمـري ستـانـم جـاودان                     او زمـن دلـقـي ستـانـد رنـگ رنـگ

                                                                                                اقبال لاهوري  

وقتي نامه تهديدآميز ابن زياد به عمر بن سعد مي رسد كه با حسين سخت گيري كن يا بيعت كند و يا سرش را جدا كن و براي من بفرست امام فرمود : « لا اجيب ابن زياد بذلك ابداً       فهل هو الاّالموت فمرحباً به » ، ( هرگز در خواست پسر زياد را اجابت نخواهم كرد ، آيا جز مرگ حادثه اي بيش خواهد آمد ؟ پس خوشا چنين مرگي ) ، ( موسوعه امام حسين (ع) ، ص 382 ) .

عاشقان را هر زماني مـردني است                   مـردن عشاق خــود يك نـوع نيست

او دوصد جان دارد از جـان هدي                        و آن دو صد را مي كند هــر دم فدا

آزمودم مرگ من در زندگي است                       چون رهم زين زندگي پايندگي است

                                                       مثنوي معنوي ، دفتر سوم ، ابيات : 3835-3837

همچـو نيلوفر برو زين طـرف جـو                   همچـو مستسقي حـريـص و مـرگ جـو

مـرگ او آبست و او جـويـاي آب                    مـي خــورد و الله اعـلـم بـالـصــواب

                                                           مثنوي معنوي ، دفتر سوم ابيات : 3908 – 3909

 وقتي هم قيس بن اشعث از امام خواست پيشنهاد بيعت را بپذيرد امام پاسخ داد : « لا و الله لا اعطيتهم بيدي اعطاء الذليل و لا اقرّ اقرار العبيد » ، ( نه به خدا سوگند هرگز دست ذلت و خواري به آنان نمي دهم و مانند بردگان تسليم نمي شوم ) ، ( بحار الانور ،  ج 45 ، ص 7 ) .

هـر كـه پيمـان بـا هـو المـوجـود بست                گـردنـش از قيـد هــر معبـود رست 

                                                                                                          اقبال لاهوري

زماني كه در روز عاشورا در برابر لشكريان حكومت اموي قرار گرفت و احتجاج نمود ضمن سرزنش كوفيان به خاطر پيمان شكني فرمود : « الا وانّ الدعي بن الدّعي قد ركز بين اثنتين بين السّلة و الذّله و هيات منّاالذله » ، ( اين ناپاكزاد مرا بين پذيرش مرگ يا قبول ذلت مخيّر نموده است و محال است كه من زير بار ذلّت بروم ) ، (موسوعه امام حسين (ع) ، ص 423 و الملهوف علي قتلي الطفوف ، ص 57) و نهايتاً در آخرين لحظات نيز اين جمله نهايي و جاودانه را بر زبان مبارك در حالي كه دُرج دهان به « ثارالله » آغشته بود جاري مي سازد كه : « يا شيعة آل ابي سفيان ! ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احراراً في دنيا كم هذه » ، ( اي پيروان خاندان ابوسفيان ، اگر دين نداريد و از روز قيامت نمي ترسيد لااقل در زندگي دنياي خود آزاده باشيد ) ، ( بحارالانوار ، ج 44 ، ص 51 ) .

                                                                                                   الحمدلله رب العالمين

+ نوشته شده توسط سیامک مختاری در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 18:24 |